پیشگفتار
در ماه پایانی زمستان ۱۴۰۴، خاورمیانه با یکی از بزرگترین و ویرانگرترین جنگهای بیست و پنج سال گذشته روبهرو شد؛ جنگی سراسری علیه ایران که از سوی ایالات متحده و اسرائیل آغاز گردید. در میان دود و آتش بمبارانها، در میان موج ترس و آوارگی، آنچه بیش از همه خودنمایی میکند، نه پیامدهای نظامی این فاجعه، بلکه زمینههای سیاسی پشتپردهی آن است؛ همان نقشهی از پیش کشیدهشدهای که سالها پیش برای جنگ با ایران برنامهریزی شده بود.
گزارشها و روشنگریهای رسانههای برجستهی جهانی، به ویژه گزارش تازهی روزنامهی گاردین، تصویری تکاندهنده از روزهای پیش از جنگ به نمایش میگذارند؛ تصویری که در آن، جمهوری اسلامی نه تنها به دنبال رویارویی نبود، بلکه با پیشنهادی فراتر از انتظار، تا آستانهی یک پیمان تاریخی پیش رفته بود، اما درست دو روز پس از آن، به جای آغاز دور تازهای از گفتوگو، با موشک و بمب روبهرو شد.
در چنین بزنگاه تاریخیای، درون و بیرون از کشور، سه گونه برخورد با این فاجعه شکل گرفته است: گروهی که پیامدهای ناگوار جنگ را نادیده گرفته و آن را فرصتی برای سرنگونی رژیم میبینند؛ گروهی دیگر، با پشتیبانی از تمامیت ارضی، ناخواسته به پاکسازی چهرهی سرکوبگر رژیم دچار میشوند؛ و گروه سوم که با شعار «نه شیخ، نه شاه، نه جنگ»، در پی راهی سوم هستند، اما در عمل با نادیده گرفتن همسنگی نیروها، خطر فروپاشی و تجزیه را به حاشیه میرانند. این گزارش با تکیه بر دادههای در دست، به واکاوی این رویکردها و ریشههای آن میپردازد.
پیش از پرداختن به این سه گونه برخورد، نخست باید تصویری روشن از آنچه در روزهای پیش از جنگ رخ داد به دست دهیم. بخش نخست این گزارش، نشان میدهد که جمهوری اسلامی در آستانهی جنگ چه پیشنهاد تاریخیای روی میز گذاشت و چگونه این پنجرهی صلح با بمبهای بیگانه بسته شد.
جمهوری اسلامی در راه صلح؛ نرمش و پیشنهاد شگفتانگیز
وارونه آنچه در برخی روایتها میخوانیم که میکوشند جمهوری اسلامی را ناسازگار و خواهان تنش نشان دهند، گزارش گستردهی گاردین ( theguardian.com 17Mar 2026) نشان میدهد که در واپسین روزهای بهمن و آغاز اسفند ۱۴۰۴، تهران با پیشنهادی «شگفتانگیز»، همهی توان خود را برای جلوگیری از جنگ و رسیدن به پیمانی پایدار به کار بست. این گزارش که با بهره از سه کارشناس آگاه و یک سیاستمدار برجستهی پیشین غربی آماده شده، از پشتپردهی گفتوگوی ژنو ریزکاریهایی را آشکار میکند که میتوان آن را نقطهی عطفی در تاریخ دیپلماسی هستهای شمرد.
بر پایهی این گزارش، جاناتان پاول (Jonathan Powell)، مشاور امنیت ملی بریتانیا، در دور پایانی گفتوگو میان جمهوری اسلامی و آمریکا در ژنو شرکت کرد. به گفتهی یک دیپلمات غربی، پاول به این نتیجه رسیده بود که «پیشرفت واقعی به دست آمده و پیشنهاد ایران حتا برای ناظران غربی نیز شگفتانگیز بوده است. توافق دستیافتنی است.»
دلیل این خوشبینی، درونمایهی پیشنهاد ایران بود که بسیار فراتر از چشمداشت هیئتهای غربی مینمود. گروه آمریکایی به سرپرستی جرد کوشنر و استیو ویتکاف، چندان از کارشناسی فنی تهی بودند که برای درک پیشنهاد، ناچار شدند رافائل گروسی را هم چون مشاور فنی به نشستها فراخوانند.
بر پایه گزارش گاردین، ایران در این دوره از گفتوگوها، امتیازهای چشمگیری به آمریکا داده بود:
– ایران آمادگی خود را برای امضای پیمانی پایدار به پیش گذاشت.
