پیروزی زهران ممدانی ، سیاستمدار سوسیالیستدموکرات در انتخابات شهرداری نیویورک، تنها یک تحول محلی نیست؛ بلکه نشانهای از توجه دوباره به گفتمان عدالت اجتماعی در دل سرمایهداری پیشرفته است. ممدانی با شعار «توانِ زیستن در شهر»، نارضایتی مردم از هزینههای سرسامآور زندگی، اجارههای نجومی و نابرابری فزاینده را به نیرویی سیاسی و امیدی جمعی بدل کرد. این پیروزی را شاید نتوان نقطهعطفی در ساختار سرمایهداری دانست، اما بیتردید بازتاب بحرانی است که خودِ نظام سرمایه داری، با تداوم سیاستهای ناعادلانه و شکاف طبقاتی، پدید آورده است.
رسانهها و اتحادیههای کارگری در اروپا نیز از این رویداد استقبال کردند. روزنامهی چپ نروژی کلاسهکامپن (Klassekampen) او را «صدایی برخاسته از مردم» نامید که نشان داد سیاست میتواند دوباره به زندگی روزمره بازگردد. رهبر اتحادیهی کارگری «الاو (LO)» در نروژ، در در گفتوگویی دربارهی او گفت: « مهم است با مردم روی زمین بایستیم و وعدههایی بدهیم که بتوانیم به آنها عمل کنیم»؛ جملهای ساده اما بنیادی که بر شکاف میان گفتار و عمل در سیاستهای مدرن انگشت میگذارد (۱).
ممدانی از درون نظامی برخاست که با وجود بحرانهای اقتصادی و نابرابریهای عمیق، هنوز امکان نقد، رقابت و اصلاح از درون را حفظ کرده است. این ظرفیت نه از پویایی ذاتی نظام سرمایهداری، بلکه از دورههایی از آشفتگی اجتماعی ناشی میشود؛ همان آشفتگیای که سیاستهای داخلی دولت ترامپ آن را تشدید کرد و زمینهی شنیدهشدن صداهای عدالتخواه را فراهم ساخت. در چنین فضایی، او توانست با تکیه بر شبکههای محلی، جنبشهای کارگری و مطالبات طبقاتی، سیاستی مردمی را پیش ببرد و اعتماد عمومی را بازسازی نماید. از این منظر، تجربهی ممدانی صرفاً یک پیروزی محلی نیست، بلکه نشانهای از احیای امید به بازسازی چپ جهانی است؛ چپی که ریشه در جامعه دارد، نه در شعار.
در نقطهی مقابل، در ایران نیز گفتمان عدالتخواهی ریشهدار است، اما ساختار سیاسی امکان تبدیل نقد اجتماعی به کنش سیاسی را از میان برده است. اگر در نیویورک منتقد نظم اقتصادی میتواند در چارچوب قانون برای تغییر سیاستها رقابت کند، در تهران هر نقدی از فقر، فساد یا نابرابری بهسرعت رنگ امنیتی میگیرد. تفاوت اصلی نه در عمق بحران، بلکه در ظرفیت نظامها برای شنیدن صدای نقد است. در آمریکا، بحران هزینههای زندگی طبقات متوسط و کارگر را به مرز انفجار رسانده، اما سازوکار دموکراتیک نارضایتی را به رقابت سیاسی هدایت میکند. ممدانی از همین بحران سخن گفت و با شعارهایی چون مالیات بر ثروتمندان، حملونقل عمومی رایگان و کنترل اجارهبها، راهی به قدرت یافت.
در جوامع بازتر، رسانهها و جامعهی مدنی حتی با وجود محدودیتها، میتوانند در دورههای بحران نقش تعدیلکننده ایفا کنند و امکان شنیدهشدن صدای منتقدان را فراهم آورند. اما در ایران، بازداشت پژوهشگران، اندیشمندان، روزنامهنگاران و فعالان مدنی نشان میدهد که حاکمیت از زبان اندیشه بیم دارد؛ زیرا جامعهی مدنی آینهای است در برابر قدرت، و هر آینهای که تصویر واقعی را بازتاب دهد، ناگزیر شکسته میشود.
در چنین فضایی، اساساً بستر گفتوگو و سازمانیابی مدنی از میان برداشته شده است. نه اتحادیههای مستقل کارگری وجود دارند، نه سندیکاها و انجمنهای صنفی اجازهی فعالیت آزاد مییابند، و نه نهادهای مدنی میتوانند بیهراس از مداخلهی امنیتی دوام آورند. هر شکل از مطالبهگری یا اعتراض اجتماعی، حتی اگر صرفاً صنفی یا اقتصادی باشد، بهسرعت سیاسی و امنیتی تعبیر میشود و سرنوشت آن اغلب بازداشت، تهدید یا خاموشی است. احزاب چپ و جریانهای عدالتخواه نیز سالهاست از صحنهی رسمی سیاست رانده و به تبعید ناگزیر شدهاند. در نتیجه، نارضایتی اجتماعی نه به گفتوگو، بلکه به سکوت اجباری یا اعتراضهای پراکنده و بیسازمان میانجامد؛ نشانهای روشن از حذف کامل سیاست مردمی از میدان رسمی قدرت.
در نهایت، تفاوت نیویورک و تهران را میتوان در یک جمله خلاصه کرد: در یکی، سیاست هنوز مجال گفتوگو دارد؛ در دیگری، خودِ گفتوگو به امری سیاسی بدل شده است. تجربهی زهران ممدانی یادآور آن است که عدالت اجتماعی تنها در جامعهای معنا مییابد که نظام سیاسی ظرفیت شنیدن نقد را داشته باشد. آزادی و عدالت دو روی یک حقیقتاند؛ هیچیک بدون دیگری پایدار نمیماند.
منبع:




