|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
۲۶ ژوئن، روز جهانی حمایت از قربانیان شکنجه
جستاری در باب شکنجه و قربانیان خاموش آن، و خانوادههای زندانیان مبارز و کنشگر
نامشان زمزمهی نیمه شب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشانند
تاریخِ آگاهی، به یک معناء، تاریخ خشونت است؛ در اینجا میتوان خیلی ساده خشونت را در دو سطح قانونی و فردیّت بازشناخت. در سطح قانون، میتوان خشونت را به مثابه خلاء قانونی در نظر گرفت، برای همین نیز، سادهانگارانه خواهد بود اگر خشونت را تنها به بدجنسی و شرارت تقلیل دهیم. خشونت شرارت نیست، بلکه حماقت است: حماقتِ سرسریگرفتن، حماقتِ پاسداری و پایداری شکافهای حقّ و قانون. و در سطح فردیّت میتوان اذعان کرد کسی که حقّ و قانون و اخلاق «خود» را تنها در اِملاهای جمع و اجتماع میجوید، سوژهی منقاد است، و سخت بتوان سوژهی منقاد را از بازی خشونت برکنار دانست. در بازی خشونت، بیطرف وجود ندارد. هیچکس بیطرف نیست، حتی اگر نداند و نخواهد. لیک از طرف دیگر و متضادّ آن، کسیست که در کنشِ جمعی و اجتماعی (در همهی صورِ موجود آن) مدام یک چشمش به تحلیل و تأویلِ «فردیّت» خود است، و از آن روزنه، سعی میکند حقّ و قانون و اخلاق را به تأمل گیرد. او کسیست که آگاه و توانا شده است به اینکه خود را از دستگاههای توجیه خشونت حکومتی، مجزا کند. و همین خودجداسازی از دستگاههای توجیه است که میتواند فرد را از بازی عیان و نهان و خواسته و ناخواستهی خشونتِ همگانی، جدا کند، و به تعبیری دیگر: سوژهی منقاد را به سوژهی خودروا بدل گرداند. به طور قطع میتوان گفت، تا کسی به این آگاهی و شناخت نرسیده باشد، نمیتواند قاطعانه خود را از بازی خشونت برکنار بداند، حتی اگر فعّالِ حقوقی – اجتماعی باشد، زیرا خشونت عمل نیست، یک موقعیت است. و هر کسی در چنین موقعیتی قرار گیرد، سادهانگارانه، بل احمقانه خواهد بود که ادعا کند میتواند خود را از عاملیّتِ شرایط و دلالتهای بیانی آن موقعیت، برکنار نگه دارد. من در این نوشته قصد ندارم به مباحث تئوریک بپردازم و به گمانم همین قدر اشاره برای این بحث در اینجا بسنده است. و در جا وارد بحث عملی خشونت و تأثیر و عاملیّت آن بر زندگی افراد میشوم.
*******
نیک میدانیم که امروزه، با پیشرفت علم و تکنولوژی، دیگر شکنجه تنها به کتک زدن و آویزان کردن و دیگر ضربههای جسمی محدود نمیشود. همانگونه که یادآور شدم، تاریخ خشونت به تاریخ زندگی بشر بازمیگردد، و البتّه با وجود شکنجهی روحی در گذشته، شاید نتوان تا این حدّ که امروز خشونتهای روحی رذیلانه و هوشمندانه در جهت تخریب روح و روان فرد استفاده میشود، نام برد. خوشبختانه در دنیای آزاد، امروزه با گسترهی رسانههای جمعی و توان روایتگری قربانیانِ بیواسطه، شاهد آشکارتر شدن هرگونه خشونت به ویژه خشونتهای روحی و جنسیّتی هستیم، لیک شوربختانه در حکومتهای توتالیتر و ارتجاعی، از سویی، عمق و گستردگی آن چندان بر کسی آشکار نیست و از سوی دیگر، بهکارگیری خشونت، ابعاد گسترده و پیچیدهای پیدا کرده است و میکند!