– زدودن فیزیکی ذخیرههای اورانیوم با غنای بالا: ایران پذیرفت همهی ذخیرههای اورانیوم ۶۰٪ خود را از میان بردارد. بدر بن حمد البوسعیدی (Badr bin Hamad Al-Busaidi)، وزیر خارجهی عمان، این را یک «پیشرفت سرنوشتساز» خواند.
– بازایستادن از غنیسازی: ایران با بازایستادن سه تا پنجسالهی غنیسازی همرای شده بود. هیئت آمریکایی خواهان بازایستادن دهساله شد که نشان میداد ناهمسوییها گفتوگوپذیر بودهاند.
– بونانزای اقتصادی» (Economic Bonanza) برای آمریکا: تهران پیشنهاد داد شرکتهای آمریکایی در برنامهی آیندهی هستهای غیرنظامی ایران سرمایهگذاری کنند. در برابر این سرمایه گزاری، تهران خواستار برداشته شدن ۸۰ درصد تحریمها و بازگشت داراییهای بازداشتشده در قطر به حساب ایران شده بود.
گاردین مینویسد که ایران در عمل پس از بمباران در تابستان سال گذشته، توان غنیسازی درونمرزی را برای همیشه از دست داد. با همهی این پیشرفتها و برنامهریزی برای دور آینده گفتوگو در وین، تنها دو روز پس از پایان گفتوگوی ژنو، آمریکا و اسرائیل یورش گستردهی خود به ایران را آغاز کردند.
کنارهگیری جو کنت (Joe Kent)، مدیر مرکز ملی پادتروریسم آمریکا، نیز که گفت «ایران تهدید فوری نبود و ما این جنگ را به دلیل فشار اسرائیل آغاز کردیم»، درستی این روایت را نشان میدهد. نیویورک تایمز نیز نوشت نتانیاهو در پی «صحنههای دراماتیکی از تهران پوشیده در دود سیاه» بود تا سامان درونی ایران را به هم ریزد.
همهی این گواهها نشان میدهد که جمهوری اسلامی در دم سرنوشتساز، نرمشپذیری بالایی نشان داد و با دست پر پای میز گفتوگو آمد. اما این دست دوستی با بمب پاسخ داده شد. این دادهها نشان میدهد که تصمیمگیران راستین جنگ در واشنگتن و تلآویو، از پیش گزینهی نظامی را برگزیده بودند.
سه برخورد گوناگون در برابر شرایط کنونی
در شرایط کنونی که کشور با یورش مرگ بار بیرونی از سوی آمریکا و اسرائیل از یک سو و خودکامگی درونی و سرکوبهای رژیم جمهوری اسلامی از سوی دیگر روبرو است، میتوان نیروهای سیاسی را بر پایه دیدگاه شان در برابر این چالش به سه دستهی اصلی با سه رویکرد ناهمسان بخش کرد.
دستهی نخست، اپوزیسیون جنگخواه هستند که پیامدهای ناگوار یورش بیرونی را نه تنها نادیده میگیرند، بلکه کوچک نیز میشمارند و حتا به آن با آغوش باز خوش آمد میگویند. در شرایطی که بمبهای آمریکا و اسرائیل بر سر مردم ایران فرو میریزد و بنمایههای زیرین و زیرساختهای برجسته کشور را نابود میکند، بخش چشمگیری از اپوزیسیون بیروننشین، به ویژه شاهخواهان و برخی گروههای جمهوریخواه راستگرا، نه تنها این تازشها را نکوهش نکردند، که از آن با نامهایی چون «میانجیگری انساندوستانه» و «عملیات آزادیبخش» یاد میکنند. بدون تردید، رهبران این گروهها بر پایه منافع طبقاتی خود، و با آرزوی پایهگزاری بورژوازی کمپرادور دوره محمدرضا، از این جنگ پشتیبانی میکنند. با این همه، روانشناختی پایگاه اجتماعی آنها در برون از مرزها، جای بررسی دارد. چرا یک راننده تاکسی، یک کارکن خانه سالمندان ایرانی تبار با پرچم اسرائیل به دست، در خیابانهای کشورهای غربی از این یورشها پشتیبانی میکند؟
مسعود قدیم فلاح (Masoud Ghadimfallah) جامعهشناس و پژوهشگر ایرانی در نروژ، در تحلیلی با بهرهگیری از دیدگاههای پسااستعماری فرانتس فانون ( (۲۰۲۱) Frantz Fanon Black Skin, White Masks)، به ریشههای روانشناختی این پدیده پرداخته است. از دید او، این گروه از برونمرزنشینان، دچار «منش استعماری درونیشده» (Internalized colonial mentality) هستند. آنها در یک فرایند روانشناختی، هرم قدرت جهانی میان کشورهای مرکزی و پیرامونی را درونسازی کرده و خود را با قدرت استعماری یعنی آمریکا و اسرائیل همسان میپندارند.
