فوران اعتراض مردم استانهاى شمال غربى کشور علیه چاپ کاریکاتور و طنزى در روزنامه «ایران»، سرکوب این اعتراض توسط نیروهاى دولتى و در عین حال، بازداشت کاریکاتوریست و سردبیر «ایران» و توقیف موقت این روزنامه، در محافل سیاسى و اجتماعى ایران و نیز در میان ایرانیان در سراسر جهان، بازتاب گستردهاى داشته است. بحثهاى داغى درباره ماهیت اعتراضات و ارتباط آن با جنبش دمکراتیک سراسرى ایران جارى است. شکافى که این بحثها در میان اظهارنظرکنندگان ایجاد کرده است، متنافر و گاه عمود بر شکافهایى است که معمولاً مىشناسیم. هم در میان مخالفان رادیکال حکومت جمهورى اسلامى وهم در میان هواداران مشى اصلاحى، ارزیابى از تحولات اخیر آذربایجان ایران، موضوع جدلهاى گاه بسیار تند است. اگر بخواهیم این جدلها را با توصیف افراطى ترین نظرات مشخص کنیم، این صحنه را مىبینیم:
یک سر طیف را مىتوان به عنوان نمونه، در گردانندگان ایستگاه تلویزیونى «گوناز تى وی» دید (۱) که رسالت خود را مبارزه با «شووینیسم فارس» و «احیاى هویت ملى آذری» اعلام کرده است. برنامههاى این تلویزیون نه تنها حاوى حملات به مظاهر تاریخ و هویت ایرانى مانند کورش هخامنشى، بلکه دشنام به نیروهاى سیاسى کردستان ایران است. ناسیونالیستهاى آذرى و ترک، از خیزشهاى اعتراضى اخیر به وجد آمده اند و برخى از آنها بدین امید بسته اند که این حرکات، سرآغاز جدایى آذربایجان ایران باشد.
سر دیگر طیف، نیروهایى را چه بخواهند و چه نخواهند، به هم پیوند مىدهد که یکدیگر را دشمن مىدارند. هم ناسیونالیستهاى ایرانى که همواره سرکوب خونین جنبش ملى آذربایجان در سال ۱۳۲۵ را به بهانه «حفظ تمامیت ارضى ایران» توجیه کردهاند و هم برخى نیروهاى چپ، وجود هر گونه ستم ملى در ایران را انکار مىکنند. یک نمونه، مقاله آقاى سعید کرامت تحت عنوان «تظاهرات ناسیونالیستى تبریز و سطحىنگرى اپوزیسیون» است (۲). در این مقاله آمده است: «آنچه در روزهاى اخیر در تبریز اتفاق افتاده است تداوم حرکت مردم در انقلاب مشروطیت نیست بلکه ورژنى دیگرى از جنبش چچن است». مقاله مزبور، از احزاب اپوزیسیون انتقاد مى کند چرا که «این صورت مسئله ناسیونالیسم قومى ترک را قبول کردهاند که در آذربایجان “ستم ملى“ وجود دارد».
ستم مضاعف چیست؟
وقتى نوعى از ستم واقعیت داشته باشد اما این ستم انکار شود، نفس این انکار همراهى با اعمال این ستم است. براى آنکه بدین پرسش پاسخ دهیم که شهروندان ایرانى که زبان فارسى، زبان مادرى آنان نیست، از این لحاظ تحت ستماند یا نه، باید این تعریف را بپذیریم که «ستم»، عبارت است از نقض هر گونه حقوق انسانى به گونهاى که مثلاً در اسناد بینالمللى حقوق بشر آمدهاند. اعلامیه جهانى حقوق بشر در ماده دوم خود مقرر مىدارد: «هر انسان از حقوق و آزادى هاى مصرحه در این اعلامیه برخوردار است، بدون هر گونه تفاوتى مثلاً بر مبناى نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، مذهب، عقاید سیاسى و غیر سیاسى، خاستگاه ملى یا اجتماعى، ثروت، تولد یا سایر عوامل.» در ماده ۲۶ همین اعلامیه آمده است: «هر فرد حق برخوردارى از آموزش را دارد. آموزش باید حداقل در مدارس ابتدایى رایگان باشد. آموزش فنى و حرفهاى باید به روى همگان گشوده باشد». ماده ۲۷ مىافزاید: «هر فرد حق دارد آزادانه در زندگى فرهنگى جامعه شرکت کند». از این سه ماده مىتوان نتیجه گرفت که دولت ایران به عنوان یکى از نخستین امضاکنندگان اعلامیه جهانى حقوق بشر، موظف است شرایطى را فراهم کند که ایرانیان، بدون تبعیض، از آموزش رایگان و حیات فرهنگى جامعه بهره برند.
