سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۷ دی, ۱۴۰۴ ۰۵:۳۲

شنبه ۲۷ دی ۱۴۰۴ - ۰۵:۳۲

«مداخله خارجی یا گذار داخلی؟» ایران در یک دوگانه سرنوشت‌ساز | فرخ نگهدار و محمد منظرپور
محمد منظرپور | رسانه مستقل بن‌بست: در اين گفت‌وگوی ویژه، فرخ نگهدار تحليل تازه‌اى از بحران چندلايه ايران ارائه مى‌دهد: از گزارش‌هاى حصر خانگی حسن روحانى و محمدجواد ظريف تا...
۲۷ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: محمد منظرپور | رسانه مستقل بن‌بست
نویسنده: محمد منظرپور | رسانه مستقل بن‌بست
Iran in winter 2026: The Convergence of Domestic Crises and External Intervention
This policy brief evaluates the potential consequences of U.S. military intervention and examines whether such action would weaken the government’s internal capacity for repression and shift the balance in favor...
۲۷ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: Volunteer Activists
نویسنده: Volunteer Activists
تجربۀ خونین بازتولید استبداد و مصادرهٔ مبارزات مردمی در تاریخ معاصر ایران
اگر قرار است این‌بار سرنوشتی متفاوت رقم بخورد، باید چرخهٔ تاریخی مصادرۀ مبارزات مردم از سوی نیرویی اقتدارگر و استقرار استبدادی تازه شکسته شود. ایران امروز تنها زمانی می‌تواند مبارزهٔ...
۲۶ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: پروین همتی
نویسنده: پروین همتی
در فریادِ نان
شاید جهان / روزی زبان دیگری / جز زبان‌ ِتفنگ بیاموزد / و شعر / بی‌هراس / در کوچه‌های زندگی / قدم بزند.
۲۶ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: زری
نویسنده: زری
رمان نیهلیستی، عرفان رفرمیستی، روشنفکر پوپولیستی.
اشاره میشود که بعضی رمانهای هاکسلی شباهتی به 2 رمان جرج آورل: کتاب 1984، و رمان" مزرعه حیوانات" دارند. موضوع بعضی نمایشنامه ها و رمانهای ماکس فریش؛ نویسنده سوئیسی نیز...
۲۶ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: آرام بختیاری
نویسنده: آرام بختیاری
از «کاش» تا کشتار؛ یادداشتی از دل فاجعه جاری
خیزش مردم بار دیگر در تله‌ی خشونت گرفتار شده و شدت سرکوب بی‌سابقه است. حکومت ایران، که از صدر تا ذیل در برابر مردم آرایش جنگی گرفته، مسئول فاجعه است....
۲۶ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: پرستو فروهر
نویسنده: پرستو فروهر
ضرورت وحدت عمل و نقش جمهوری سکولار دموکراتیک
جنبش مردم ایران امروز بر سر یک دو راهی تاریخی ایستاده است. یا در چرخه فرساینده اختلافات درونی و فرصت‌سوزی باقی می‌ماند، یا با انتخاب آگاهانه وحدت عمل و توافق...
۲۶ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: علی جنوبی
نویسنده: علی جنوبی

چرا با اعدام مخالفم؟ “دخترم خمینی کمرم را شکسته.”

• مادر شوهرم زن زیبایی بوده در جوانی، حال سالهاست که فقط صدای مهربانش را شنیده ام. هنوز جوان بود و صورتش در تابش آفتاب گل می انداخت ولی کمرش دولا شده بود. بعدها که دخترم بدنیا آمد و زبان باز کرد از او پرسید: مادربزرگ چرا کمرت را خم می کنی؟ گفت: دخترم خمینی کمرم را شکسته ...

در عنفوان جوانی دفاعیات خسرو روزبه را خواندم و با نام افسرانی آشنا شدم که جان بر سر آرمانشان نهادند با اینکه صفحات نوشته شده پر بود از دلاوریهای دلاوران، من به همسر و فرزندان و مادران آنها می اندیشیدم که سرنوشت آنها چه شد؟ بر پوری کیوان چه رفت؟ بر آفاق روزبه چه گذشت؟ هرگز فکر نمی کردم که زمانی خود نیز همسر یکی از این اعدامی ها خواهم بود.