از ویژگیهای این منش میتوان از بیگانگی از خود و جامعهی مادر، به گونهای که آنها از هویت و واقعیت جامعهی خود بیگانه میشوند، یاد کرد. آنها برای نشان دادن دلبستگی خود به «جهان برتر» غربی، پیوسته به دنبال خوار شمردن فرهنگ و جامعهی خودی هستند و برافراشتن پرچم اسرائیل در گردهماییها و پشتیبانی از نسلکشی در غزه، نشانهی آشکار این بیگانگی و کوشش برای به دست آوردن خشنودی ارباب استعماری است.
این گروهها نه تنها در پی همانند شدن با فرهنگ سطحی و کلیشهای غرب هستند، بلکه نگاهی نژادپرستانه به همسایگان خود یعنی عربها و افغانها دارند و میپندارند که سرنوشت کشورهای جنگزدهای چون عراق، سوریه و افغانستان هرگز گریبان گیر ایران نخواهد شد، چرا که خود را برتر از آن ملتها میدانند.
آنها خود را میانجی تمدن برتر غربی و جامعهی پسمانده خود میبینند و گمان میکنند با همراهی با قدرتهای بیرونی میتوانند جامعهی خود را رهایی بخشند. این پندار نادرست و خطرناک، آنها را به پشتیبانی از جنگی کشانده که ایران را مانند همان کشورهای جنگزده همسایه خواهد کرد. در این روند، پنداربافی آنها ابزاری در دست قدرتهای امپریالیستی و صهیونیستی برای یورش به میهن میشود. این دسته، مانند احمد چلبی و دستهاش در عراق، پشتوانه مادی قدرتهای غربی برای درستانگاری جنگ علیه کشورهای خاورمیانه در کشورهای غربی هستند.
دستهی دوم، از تمامیت ارضی کشور دفاع میکنند. آنها اگرچه بهدرستی یورش بیرونی را نکوهش میکنند و از شاهخواهان بیزار هستند، اما نهتنها به فراموشی سرکوب مردم دچار شدهاند، بلکه با «شهید» خواندن ستمگران، به پاکسازی کشتار و سرکوب رژیم میپردازند. چنین روایتی به پاککردن حافظهی تاریخی جامعه میانجامد و دههها سرکوب، زندان، شکنجه و کشتار مردم را به حاشیه میراند. واقعیت آن است که این رژیم سالهاست همهی راههای اصلاح را بسته است. مهمترین جلوههای این خودکامگی را میتوان کوتاه چنین گفت:
نخست، سرکوب خونین اعتراضهای مردمی. از خیزشهای ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ تا دی ۱۴۰۴، همگی نشان میدهند که حاکمیت بارها برای نگهداشت صددرصد قدرت در دست دستههای اندکی، به خشونت گستردهای علیه شهروندان خود دست یازیده است.
دوم، مهندسی انتخابات و زدودن حق سرنوشتسازی. انتخابات در ایران بهجای رقابت آزاد، به سازوکاری برای پذیرش تصمیمهای از پیش گرفتهشده دگرگون شده و نهادهایی چون شورای نگهبان حق گزینش راستین را از مردم گرفتهاند.
سوم، ساختار اقتصادی نابرابر و رانتی. در کنار سرکوب سیاسی، یک نظام اقتصادی سرمایهداریِ نئولیبرالیستی بر پایهی رانت و شکاف طبقاتی ژرف بنیان نهاده شده است؛ ساختاری که در آن نهادهای قدرتمند، بهویژه سپاه پاسداران، به بازیگران اصلی اقتصاد دگرگون شدهاند و فشار گرانی و تنگدستی بر دوش طبقههای فرودست سنگینی میکند.
چهارم، فساد سیستماتیک (آلودگی سامانمند). گسترش شبکههای رانت و ویژهخواری در سطح بالای قدرت، به چپاول داراییهای ملی انجامیده و این آلودگی نه استثنا، بلکه بخشی از منطق کارکرد سیستم است.
پنجم، ماندگاری ساختار طبقاتی حاکمیت، حتا در شرایط جنگی. جنگ، هرچند ویرانگر و مرگبار، بهخودیخود ساختار طبقاتی جامعه را دگرگون نمیکند؛ آنچه در میانهی بمبارانها و آوارگیها همچنان پابرجاست، چیرگی بورژوازی انگلی ایران، و به ویژه بورژوازی نظامی است. نباید از یاد برد که بخشی از پایگاه اجتماعی بورژوازی نظامی که امروز در برابر یورش بیگانگان ایستادگی میکند، همان است که دیروز اعتراضکنندگان را در خیابانها به گلوله بست و فردا نیز، اگر زنده بماند، باز هم بر همان راه خواهد رفت.