دولت ایران در سراسر حدود شصت سالى که از گذاشتن امضایش پاى اعلامیه مزبور سپرى شده، این تعهد خود را نقض کرده است. همه مىدانیم که زبان مادرى میلیونها شهروند ایرانى، فارسى نیست. به عنوان نمونه، اغلب کودکان آذربایجانى در شش سال نخست زندگى خود، تکلم به زبان فارسى را فرا نمىگیرند. اما این کودکان، وارد مدارسى مىشوند که برنامه درسى آنها و کتب درسى آنها در سراسر ایران، یکى است. کودکان ناآشنا به زبان فارسى، تنها بدین “گناه” که در خانوادهاى غیرفارسزبان متولد مىشوند، باید ظرف مدت نسبتاً کوتاه پنج سال، یعنى تا امتحانات نهایى دوره دبستان، خود را به سطحى برسانند که کودکان فارسزبان براى رسیدن به آن، فرصت بسیار بیشترى داشتهاند. نظام آموزشى ایران از اساس این تبعیض و ستم را در بر دارد.
همین امر در مورد حیات فرهنگى کشور صادق است. بودجهاى را که دولت به رسانههاى فارسى زبان، انتشارات فارسى زبان و کمک به تولیدات هنرى فارسى زبان اختصاص مىدهد (که البته خود این بودجه نیز در قیاس با مثلاً بودجه نظامى و امنیتى و مذهبى ناچیز است) مقایسه کنید با کمک دولتى به توسعه و رشد زندگى فرهنگى غیرفارسى که عملاً وجود خارجى ندارد یا بسیار اندک است.
آیا این دو مورد، کافى نیست تا ثابت کند بر شهروندان ایرانى غیر فارسى زبان، ستم مضاعف مىرود، یعنى علاوه بر ستمى که حکومتهاى استبدادى بر همه شهروندان ایران روا داشتهاند و آنان را از حق آزادى اندیشه، آزادى بیان، آزادى تشکل، آزادى تجمع و غیره محروم کردهاند، ستمى فزون بر اینها هم وجود دارد، ستمى که مختص ایرانیان غیرفارسى زبان است؟
اما علیرغم این شواهد روشن، ستم ملى انکار مى شود. چرا؟ این انکار، انگیزههاى متفاوت دارد. ناسیونالیستهاى ایرانى، از سلطنتطلب گرفته تا جمهوریخواه، در هراسند که اگر وجود ستم ملى را بپذیرند، باید به الزامات این پذیرش یعنى محو این ستم نیز از طریق مثلاً کمک دولتى به ترویج و آموزش زبانهاى غیرفارسى تن دهند، امرى که از نظر آنان در درازمدت به تضعیف همبستگى همه ایرانیان و ایجاد خطر براى یکپارچگى و «تمامیت ارضی» منجر مى شود.
انکار ستم ملى در میان برخى از نیروهاى دمکرات و چپ، انگیزههاى دیگرى دارند. این نیروها از آن مىترسند که خواستهایى مانند برابرحقوقى غیرفارسزبانان با فارسزبانان، خواستهاى مشترک و سراسرى مانند برقرارى دمکراسى در سراسر ایران، رعایت حقوق شهروندى همه ایرانیان و برقرارى عدالت اجتماعى را تحتالشعاع قرار دهد و در صف متحد مبارزه براى این خواستهاى سراسرى، خلل وارد آورد.
این هراس و استدلال، یادآور هشدارهاى برخى نیروهاى چپ به زنان ایرانى در نخستین سالهاى انقلاب است. این نیروها به زنان مىگفتند علیه حجاب اجبارى تظاهرات و میتینگ و گردهمایى برگزار نکنید تا تفرقه میان مردم نیافتد و خواستهاى همه مردم، کمرنگ نشود. چنین برخوردى به جنبش زنان، در ربع قرن اخیر نادرستى خود را به روشنترین وجه نشان داد و امروز کمتر دمکراتى است که منکر ضرورت مبارزه علیه ستم مضاعف بر زنان ایرانى شود. واقعیت وجودى ستم جنسى در ایران و ضرورت مبارزه قائم به ذات با آن، از سوى همه نیروهاى سیاسى جدى مدعى پایبندى به اصول دمکراسى و حقوق بشر پذیرفته شده است. ستم جنسى در ایران وجود دارد و نه تنها از سوى حکومت، بلکه از سوى مرد ایرانى نیز اعمال مى شود. بیان این واقعیت، و مبارزه مستقل با این ستم، نه تنها مبارزه براى دمکراسى و یا مبارزه علیه استثمار انسان را تضعیف نمىکند، بلکه در جهت تقویت آن است.