برای نوشتن این متن، به سراغِ گزارشهای گوناگونی رفتم، از جمله گزارش سازمان حقوق بشر در بارهی شکنجه در زندانها و آنچه در این سالها در سرزمین ایران، بر قربانیان آن گذشته، که البتّه با قاطعیت و صراحت میتوان گفت، یک از هزارِ خشونتِ رفته را هم نمیتوانست دربر بگیرد. و به راستی مگر میشود تنها در قالب یک مقاله یا گزارش، چنین حجم بیپایانی از خشونت و شکنجه را طرح و بررسی کرد!؟ به طور قطع، اگر در همهی این سالهای دور و دراز، هر زندانی میتوانست روایتگر داستان خود باشد، این روایتها میتوانست تسرّی پیدا کند و به نوعی روایت سایر زندانیان نیز باشد و شاید کمی میتوانست ترمزی بر پافشاری بر اِعمالِ انواع خشونت گردد. و نیز بیان این روایتها و آنچه بر قربانیان گذشته بود، میتوانست پلی انسانی باشد میان آسیبدیدگان و جامعهی خاموش و بیخبر از همهجا. لیک متأسفانه، همانطور که از ذات حکومتهای توتالیتر برمیآید، چنان سانسور و خودسانسوری و ترس فروخورده و آموختهشدهی وحشتناکی را به جامعه خورانده و تحمیل کردهاند، که نه قربانی و نه دیگران، چندان میل و رغبتی به گفتن و شنیدن نداشتند.
حکومت توتالیتر مذهبی حاکم بر جامعه، با خاموش کردن تنوّع روایت افراد در هر سلک و مسلکی و به ویژه زندانیان و قربانیان خشونت از یک سو، و پرصدا بودنِ بلندگوهای مغزشوییشان، برای بازتاباندن شعارها و منویّات خویش از سوی دیگر، توانست پایهی چنین خشونتهایی را هر روز بیش از پیش استحکام بخشد. به طور مسلّم و به گواه تاریخ تداوم و استمرارِ حیات چنین حکومتهایی در تتکروایتی کردن جامعه نهفته بوده است، چنانکه تاکنون هم، با چنین روشی توانستهاند همچنان بخشی از تاریخ را در لایههایی از تاریکی و غبار نگاه دارند یا به سود خویش جعل کنند. هرچند که همواره امید داریم تا آفتاب بلند و درخشان آزادی بتابد و گوشها برای شنیدن و چشمها برای خواندن روایتهای متنوّع افراد نیز باز شود، طوری که قربانیان از لاک در خود فرورفتگی بیرون بیایند و با سری بلند و صدایی رسا، و ذکر روایتهاشان، نخست مرهم زخم سالیان خود باشند، و بعد پلی بزنند به قلب وُ ذهن مردم جامعه تا از فراز آن، آگاهی بر پاسداشتِ حرمت انسانی ببالد و یک کنش جمعی برای نفی هر گونه خشونت بر انسان به پا خیزد و به چنان آگاهیای برسد که دیگر اجازهی تکرار چنین فجایعی را ندهد. قدر مسلّم به امید آن روز باید جوانههای آگاهی و امید را به طور مسمترّ وُ مدام آبیاری کرد.
خواندن چنین گزارشهایی، برای چون منی، اصلاً ناآشنا نبود، و تمامی روح و وجودم را درگیر و لرزان کرد. به عبارتی، هر روایت، حکایتگرِ ظلم بیحدّ و بیشرمانهای بود که بر افراد زندانی و خانوادهی آنها رفته بود. گزارش پر بود از فضاهای غیرانسانی و مخالف اخلاق و شرافت و مقام انسانیّت! پر بود از حجم بیانتهای ستمدیدگی گروهی از یک سو، و ستم نامحدود آن دیگری، از دیگر سو!
گزارش، آشکارا از تسلّط فضای ارعاب وُ وحشت وُ ترس سخن میراند! و به نظر من، همزمان گویای ترس و خفّت حاکمانی بود که دست به هر کاری میزدند تا بودِ ظالمانهشان را لباس حق بپوشانند، و برایم این شعر شاملو را تداعیگر بود:
می خواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش،
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه برنگذشته ست!