ششم، پس از تازش فناورانه اسرائیل به لبنان در ۱۷ سپتامبر ۲۰۲۴ و کشتن رهبران حزبالله، خطر یورش اسرائیل به ایران جدی و واقعی شد. سازشهایی که جمهوری اسلامی در گفتوگوها با آمریکا آماده پذیرفتن آن بود، نشان میدهد که این نظام با آگاهی از نداشتن پشتوانهی مردمی، برای زنده ماندن به ژنو پناه برده بود. اگر جمهوری اسلامی سرشتی مردمی داشت، میبایست با گشودن فضای سیاسی و کنار گذاشتن سیاستهای نئولیبرالی، پشتیبانی مردم را برای نبرد در پیش با اسرائیل به دست میآورد.
هفتم، جمهوری اسلامی میتوانست به نیروهای «چپ» ضدامپریالیستی در برابر شاهخواهان میدان دهد، اما این کار را نکرد. این بیعملی ریشه در ساختار طبقاتی نظام دارد. جمهوری اسلامی نهتنها به سیاستهای نئولیبرالی خود پایبند ماند، بلکه در دیماه امسال به سرکوب و کشتار معترضان پرداخت. نادیده گرفتن این واقعیتها و تقدیس چهرههای برجسته در این ساختار، به معنای پذیرش ستم و سست کردن نبرد مردمسالارانه و ضدنئولیبرالیستی مردم است. اگر نیروهای پیشرو به بهانهی جنگ، رهبران حاکم را تقدیس کنند، اندک اندک هویت مستقل خود را از دست خواهند داد و بسیج مردم در آینده دشوار میشود.
اگر سیاستهای مردمستیزانه حاکم نبود، آمریکا و اسرائیل هرگز روی انگیزهی مردم برای سرنگونی نظام حساب باز نمیکردند. نریختن مردم به خیابانها هنگام تازش دشمن، نتیجهی هوشیاری و میهندوستی مردم است، نه مشروعیت نظام.
دستهی سوم، سازمانهایی در «چپ» با شعار «نه شیخ، نه شاه، نه جنگ» به دنبال پدید آوردن راه سوم هستند. اگرچه تلاش برای یافتن راهی مستقل از آمریکا و جمهوری اسلامی برای نجات کشور، پیش از جنگ، کاری درست بود، اما در شرایط جنگی کنونی، باید با تردید به درستی شعار جنگ همزمان با هر دو نگریست.
این دیدگاه هم اکنون به دلیلهای زیر چالشبرانگیز است:
نخست، در شرایطی که کشور با تازش نظامی گسترده روبهروست، اندیشیدن دربارهی همسنگى نیروها برجستگی سرنوشتساز پیدا میکند.
«چپ» ایران، به دلیلهای تاریخی و ساختاری، به جایگاهی نرسیده که بتواند هم چون یک وزنهی سرنوشتساز در این پهنه عمل کند و این ناتوانی، در شرایط جنگی کنونی، بهشکلی سختتر خود را نشان میدهد. در شرایط کنونی، همسنگى نیروها درون کشور به سود شاهخواهان، راستگرایان و هواداران امپریالیسم است. در شرایط جنگی کنونی، و با بررسی همسنگى میان نیروهای درونی، ضربه زدن به توان قدرت مرکزی و همراهی با «تغییر رژیم» آمریکا و اسرائیل، به سود نیروهای واپسگرا، تجزیهخواه و وابسته به قدرتهای بیرونی است.
دوم، پندار این که «چپ» میتواند، در شرایط کنونی، راه سومی میان بمبارانها و موشکهای دشمنان با هدف «واژگونی رژیم» بیابد، پنداری نادرست است. آمریکا و اسرائیل خواهان جایگزینی جمهوری اسلامی با حکومتی دستنشانده، یا تجزیه کشور به ۵ یا ۶ کشور کوچک هستند. آنان حتا در بدترین رویای خود، اگر «چپ» را در همسنگى نیروها بالادست ببینند، یا با همین پسماندهی جمهوری اسلامی کنار میآیند، یا «چپ» را با شیوههای گوناگون میکوبند.
