حتی پس از مرگ خامنهای، مشخص نیست که آیا ایران میتواند یک رهبر متحدکننده جدید یا گذار به یک نظم لیبرال دموکراتیک را پرورش دهد یا خیر.
نویسندگان مقاله: آرش رئیسی نژاد • آرشام رئیسی نژاد
به نقل از استیمسون خاورمیانه و شمال آفریقا ۱۲ فوریه ۲۰۲۶
برگردان بهفارسی: گودرز اقتداری
اعتراضات اخیر ایران نه فروپاشی، بلکه تعلیق خطرناکی را به همراه داشت، زیرا سرکوب شدید، ضربهی قابل توجهی به مشروعیت جمهوری اسلامی وارد کرد. این کشور اکنون وارد یک برزخ سیاسی شده است که در آن اجبار جایگزین رضایت میشود. این ثبات نیست، بلکه تعویق است. و تاریخ نشان میدهد که تعویق طولانی مدت در ایران به ندرت باعث تغییر تدریجی میشود؛ بلکه در عوض به گسست ختم میشود.
بحران امروز با تنگناهای اقتصادی، تحریمها و سایهی مداوم جنگ تعریف میشود. بخشهای بزرگی از جامعهی ایران با کاهش استانداردهای زندگی و عدم اطمینان عمیق در مورد آینده مواجه هستند. اصلاحات وعده داده شده در طول سه دههی گذشته بارها در ارائه نتایج ملموس شکست خوردهاند. در نتیجه، ایرانیان بارها و بارها به خیابانها آمدهاند – در سالهای ۲۰۰۹، ۲۰۱۷، ۲۰۱۹، ۲۰۲۲ و دوباره در اواخر دسامبر ۲۰۲۵.
در قلب این ناآرامیها، یک انسداد نهادینه شده عمیق در اقتصاد سیاسی ایران نهفته است. این پیکربندی در اواسط دهه ۲۰۰۰ شکل گرفت، زمانی که ارتش ایران پس از مداخلات ایالات متحده در افغانستان و عراق، همراه با ظهور تندروها در دوران ریاست جمهوری محمود احمدینژاد و افزایش بیسابقه درآمدهای نفتی، منطق حکمرانی اقتصادی را اساساً تغییر داد. بقا و کنترل بر کارایی و رشد بلندمدت اولویت داده شد. در سطح منطقهای، توانمندسازی شرکای شیعه تهران در عراق پس از سرنگونی دیکتاتوری سنی صدام حسین توسط ایالات متحده، ایران را به سمت گسترش نظامی سوق داد و تعهد آن را به محور به اصطلاح مقاومت تعمیق بخشید.
در این سیستم، نهادهایی که شفافیت، رقابت و پاسخگویی را افزایش میدادند، به عنوان خطرات سیاسی تلقی، و در عوض ساختارهای سلسله مراتبی و غیرشفاف ترجیح داده میشدند. تمرکز سیاسی در اواسط دهه ۲۰۰۰ و به حاشیه راندن تکنوکراتها، سیاستگذاری اقتصادی را به شدت تابع ملاحظات امنیتی و ژئوپلیتیکی کرد. درآمد بادآورده نفت، ارتباط بین مالیات، پاسخگویی و بهرهوری را قطع کرد و پویایی رانتخواری را تعمیق بخشید.
از آن زمان، این پیکربندی نهادینه شده است. نقش نهادهای نظامی و شبهدولتی در بخشهای کلیدی اقتصادی گسترش یافته، رقابت ضعیف شده و مرز بین قدرت سیاسی و فعالیت اقتصادی کمرنگ شده است. سود به طور فزایندهای نه به نوآوری یا بهرهوری، بلکه به دسترسی نهادی، امتیازات ارزی، قراردادهای دولتی و حمایتهای انحصاری وابسته است. نتیجه، تخصیص نادرست منابع، تضعیف بخش تجارت، تشدید بیماری هلندی و قفل شدن ساختار تولید در فعالیتهای کمارزش است.
در این زمینه، بوروکراسی اقتصادی نیرویی برای اصلاحات نیست، بلکه بخشی از مشکل است. پیچیدگی نظارتی و ابهام ساختاری هم به عنوان ابزار کنترل سیاسی و هم به عنوان مکانیسمهایی برای تولید رانت عمل میکنند. حتی اصلاحات به ظاهر فنی نیز در مرحله اجرا توسط نهادهای مسلط جذب شده و به «سازگاری استخراجی» تبدیل میشوند – ابزارهای جدیدی برای توزیع امتیاز.
