وقتی تواناییِ دیدن و روایتکردنِ رنج از میان برود؛ راه بر تکرارِ بیپایانِ خشونت هموار میشود و روایتِ او اینچنین بود: هیچگاه ساعتی به دستش نبود، اما از زمان باخبر بود. در خانه آخرین فردی بود که میخوابید و هرگاه بیدار میشدی، او مدّتها بود که چایش آماده بود و سفرهاش مهیا…
برف، آجرفرشِ حیاط را پوشانده بود و تکدرختِ انارِ باغچه، لُخت و بیبرگ در خواب بود؛ خوابِ زمستانی. رفتم کنارِ پنجره… تاریکی میگفت سرما سنگ را میترکاند و زوزهی باد به یادِ آدمی میآورد که طبیعت همچنان به کارِ خویش مشغول است. تاریکی بویی داشت که از خیابان بلند میشد و به خانه میآمد. امّا هوا، هوایِ همیشگی نبود… شبِ شهر بویِ عجیبی میداد؛ بویِ جوانان و نوجوانان، بویِ مردان و زنان، بویِ رهگذرانِ بیشمار، بویِ خستگی، بویِ عرق. بویِ شهر، بویِ مرگ بود.
نمیتوانستم احساسم را بیان کنم؛ یک چیزی مثلِ بُهت، حسرت، بغض و نفسی که راهِ خروج از سینه را گم کرده. گفتم وقتی صبح شد بروم، شاید بویِ شهر عوض شده باشد. به آینه مینگرم. تصویر در آینه مات است. خودم را قانع میکنم که شاید خواب میبینم و کابوسیست… همان کابوسِ همیشگی که عمری با من است. شاید بیدار که شوم، روزگارِ دیگری باشد. امّا هرچه میکنم نمیتوانم. به پیرامونم مینگرم… بویِ شب با بویِ صبح یکی شده… شهر عوض شده…
میگویند سرآغازِ فاجعه، از جانباختنِ آدمی نیست؛ از آن لحظهایست که قصهی مرگ، عادی گردد. حالا سوگ آزمونیست شگفتانگیز، عجیب، جمعی… فقط درد و آه و سوز نیست؛ معنایِ زندگیست. رنجی معتبر. شاید آغازی باشد بر پایانِ چرخهی خشونت که ایرانِ کهنِ ما روزگاری سرلوحهی اسطورهای بود از سخنِ حکیم ابوالقاسم فردوسی، آنجا که گفته بود: «به هر کار مشتاب ای نیکبخت / بهویژه به خون، زانکه کاریست سخت / ز خون ریختن دل بباید کشید…»
صدایی به نجوا میآید. آشناست. میگوید: «خوب شد زودتر رفتم…» چشمانش خیس است… خیسِ خیس… هم او میگوید شهر هر وقت بخواهد فراموش کند، به خواب میرود… و این روزها شاید نخستین بار در تاریخِ غمبارِ این مُلک باشد که میلیونها تن نهتنها به خواب نمیروند، بلکه همگی تنها یک رویا دارند.
پهلوان
بهمنِ ۱۴۰۴ فوریه ۲۰۲۶
@apahlavan