آمریکا و اسرائیل هرگز با یک حکومت ملی و مستقل در ایران که برای منافع ملی ایران میجنگد، کنار نخواهند آمد. نبرد برای منافع ملی ایران، حتا در شرایط صلح، به معنای برتری ژئوپلیتیکی ایران بر اسرائیل است و کشورهای غربی هرگز آن را نخواهند پذیرفت.
سوم، این گروهها اگرچه هرگز از تازش نظامی آمریکا و اسرائیل پشتیبانی نکرده اند، ولی با یکسانسازی خطر بیگانگان و ستمگران در شرایط کنونی، مرز روشنی با برنامه اسرائیل و آمریکا برای «واژگونی رژیم» نگرفتهاند. آنها با برشمردن گزافهآمیز تنشآفرینی رژیم، ناخواسته بار مسئولیت جنگ را از دوش تازندگان برمیدارند و به روایتهای درستانگاری آمریکا و اسرائیل برای یورش دامن میزنند.
حزب توده ایران میگوید: فرماندهان سپاه، […] بهدنبال اجرای سیاست خانمانسوز «جنگ، جنگ، تا پیروزی» هستند […]. (نشست (وسیع) کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران + قطعنامه و فراخوان؛ ۱۸ مارس ۲۰۲۶).
این همان بازگویی سخنان آمریکا و اسرائیل در بارهی جنگ است. هم آقای عراقچی وزیر خارجه جمهوری اسلامی و هم آقای علی لاریجانی پیش از مرگ خود، به روشنی و بارها گفتهاند که جمهوری اسلامی خواهان صلح پایدار است، نه آتشبس گذرا. عباس عراقچی، روز شنبه، ۲۱ مارس، به همتای هندی خود گفته است که بازگشایی تنگه هرمز بستگی به پایان یورش آمریکا و اسرائیل به ایران دارد.
نبرد ما علیه حاکمیت دینی-نئولیبرالیستی جمهوری اسلامی یک نبرد برحق است؛ ما در روند این پیکار، نیازی به بدتر نشان دادن جمهوری اسلامی از آن چه که هست، نداریم. همان گونه که در آغاز این نوشته دیدیم، جمهوری اسلامی خواهان این جنگ نبود و برای پرهیز از این جنگ تا مرز سرسپردگی پیش رفت.
راه کارگر به درستی مینویسد: یکی از اهداف بمبارانهای گسترده مقرها و پایگاههای نظامی بویژه در مناطق غربی کشور و حتا در زاهدان و چابهار، فراهم کردن زمینه برای ورود نیروهای کرد و بلوچ به عنوان نیروهای نیابتی و پیاده نظام آمریکا و اسرائیل بود. (در سومین هفته جنگ: ایران، زیر بمباران، منطقه، در آتش، مردم در نبرد زندگی!؛ تارنگاشت راه کارگر ۲۴ اسفند ۱۴۰۴؛ ۱۵ مارس ۲۰۲۶)
پرسش اینجاست که آیا در چنین شرایطی جنگی، حتا با شعار «چپ» پیکار با هر دو جبهه، همسویی با هدفهای اسرائیل و آمریکا برای «دگرگونی رژیم»، درست است؟
چهارم، این نگاه از یک پندار بنیادین رنج میبرد: چنین تحلیلی، خطر راستین جنگ برای هستی کشور و جامعه را کوچک میشمارد. پیامد عملی این رویکرد، برهمخوردن همسنگى نیروها به زیان مردم و به سود بیگانگان و نیروهای واپسگرا است. در چنین شرایطی، پافشاری بر دگرگونی رژیم به هر بهایی، بدون نگاه به پیامدهای راستین جنگ، میتواند به آشوب، تجزیه و قدرتگیری دوبارهی نیروهای گوناگون واپسگرا بینجامد. اگر جمهوری اسلامی در این جنگ شکست بخورد و میهن ما دچار آشفتگی و تجزیه شود، با شناختی که از همسنگی نیروها داریم، این گزینه به سود «چپ» و پایگاه طبقاتی آن — یعنی طبقه کارگر و دیگر رنجبران — نخواهد بود. این کار خطر راستین ناتوانسازی حاکمیت ملی و حتا تجزیهی کشور را افزایش میدهد. بدون میهن، نه میتوان نبردی برای آزادی انجام داد و نه برای عدالت اجتماعی.
در پایان این بخش باید افزود که در این میان، آنچه در این شرایط حساس و سرنوشتساز بیش از پیش خودنمایی کرد، جدایی آشکار میان سازمانهای سیاسی در رویارویی با تازش بیرونی بود. از گروههای تجزیهخواهی که خود را «چپ» میخوانند که بگذریم، همهی گروههای «چپ» با میهندوستی، تازش دشمنان بیگانه به سرزمین ما را نکوهش کردهاند. آنها به خوبی دریافتند که نبرد با رژیم، هرگز نمیتواند و نباید به معنای همراهی با دشمن باشد.