تحریمها و شوکهای خارجی این پویایی را تشدید کردهاند و به نفع بازیگرانی است که در شبکههای نهادی، امنیتی و سیاسی قرار دارند. این رانتها که از دور زدن تحریمها، تجارت غیررسمی و کانالهای منطقهای ناشی میشوند، ذینفعهایی را ایجاد میکنند که تنشهای جاری را نه به عنوان یک تهدید، بلکه به عنوان فرصتی برای سود میبینند. در نتیجه، بخشهایی از نخبگان اقتصادی و بوروکراتیک به بازیگران وتو در برابر هرگونه توافق یا عادیسازی سیاست خارجی که ممکن است مزایای تثبیتشده آنها را تهدید کند، تبدیل شدهاند.
بسیاری از کسانی که بیشترین سود را از این سیستم میبرند، در خارج از کشور زندگی میکنند و این امر به ویژه از طریق انباشت داراییهای مالی، املاک و مستغلات و منافع تجاری در مراکزی مانند امارات متحده عربی و ترکیه مشهود است و از اقتصادهای باز بهره میبرند، در حالی که نظم بسته و فاسد را در داخل کشور حفظ میکنند. این ساختار، سختیهای مادی را عمیقتر و احساس بیعدالتی را تشدید میکند.
شوکهای ژئوپلیتیکی متوالی اخیر، این زوال را تشدید کردهاند. فروپاشی رژیم اسد در سوریه، ترور حسن نصرالله، رهبر حزبالله، توسط اسرائیل، تضعیف شدید حماس و تضعیف انسجام بین سازمانی در محور مقاومت، پایههای معماری دفاع برون مرزی ایران را تضعیف کرده است. جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل، که در روزهای پایانی خود ایالات متحده نیز به آن پیوست، فرسایش اساسی را تسریع کرد و سیستم را به نقطه عطف انفجاری نزدیکتر کرد که در آن شکاف بین تواناییهای ایران و تعهدات منطقهای آن بیش از هر زمان دیگری آشکار میشود.
با وجود همه این فشارها، سرکوب خشونتآمیز اعتراضات، استقرار گسترده نیروهای امنیتی و نظارت دیجیتال نشان میدهد که جمهوری اسلامی ظرفیت قهری خود را حفظ کرده است. با این حال، ثبات مبتنی بر سرکوب، ذاتاً شکننده است.
پس از سرکوب خونین اعتراضات اخیر، بسیاری از ناظران معتقدند که جمهوری اسلامی نمیتواند ادامه دهد. اما یک نظام انقلابی مبتنی بر اسلام سیاسی به راحتی فرو نمیپاشد. در مرکز تابآوری آن، نهاد رهبری قرار دارد. آیتالله علی خامنهای مظهر اراده، عزم و ظرفیت قهری نظام است؛ تا زمانی که او در قدرت باشد، به نظر میرسد که دولت قادر به مدیریت ناآرامیهای داخلی است.
در عین حال، فشارهای شدید اقتصادی و انزوای فزاینده بینالمللی، بخشهایی از نخبگان، از جمله اصلاحطلبان، میانهروها و حتی بخشهایی از نهاد محافظهکار را به این نتیجه رسانده است که ایران به یک تغییر استراتژیک عمده در سیاست خارجی خود، از جمله حل مسائل با ایالات متحده و تا حدودی کاهش خصومتها با اسرائیل، نیاز دارد. با این حال، خامنهای مانع اصلی چنین تغییر جهتگیری است. بنابراین، او یک موقعیت متناقض دارد: از یک سو، او لنگر انسجام داخلی است و از سوی دیگر، مانع اصلی تحول استراتژیک.