با دیدن دادگاه خسرو گلسرخی به همسر و دامونش فکر می کردم آیا گلوله فقط قلب خسرو را نشانه رفت؟ وقتی خبر دروغین فرار و تیرباران ۹ نفر در تپه های اوین را شنیدم به خانواده های آنها فکر کردم که همراه جان عزیزانشان این جانها یک باره سوختند. وقتی در اوایل انقلاب روزنامه ها پر شد از نام نمایندگان “طاغوت” که به دست کارورزان رژیم جمهوری اسلامی به خاک کشیده شده بودندتصویر آنها تا مدتها کابوس زندگیم بود و هنوز گاه گداری که از اندوه به گوشه ای خلوت و تاریک می خزم چهرهی آنها همدم من می شود. بعدتر وقتی دست به کشتار دگراندیشان زدند و با وقاحت در رادیو و تلویزیون اسامی را اعلام می کردند چَشمهایم را می بستم، مشتهایم را گره می کردم دندان بر جگر می فشردم و آرزو می کردم اسامی تمام شود.

لبهایم از خون دلمه بسته بود و کف دستانم از فشار ناخنهایم زخم شده بود و اسامی پایان نداشت. در آذر ماه سال۱۳۶۰ وقتی اسامی اعدامی ها را می خواندند عروسی برادر بیژن هدایی بود (از فعالین پیکار) و نام بیژن یکی از این اسامی بود، مجلس عروسی اشک بار بود ولی نمی بارید، باشد که مادر بیژن متوجه نشود تا عروسی بگذرد.

اولین بار من با نام و محلی به نام خاوران آشنا شدم. مادرم که از اصفهان برای مراسم به تهران رفته بود تعریف می کرد:” که با یکی دیگر از زنان فامیل برای گرفتن شماره ی قبر به دفتر بهشت زهرا رفته اند. در آنجا آدرس خاوران را به آنان داده بودند و گفته بودند قبر هجدهم” مادرم ادامه داد که ” یکی از پسران فامیل با ۱۸ قدم که برداشت گفت: اینجاست. وفتی برادر بیژن با دستان لرزان زمین را شکافته بود جسد جوان دیگری بوده است. مادر بیژن تلخ می گرید و می گوید این فرزند من نیست. پیشنهاد می شود که این طرف و آن طرف زمین شکافته شده را بشکافند شاید قدم ها کوتاهتر یا بلندتر برداشته شده است. یک طرف را می شکافند شخص دیگری بوده که از آن یکی مسن تر بوده است و مثل آن جوان با لباس هایش به خاک سپرده شده بوده است. در طرف دیگر بیژن، بیژن نازنین، آرام خوابیده بود با لباسهایش و جای گلوله ای در زیر چانه اش. مادرم که برگشت تعریف کرد “که سعید سلطان پور کمی آنطرفتر بود، فکر کنم که آنجا با سعید سلطان پور افتتاح شده است.”

در سال ۱۳۶۲ وقتی ازدواج کردم و و به شمال رفتم هنوز پیراهن مشکی بر تن مادر شوهر و پدرشوهرم بود که پسر نوجوانشان را قبل از سن ۱۸ سالگی، ۱۰ روز پس از دستگیری اعدام و جسدش را به آنها داده بودند که شبانه خاک کنند. دو سال از اعدام باقر منشی رودسری برادر شوهرم می گذشت.

مادر شوهرم زن زیبایی بوده در جوانی حال سالهاست که فقط صدای مهربانش را شنیده ام. هنوز جوان بود و صورتش در تابش آفتاب گل می انداخت ولی کمرش دولا شده بود. بعدها که دخترم بدنیا آمد و زبان باز کرد از او پرسید: مادربزرگ چرا کمرت را خم می کنی؟ گفت: دخترم خمینی کمرم را شکسته.