در برابر میهندوستی «چپ»ها، گروههای راست، به ویژه شاهخواهان و برخی گروههای وابسته، در آزمونی تاریخی شکست خوردند. آنها نه تنها از مردم خود در برابر بمبارانها پشتیبانی نکردند، که آشکارا با آمریکا و اسرائیل همدست شدند و به تازش دشمن به میهن خوش آمد گفتند. تاریخ از یاد نخواهد برد: در آن روزها که بر سر کودکان ایران بمب میبارید، برخی شادمان و پایکوبان با پرچم اسرائیل بر دوش، از تازندگان سپاسگزاری میکردند. این دو رویکرد، بار دیگر مرز راستین میان میهندوستان و وابستگان را آشکار ساخت؛ مرزی که این بار نه بر پایهی نگاه به جمهوری اسلامی، که بر اساس وفاداری به ایران و مردم آن ترسیم میشود.
چه باید کرد؟
پذیرش ناگزیری دفاع از میهن در برابر تازش بیرونی، به معنای مشروعیتبخشی به رژیم حاکم نیست. پشتیبانی از میهن یک ناگزیری است، اما این پشتیبانی نباید به خاموشی در برابر خودکامگی یا همسویی با سیاست های سرکوب و اقتصادی حاکمیت بینجامد. در چنین شرایطی، تمرکز بر دشمن بیرونی بهعنوان «دشمن اصلی» میتواند یک ناگزیری تاکتیکی باشد. نبرد همزمان در هر دو جبهه در شرایط جنگی و همسنگی کنونی نیروها نه شدنی است و نه خردمندانه.
با تازش نظامی سراسری آمریکا و اسرائیل به ایران، تضادی عمده تازه پدید آمده است: تضاد میان مردم ایران و امپریالیسم تازشگر. این تضاد، اگر چه به شکل تضاد میان رژیم جمهوری اسلامی و آمریکا – اسرائیل، جایی که این دو تجاوزگر برای به بند کشیدن یک رقیب منطقهای نافرمان و نگهداشت چیرگی خود در غرب آسیا، دست به تازش زدند، آغاز شد. اما این رویارویی هم اکنون به تضادی میان مردم ایران و امپریالیسم – صهیونیسم دگرگون شد، زیرا:
– بمبها و موشکها میان حاکمیت و مردم جدایی نمینهند.
– پیامدهای این جنگ، بیش از همه بر دوش طبقههای فرودست سنگینی میکند.
– تازش بیرونی، تمامیت مرزها و هستی ملی ایران را نشانه گرفته است.
– اشغال و تجزیه، نه تنها یک رژیم، که همهی ملت را نابود میکند.
این تازش امپریالیستی، هستی ملی ایران، تمامیت مرزهای کشور و جان میلیونها انسان را نشانه گرفته است. شکست در برابر این یورش، به معنای نابودی هرگونه چشماندازی برای نبردهای طبقاتی آینده خواهد بود. مردم حق دارند و باید از میهن خود در برابر تازش بیرونی پشتیبانی کنند. زیرا هدف تازش امپریالیستی، بازگرداندن یک ملت به وابستگی است. تجربهی عراق، لیبی و افغانستان هم نشان میدهد که خط سوم «چپ»ها، در زمان جنگ و پس از پیروزی امپریالیسم در جنگ، پیروز نشده است.
از این رو، در شرایط کنونی، تضاد عمده، تضاد میان مردم ایران و امپریالیسم تازشگر است؛ و هرگونه تحلیل یا کنشی ناگزیر از جایگیری در مدار این تضاد عمده معنا مییابد.
با همهی بررسی این پیچیدگیها، میتوان راهی درست و دیالکتیکی یافت:
نخست، «چپ» باید با دلیری و با بیپروایی و با پرهیز از دوپهلوگویی و گنگگویی بگوید که دفاع از مرزها، دفاع از تمامیت ارضی میهن، کاری است بایسته و شایسته. این پشتیبانی، پشتیبانی از میهن است، نه از رژیم.
دوم، نگهداشت خطی مستقل از یورشگران بیگانه. باید به روشنی گفت که ما هیچگاه تازش بیرونی دشمن را به بهانه سیاستهای سرکوب درونی رژیم نمیپذیریم. دگرگونی رژیم کار مردم ایران است و این نبرد نیازمند شرایط صلح است و نه جنگ.
