من شاهدِ سبزترین بهار بودم؛
شاهدِ جشنِ گلها و شکوفه ها،
رویش با طراوت بنفشه ها،
و شقایقهایی در آغوش گندمزارها.
که زندگی را دوست می داشتند.
دریغا!
در همین بهار دل انگیز،
تبرها به کار بودند؛
و به جان درختها افتادند؛
و سروهای سربرافراشته،
و شکارچیان به دنبال شکار آهوان.
لعنت به دستهای آلوه به خون،
به مرگ،
که دست از سَرِ گلهای سرخ برنمی دارند،
لعنت به این کرونا،
فرزندِ ناخلفِ تُف شده از دهانِ ابلیس بر زمین،
این جرثومهِ هایِ فساد،
جنایتکارِانِ بی رحمِ جهانی شده –
که بهار سبز،
در چنگالشان به خون کشیده شد،
فروردین از دستانِ دختران و پسران عاشق گریخت،
حیف شد،
پشت دیوارهایِ قرنطینه،
فراموش شدیم،
با اردیبهشت،
در دیداری از دور،
محتاط،
درود گفتیم،
تا لخظه های ترس را به پایان بریم.
خرداد در افق نزدیک ناپیداست. حسرتش بر دلمان ماند
بهار دل انگیز
از کنار ما گذشت؛
و حسرتش در دلمان ماند
که در آغوشش بگیریم؛
و نفس در نفس تو هنوز زیباترین فصلی
در گوشش نجوا کنیم
و نگاهمان در نگاهش بنشیند. دریغ ،
تو هنوز زیباترین فصلی،
بهار!
اما دریغ که ترکمان می کنی،
تا نظاره گرِ ردِّ پاهایت باشیم.
ما را که هنوز از عطر تو لذت نبرده ایم،
به خزان خواهی سپرد؟!
ما که هنوز از عطرت لذت نبرده ایم!
رحمان – ۱۰ / ۲ / ۱۳۹۹