امروز صبح، حدود ساعت ۸:۳۰، وقتی از جادهی نزدیک خاوران و آرامستان ارامنه گذشتیم و میخواستیم به سمت خاوران برویم، دیدیم خیابان پر از ماشینهای نیروی انتظامی است. قدمبهقدم خودروها ایستاده بودند و کنار هر کدام ۷-۸ مأمور انتظامی حضور داشت. درون محوطه هم مأموران ایستاده بودند و درِ خاوران با زنجیر بسته بود.
مردم خودروهایشان را پارک کردند. لحظاتی بعد، یک لباسشخصی جوان آمد؛ اما او آن فرد همیشگی (مومنی، نمایندهی وزارت اطلاعات) نبود. مردی دیگر با برگهای در دست نزدیک شد و گفت: هر کس میخواهد داخل برود باید نام، کد ملی و نسبت خود با متوفی را بنویسد. از همانجا اختلاف میان جمع آغاز شد؛ عدهای میگفتند مهم نیست، مشخصات میدهیم و میرویم داخل. اما گروهی دیگر مخالفت کردند: «نه، اسم و کد ملی نمیدهیم.» یکی از حاضران گفت: «نباید بگذاریم بین ما تفرقه بیندازند. اگر حتی یک نفر بیرون بماند، من هم داخل نمیروم.»
چند نفر پذیرفتند کارت شناسایی بدهند و وارد شدند، اما اجازهی بردن گل یا کیف به داخل نداشتند تا مبادا عکس یا فیلمی گرفته شود. بقیه در بیرون با مأموران بحث میکردند. مأموری با لباس مشکی مدام فیلم میگرفت و وقتی یکی از همکارانش به او گفت «فیلم نگیر»، پاسخ داد: «من از طرف حراست هستم» که باعث خنده و تمسخر جمع شد. کمی بعد همان مأمور اعلام کرد: «باید هم کد ملی و هم شماره تلفن بدهید». اعتراضها بالا گرفت: «چرا باید شماره تلفن بدهیم؟ «ما حق داریم برویم داخل.» پاسخ داد: «دستور داریم احراز هویت کنیم». اما وقتی مشخصات یکی از افراد ثبت شد، دیدیم اطلاعاتش همان لحظه روی سیستم مأموران ظاهر شد و فهمیدیم امکان دادن مشخصات غلط هم وجود ندارد.
در این میان، همسر یکی از قربانیان جلو رفت و گفت: «من همسر ….. فدایی خلق هستم، خودم هم فدایی خلق هستم.» مأمور با لبخند گفت: «ممنون که فدایی ما هستید.» با این حال، رفتارشان خشن یا تهدیدآمیز نبود.
مدام اصرار میکردند: «بیایید بروید داخل.» ما گفتیم: «اگر عکس و گرفتن شماره نباشد، میرویم.» آنها جواب دادند: «هیچی نیست، بیایید.» اما بهمحض نزدیک شدن دیدیم هم عکس میگیرند، هم شماره تلفن و شماره ماشینها را مینویسند. بنابراین دوباره عقب نشستیم و اعتراض کردیم: «شما میگویید بروید داخل، ولی تا جلو میرویم کد ملی و شماره میخواهید. این قابل قبول نیست.»
یکی از زنان سالخورده، که سالها پیش همسرش اعدام شده بود، گفت: «من از جوانی آمدم تا حالا که پیر شدهام. آنقدر از من عکس گرفتهاند که حد ندارد. بگذارید باز هم بگیرند.»
میخواستیم زودتر گلها را بگذاریم و فیلمی بگیریم تا قبل از آنکه مانع شوند، اما ناچار شدیم منتظر بمانیم تا کسانی که داخل رفته بودند بیرون بیایند. وقتی آمدند، گلها را بیرون خاوران روی خاک گذاشتیم. مأموران گلها را جمع کردند؛ به همین دلیل، گلها را پرپر کردیم تا نتوانند آنها را بردارند.
آنها که داخل بودند گفتند سه قبری که پارسال برای بهاییها کنار خاوران کنده بودند، پر شده اما پیشروی دیگری صورت نگرفته است. زمین خشک و شبیه بیابان بود. دور تا دور آنجا چرخیده بودند و سرود خوانده بودند، ولی امکان فیلمبرداری نداشتند.
در همین زمان، مردی رو به مأموران گفت: «برای ۲۰-۳۰ تا پیرزن این همه مأمور آوردهاید؟ اینها همه پیر شدهاند. این کار به ضرر خودتان است.» مأمور جواب داد: «نه به خدا، ما برای امنیت شما آمدهایم.» او طوری وانمود میکرد که گویا خطر بزرگی وجود دارد. با این حال، اجازهی ورود آزادانه ندادند.
با همهی اینها، رفتارشان امسال مثل سال قبل نبود. درست است که کد ملی و شماره میخواستند و عکس میگرفتند، اما پارسال وقتی سرود میخواندیم، با تهدید میآمدند و میگفتند: «جمع کنید، زود باشید.» امسال نه. بچهها چند بار سرود خاوران را خواندند و آنها فقط ایستادند و نگاه کردند. بعضی میگفتند این تغییر رفتار شاید بهخاطر نامهی آقای عمادالدین باقی بوده.
یکی از جوانها بیرون آمد و گفت: «صادقانه بگویم، فیلم را نفرستید، برایتان بد میشود.» گفتیم: «فیلمهای زیادی از خاوران در فضای مجازی هست، این یکی فرقی ندارد.» او گفت: «الان همهی دنیا ماجرای خاوران را میدانند، شما دیگر نفرستید.» ما جواب دادیم: «اگر همه میدانند، چرا شما میترسید؟» او گفت: «فکر میکنید ما راضیایم؟ ما هم ناراضیایم.» گفتیم: «اما شما پولش را میگیرید.» پاسخ داد: «مگر چقدر به ما میدهند؟ چارهای نداریم.»
ساعت ۱۰:۱۰ مراسم تمام شد. تعدادی از گلها را نگه داشتیم تا در مسیر پرپر کنیم و از پنجرهی ماشین بیرون بریزیم برای رهگذرانی که میگذشتند. صحنهی زیبایی بود.
این روایت امروز خاوران است؛ جایی که حتی زنجیر بر درها هم نتوانست مانع از ایستادگی و زنده نگاه داشتن یاد عزیزان شود.