سوم، نگهداشت خطی مستقل از حاکمیت و پرهیز از تقدیس قدرت. دفاع از مرزهای میهن و تمامیت ارضی ایران، نباید به معنای پاکشویی گناهان ساختارهای سرکوب باشد.
و سرانجام، برنامهریزی برای آینده. نیروهای پیشرو باید از هماکنون به فردای پس از جنگ بیندیشند—فردایی که در آن، پس از شکست هدف نیروهای پرخاشگر بیگانه و برپایی صلحی پایدار و عادلانه، باید با پشتیبانی مردم و نیروهای پیشرو به نبرد با خودکامگی دینی و اقتصاد نئولیبرالیستی–رانتی آن پرداخت.
برخیها به درستی میپرسند که دفاع «چپ» از میهن، در این شرایط به چه شیوههایی میتواند انجام شود؟
شیوههای دفاع از سرزمین
دفاع خودبنیاد از سرزمین، شیوههای گوناگونی است که با هدف پشتیبانی از یکپارچگی خاک و جان مردم، شکل میگیرند.
یکی از شیوههای دفاع از میهن در این شرایط جنگی، فرانخواندن مردم به آشوب و ستیز با نیروهای ارتشی و دولتی است. «چپ» هم باید نگاهی به همسنگی نیروها در اپوزیسیون داشته باشد و هم جایگاه طبقاتی حاکمیت را از پایگاه اجتماعی آن جدا کند. روشن است که همسنگی نیروها در اپوزیسیون به سود «چپ» نیست. افزون بر این، به یاد آوریم که پایگاه اجتماعی حاکمیت در انتخابات ریاستجمهوری، ۱۳ میلیون رأی به آقای سعید جلیلی داد.
در میان گونههای دفاع «چپ» از میهن، نبرد هوشمندانه با روایت جنگی دشمنان بیگانه، جایگاهی راهبردی دارد. کشورهای غربی همواره میکوشند با بازنمایی تازش خود با نامهایی مانند «نبرد با برنامه هستهای»، «نبرد با تروریسم» یا «پشتیبانی از مردم»، زمینه را برای مشروعیتبخشی به کشتارهای خود فراهم آورند. «چپ» میتواند با روشنگری پیوسته درباره ناهمسانی آشکار میان گفتارها و کردارهای یورشگران، و پخش گزارشهای راستآزماییشده از هدفهای راستین جنگ—که نه نجات مردم که تجزیه و چپاول این سرزمین است—این روایت را درهم شکند.
همزمان، باید درباره منافع طبقاتی نیروهای جنگخواه اپوزیسیون روشنگری کرد: گروههایی که با همسویی با دشمنان بیگانه، در پی باززایی نفوذ ازدسترفتهی خود یا بهرهبرداری سیاسی از ویرانیهای جنگ هستند، نه تنها نقشی در دفاع از میهن ندارند، که در راستای همسویی با پروژهی تجزیه سرزمین گام برمیدارند. این روشنگری بخشی از نبرد روایتی است که مردم را از افتادن در دام جنگهای بیگانهپرستان بازمیدارد.
یکی از بنیادینترین گونههای دفاع از میهن، برپایی گروههای مدنی و غیرنظامی است. برپایی همکاری میان نیروهای سیاسی ناهماندیش «چپ» برای درستکردن انجمنهای محلی برگزیده در شهرها و روستاها برای مدیریت بحران و هماهنگی کمکها در بحران جنگ، نقشی برجسته در کاستن از رنج مردم بازی کند: یاری به پناهندگان و آوارگان جنگی، زخمیها و خانوادههای آزاردیده از بمبارانها، رساندن دارو و خوراک، و پایندگی مردمی بر پخش کمکها برای جلوگیری از بهرهبرداریهای ناروا. این گونه دفاع، افزون بر پشتیبانی کارانه از مردم، ساختارهای مدنی خودبنیاد را نیرو میبخشد و برای فردایی که در آن این ساختارها بتوانند نقشی فراتر از بحران بازی کنند زمینهسازی میکند.
تازش بیرونی، افزون بر خاک، هویت ملی و یادمان تاریخی را نیز نشانه میگیرد. از این رو، دفاع فرهنگی و هویتی گونهای دیگر از ایستادگی است. نیروبخشی به روایتهایی از هویت و یکپارچگی ملی که جدا از چارچوب ناسیونالیسم و اسلامی دولتی رژیم باشند، برای دفاع از هستی یک ملت در برابر تازشی که میخواهد آن را از بن برکند، از برجستگی ژرفی برخوردار است.