جوان بودم و داغ ندیده مفهوم حرفش را نفهمیدم. دو سال و اندی از ازدواجمان گذشته بود که همراه دو فرزند ۲ ساله و ۳ ماهه ام دستگیر شدیم بچه ها بعد از چند ماه تحویل خانواده ام داده شدند و من هم پس از آنها از زندان آزاد شدم و با عشق و امید هر دو هفته یکبار از اصفهان به تهران می رفتم و مشکلات اصلا برایم اهمیت نداشت دوران جنگ بود و اتوبوس نبود گاهی وقتها مسافران را پیاده می کردند و می گفتند: اتوبوس را برای اعزام نیرو لازم داریم. از این دو هفته تا دو هفته دیگر فقط در تکاپوی تهیهی بلیط بودم از طریق دوست و آشنا تا بتوانم عباسم را ببینم. اینها در اراده و روحیهی من تزلزل ایجاد نمی کرد.عشق بود و امید که به من نیرو می داد و طراوت وشادابی می بخشید. احساس می کردم کوه را می توانم جابجا کنم. فقط با دیدن هر دو هفته ده دقیقه چشمان روشن عباس در عشق چه شگفتیها نهفته است.

اما تابستان ۱۳۶۷ و قطع ملاقاتها و بعد تحویل ساکها فرا رسید. در قلبم خشکید تمام عشق و علاقه و شور و جوانی، مات شدم. منگ شدم فکر کردم نمی توانم بعد از عباس ادامه بدهم. از درون پوک شده بودم. یکروز، بیش از چهل روز از زمانی که ساک های عباس را داده بودند گذشته بود داشتم مسیر کوچه تا خیابان را طی می کردم که بروم سر کار سردم بود ولی هوا سرد نبود قلبم مثل زمهریر یخ زده بود و از برودتش یخ کرده بودم، یکه خوردم چرا که متوجه شدم بیش از چهل روز است که کمر راست نکرده ام. با شانه های خمیده و پشت خم شده گام بر می دارم توان استواری نداشتم یاد حرف مادر عباس افتادم :دخترم خمینی کمرم را شکست. سعی کردم افراشته و محکم قدم بردارم غمهایم را، رنجهایم را، بغض هایم را و حسرتهایم را به هم پیچیدم و تکیه گاهی کردم برای برافراشتگی و استواریم چاره ای نداشتم وظیفه و باری توام با عشق بر دوشم گذاشته شده بود بهارم و بیژنم.

وقتی سه ماه بعد از عباس دختر نازنینم فلج شد. عباس و یادش را در صندوق خانه ی قلبم پنهان کردم و به روی دخترم لبخند زدم و با کمک خانواده ام توانستم سر پا بایستم. خواهرم، خواهر نازنینی که خود دختر دومش را ده روز پس از دستگیری با انتقال از زندان به بیمارستان وابسته به دانشگاه تبریز بدنیا آورده و بلافاصله پس از وضع حمل به سلولی برگردانده بودند که دختر دو ساله و مادر شوهرش در آنجا نگران و منتظرش بودند خود با هزار مشقت و شوهری که هنوز در بلاتکلیفی بود دختر مرا بغل می کرد و هر روز برای فیزیوتراپی می برد. اگر زحمات و محبت های خواهرم نبود شاید دختر من بهبودی پیدا نمی کرد من که گم شده بودم. همین خواهر پس از ۳۲ ماه سهمش پس از بیش از دو سال رفتن از اصفهان به تبریز یک شماره قبر در وادی رحمت تبریز بود و گواهی فوتی که علت مرگ را دارآویختگی و پزشک معالج را دادسرای انقلاب نامیده بود.(شرح غم،رنج و محنت های ما فقط یک خانواده در جمهوری اسلامی مثنوی هفتاد من کاغذ است.)

