برگهای کتاب
چون لحظههای بلورین
از سر انگشتان روزگار سُر میخورند،
و در رود جاری میشوند.
نسخهٔ قدیمیِ ما
در سکوت و رؤیا
میان بودن و نبودن
چون مِه بر یالِ کوه
هنوز به سوی قله
راه میجوید.
گفتم: «خستهام»
گفتی: «بمان!
برمیگردیم…
گل نسرین بچینیم!»
من،
مثل چوب نیمسوختهای
به جا مانده از
شبهای رفیقانه کنار آتش،
خاموش و گرمام…
بیا تا دیر نشده،
برگردیم…
و نسرین را
از شاخههای خاطره بچینیم.