اگر بخواهیم مبارزه سیاسى و اجتماعى را صرفاً به عرصههایى محدود کنیم که همه ایرانیان را در بر مىگیرد، این مبارزه را از نیروى عظیم بالقوهاى که انواع ستم مضاعف علیه خود برمىانگیزد، محروم کردهایم. از این رو، نیروهاى دمکرات ایرانى باید همان گونه که جنبش مستقل و قائم به ذات زنان را به عنوان یکى از مؤلفههاى اصلى جنبش آزادىخواهى و عدالتطلبى در کشور ما مىدانند، از حضور و فعالیت جنبش حق طلبانه مردم آذربایجان علیه ستم ملى نیز استقبال کنند و با خوددارى از کمک به این جنبش، آن را به آغوش جدایىطلبان و ناسیونالیستهاى ترک نرانند.
ضرورت مبارزه با سم ناسیونالیسم
نگاهى به جنگهاى خونین صد سال اخیر در سراسر جهان، نشانگر آنست که بزرگترین و بیشترین فجایع و مصیبتهاى دامنگیر بشر در این دوره، به تأثیر مخرب و مسموم ناسیونالیسم باز مىگردد. از دو جنگ جهانى گرفته تا جنگهاى بالکان در آخرین دهه قرن بیستم، اکثر موارد جنگ، این نماد بربریت، و بیشترین کشتههاى جنگى مربوط به درگیرى هاى ناشى از عظمتطلبى ملى است. ناسیونالیسم، از افراطىترین شکل آن یعنى نازیسم گرفته تا اشکال «خفیف»تر مانند آنچه در جنگ جهانى اول یا در جنگهاى بالکان شاهد آن بودهایم، بدون تردید لایق نشان ضدانسانى ترین ایدئولوژى مدرن است. به پاى این ایدئولوژى، تا کنون دهها میلیون انسان قربانى شدهاند. ناسیونالیسم، یعنى تقدیس ملیت خود و خوار شمردن سایر ملیتها، چیزى نیست جز خوار شمردن انسانهاى دیگر و توجیه اعمال ستم و قهر بر آنان. هر جنبش ملى اگر به سم ناسیونالیستى آغشته شود، منشأ فجایع است و البته با تأسف باید گفت هر جنبش ملى، آمادگى و آسیبپذیرى از سم ناسیونالیسم را دارد. از این رو شرکتکنندگان در مبارزه با ستم ملى باید همواره در دو جبهه مبارزه کنند: در جبهه پیکار علیه این ستم، و جبهه مبارزه با سم ناسیونالیسم.
در برخورد به جنبش مردم آذربایجان، رویکردهاى ناسیونالیستى رخ نموده است.
در یک سو، ناسیونالیستها و عظمتطلبان ایرانى صف کشیده اند که بى پروا مىگویند حاضرند براى آنکه «یک وجب» از خاک ایران جدا نشود، جویهاى خون جارى کنند. تحت شانتاژ ناسیونالیسم ایرانى، «تمامیت ارضی» به تابویى تبدیل شده است که نزدیک شدن به آن همان و تبدیل شدن به آماج خشم و کین و خائن نامیده شدن همان. اگر کسى از حق تعیین سرنوشت همه اقوام، خلقها و ملتهاى ایرانى (وارد بحث نامگذارى بر تقسیم بندى اتنولوژیک ایرانیان نمى شوم) تا حد جدایى سخن بگوید، از نظر ناسیونالیستهاى ایرانى خائن است. مدافعان ایدئولوژى خاک و خون، صیانت از یکپارچگى یک میلیون و ششصد و چهل و هشت هزار کیلومتر مربع را که نامیده شده آن به عنوان «ایران»، حاصل تصادفهاى تاریخى است، بالاتر از مقام انسان و حقوق او قرار مىدهند. این ناسیونالیستها، همان قدر متعلق به گذشتهاند که سایر نیروهاى نقضکننده حرمت انسان و حقوق او. ما امروز در جهانى زندگى مىکنیم که حق تعیین سرنوشت ملل تا حد جدایى را پذیرفته است.
در این جهان، هر چه سختتر مىتوان یکپارچگى را به زور به مردمى تحمیل کرد. اگر مردمى بدین نتیجه برسند که باید از کشورى که تا کنون شهروند آن بودهاند جدا شوند، ارتش و نیروى نظامى و ماشین سرکوب به عنوان ضامنهاى «وحدت ملی» و «تمامیت ارضی» هر چه کمتر کارسازند. بنابراین، مبارزه علیه جدایىطلبى، مبارزهاى براى تسخیر مغزها و قلبهاست. این مبارزه، میسر نیست مگر در پیوند تنگاتنگ با مبارزه علیه ستم ملى. باید مردم غیرفارسزبان متقاعد شوند دمکراسى براى ایران، براى آنان لااقل تخفیف ستم ملى را نیز به ارمغان خواهد آورد و آغازگر راهى خواهد بود که کشورهاى پیشرفتهتر در کاستن از نابرابرى هاى ملى، قومى، فرهنگى و زبانى پیمودهاند. این متقاعد شدن، با بالا نگه داشتن مداوم چماق «تمامیت ارضی» مغایرت دارد. جنبش سراسرى دمکراتیک در ایران باید به جنبشهاى ملى مناطق مختلف ایران اطمینان دهد دولت مرکزى دمکراتیک، علیه حق تعیین سرنوشت هیچ گروه اتنیک در ایران متوسل به زور نخواهد شد و جنبش دمکراتیک سراسرى، هر گونه توسل به زور علیه این حق را محکوم و با آن مبارزه خواهد کرد. من اطمینان دارم در این صورت، در هیچ منطقه ایران، جدایىطلبى در شرایط رقابت آزاد افکار و برنامهها، توان جلب اکثریت را نخواهد داشت.
این اطمینان از کجاست؟ از آنجا که من از حد آگاهى و شعور هموطنانم در آذربایجان، کردستان، بلوچستان و. .. آگاهم. من اطمینان دارم اکثریت آنها نیز مانند من، به نامطلوب بودن سناریوى کشورهاى کوچک ضعیف نظیر آنچه در بالکان فعلى شاهد آنیم، واقفند. مىدانم که اکثریت ایرانیان آذرى، بهتر از من دشوارىها و مصایب جدایى را مىبینند، مىبینند که مرزهاى زبانى و فرهنگى و ملى در ایران بسیار مخدوش است و هر گونه جدایى یا در خود نطفه ستم ملى را در بر خواهد داشت یا باید با راه حل هاى غیرانسانى مانند کوچ اجبارى مردم همراه شود. منطق و انصاف حکم مى کند اگر حق تعیین سرنوشت مردم آذربایجان را بپذیریم، به حق تعیین سرنوشت مردم نقده، مهاباد و بسیارى دیگر از شهرها و روستاهایى را که در آن ترک زبانان یا در اقلیتند یا در اکثریتى نه چندان نیرومند، گردن نهیم. دشوارى هاى چنین راهى، آن قدر بزرگ و فراوان است که به راحتى مىتوان حمایت اکثریت مردم این مناطق را از انسانىتر بودن، باصرفهتر بودن و معقولتر بودن زندگى در چارچوب یک کشور واحد با نظامى دمکراتیک، مبتنى بر عدم تمرکز تصمیمگیرى درباره امور محلى در پایتخت و مبتنى بر تعهد و الزام عملى حکومت به کاستن از نابرابرىها و تبعیضها به دست آورد. اما براى کسب این حمایت، باید کارى کرد. نمىتوان دست روى دست گذاشت و صحنه را به ناسیونالیستها از دو سو سپرد. باید از تجارب مثبت کشورهاى دیگر درس گرفت و با الهام از آن، الگوهایى براى کاستن از ستم ملى در ایران تدوین کرد. باید نگاه هموطنان خود را به نمونههایى مانند سوئیس و بلژیک بگردانیم نه سناریوهاى فاجعهبارى مانند یوگسلاوى. باید بگوییم که همزیستى برابرحقوق در چارچوب ایران دمکراتیک و یکپارچه، نه تنها ممکن، که تنها راه انسانى و عاقلانه است. و هرگز خسته نشویم از اینکه بگوییم حق تعیین سرنوشت را مىپذیریم، از اعمال قهر در مناقشات ملى منزجریم و آن را محکوم مىکنیم.