خامنهای از نزدیک شاهد چگونگی سقوط شاه بود، نه به دلیل نیروی ناکافی، بلکه به دلیل تردید. درس اساسی انقلاب ۱۹۷۸-۱۹۷۹، آنطور که رهبری امروز آن را درونی کرده است، این است که هرگز در برابر فشار خیابانی عقبنشینی نکند. امتیاز دادن نشانه ضعف است؛ ضعف، فروپاشی را تسریع میکند. نکته قابل توجه این است که خامنهای مانند سلف خود، آیتالله روحالله خمینی، که در سال ۱۹۸۸ با پذیرش آتشبس در جنگ ایران و عراق این کار را کرد، از «جام زهر» نخواهد نوشید. خامنهای آن لحظه را به عنوان یک پاشنه آشیل و نه یک فضیلت، درونی کرده است. پذیرش توافقی که ترامپ تحت عنوان «تسلیم بیقید و شرط» مطرح کرده است، به طور نمادین همان عملی را تکرار میکند که خامنهای دههها از آن اجتناب کرده است. برای او، استقامت تا آخرین لحظه یک تاکتیک نیست؛ بلکه جوهره مشروعیت است.
فراتر از این موضع جسورانه، یک محاسبه شخصیتر نهفته است. خامنهای به طور جبرگرایانهای احتمال کشته شدن توسط نیروهای آمریکایی را نه به عنوان یک شکست استراتژیک، بلکه به عنوان اثبات نهایی روایت مادامالعمر مقاومت خود میبیند. مرگ به دست ایالات متحده، او را از یک رهبر سیاسی تفرقهانگیز به یک «شهید مقدس» برای پیروانش تبدیل میکند و شکستهای اقتصادی، فروپاشی نهادی و انتقادات از رهبریاش را تحت الشعاع قرار میدهد. در این پایان خیالی، او به یک امام حسین آخرالزمان تبدیل میشود که تا آخرین لحظه محکم ایستاده و در روز کربلای خودش سقوط میکند. چنین سناریویی، در ذهن او، یک پیروزی اخلاقی قاطع را تضمین میکند و اساساً چشمانداز سیاسی پس از خامنهای ایران را شکل میدهد.
حتی پس از مرگ خامنهای – چه به دلایل طبیعی و چه به دلیل ترور – مشخص نیست که آیا ایران میتواند به یک تحول معنادار برای ایجاد یک رهبر متحد جدید یا گذار به سمت یک نظم لیبرال دموکراتیک دست یابد یا خیر. نکته مهم این است که سرکوب اعتراضات توسط نهادهای امنیتی و نظامی هدایت میشد. ریاست جمهوری و دستگاههای مدنی، حداکثر، نقش ثانویهای داشتند. دستگیریهای اخیر اصلاحطلبان برجسته، رئیس جمهور اصلاحطلب را بیشتر تضعیف میکند. وقتی نظم در درجه اول از طریق نهادهای قهری به جای میانجیگری سیاسی برقرار میشود، مرکز ثقل ناگزیر تغییر میکند. این روند نتیجه ترجیح ایدئولوژیک نیست، بلکه محصول انسداد نهادی، فرسایش ظرفیتهای دولتی و حافظه تاریخی است. با گذشت زمان، این نظامیسازی مدیریت بحران، گزینههای آینده را محدود میکند. در این زمینه، به نظر میرسد مسیر ایران به سمت ظهور یک مرد قدرتمند، کسی که قادر به تمرکز اقتدار، نظم بخشیدن به نهادهای از هم گسیخته و تحمیل نظم در جایی است که سیاست شکست خورده است، در حرکت است. تحت هر نظام سیاسی که پس از آن ظهور کند، همان فشارهای ساختاری میتوانند به راحتی تقاضا برای اقتدار قاطع و متمرکز را دوباره ایجاد کنند.
تحریمهای طولانی مدت، مذاکرات شکست خورده و بقا از طریق اجبار، منجر به آزادسازی نشد. مرد قدرتمند احتمالی ایران احتمالاً عملگرا خواهد بود، نه ایدئولوژیک به معنای انقلابی کلاسیک، و به دنبال کاهش تنشها با ایالات متحده نه از طریق آشتی، بلکه برای تثبیت سیستم خواهد بود. کاهش تنش و سپس عادیسازی احتمالی روابط هدف خواهد بود.
ایرانیان به فروپاشی دولت قاجار در اوایل قرن بیستم نگاه میکنند، که پیش از ظهور یک مرد قدرتمند، رضاشاه، بود. تاریخ تکرار نمیشود، اما در ایران، تحت شرایط زوال ساختاری، اغلب قافیههای مشابه تکرار میشوند. ناتوانی نهادینه شده راه را برای اصلاحات تدریجی میبندد و یک مرد قدرتمند برای اجرای این إصلاحات را ناگزیر میسازد.