«چپ» و نیروهای مدنی میتوانند دیپلماسی همسوی خود را با پیوند با جنبشهای همبستگی جهانی، به ویژه جنبشهای ضدجنگ در خود آمریکا و اروپا، برای آفریدن فشار بر دولتهای تازنده، به کار گیرند.
در پایان این بخش باید به یاد داشته باشیم که هیچ حکومت پساجمهوری اسلامی، بدون درازکردن دست آشتی و سازش به سوی پایگاه اجتماعی حاکمیت کنونی نمیتواند پایدار بماند. بخشی از لایههای پایینی پایگاه اجتماعی حاکمیت، سربازان و افسران، از مردم فرودستاند؛ بیشتر آنان هنگام یورش بیگانگان به میهن، نه نمایندهی طبقهی حاکم که پیکر برهنهی سرزمیناند؛ دفاع آنها از کشور، دفاع از خودشان و خانوادههایشان، همسایگانشان، بستگانشان و هممیهنشان است. سرباز و افسری که با دشمنان بیگانه میجنگد، با نگاه به میهندوستی «چپ»ها به ما بیشتر گرایش پیدا خواهد کرد، تا شاهنشاهیخواهان. این سرمایهی بزرگی برای توانایی «چپ» در فردای پس از جنگ ایران خواهد شد.
پایان سخن
آنچه از گزارشهای رسانهای و تحلیلها برمیآید، تصویری دوگانه از یک فاجعهی ملی است. از یک سو، جمهوری اسلامی در واپسین روزهای پیش از جنگ، با پیشنهادی شگفتانگیز و تاریخی، همهی توان دیپلماتیک خود را برای جلوگیری از جنگ به کار گرفت: پذیرش پیمان پایدار، نابودی فیزیکی ذخیرههای اورانیوم با غنای بالا، ایست غنیسازی و حتا گشودن درهای اقتصاد ایران به روی سرمایهگذاری آمریکا. اما این دست دوستی و آشتی، با بمب و آتش پاسخ داده شد و نشان داد که تصمیم برای جنگ، پیش از آن و در جای دیگری گرفته شده بود.
در برابر این فاجعه، سه گونه برخورد در میان سازمانهای سیاسی خودنمایی می کند. گونهی نخست، اپوزیسیون جنگخواه است که با منش استعماری درونیشده، خطر تازش بیرونی برای تمامیت ارضی و جان مردم را کوچک شمرده و آن را فرصتی برای دگرگونی رژیم میبیند. در برابر، گونهی دوم با آگاهی از پیشینهی سرکوب، مهندسی انتخابات و اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی رژیم، در دفاع از میهن چنان غرق میشود که خودکامگی رژیم را به فراموشی میسپارد و با تقدیس ستمگران، به پاکسازی تاریخی آنان یاری میرساند. گونهی سوم نیز با شعار نبرد همزمان و برابر با هر دو دشمن، همسنگی نیروهای سیاسی و شرایط جنگی کنونی را نادیده میگیرد و خطر فروپاشی و تجزیه را به حاشیه میراند.
در میان این سه، راه میانهای دشوار اما ناگزیر خودنمایی میکند: پشتیبانی دیالکتیکی از میهن در برابر تازش بیرونی، بیآنکه به پاکسازی چهرهی دیکتاتوری درونی بینجامد. این رویکرد، تضاد عمدهی کنونی را میان مردم ایران و امپریالیسم تازشگر میداند، بیآنکه خودکامگی درونی را نادیده گیرد. شناسایی این تضاد عمده، به معنای فروگذاردن نبرد علیه حاکمیت دینی با اقتصاد نئولیبرالیستی-رانتی نیست، بلکه دریافت این واقعیت است که در شرایط کنونی، ماندگاری ملت و کشور، پیششرط هرگونه نبرد طبقاتی آینده برای آزادی و دادگری اجتماعی است.
تجربهی کشورهایی چون عراق، لیبی و افغانستان نشان داده است که پس از فروپاشی یک رژیم ستمگر با بمبهای بیگانه، یک رژیم دیکتاتوری ددمنشانهتر و وابستهتر جانشین آن میشود. دگرگونی راستین، تنها زمانی شدنی است که میهنی با مرزهای روشن، هستی عینی داشته باشد، تا بتوان سرنوشت آن را از درون جامعه و با کوشش نیروهای مردمی و پیشرو دگرگون کرد. این راه، راه دشوار نگهداشت همزمان استقلال، آزادی و آگاهی تاریخی است- راهی که تنها با پشتوانهی خواست آگاهانهی مردم و سازمانیابی مستقل نیروهای پیشرو پیمودنی خواهد بود.