و همچنان که ادامهی گزارش را میخواندم؛ دردی جانکاه وجودم را فرامیگرفت، و آتشی به استخوانم میدواند. گزارش، در ادامه به مشکلات خانوادهی این کنشگران/مبارزان میپرداخت که باید پاسخگوی رفتار فرزندانشان میبودند، و اتفاقاً از نظر نگارنده، شیب تند ننگین بودنِ ماجرا هم در همین بزنگاه نهفته بود. و کیست که به راستی نداند، چرخهی تکرار ستم و فشار و آزار بر خانوادهی مبارزان و زندانیان؛ چه بارِ سنگینیست بر دوش رنجور وُ زخمدیدهی یک زندانی، که مدّتهاست حبس وُ شکنجه وُ دوری از خانواده را نیز تحمّل کرده است.
باید گفت، اوج این ستم غیرانسانی، تازه زمانی آشکار میشد که زندانی مجبور بود میان ایستادگی وُ شکست، و خانواده؛ به ناچار نجات خانوادهی خود را انتخاب کند. بدین ترتیب، فرد مبارز/کنشگرِ زندانی، در چنان وضعیّت آسیبپذیر و غیرمنصفانهای قرار میگیرد که حال باید خودِ شکنندهاش را در درون خویش نابود کند، تا خانوادهی خود را که از آغاز هم در این امر، کاملاً بیتقصیر بوده (البتّه اگر بهطور کل، بشود کنشگری را نوعی تقصیر دانست!) از تحمّل بار مضاعف ستم و آزار برهاند. در چنین وضعیّتی، یک کنشگرِ در بند، با چالش بزرگی مواجه خواهد شد که حتّا، چه بسا سختتر از انتخاب (تو بخوان تحمّل) مرگ خویش باشد. در حالی که این رفتار زندانی؛ تنها برای رهانیدن خانواده از شکنجه و گرفتار شدن است، لیک بدین ترتیب وی محکوم میشود تا ابد، داغ توبهکار بودن، همکاری یا مصاحبهی تلویزیونی (که خود مصداق بارز دیگری از شکنجه است) را بر شانههای لهشده و غرور زخمخوردهی خویش، حمل کند. در چنین وضعیّتی، به طور قطع باید با صدای بلند اعلام کنیم که؛ جای قربانی و ظالم کاملاً جابهجا شده است، زیرا از این به بعد، این فرد زندانیست که مدام زیر فشار اخلاقیست و باید تمام فحش و لعنهای دیگران را تاب آرد، البتّه اگر تاب بیاورد! و در حقیقت، عامل این وضعیّت، نادیده گرفته میشود و باز اینجا هم موضوع به نفع سیستم متجاوز نقش میپذیرد. در حالی که این رفتار غیرانسانی یکی دیگر از شکنجههای خاموشیست که بر اینگونه افراد واقع شده و سبب شکستن او در مراحل بعدی زندگی نیز خواهد شد. به عبارتی هضم و حمل این عزّت نفس زخمدیده، و ترومایی که کسی در صدد درمانش هم نیست، مدام یقهی فرد را میگیرد و عرصهی زندگی را بر او تنگ میکند.
جوامعی چنین که مدام زیر تبلیغات مغزشویی و تلقینهای مذهبی، سنّتی و خرافی و … قرار دارند، چه بسا در بازهی زمانی بسیار طولانی بر این چرخهی جاری خشونتپرور و بازتولید آن، آگاهی یابند. و گاه آنقدر دیر این اتفاق میافتد که دیگر این تروماها؛ روح وُ روان این افراد و خانوادهها را درنوردیده و نابود کرده است. و از آنجایی که از سویی، هرگونه تغییر فرهنگی، بطئی و آرام صورت میگیرد، و از سویی دیگر، این قربانیان از داشتنِ هر گونه رسانهای برای رساندن صدای خود و نیز گرفتن درمان، محروم میمانند؛ در نتیجه معمولاً با سرانجامهای دردناکی برای آنها، روبرو میشویم.
