من هنوز در باور خود، تو را باور دارم.
میزند، پلک، خاطرها
بر نگاهِ پنجره.
سایهای بر سر پوشانده، آن را.
نورش، در زیر کدرِ رنگها، هنوز آبیست
در همهی رنگها،
چون خورشید
در رخوتِ زمان؛
چون باغبانی، که با تمام شوق بر کاشتهی خود مینگرد
رجعتی میگردد، بر دل
چنگی دیگر و آوازی دیگر، سر میدهد آن پیرِ تجربه،
عقل را قلب گرم میکند.
لبخندی زد آن عاقل
گفت، عقل و دل، هر دو از ثروتِ تدبیرند
هر کدام با نام خود.
تو از کدام قبیلهای؟
گفتم، من از قبیله گمشدهی تاریخ
گفت، از کدام تاریخِ زمان، ماندهای در خود؟
گفتم، نسل چهلوکمی جلوترک.
تسخری زد،
گفت، حال دیروز هر چه بودی،
امروز چه هستی؟
همراه با کدام قافلهای؟
گفتم، هنوز ساربانم
گفت، پس هنوز عاشقی؟
پس تفاوتها، دل و عقل را نفهمیدی؟
گفتم، گر دل پاک باشد، غصهای نیست که
گفت، سرِ بیمغز، از دل چه میداند؟
گفتم، دل، زینتست
خندهای کرد
گفتم، باور دارم تاریخ را.
دل، زمان و نگین انگشترست.
من هنوز رند خراباتم
هنوز هم عاشقم.
گفتم، گر دل پاک باشد، غمی نیست، که بترسی.
گفتم، نگاه عاشقان و رندان مغز نیست، باورهاست
گفت، نگاه تو چه هست، امروز؟
گفتم، تجربه، تاریخ است.
عشق، نُرمِ سیاست نیست.
گفت، قبول
با تمام تجربه، عشق را چگونه میبینی؟
گفتم، من هنوز در زندگی خود در جستجوی عشق هستم.
گفت، موفق باشی!



