سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۳ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۰۷:۵۴

چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۷:۵۴

برگ هایی از یک دفتر …

کنونم:
رزم رویاروی
نفیر شیر
فرود تیغه شمشیر
شکست پیکری بر خاک
صدای ضجه ی ضحاک!

دو کودک،

در میان باغ ِ شب،

نزدیک ِ حوض ماه،

نشسته روی سنگ ِ اطلسی شبرنگ،

رویاروی؛

به زیر پایشان،

گسترده فرش ِ مخمل ِ رویای خوب ِمن

یکی بر لب گرفته،

مهربان پستان ِ مام ابر،

یکی پر کرده از سیب ِ ستاره،

وسعت ِ دامن؛

به گردن بسته مروارید رویاهای خوب ِ هم

بهار حرف هاشان،

غرقه در گلهای رنگارنگ؛

چراغ ِ یادهاشان،

درتمام طول ِ شب روشن:

– ترا کی بافته از ترمه ی خورشید پیراهن؟

– ترا کی دوخته کفشان ِ تازه از پرند ِشب؟

– نگه کن دکمه ی پیراهنم را از زر ِ خورشید!

– گلوبندی که داده م باغ ِ مروارید!”

– که ات افروخته امشب تنور ِ دلکش ِ رویا

– که ات آراسته در جامهای از مخمل مهتاب؟

– که ات آورده امشب، این همه هدیه؟

– ترا کی داده توتکهای شادی، این همه شیرین؟

– کتان آسمانی، توری زرین،

– اقاقیهای رنگین، میوههای باغ ِ لاهوتی،

– عروسکهای کوکی، توپ ماهوتی؟

به گرداگردشان،

هر سو، هزاران برگ روشن رگ؛

به پیش ِ چشمشان،

هر جا، چراغ ِ خندهای روشن؛

به گلبرگ ِ نگاه هاشان،

دویده شبنم ِ شادی؛

به شاخ ِ باغهای یادشان،

عطراب ِ آبادی؛

سمند ِحرفهاشان،

تاخته تا بیشههای دور

سپرده دل، به باغ ِ گفتگوی هم؛

گرفته بار ِ شادی،

کرده ازسنگینی غم،

کم!

صداشان می زنم:

همسایگان من!

شماهمسایگان ِ خانه نزدیک!

نخندیده بروتان هیچکس در طول بیداری!

نخوانده هیچکس دلتان به سوی باغ و آبادی،

نخورده سیر نان،

هرگز!

که تان افروخته امشب تنور ِخفته ی خورشید؟

که تان بر سفره داده، توتک شیرین؟

که تان آورده امشب، هدیه ی شادی؟

عروسکهای کوکی، توپ ماهوتی؟!

صداشان می زنم

از دور، از پایین:

– حسن فریادموبشنو!

– نساء حرفی بزن آخر!

– منم همسایه دیوار به دیوار

– منم جعفر!

صداشان می زنم اما

جوابی نیست،

به جز غم سرفههای شب،

صدای آشنایی نیست!…

کنار کوچه،

درنزدیکی من

زیر پای شب،

ورقهای کتابی می خورد بر هم

تمام حرفهایش غم

تمام ماجرایش غصه و ماتم

… دو کودک در میان کوچه تنها، بال در بال کبود ِ هم

پناه آورده بر کز کرده سنگ ِ کوچه ی بن بست،

نشسته بر حصیر ِ کهنه ی پندار ِتلخ ِ من!

نگاه هاشان به هم تاریک،

پر اندوه، مثل شب

نفس هاشان،

بریده از تف ِ سرما،

به درد آمیخته،

از غصه ی فردا؛

به تن شان، جا به جا افتاده داغ ِ مرگ،

به لب هاشان هزاران جای پای ِ حرفهای غم

فشرده دل به خار ِ گفتگوی هم،

چراغ درد هاشان، دیرگاهی همچنان روشن…

صداشان می زنم:

همسایگان من!

شما همسایگان ِ خانه ی نزدیک!

نخندیده بروتان هیچکس در طول بیداری

نخوانده هیچکس دلتان به سوی باغ وآبادی

نخورده سیر نان هرگز!

که در بر کردتان از زخم پیراهن؟

که بر پاتان نشانده چارقی از گِل؟

که افکنده به تنهاتان ردای ِ برف؟

که گسترده به روتان سفره ی خالی؟

که کرده نان ِ تان از زهر؟

که کوبیده به روتان سقف؟

که تان در بسته بر گرما؟

که بر سرما گشوده در؟

که از ویرانگی تان، هست آبادیش؟…

صداشان می زنم

با هق هقی از ضجههای ابر باراتر،

وببر واژهها یم در گلو،

ازرعد، غراتر..

شما همسایگان ِ خانه ی نزدیک؛

ندیده هیچگاه روی بهار و باغ وآبادی!

ندیده بر لبی هرگز گل لبخند،

دل آزرده ولی همواره ا ز نیش بلند ِ عقرب ِ تحقیر

سراسیمه ولی همواره ازبیم و گزند ِ مار ِپیر ِ فقر

ز اربابان ِ دنیا خورده تیپا،

نابجا هر روز

و سیلیها،

ز دست مردم ِ نادان

زخیل ِ نادرستان ِ شرف برباد داده در ازای لقمه نانی چرب؛

شب تاریکتان یاران من تا چند

همچون قیر؟

چنین قامت خمیده تا به کی در زیر بار بختک ِتقدیر؟

به دست و پایتان تا کی چنین سنگینی زنجیر؟

جوان نا گشته تا کی مانده و فرتوت؟

و تا کی زندگی تان دخمه ی زندان؟

و راه رشدتان بسته؟

و فرداهایتان سرد و سیاه و نکبت آلوده؟

کویر ِ سفره تان

بی نان؟

که از رنج شمایان کیسه پر زر می کند هر شب؟

که از خون شمایان می شود فربه؟

صداشان می زنم از خانه ی نزدیک:

– حسن فریادمو بشنو!

– نساء حرفی بزن آخر!

– منم همسایه دیوار به دیوار،

– منم جعفر!

صداشان می زنم، اما جوابی نیست…

کنار کوچه؛

در نزدیکی من،

باد می موید،

به لحن ِ برگهای کهنه دفتر

سخن از دردهای تازه می گوید…

به رویم، هر طرف، در بسته، خاموشی،

به دورادور من، تا دورها زهر ِفراموشی…

و می گرداندم غم واژهها در گرد باد غم…

– تمام عمر در سختی

– نه دست مهربانی که نهد بر زخمها مان لحظهای مرهم

– نه یار غمگساری که کلاف دردها مان، وا کند از هم!

– در آن جایی که بیداد است و دادیی نیست!

– و شب چیره ست و گو یی از پی آن بامدادی نیست

– پناه بیپناهان -تلخ باشد گفتنش اما-

– تو گو یی، مرهم مرگ است!

– وزین است که نمانده روح مان در تن،

– فسرده جسم هامان بر حصیر ِ سنگهای سرد!

و من در چار دیوار اتاق ِ یادهایم،

در حصار ِ شب،

به جان می گریم و غمبار می خوانم،

اجاق دردهای تازهای رامی کنم روشن،

بلور ِ حرفهای رفتهای را می گذارم در کنار ِ هم..

*********

تموم شب،

تو خوابم پرسه می زد ماه

مث ماهی تو آب حوض وول می خورد،

مث سبزه قبا رو شاخههای باغ

پر می زد،

مث آئینه، وقتی که تو قاب ِ شاخه ی انجیر می افتاد

محشر بود!

تو خواب دیدم،

تو رو اون شب عروس کردیم

نشوندیم زیر قاب ِشاخه ی انجیر

نشوندیم روبروی ماه؛

رو دوشت برق می زد

پولک مهتاب؛

موهات رو شونه می زد باد؛

تو چشمات زهره روشن بود؛

مث ژاله رو برگ ِ گل،

مث نرگس تو آب ِ چشمه؟

ٍمث لا له توی باغ،

مث سنجا ق سینه

روی سینه ت

برق، برق می زد،

تو اون شب ماه مون بودی،

عروس آسمون بودی،

عزیز کهکشون بودی

چشاتو باز می کردی

یه دنیا ناز می کردی

ولی مادر

به یاد خنچه ی خالی عقد تو

چه اشکی ریخت!

****

ای بچههای پاپتی!

دور شین و کور شین همتون!

زنده به گور شین همتون!

تو شهر مون مهمونیه

مهمونیمون اعیونیه

دستک و تنبور می زنن!

طبلک وشیپورمی زنن!

نیفته چشمام بهتون!

نشنوه گوشام صدا تون!

مهتر و سرورا می آن!

از همه بهترا می آن

پر زر و زیورا می آن!

برهنه پارو نمی خوام!

عور و ندارو نمی خوام!

چش ندرونین به ما ها!

بی سرو پا ها، گدا ها!

دورشین و کور شین همتون!

زنده به گور شین همتون!

تا وقتی جشن قیصره

دس به سپیدی نزنین!

دس به سیاهی نزنین!

مهمو ن داریم بدش میاد!

لرزه به گنبدش میاد!

ای بچههای ناز نازی!

وقتی میان به این بازی

زبون درازی نکنین

با تله بازی نکنین!

حرف دو پهلو نزنین!

پهلو به جادو نزنین!

نیاد صدای حرفتون!

صدای آه تلختون!

نگین که قحط ِ گندمه!

گشنگی مال ِ مردمه!

مرگ نگین فراوونه!

زندگی این جا ارزونه!

نگین که جشن ملته!

اون که اسیر ِذلته!

حرفای سر بسه نگین

آسه برین، آسه بیان

تا دیوه شاختون نزنه

لگد به تاقتون نزنه

تو شهر کلاغ فراوونه

تو هر سوراخی پنهونه

اگه کلاغا بدونن

دیو و خبر دار می کنن

دیوه میاد سراغتون

زهر می ریزه تو آشتون!

دس به سپیدی نزنین!

دس به سیاهی نزنین!

که روز جشن قیصره!

مهمون داره بدش میاد

لرزه به گنبدش میاد!

*****

دیگه پنهون نمی مونه نشون فقرمون تو این شب ِ عریون

دیگه پنهون نمی مونه به زیر ِ لکه ی ابر آفتابمون

رسیده وقت اونکه، سایه شو، شب، کم کنه کم کم.

آره نصفه شبه، تا روشنی راه درازی نیس

ولی از غصه هامون قصهها با قیس

حدیث کهنه ی زندان و زنجیره

حدیث دردبار ِ حاکم و محکوم

یکی در اوج ِ زور و زر

یکی کت بسته در معبر

یکی در کاخ همچون قبله ی عالم

یکی در کوخ مجروح و هلاک از غم

ببین نو منبران تازه از پستوی تاریخ آمده بیرون

چه می کارند با دستان ِ خون آلود!

و خرمنشان چه خواهد بود؟

نگوای یار من دائم

عسس هر جا کمین کرده

نگو همسایه از همسایه می ترسه

نگو این زندگی یک پارچه رنجه

بذار دوران بگرده، بشکنه دیواره ی زندون

بنفشه پا بگیره توی دشتسون

بذار پایان بگیره قصه ی غصه

بذار تا گل کنه شادی

بتابه بر تن ما هم شعاع گرم ِ آزادی!

*****

غروب است و زمین در زیر پای شب،

نشسته بر درختان گرتهای از برف ِبادآورد

و شب با میل بلعیدن،

تن مهتاب رادر زیر دندانهای کین آلوده

می ساید؛

و داغ ابر بر پیشانی پر چین شب گویی

نشان از کینه و بغضی است دیرینه!

تنم را می گزد سرمای تنهایی،

به هم می پیچد آن دفتر

ورق هایی به درد آغشته و نا خوانده اما

جا به جا پر پر …

عذابم می دهد این واحههای خالی ِ از هول آکنده

عذابم می دهد شب خوانی مرغ ِ شکنجه

در حصار این همه زندان.

هزاران پرسشام، اما همه در جامه ی پاسخ:

چرا این کین و، این کشتار؟

چرا این چوبههای دار؟

چرا این لحظههای سربی و کشدار

چرا این ساعت اعدام؟

چرا یورش به جان ِ توده ِ حق خواه؟

چرا تحقیر دائم ز ی گروهی ابله و نادان؟

چرا جور و ستم بر زن؟

چرا در سرزمینی که به زر اندوده و آکنده از مهر است

ز فقر و فاقه مردن؟

چه می خواهیم ما،

ما تودههای رنج و صلح اندیش،

به غیر از صلح و آرامش؟

به غیر از نان؟

به جز سهم خود از بار آوری کار؟

کمینه مسکن و بهداشت؟

و حق ساده ی آزادی اندیشه و گفتار؟

و حق رشد و بر خورداری از فرهنگ؟

و حق آفرینش در خور هر گونه استعداد؟

و حق کار؟..