خوشبختانه، برای افراد آگاه و دغدغهمند روشن است که پشتپرده چیست و حقیقت چگونه است. لیک باید زمان بگذرد وُ پرده برافتد تا خورشید حقیقت درخشیدن گیرد تا تمامی مردم، واکنش به این وضعیّت را امری انسانی تلقّی کنند و در برابر آن کنشگرانه رفتار کنند. از طرف دیگر، همینجا نیز باید اشاره کرد، کم نبودند کسانی که در این فضای نه چندان روشن، منصفانه به داوری این قربانیان نپرداختند، و به جای تنفّر از سیستم دیکتاتورماب و آمران و طراحان چنین شکنجههایی، نوک حملهی خود را متوجه افراد قربانی و ستمدیده کردند، و راهی برای بازگشت و دلجویی از آنها بازنگذاشتند. به جرأت باید گفت، این رفتارها خود نوعی بازتولیدِ چرخهی خشونت است، و البتّه، این خود نوعی تباهیست که معمولاً حکومتهای توتالیتر به جامعهی کنشگر تحمیل میکنند. و همچنین با ایجاد فضای غبارآلود، ترس فروخورده، و تبلیغات مغزشویانه و ایجاد نوعی وهم وُ گمان، در ذهن همگان موجب میشود تا داوریشان را نادرست گرداند.
لیک با وجود همهی تلاشهای حکومت و رخ دادن حادثهای شوم در زمستان سال پیش، جامعه توانست با توجه به آگاهیها و تجربههای زیستهی پیشین، کمی از قدرت روایتگری خود را باز یابد و از فراز آن توانست نوری بر تاریکیها بتاباند و چهرهی غبارگرفتهی حقیقت را تا جایی که ممکن بود، نمایان کند. امید است که با نیروی خودباوری که امروز در جوانان پیشرو و سیاستورزان پیشین شکل گرفته، این حقیقتجویی وُ روشنگری ادامه یابد و با رساندن صدای تکثّر و تنوّع خود، بتواند هر روز گوشههای بیشتری از ستم رفته را بر جامعه و جهان بازتاباند!
من به عنوان نگارندهی این متن، به شدت بر این باورم که ما باید چراغ را روی ستمگری این نظام بتابانیم و از شقاوت و پلیدی این رژیم پرده برداریم که، این زندانی یا خانوادهی آنها نیستند که خیانت(!؟) میورزند، بلکه این داغ ننگینیست بر پیشانی طراحان/آمران بهطور خاصّ، و مجریانِ آن بهطور عامّ. و البتّه در همینجا باید بر گناه مجریانی نیز که هم از انسانیّت بریدهاند و هم با پولپرستی و تسخیر و تصاحب تمامی فضاهای رسانهای و روایتگری یکسویهشان برای پیشبردِ پروپاگاندای حاکمیت غاصب، از هر کمکی دریغ نمیکنند، تأکید کرد. چنانکه به سالیان، شاهد بودهایم که صداوسیمای به تمام معناء ضدملّی، چگونه انسانیّت را به حقارت کشیده و با نمایش خُردشدن کنشگرانی که زیر شکنجههای بیامان جسمی و روحی قرار داشتهاند؛ تلاش کرده چوب حراج بر هر چه مبارزه و استقامت است، فرود آورد و آن را نزد مردمان بیارزش گرداند! چه رذیلتی پستتر از این میتوان یافت که این چنین، فرد مبارز/کنشگر و جامعه را یکجا نشانه رود؟!
و در این میان نیز، شاهد بودهایم که بازجوهای مستِ غرور قلمبهشدهی خویش، درپی التیام حقارتشان، چگونه سور عزای جامعه را یکجا جشن گرفتهاند، که این نیز نوعی دیگر از تباهیست. البتّه که به گواه تاریخ، چه آمر چه مأمور، در همان لحظهی مشارکت در اجرای خشونت علیه مبارزان مردهریگی بیش نخواهند بود برای حاکمانِ پشتپرده و مردمان این سوی پرده!
به شخصه، چنان از این نمایش اعترافگیریهای اجباری؛ متأثر، خشمگین و برافروخته میشوم، که هرگز تابِ تحمّل دیدن یک برنامه را تا پایان، در خود ندیدهام! همان آغاز نمایش تحقیر انسان، احساس میکنم چیزی آرامآرام میآید و راه گلویم را میبندد و به چند دقیقه نمیرسد که احساس خفگی و انزجار تمامی وجودم را فرامیگیرد. در واقع، احساس میکنم تمامی غرور و شرافت انسانی من و دیگر مخاطبان به سخره گرفته شده است. از تماشای این همه شقاوت که میتواند در نوع بشر موجود باشد، احساس مرگ پیش از موعِد میکنم. تماشای این که چگونه روح آدمیّت و کنشگری و پرسشگری را له و نابود میکنند، قابل تابآوری نیست. احساسی از شریک و سهیم بودنِ ناخواسته در این خشونت به سراغم میآید، پس، از دیدن چنین نمایش ِ حقارتباری، روی برمیگردانم، تا در حدّ خود، آب به آسیابِ خردکردنِ انسانیّت و شرافت اخلاقی نریخته باشم. افزون بر اینها، ناتوانیام هم مرا آزرده میکند و مدام این پرسش که چه میتوانم بکنم، همچو پتک بر سرم فرود میآید!
باری، چنانکه یادآور شدم، ادامهی این گزارش به رنج خانوادهها میپردازد، و همین امر سبب شد روح رنجدیدهی من نیز، که خود یکی از هزاران نفر زیر ستم بوده، پرواز کند «به سال مرگهای ارزان/ به سال گورهای بیشمار/ به سال گورهای بینام» … بله به دههی شصت که هنوز زخم آن بسته نشده و خونابهی آن، هنوز و همچنان جاری وُ روان است. دقیقاً این گزارش مرا برد و گذاشت وسطِ بیمارستان کنار تخت مادرم، و نتیجهی آن، این روایتِ پیشروست که در عین حال میتواند روایت بسیارانی چون من باشد:
*******
آن زمان چند ماهی بود که من و عدهای دیگر از رفقای طرفدار سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) به جرمِ براندازی دستیگر شده بودیم. بعد از این واقعه، مادرم دچار خونریزی معده و مشکل قلبی شده و در بیمارستان بستری گردید و البتّه من اجازهی دیدار با مادرم را نداشتم. در واقع تا فرارسیدنِ زمان بازپرسی که حالا ۴ ماهی میشد، فقط چند دقیقهی کوتاه، آن چنان کوتاه که بیشتر به آهی میمانست، پدرم را در اتاق ورودی سازمان اطلاعات شهر کوچکمان، در آغوش گرفته بودم. فرصت سخن نبود، و این آغوشِ سرتاپا غمبار و اشکآلود، ایستاده و عجولانه، در حضورِ آن دیگری بیگانه بود. نه حتا چندان مجالی که بشود اسمش را دیدار گذاشت. گرچه همان چند لحظه هم برای من، غنیمتی بود وُ دلگرمکننده، لیک از طرفی به شدت مغمومم کرد. با دستگیری من، پدرم نیز دچار «تاکی کاردی» قلبی شده بود. بعد از مدّتی بیخبری از همهی کسانم، سرانجام پدر به دیدار آمده بود. حسّ کردم پدرم به یکباره پشتش خمیده شده است وُ دهسالی پیر! و همین حسّ مرا، با وجودی که خود را محکم نگه داشته بودم، در درونم درهم فرومیریخت. تناقضاتی که همیشه گریبان بیشتر زندانیها را کمان وُ کان میگیرد.
دومین برادرم هم بود و نبود. یک جایی در سایه بود. حضورش را حسّ میکردم، اما دیداری نبود. اجازهی دیدار مرا نداشت، زیرا خود نیز از طرفداران سازمان بود و تازه آزاد شده بود. پدرم وقتی در آغوشش بودم، به نجوا گفت که برادرم بیشتر روزهای بازجویی میآمده اینجا، و پشت در منتظر میمانده به امید اینکه هنگام بیرون بردن ما، یک دم چشمش به من بیافتد وُ حال مرا دریابد. و البتّه همیشه این شانس نبود که ما را با تاکسی و از آن در بیرون ببرند.