پسرم هر روز بیدار میشد و با اشاره به ماشین پدرش دستهای کوچکش را انگار که فرمان ماشین را می چرخاند تکان می داد و می گفت: آآآآآآآ…. بابام میاد ماشینو روشن می کنه منو می بره می گردونه. روزی در مقابل اصرار دخترم که گفت: بهش بگو که باباش دیگه نمیاد. یک صبح که باز داشت ادای رانندگی در می آورد و می گفت: بابام میآد ماشین و روشن می کنه. گفتم: بیژن بابات دیگه نمیآد. گفت: یعنی بابای منو هم مثل بابای آذر کشتند؟ گفتم: بله. دمر روی زمین دراز کشید دست و پایش را تکان داد و بغض کنان با خود تکرار کرد من دیگه بابا ندارم؟من دیگه بابا ندارم؟ از آن روز هرگز کلمه ی بابا از زبانش بیرون نیآمد تا یک روز بر سر قبر یکی از آشنایان دو دستی مرا چسبید، به چشمانم نگاه کرد و با چشمان روشنش ملتمسانه و با سماجت گفت: اگر بابام مرده پس قبرش کو؟ به خاوران بردمش در کنار دیواری که خاوران را از گورستان ارامنه جدا می کرد قطعه ای را نشان دادم و گفتم: آنجاست. گلها را از خاک خاوران جمع می کرد و بهمراه بهاره به آنجا می برد. وقتی بزرگتر شد به من می گفت: تو به من دروغ گفتی. جوابی نداشتم. همین چند ماه پیش او نشسته بود و من با دوستی از آن ایام یاد می کردم. گفتم: من چگونه می توانستم گورهای دسته جمعی را برای یک بچه سه – چهار ساله توضیح بدهم؟ من چگونه می توانستم از کانالهای حفر شده و دفن انسانها در این کانالها با بچه ام حرف بزنم؟

از بزرگ شدن بچه هایم، دندان درآوردنهایشان، راه رفتنشان، بزرگ شدنشان خاطره ی چندانی ندارم، خواب بودند به سر کار می رفتم. خواب بودند بر می گشتم. نه تنها به خاطرٍ مسایل اقتصادی، تنها راهم گریز بود. چه آسیب های روحی و روانی که ما نکشیدیم. کودکی از بچه هایم دزدیده شد. جوانیم ربوده شد. عشق و امیدم را دستان ناپاک و قلبهای سیاه ربودند و از همه مهمتر جان نازنین عباس را در نیمه راه ۲۸ سالگی به تاراج سپردند.

از آن موقع هر جا کلمه ی اعدام، دار، حلق آویز …… می خوانم، می شنوم، زندگیم، رنجهایم مثل پرده ی سینما از جلو چشمانم عبور می کند. حالت تهوع به من دست می دهد و در درون فریاد می کنم اعدام فقط مرگ یک نفر نیست. حق زندگی را از ما خانواده های اعدامی گرفتند. اخراجمان کردند. به انزوا کشاندندمان. تحت کنترلمان داشتند. گاه تا می آمدیم نیرو بگیریم احضارمان می کردند و هزاران توهین در حقمان روا می داشتند.

هنوز هستند مادران، همسران، خواهران و فرزندانی که از شدت بهتِ آن فاجعه دهان باز نکرده اند. سخن گفتن از آن مسخمان می کند. آرامشمان را، نیرویمان را که به هزاران ترفند برای خودمان فراهم کرده ایم از ما می گیرد. اگر سخن از خانواده ها کم می شنوید دلیل فراموشی نیست. ما در خاوران بیش از ۲۱ سال است که با اعدامی های سال ۱۳۶۰ هم صدا شده ایم و فریاد خاموش میکشیم. فراموشی را به ما توصیه نکنید. در قامت این فاجعه نمی گنجد. لباسش به قامت ما دوخته نیست. بخشیدن هم یک مسئله یِ شخصی است. بخشیدن و یا نبخشیدن هم منافی اجرای عدالت نیست. ما نمی خواهیم مجریان قانون باشیم. ما اجرای عدالت را می خواهیم. بیش از صد سال از انقلاب مشروطیت می گذرد و خواست عدالتخانه هنوز محقق نشده است.ما خشونت طلب نیستیم سالهای بی پناهی، ما را سیال و روان اما مقاوم کرده است و سکوت ما اصلا با سکوت کسانی که در راس حاکمیت بودند قابل مقایسه نبوده است. سکوت ما همراهی با جنایت نبود، بهت و حیرت بود در مقابل ضحاکان زمان. به هیچکدام از دادخواهی های ما جوابی داده نشد. همه ی کسانی که در راس قدرت بودند از همه ی جناح ها ما را ندیده گرفتند حتی از اینکه وصول ایمیل را هم اطلاع دهند طفره رفتند. فریاد های ما در سکوت، پایداری ما در خاموشی سبب شد که سکوت پیرامون خاوران و جنایات دهه ی ۶۰ شکسته شود و روزنه هایی نمودار شود. آیا رها کردن جانیانی که به جنایاتشان رنگ مذهب می زنند و نه تنها قباحتی از آن احساس نمی کنند بلکه فکر می کنند ثواب می کنند و درهای بهشت را به روی خود باز می کنند به سلامت جامعه کمک می کند؟ آیا خواهان اجرای عدالت شدن به نهادینه شدن قانون کمک می کند یا عدم اجرای آن؟