*****

اگر امروزه انسان گرگ انسان است

اگر دندان کینه،

رفته تابُن

در تن و جان است؛

اگر جنگ برادر،

با برادر،

سهل و آسان است،

اگر چرخ فلک همواره، ناهموار می گردد،

اگر چون و چرایی نه،

و عدل ِاستواری نه،

از آزادی نشان پایداری نه،

اگر گفتارو کردارند وارونه،

اگرداروی مذهب، سخت اندر کار بیهوشی است،

اگر خود را زخود دل کنده و

بیگانه می یابیم،

و بر ناخویشتن هر دم هزاران سجده می آریم،

گره،

در چالش خونبار سرمایه است.

که حرص و آز گرگی چند

سیه روزی خیل آهوان ِ گیج و آواره است!

*****

نشسته بر ستیغ کوه

ابر خون

کشیده راه تا هامون

زمین از خشم میلرزد

هوا رنگ دگر دارد

خروش رعد و توفان است

درخش خندههای برق

بر شولای باران است

صدای سیل از جا کنده می آید

صفیر تیر های

از کمان افکنده می آید.

زمانهٔ گشته دیگرگون

دل از کین و عداوت خون

نفس از خشم توفنده

طنین گامها بر راه

کوبنده؛

زمان در کار تدبیر است

ترنگ تیر و

زخمازخم شمشیر است

جوانی برکشیده چنگ

زند تا مهر باطل

بر طلسم پیر پر نیرنگ

کنونم:

حملهای شبگیر

گسست و ریزش زنجیر

صدای یار

خروش کاوه در پیکار

کنونم:

رزم رویاروی

نفیر شیر

فرود تیغه شمشیر

شکست پیکری بر خاک

صدای ضجه ی ضحاک!

بخش : شعر
تاریخ انتشار : ۲۹ بهمن, ۱۳۸۸ ۱۰:۳۴ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

دربارهٔ ویرانی؛ با هاینریش بل

شهناز قراگزلو: در میانهٔ هر جنگی، چیزی خطرناک‌تر از خودِ انفجارها وجود دارد: عادت‌کردن به ویرانی. بل در این رمان ما را وادار می‌کند مقابل خرابه بایستیم؛ نه برای ستایش ویرانی، بلکه برای فهمیدن آن. زیرا ویرانی فقط دیوار و سقف را فرو نمی‌ریزد؛ حافظهٔ جمعی را می‌خراشد، اعتماد را سست می‌کند، رشته‌های رابطه را از هم می‌گسلد، ذهن را بی‌قرار می‌سازد و انسان را تا مرز بی‌پناهی مطلق پیش می‌برد.

مطالعه »

سپر انسانی و تناقض روایت‌ها..

گٖودرز اقتداری: آن مدعیان همیشگی که حماس و ایران را به سوء استفاده از سپر انسانی برای پوشش از نیروها و مهمات متهم می‌کنند، اینجا حضور ندارد که پاسخ دهند اگر ایران ساختمان هتلی و یا ساختمان تجاری را در بحرین هدف گرفته باشد آیا به یک منطقه جنگی و نیروی متخاصم حمله کرده است یا یک هتل را هدف قرار داده است.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

بیانیه ‌ی بیش از ۱۵۰ زندانی سیاسی سابق در مخالفت با شروع مجدد جنگ

عرفان شکورزاده، دانشجوی ۲۹ سالهٔ مهندسی هوافضا، به اتهام «جاسوسی» اعدام شد

پیامد سازوکار «جابه‌جایی عامدانه»؛ هنری در پنهان‌سازی ریشه‌های خشونت

آن زن چگونه رادیکال شد و به راه افراط افتاد

ایران حریف آمریکا نیست! پس چرا واشنگتن آن را شکست نداده است؟

ترامپ و پهلوی؛ آناتومی یک پیوند ابزاری