به هر روی همین برادر مغضوبِ آنها، و محبوب من، درحال دوندگی و سفارش گرفتن از یارانِ جنگ و جبهه بود تا دیداری چند دقیقهای دست دهد و دل پدر و مادر بیتاب و حالا شوکشده را کمی تشفّی بخشد. (تا جایی که میدانم و مطمئن هستم، این تنها بهرهی برادرم، از بودن چندسالهاش در جبهه و جنگ و جراحت و همهی دربهدریهایی بود که بعد از انقلاب ۵۷ تحمّل کرده بود.) او حالا در پی نشانی از همقطارانش در جنگ بود، یارانی که حالا پست وُ مقامی داشتند، و او نه! در واقع، او بعد از آزادسازی خرمشهر و اعلام سازمان که دیگر ادامهی جنگ را صلاح نمیداند، برای همیشه جبهه و جنگ را ترک کرد و رفت سراغ شغل آزاد، تا به قول خودش اختیارش دست خودش باشد و بس! تا آنجا که میشناختمش، او در همهی دوران زندگیاش، فارغ بود از هر چشمداشتی به جاه وُ پست وُ مقام؛ و رهاتر کس بود از حرص وُ آزی که حالا میرفت تا فراگیر شود. پس او ماند به همان شعار و شعور دیرین خود:
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.
(حافظ)
*******
به هر روی، اعتبار برادر کار خود بکرد و با ملاقات ۱۵دقیقهای من از مادرم در بیمارستان موافقت شد. و سرانجام روز دیدار فرارسید، درحالی که دمبهدم بر هیجان و استرس من افزوده میشد. دچار گیجی و چالش عجیبی برای آن دیدار بودم و احساسهای پارادوکسیکال غریبی را تجربه میکردم. از یک سو شوق دیدار بود و آغوش مادرم که دلم پر میکشید برایش، و از سوی دیگر خودم را به نوعی مقصّر این وضعیّت میدانستم، و همین حسّ، مواجهه با مادرم را برایم دشوار میکرد. لیک به هر روی، شوق دیدار مادر زورش بر تمام افکار مالیخولیایی من چربید و به کمکم آمد تا پا تیز کنم، که حالا صدای پاسدار نیز به گوشم میخورد که با تشر میگفت، چرا فسفس میکنی!
پلّه وُ آسانسور، راهروها و بخشها را نفهمیدم چهطور طی کردیم تا رسیدیم به سیسییو. اون موقع مادرم در این بخش بستری بود. درست جلوی در ورودی اتاق عکسبرداری، مادرم را مثل یک لیموی دستافشار، تکیده وُ زردروی، درحالی که چون کودکی بیمار بر تختش مچاله شده بود، دیدم. باورم نمیشد او مادر من باشد! زنی که همهی عمر به استقلال و شهامت شهره بود! زنی که ایستادهقامت به پیشباز همهچیز رفته بود! نمیفهمیدم، حالا چرا اینگونه از پا درآمده!؟ نمیدانم چند ثانیه گذشت، اما هزاران فکر مغز مرا درنوردید و تنم را خشک کرده بود، و پاهایم دیگر به راستی، در اختیار من نبودند. زمانی به خود آمدم که دیدم روی تن تکیدهاش خودم را رها کردهام. انگارنهانگار که او بیمار است. آغوش او حالا برایم همهچیز بود؛ حتی برای چند ثانیه هم که شده بود، باید آغوش و بویش را به جان درمیکشیدم. همان چند ثانیه یا دقیقه، چنان قدرتی به من داد که همهی رنجهای این چند ماه را دود و محو کرد؛ فرستاد هوا. اشک اَمان هر دومان را بریده بود … در این حالت نمیدانم چند دقیقه گذشت، ولی درست در میانهی این حال بود که دیدم مادرم به ناگاه آرام گرفت. چشمانش را پاک کرد و من رو کنار زد. اصلاً نمیتوانستم بفهمم چه اتفاقی افتاده یا قرار است بیافتد. دیدم مادرم به سمتی که پاسدارها ایستاده بودند، رو کرد و با لحنی محکم و عصبی به آنها گفت، خجالت نمیکشید!؟ این چه وضعیه این دختر رو آوردین اینجا؟!
دو نفر پاسدار با کلاشینکف و آمادهی شلیک، که حالا رو به تخت ایستاده بودند و یک نفر هم با لباس شخصی و اسلحهی کمری مرا همراهی میکرد. آنگاه با قاطعیّتی که خاصّ خودش بود، ادامه داد، هر کی ندونه خیال میکنه، سردستهی دزدها یا قاچاقچیها رو گرفتین!
