زنی،
تکههای شکستهٔ دستش را
در تاریکی جمع میکند.
طناب است و زنجیر
زیر سایهٔ درخت جهل
با ریشههای آسمانی،
آنگاه که
نگاههای سنگین
زخم قضاوتها،
و دستانی که،
داس مرگ را
بر اندام زندگی،
فرود میآورد،
زنی تنهاست!
چهرهای بی جان
تپش نامنظم قلب،
بر لبهٔ باریک مرگ،
در هجوم سکوت،
خط می شود!
باز هم زنی
زیر تیغ خشونت
بیصدا،
جان میبازد.
آن سوی ِشهر زیر چلچراغ،
زنی
با اندوه خود تنهاست.
فریادش
در گوش ِسنگینِ سکوت،
گم می شود.
رد پای کفشهای خونین
حالِ کوچه را به هممیزند.
خوب نگاه کن!
در انتهای خیابان یأس،
در خانه،
در سایهٔ دراز شدهٔ یک زندان،
زنی سرگردان،
بار سنگین غم بر شانه
همراه کودکی
که دیگر
حتی نامش را نمیداند،
بی پناه می ماند!
همین نزدیکیهای خانهات
در کوچهای پایینتر
مردی
بر صورت زن،
نقشی از خون به جا میگذارد.
زن میان سایهها پرواز میکند!
دختری،
در آغوش بیجان مادر،
از وحشت نفس نمیکشد!
شهر چشم وجدان،
خود را به خواب زده.
هرروز بر دیوار خشونت،
مرگ ریشه میدواند.
کاش زمین بیدار شود!



