بسیاری بر این باورند که موساد، این سازمان مخوف که قادر است حتی تعداد موهای درون بینی مخالفان خود را بشمارد، نمیتواند از آمادگی برای عملیات تروریستی ۷ اکتبر حماس به اسراییل، بیاطلاع بوده باشد. به احتمال نزدیک به یقین این واقعه نه یک غافلگیری، بلکه بخشی از برنامۀ چندلایهای بوده که در مخالفت با پروژۀ دو کشوری فلسطین و اسراییل، توسط موساد طرحریزی شده است.
بیجا نخواهد بود، اگر بگوییم که در چنین چارچوبی، دیگر حتی فروپاشی اتحاد شکلگرفته در اسفند ۱۴۰۱، تحت عنوان «منشور زن، زندگی، آزادی»، بین رضا پهلوی و تعدادی از کنشگران سیاسی اپوزیسیون نیز صرفاً با دخالت نهادهای امنیتی جمهوریاسلامی قابل توضیح نیست. دعوت از رضا پهلوی برای سفر به اسراییل، دقیقاً در ماههای آغازین شکلگیری چنین ائتلافی توسط وزیر اطلاعات اسراییل، شاید حامل پیامی روشن اینچنینی از طرف نتانیاهو بوده است: آقای رضا پهلوی از اتحاد ملی با دیگر نیروهای سیاسی اپوزیسیون دست بکش، به آن نیازمند نیستی. کمی صبر کن، به ایران حملۀ نظامی خواهیم کرد و ما تو را به عنوان پادشاه آینده بازخواهیم گرداند.
با به حاشیه رانده شدن آن گفتمان دموکراتیک و مشارکتی (درست یا غلط) باعث شد جنبش زن، زندگی، آزادی در بُعد سیاسی صدمه بخورد، و در ضمن زمینۀ انشقاق داخلی و تضعیف ایران بیش از پیش فراهم گردد و در نهایت فضا برای حملۀ نظامی اسراییل و آمریکا، که الان شاهدش هستیم، مهیا شود. البته خوشبختانه جنبش انقلابی زن، زندگی، آزادی در بُعد مدنی خود مستقل و پیروزمند پیش رفت.
در دکترین صهیونیستی “اسراییل بزرگ” تضعیف کشورهای بزرگ در خاورمیانه از طریق تجزیه، بیثباتسازی و ایجاد دولتهای کوچک و وابسته یا خنثی، با رهبری ضعیف و حلقه به گوش، یک راهبرد کلیدی تلقی شده است. در این طرح کشورهای منطقه باید به هم ریخته، ناامن، تجزیه شده و دارای رهبری ضعیف و ناتوان باشند. نمونۀ بارز آن عراق و اقلیم کردستان است.
دیگر میتوان با اطمینان گفت که شعار نابودی اسراییل، پروژه ایجاد “هلال شیعی” در منطقه، و تأکید اغراقآمیز بر برنامۀ هستهای از سوی جمهوری اسلامی، بهانهها و ابزارهای طلایی برای اسراییل بودهاند تا بر دکترین افراطی و قدیمی و نژادپرستانۀ خود اصرار ورزیده و با کسب آسان حمایتهای لازم جهانی، آن را مرحلهبهمرحله پیش ببرد.
بیتردید در آینده تاریخنگاران به این سئوال پاسخ خواهند داد که چرا شعار «محو کشور اسراییل» از دورۀ احمدینژاد، به یکی از ارکان سیاستهای مورد حمایت آقای خامنهای تبدیل شد؟ پروژهای که بیشترین بهرۀ تجاوزکارانه را برای اسراییل در بر داشته است.
آقای خامنهای نشان داد که در جایگاه رهبری، فردی متوهم و ناتوان است؛ رهبری که بیش از آنکه راهحل باشد، خود به مشکلی بنیادین تبدیل شده و نهایتاً به قربانی تصمیمات نادرست و توهمات ایدئولوژیک خود بدل شد. تصمیماتی که زمینهساز وقوع جنگی ویرانگر شدند و بلایی چنین بزرگ بر سر مردم و کشورمان، ایران، آوردند.
در حالیکه سیستم امنیتی کشور مشغول سرکوب مردم بوده، سازماندهی چندینساله موساد در داخل ایران، تولید گسترده پهپادهای انتحاری، حملۀ خونین روز جمعه ۲۳ خرداد، بمبارانها، و ترور جنایتکارانه پارهای از نظامیان کلیدی، دانشمندان و مدیران هستهای، همگی حلقههایی از یک زنجیرهاند که نشان میدهند اسراییل از مدتها پیش در حال آمادهسازی خود برای حمله به کشور عزیزمان بوده است.
با آغاز جنگ و حملۀ مستقیم اسراییل، و در پی آن، حملۀ نظامی آمریکا به خاک ایران، شاید بتوان گفت که رهبری جمهوری اسلامی به مرحلهای رسیده که اعتبار، اقتدار و مشروعیت خود را حتی در میان مدیران، نیروهای وفادار و بدنۀ حامیاش بهشدت از دست داده است.
در عین حال، واقعیت تلخ این است که در بحبوحۀ جنگ، مردم همچنان برای گذران حداقلی زندگی روزمره، ناگزیر از تداوم برخی ساختارهای نظامی و لجیستکی حاکمیتی هستند؛ نهادهایی که باید حداقلهایی دفاعی و تهیه اقلامی نظیر نان، آب، برق، بهداشت، امنیت عمومی و دسترسی به دارو را تأمین کنند تا از فروپاشی کامل اجتماعی جلوگیری شود.
اما اکنون بیش از هر زمان، نیاز حیاتی جامعۀ ایران بازیابی و تقویت «استقلال اندیشه» و «سازماندهی مستقل سیاسی» است. ما باید بتوانیم در دل بحران، بدون اتکا به حاکمیت یا قدرتهای متجاوز، ظرفیتهای مدنی، سیاسی و فکری خود را احیا کنیم. گذار به صلح و آیندهای بهتر، بدون بازسازی اعتماد اجتماعی و ایجاد شبکههای مستقل و مترقی سیاسی، ممکن نخواهد بود.
در این شرایط بحرانی، فرصتی در دل فاجعه نهفته است؛ فرصتی برای تولد نیروهای تازهنفس مردمی، همبسته، و باورمند به صلح، دموکراسی، عدالت و کرامت انسانی. این لحظۀ تاریخی نیازمند همت، بلوغ بیشتر سیاسی، و جسارت مدنی همۀ ماست.