و باز ادامه داد: خجالت نمیکشید، یه الف بچّه رو اینطوری برداشتید آوردید اینجا بالای سر من!؟ یعنی این دختر با دست خالی، میتونه از دست شما سه نفر آدم مسلّح فرار کنه!؟ من از طرفی نگران وخیمتر شدن حال مادرم بودم و از طرف دیگر، نگران برخورد تند پاسدارها، لیک خوشبختانه داشتم دوباره مادرم، آن زن قوی را بازمیشناختم. همان زن شجاع و بیپروا. با همان لحن قبلی ادامه داد:
خیال میکنین مردم شما رو ببینن، چی بهتون میگن؟ مثلاً براتون دست میزنن و مرحبا میگن! به خدا خجالت داره! … چند لحظهای سکوت سنگینی فضا را پر کرد. و هیچکس هیچ نگفت. پاسدارها حالا خیره شده بودند به سرمی که به دست مادرم وصل بود و چند عکس که کنار سرش روی ملافههای سفید ولو شده بود.
مادرم، رویش را برگرداند از آنها، به گوشهای از دیوار خیره شد و ادامه داد از اینجا برید! این اسیری رو هم با خودتون ببرید! من هیچوقت تقاضای ملاقات نکرده بودم – که البتّه راست هم میگفت – و ادامه داد: بچّهی من نه قاتله، نه جانی، که اینجوری با اسلحه برش داشتید، آوردینش اینجا! و با همون صلابت همیشگیش ادامه داد: برید از اینجا و دخترم رو هم ببرید! برید به سلامت!
*******
مادرم هزاران بار گفته بود این حکومت به هیچ کدام از شماها رحم نخواهد کرد و گفته بود که اینها سر همهی گروهها را زیر آب میکنند، و آخرین کلامش هم، همیشه این جملهی تأکیدی بود: «اصولاً آخوند چشم دیدن هیچکس غیر از خودش رو نداره!». باید اعتراف کنم، روزهای طولانی و کشدار زندان فرصتی بود برای فکر کردن زیاد و غنیمتی تا هم به حرفهای مادر بیشتر بیاندیشم و هم روح این ضربالمثل را به خوبی دریابم:
آنچه در آینه جوان بیند
پیر در خشت خام، آن بیند
و درک این شعر مولوی برایم معنا یافت:
آنچه تو در آینه بینی عیان
پیر اندر خشت بیند، پیش از آن
و همچنین زمزمه این شعر، ورد زبانم شد:
عمر دو بایست در این روزگار
تا به یکی تجربه آموختن
با دگری، تجربه بستن به کار
*******
مرد مسئول گفت خواهر، حالا چرا اینقدر عصبانی هستید؟ و ادامه داد: انگار بدهکار شدیم؟! به ما گفتن شما حق یه ربع ملاقات دارین، الآنم بیشتر هم شده. دخترتون رو ببینین ما میریم. و سگرمههاش بیشتر از پیش درهم رفت.
مادرم با عصبانیت تمام گفت، «نه من خواهر شما هستم، و نه میخواهم دخترم را ببینم.» دوباره به آرامی دستش را که حالا برای نخستین بار متوجه تکیدگیش میشدم، فشار دادم. «مگر این چند ماه که ندیدمش چی شد؟ ببریدش! و هر بلایی دلتون میخواد سرش بیارین! شما که نه از مردم ترسی دارین و نه از خدا. فقط ای کاش از این خدایی که این همه دم میزنین، کمی میترسیدین و واقعاً باور داشتین که واقعاً خدا جای حق نشسته!»
*******
برای دقایقی چنان خشمی وجودم را فراگرفت که از وصفش عاجزم، به طوری که کمتر چنین حالی در خود سراغ داشتم. مغموم و دلشکسته، با چشمی خونبار و به پهنای صورت خیس، جلوتر از مأمورها حرکت کردم. و لحظهای که برگشتم تا مادرم را برای آخرین بار ببینم، مادرم بیهوش روی تخت، وارفته بود و کوچکتر از قبل مینمود. او تمام توش وُ توانش را به کار برده بود و حالا! …
همانگونه که دور میشدم، همچنان یک گوشهی چشمم به تن وارفته، و پر هیبت، موها بر صورتش که دم به دم بیرنگتر میشد، بود، چنان که سنگینی و رنج این صحنه برای ابد در ذهنم نقش بست، و به همین سبب تا خود زندان، با تمام وجود خون باریدم، لیک نه به چشم سر!