آیا هر چه ابعاد جنایت بیشتر باشد باید از اجرای عدالت صرف نظر کرد فقط به این دلیل که به سیر خشونت دامن زده می شود؟ جنایت هر چه عظیم تر، هر چه دستان بیشتری به خون آلوده تر، بخشش تنها راه عبور از خشونت است؟ این چه ترازویی است که از آنطرف پاره سنگ بر می دارد؟

رهبران سیاسیمان هم که همیشه چشم به قدرت داشته اند. تا باب مراوده و مکالمه با جناحی از حکومت باز می شود بجای اینکه صلاحیت خود را از مردم و با دفاع از حقوق آنها بگیرند فورا از کیسه یُ خلیفه می بخشند. خرج که از کیسه ی مهمان بود حاتم طایی شدن آسان بود.

اجرای عدالت ، آگاهی از ابعاد ظلم و جنایاتی که به ما رفته، برای مردم ایران و جهان، یک خواست طبیعی، انسانی و حداقلی است. اگر هر کس به هر دلیلی این حق و حقوق ما را نادیده بگیرد و با گذشتن از این حقوق بر سر میز مذاکره یا مناظره بنشیند، با سهل انگاری به سیر خشونت دامن خواهند زد. آنها هستند که اجازه نمی دهند مرز بین خودی و غیرخودی بشکند. اگر گاه گاهی از سر نیاز گوشه یِ چشمی به ما می اندازند نباید فراموش کنیم که برای برداشتن این مرز باید حداقل پذیرفته شود که انسانها هیچ برتری و رجحانی نسبت به همدیگر ندارند و مواردی را که مسبب این جنایات شده محکوم و منسوخ اعلام نمایند.

به بانگ بلند باید خطاب به اینان یگویم: نا سلامتی شما رهبران سازمانها و احزابی بوده ایید که رفقایتان جان بر سر آن اهداف نهاده اند. مگر رفقای شما دستشان به خون چه کسی آلوده شده بود که حتی یک اشاره ظاهری هم به آنها نمی کنید؟ حقوق پایمال شده یِ آنها را نمی بینید؟ آیا نشستن بر سر سفره ای که هنوز نه به دار است و نه بار، نباید با حفظ حقوق برابر باشد تا راه را بر سوءاستفاده و تکرار جنایات انجام شده ی ۳۰ ساله ببندد.

آسمان و ریسمان را به هم می بافید که رفقای خودتان را که دستشان از دنیا توسط همین ها کوتاه شده را خشونت طلب جلوه بدهید. آخر زندانی ای که اسیر این بی وجدانها بوده ، زندانی ای که دوران محکومیت خود را می گذرانده چه خشونتی می توانسته مرتکب شده یاشد؟ هان؟… چه خشونتی؟

خانواده هایی که با هزاران مشقت برای ده دقیقه دیدن عزیزانشان هزاران حقوق ابتدایی شان پایمال می شده چه خشونتی انجام داده اند؟ مادرانی که دلسوخته و به ناچار به خاطر فرزندان دیگرشان، به خاطر آسایش آنها تنها خواستشان رفتن به سر خاک بی نشان و نامعلوم عزیزانشان ندیده گرفته شده، چه خشونتی را می توانسته اند ترویج کنند؟

هر کس نیز اخیرا از راه می رسد می گوید من اینقدر سال سکوت کردم آخر یکی نیست بپرسد این سکوت برای احقاق حقوق مردم بوده است که حالا طلب کارانه اعلام می کنید؟ حتما باید برای این سکوت دسته گل هم تقدیمتان بکنیم. سکوتتان در برابر جناح دیگرتان بوده که اگر انجام گرفته دقیقا معامله بر سر جان و مال ما دگر اندیشان بوده و برای حفظ کیان اسلامتان.