چنین مرد قدرتمندی احتمالاً از نهادهای امنیتی ایران – ارتش منظم، سپاه پاسداران یا ساختارهای اطلاعاتی همپوشان آنها، ظهور خواهد کرد. او اقتدار قهری را با لفاظیهای ملیگرایانه ترکیب میکند و اسلام سیاسی را با گفتمانی متمرکز بر میهنپرستی ایرانی و نظم و بقای ملی جایگزین میکند. او با اقتدار میتواند ایدئولوژی را خنثی و مطیع کند، نظم را بر شبکههای رانتخوار تحمیل نماید و سوی سیستم را از دکترین انقلابی به سمت بقا از طریق عملگرایی تغییر دهد. جای تعجب نخواهد بود اگر که او بتواند حمایت تکنوکراتهایی را که به شدت به دنبال احیای عملکرد اقتصادی هستند، جلب نماید.
همچنین ممکن است یک مرد قدرتمند از خارج از ارتش ظهور کند، البته با حمایت قابل توجه نهادهای نظامی-امنیتی. شخصیتی که قادر به همراهی با نهادهای امنیتی باشد، نه مقابله با آنها، میتواند به طور معقولی نقش یک مرد قدرتمند را ایفا کند. در این سناریو، اقتدار از اطمینان نخبگان، رضایت سپاه و تغییر چارچوب قدرت حول محور انسجام ملی به جای بسیج انقلابی ناشی میشود. حکومتداری به جای نظامیسازی آشکار، بر ترکیبی از سرمایه نمادین، حفاظت نهادی و اجبار گزینشی استوار خواهد بود و سیستم را در عین تغییر منطق عملیاتی آن حفظ میکند، نه صدور ایدئولوژی یا حفظ انقلاب دائمی.
ظهور یک مرد قدرتمند در ایران صرفاً یک احتمال ناشی از نخبگان نیست؛ بلکه به طور فزایندهای با فضای عاطفی و روانی جامعهای که از سرکوب خسته شده و از فروپاشی میترسد، همسو است. سطح بیسابقه خشم ناشی از کشتارها و سرکوبهای گسترده اخیر، همراه با این حس فراگیر که ایران در آستانه جنگ داخلی قرار دارد، ناخواسته تقاضای اجتماعی برای نظم را افزایش داده است. جامعه ایران که از سرکوب خسته و از فروپاشی میترسد، به نظر میرسد به طور فزایندهای جذب مفهوم «ناجی» شده است – شخصیتی که خود را به عنوان بازگرداننده ثبات، قادر به جلوگیری از فروپاشی به سبک سوریه و مهار نیروهای گریز از مرکز ناشی از خشونت دولتی معرفی میکند. بنابراین، این جذابیت برای یک مرد قدرتمند، محصول اعتقاد ایدئولوژیک نیست، بلکه محصول روانشناسی بحران است: وقتی شبح جنگ داخلی قابل تصور میشود، وعده اقتدار قاطع از نظر سیاسی قانعکننده میشود.
این گذار ممکن است بلافاصله پس از رفتن خامنهای از صحنه رخ ندهد. یک دوره موقت کوتاه و آشفته، با رقابت نخبگان و نوسانات نهادی، محتمل است. اما شرایط ساختاری ایران، آزمایشهای طولانی مدت اصلاحطلبانه را علیرغم خواستههای جامعه مدنی برای همهپرسی قانون اساسی، بعید میسازد. هویت این مرد قدرتمند نوظهور ناشناخته است، اما سایه او از قبل وجود دارد. در ایران امروز، میتوان از همین حالا پژواک دوردست گامهای سنگین او را شنید.
*****
دکتر آرشام رئیسی نژاد مدرس ارشد تجارت و اقتصاد در کالج ریجنت لندن و پژوهشگر مهمان در دانشکده اقتصاد دانشگاه اسکس است. نویسندهی کتابهای «بازنگری بیماری هلندی: سازگاری نظریه و شواهد» و «جنگ کریدور در خاورمیانه»، تحقیقاتش بر اقتصاد سیاسی، پیکربندیهای نهادی، کریدورهای ژئواکونومیک در خاورمیانه و توسعهی وابسته به منابع متمرکز است.
سردبیر: باربارا اسلاوین، پژوهشگر برجسته، پروژهی چشماندازهای خاورمیانه در موسسه استیمسون است.



