آدمکشان
به پایگاههاشان بازگشتهاند،
هیولاها، به غارهاشان.
تاریکی پلکهای بیژن را بست،
و انتظار، چشمهای منیژه را.
آخرین شعار
سرنوشت سرخی داشت.
خیابانها خلوتند
و تسبیح مرگ همچنان
در دست های ولایت میچرخد.
شب
پر از صدای کندن گور فرزندان
در حیاط خانههاست
شب
پر از واژههای بارانی
شب
پر از نبودنها،
شب پر از سیاهیهاست
و ماهِگچین
چون قرصی روانگردان
در دهان ابرها مینشیند.
هوا که روشن شود
مادری سحَرش را صدا میزند،
پدری سپهرش را.
آخرین شعار
سرگذشت سرخی داشت.
خیابانها خلوتند
و آواز گنجشکها از افراها
پر کشیده است
در چهار راهها
از دختر گلفروش
خبری نیست.
ایران رخت عزا بر تن
تابوت جانهای جوان را
بر شانه میبرَد
و قلبش را
در مشت، در مشت، در مشت میفشرد.
و من صدای ضجهی مادران را میشنوم
و من صدای ضجهی پدران را
و من صدای پلنگی زخمی را
در ارتفاع خشم.
جهانیان، جهانیان!
شما نمیدانید بر ما چه میگذرد.
شما نمیدانید
قدارهکشان
چگونه انگشتان ما را میدزدند
تا بر چنگ زندگی نلغزند.
آه زندگی، آه آزادی.
مزدوران
به خوابگاههاشان بازگشتهاند
زندانیان به سلولهاشان.
در گورستانها
اشک در اشک حلقه میزند
و «خونخواهی»
الفباهای بیقرارش را فرامیخواند.
آه زندگی، آه آزادی.
یوسف صدیق
شنبه ۴ بهمن ۱۴۰۴