آن روى سکه ناسیونالیسم ایرانى، ناسیونالیسم ترک است که حامیانى نیرومند در ترکیه، جمهورى آذربایجان و ایالات متحده دارد. این ناسیونالیسم نیز مانند هر ملىگرایى دیگر، تفکرى غیرانسانى و دیروزى است و با خوار شمردن هر که غیرترک است همراه است. خشم و لبه تیز حمله این ناسیونالیسم متوجه غیرترکهاست نه علیه ستم ملى. این ناسیونالیسم به شعف مىآید اگر ببیند ویرانگرى و خشم کور بر این یا آن حرکت جمعى در آذربایجان غالب شده است. ناسیونالیسم، پستترین خصوصیات انسانى را مورد خطاب قرار مىدهد و برمىانگیزد، و اگر دستش برسد، دو روزنامهنگار دستگیرشده را قربانى خشونتى کور مىکند. در شرایط وجود تحریکات ناسیونالیستى، کار فعالان جنبش دمکراتیک و حق طلبانه در آذربایجان دشوار مىشود. مبارزه در دو جبهه همیشه دشوار است، اما از این دشوارى گریزى نیست. خوشبختانه نشانههاى بسیار وجود دارد که آزادیخواهان آذربایجان ایران، به مصاف این دشوارى رفتهاند و صحنه را به ملىگراها نسپردهاند.
دولت جمهورى اسلامى و سوء استفاده از موقعیت پیشآمده
در این میان، دولت جمهورى اسلامى از موقعیت پیشآمده سوء استفاده کرده و یک روزنامه را نیز بر نشریاتى که بسته، و دو روزنامهنگار را بر شمار ژورنالیستهایى که به زندان افکنده افزوده است. قدرت حاکم، فرصت را مناسب دیده تا به خرده حساب دیرین با روزنامه «ایران» برسد. با تعطیل کردن این روزنامه و زندانى کردن کاریکاتوریست و سردبیر آن، به یک تیر دو نشان زدهاند: هم خود را همراه با خشم برانگیخته شده در آذربایجان نمودهاند (لابد از هماکنون در تدارک سفر استانى رئیس جمهور به آن خطهاند) و هم یک نشریه دیگر را که صد در صد همراه با قدرت انحصارى جناح اقتدارگرا نیست، حدف کردهاند.
انتظار از هموطنان ترکزبان ما در جنبش دمکراتیک این است که اقدام ضددمکراتیک و آزادىستیزانه دولت جمهورى اسلامى را محکوم کنند و خواهان آزادى دو روزنامهنگار دستگیرشده و ادامه کار روزنامه «ایران» شوند. پاسخ طنز و کاریکاتور، زندان و سانسور نیست، نخندیدن به شوخى و طنزى است که در این مورد، بسیار هم ضعیف بود.
آنچه در این میان باید بر آن به مثابه یک اصل تأکید کرد، تقبیح هر تشبیه انسانها به حیوانات است. باید همه بدانند این نازى ها بودند که انسانها را درجهبندى مى کردند و میلیونها انسان را که «شبه انسان» یا «مادون انسان» مىنامیدند، به حیوانات تشبیه مى کردند. عاقبت این گونه برخورد به انسانها، آخر خط تشبیه انسانها به حیوانات، اتاقهاى گاز یا فجایعى مشابه آن است. من اطمینان دارم کاریکاتوریست دستگیرشده اگر اندکى به خصلت این گونه تشبیه بیاندیشد، خطاى خود را مى پذیرد. براى آنکه چنین شود، نیازى به دستگیر و زندانى کردن کاریکاتوریست نیست. در کشورهاى داراى نظام دمکراتیک و قانونمند، کیفر چنین اهانت و تخلفى جریمه مالى یا خدمت رایگان به نهادهاى عامالمنفعه است. و البته پیش از آن باید در محاکمهاى عادلانه، وقوع تخلف و مسئولیت آن ثابت شود.
۷ خرداد ۱۳۸۵
پانویس
۱) نگاه کنید به سایت این تلویزیون:
http://www.gunaz.tv
۲) رجوع کنید به:
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=3230