در تمامی مسیر، به حال مادرم و سایر مادرها میاندیشیدم که چه درد جانکاه و ناگفتنیای را تحمّل میکنند، و البتّه که نباید بر آن حال بیش از این متمرکز میشدم. شرایط شکننده بود و میتوانست مرا از پا در آورد. به راستی با این دشمن خانگی چه میشد کرد؟؟
در همین هنگام بود که یاد مادر دوستان و رفقایی افتادم که سال ۶۰ و بعد از آن دستگیر و اعدام شدند، و تأکید مادرها هنگام عزاداری، بر پوشش و تمیز و مرتب بودن دخترانشان. تازه آن موقع بود که عمق فاجعه و دردی که یک خانوادهی مبارز/کنشگرِ دختر، مجبور است در بطن یک جامعهی سنتی و مذهبی بر خود حمل کند، برایم رنگ ملموستر وُ تازهتری یافت! چه کسی بود که تبلیغات هر روزهی این جعبهی (تلویزیون) مسخره را ندیده و نشنیده باشد که دخترها در خانههای تیمی چهوچه بودند و چهها که نمیکردند!
و امروز پس از سالها دربهدری و تجربههای تلخ و شیرین، به طور قاطع میگویم که هیچ حکومت توتالیتر یا دیکتاتوری، جز یک دیکتاتوری مذهبی، نمیتواند اینگونه با جان و روان زندانی و خانوادههای آنها بازی کند، و سرمست پیروزی، برای خودش هورا بکشد. بله، به راستی این حکومتها، چشم دارند تا به سور عزای همگی ما بنشینند. و اینگونه است رفتار غیر انسانی این مروِّجان دین/مذهب(!؟) که تو را با احساس گناهی وحشتناک و عذاب وجدانی سنگین، در میانهی وضعیّتی شکننده، قرار میدهند. در حالی که، نه این عذاب شایستهی توست و نه خانوادهات، و البتّه نه چنین شکستنی! لیک باید چنان بشکنی که ندانی کجا و چگونه شکستهای!
*******
در حالی که دیدن وضعیّت مادرم، به کلی مرا درهم مچاله کرد، لیک باز هم به من این قوت قلب را میداد و ارادهام را مصممتر میکرد که حق ندارم مادران دیگر را در چنین وضعیّتی قرار دهم، هرچند گیر کردن در این مرحله هم، یک وضعیّت پارادوکسیکال و رنجآور دیگریست برای هر زندانی.
تازه در برگشت بود که متوجه خبث نیّتشان برای دادن این ملاقات شدم، و فهمیدم این دیدار، چندان هم به مِهر و سفارش نبوده، بلکه اهداف دیگری هم پشت خود داشته، که برای آنها مهمّتر از دیدار مادری بیمار از دخترش مینمود، چنان که، تو خود بخوان حدیث مفصل، از این مجمل!
*******
در پایان این نوشته که بیان یک از هزار ستمِ رفته بر چنین خانوادههایی و قربانیان این رژیم نیست، میخواهم درودهای خالصانهی خود را بر پدران و مادرانی نثار کنم که در تمامی دورانی که ماشین تبلیغات رژیم تلاش میکرد از دختران مبارز، چهرهای غیراخلاقی، زشت و منفور بسازد، پشت فرزندان خود را خالی نکردند و در این مبارزهی طاقتفرسا آنها را یار و غمخوار بودند! و بگویم هزاران سپاس و آفرین بر شمایانی که با جان و دل، کنار عزیزانتان ایستادید و خاموشانه مقاومت کردید، و این رنج بودگی را کنار عزیزانتان که قربانی نظام توتالیتر بودند، هرچند سخت و هرچند به قیمتی گزاف، تاب آوردید!
این روایت را پیشکش میکنم به خاطرهی مادرم، و خانوادهی زندانیان حکومت آپارتاید اسلامی، باشد برای احترام و ادای دین به همگی آنها!
۲۶ ژوئن، به مناسبت روز جهانی حمایت از قربانیان شکنجه