تاریخ انتشار : ۲۶ آبان, ۱۳۸۸ ۱۱:۱۰ ب٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

تجاوزگری و مداخله‌جویی آمریکا، اسراییل و غرب دشمنی با مردم با هدف تضعیف و تجزیهٔ ایران است!

ایران نه میدان تسویه‌حساب قدرت‌های خارجی است و نه ملک شخصی حاکمیتی استبدادی. نیروهای مردمی، میهن‌دوست و مترقی ایران تمام تلاش خود را خواهند کرد تا اعتراضات برحق مردم ایران علیه سرکوب، فقر، تبعیض و بی‌عدالتی، دستاویز مداخلهٔ خارجی، تهدید نظامی یا توطئه‌های بی‌ثبات‌ساز تلفیقی بیگانگان و تمامیت‌خواهان مخلوع قرار نگیرد. سرنوشت ایران تنها باید به دست مردم آن رقم بخورد.

ادامه »

تجربۀ خونین بازتولید استبداد و مصادرهٔ مبارزات مردمی در تاریخ معاصر ایران

اگر قرار است این‌بار سرنوشتی متفاوت رقم بخورد، باید چرخهٔ تاریخی مصادرۀ مبارزات مردم از سوی نیرویی اقتدارگر و استقرار استبدادی تازه شکسته شود. ایران امروز تنها زمانی می‌تواند مبارزهٔ خود را به ثمر برساند که با تکیه بر جامعهٔ مدنی مستقل، مطالبات مسالمت‌آمیز و مطالبه‌محور خود را پی بگیرد. جامعهٔ ما هوشیارتر از آن است که با وجود خشمِ برحق ناشی از نادیده‌گرفته‌شدن، وعده‌های بی‌پایه و متکی بر مداخلهٔ بیگانه را بنیان مبارزات حق‌طلبانه‌اش قرار دهد. تجربه‌های تلخ و خونین تاریخ معاصر ایران گواه آن است که صرفاً «نه» گفتن کافی نیست

مطالعه »

وسوسهٔ پیروزی‌های سریع: وقتی قدرت، خطرناک‌تر از شکست می‌شود

شهناز قراگزلو: ربودن نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، در روایت رسمی دولت ترامپ نه فقط یک پیروزی قاطع، بلکه نمونه‌ای ایده‌آل از شیوه‌ای تازه برای اعمال قدرت معرفی می‌شود؛ شیوه‌ای که قرار است بارها و در نقاط مختلف جهان تکرار شود. این عملیات در کنار ترور قاسم سلیمانی در سال ۲۰۱۹ و حمله به تأسیسات هسته‌ای ایران در سال گذشته قرار می‌گیرد؛ اقداماتی که وجه مشترکشان سرعت، دقت و پرهیز از جنگ‌های فرسایشی بوده است.

مطالعه »

اهریمن‌سازی از چپ و کنش ما

یک همگرایی ایدئولوژیک طولانی‌مدت بین رسانه‌های قدرتمند و تحت حمایت خارجی و جریان‌های تأثیرگذار در درون حاکمیت و رسانه های وابسته به آنها وجود داشته است که هر دو، اهریمن‌سازی چپ و نسبت دادن مسئولیت مشکلات ایران به آن را مفید یافته‌اند. خشم عمومی از نابرابری، فساد و بی‌عدالتی اقتصادی بسیار واقعی است، اما این خشم به طور کامل با حمایت از جایگزین‌های سوسیالیستی یا برابری‌خواهانه همخوانی ندارد.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

«مداخله خارجی یا گذار داخلی؟» ایران در یک دوگانه سرنوشت‌ساز | فرخ نگهدار و محمد منظرپور

Iran in winter 2026: The Convergence of Domestic Crises and External Intervention

تجربۀ خونین بازتولید استبداد و مصادرهٔ مبارزات مردمی در تاریخ معاصر ایران

در فریادِ نان

رمان نیهلیستی، عرفان رفرمیستی، روشنفکر پوپولیستی.

از «کاش» تا کشتار؛ یادداشتی از دل فاجعه جاری