مونتنی، نویسنده فرانسوی را، پدر مقاله نویسی در غرب، در ۴۵۰ سال پیش می نامند. او خالق ژانری ادبی- فلسفی بنام مقاله بود و با مجموعه “مقالاتش“ نه تنها ژانری جدید بلکه تحولی فکری از زمان عصرنو تا زمان حال را موجب شد، گرچه در جایی گفته بود که محتوای تمام مقالاتش، خود وی هست. فلسفه اومانیسم فرانسوی با نام مونتنی شروع شد و در کنار دکارت، او از پایه گذاران فلسفه جدید بود، گرچه بعضی از منتقدین او را “فیلسوفی غیرفلسفی“ نام گذاشتند. با وجود اینکه مقالاتش اغلب غیرسیستماتیک و اتوبیوگرافیک گونه هستند، ولی آنها حاوی سبک درخشان نویسنده گی وی میباشند. او در مقالاتش با سبکی آزاد، افکار خود را پیرامون موضوعاتی مانند: ادبیات، هنر، سیاست، تربیت، دولت، جامعه، دین و یا مسایل روزمره چون: رفاقت، شکنجه و یا در مخالفت با تعقیب دگراندیشان بیان نمود. مهمترین موضوع آثارش، دفاع از شرف و حیثیت انسانی و آزادی دگراندیشی بود. او تحمل دگراندیشان را بزرگترین صفت و تقوای دینی و اخلاقی می دانست. مونتنی با فلسفه شک گرایی اش به مخالفت با مکتب مدرسین اسکولاستیک قرون وسطا پرداخت. خردگرایی و شکاکی او را بر اساس فلسفه رواقی، مخصوصا اپیکور میدانند. او در مخالفت با افکار کلیسایی و فئودالی به دفاع از آزادی شخصی پرداخت. مجموعه مقالاتش صد سال بعد یعنی در سال ۱۶۷۶ از طرف واتیکان ممنوع شدند، و این اقدام کلیسایی موجب شد که روشنفکران روشنگر بعدی، از آن زمان تا امروز به نقد و اهمیت به آثارش بپردازند. یادداشت های ادبی روزانه او نیز سند مهمی از سیر تاریخ اندیشه از اواخر دوره اومانیسم فرانسوی هستند. جمله معروف فلسفی اش به تقلید از پیرون، اندیشمند یونانی، این بود که پرسید: “ ما چه میدانیم ؟“.
مونتنی را میتوان یک اخلاق شناس دانست تا یک اخلاق گرا. او بجای وصف اخلاق، اصول رفتار و کردار انسان را مورد توجه قرار داد و در عوض آموزش درسهای اخلاقی، به انسان شناسی پرداخت. مونتنی پایه گذار اخلاق شناسی فرانسوی نیز به شمار می آید. موضوع آثارش اغلب انسان است، چون به نقل از او:“هر انسانی، آینه انسانیت جامعه است“. گروهی از اهل نظر، آثار او را بخشی از تئوری و نظریه شناخت و یا فلسفه زندگی به حساب می آورند. مونتنی می نویسد که وظیفه فلسفه آنست که ذات و ماهیت انسان را روشن نماید. او یکی از منتقدین فرهنگ زمان خود بود و به سیاست استعماری و اشغالگرانه آن زمان اروپا در قاره تازه کشف شده آمریکا، اعتراض کرد و نابودی بومیان و سرخپوستان از طریق مهاجمین اسپانیایی را، بربریت نامید.
آثار مونتنی، تکانی اجتمایی برای جنبش روشنگری فرانسه آن زمان گردید. او خواست که میان اخلاق و فرهنگ باستان و عصر جدید پلی بزند و از انسان گرایی در مقابل سیاست تفتیش عقاید کلیسایی دفاع نماید. مونتنی کوشید با کمک فلسفه باستان یونان به مبارزه با اسکولاستیک مدرسین بنیادگرا بپردازد. صاحبنظران چپ، او را مبارزی مسالمت جو و روشنفکر نماینده منافع بورژوازی نوپا، در مقابل نظام فئودالی و مسیحیت مذهبی می شمارند. مونتنی به شکل رئالیستی و واقعگرایانه به شرح زندگی فردگرایانه پرداخت و در آثارش به مبارزه با: اتوریته، دگماتیسم و جزم گرایی، و بنیادگرایی ارتجایی ارتدکسی، پرداخت. کتاب چهار جلدی “مجموعه مقالات“ وی شامل بیش از هزار صفحه است.
مونتنی همچون هراکلیت می گفت که چون جهان ذهن و عین دائم در حال تغییرات است، بنابراین آن قابل شناخت نیست. او ادعای شناخت حقیقی جهان را دیوانگی روشنفکرانه نامید و با تکیه بر نظرات فیلسوفی بنام سنکا گفت که به فرهنگ گذشته و سنتی باید با دیدی انتقادی نگریست. شک گرایی مونتنی نقطه عطفی در زمان عصر روشنگری شد. از جمله جنبه های فلسفه شک گرایان این بود که گفتند دانش و عمل انسان نسبی و غیر پایدار میباشد. او همچون طرفداران فلسفه رواقی می گفت که انسان نباید از مرگ وحشت داشته باشد، چون؛ فلسفه یعنی مقدمات آشنایی با مرگ. او شناخت حقیقت مطلق و دلایل آفرینش جهان را غیرممکن دانست و خواهان جدایی عقل از ایمان گردید و مکتب ایده آلیسم را به شارلاتانی، حیله و فریب مردم متهم نمود. او به عادلانه بودن ذاتی انسان، نیز متاسفانه شک داشت. مونتنی را می توان یکی از اجداد فلسفه وجود، یا اگزیستنسیالیسم دانست.
نام اصلی میشل مونتنی (M. E. Montaigne 1533-1592)، میشل ایکوام بود. او سیاست مدار، حقوقدان، فیلسوف و اومانیسم بود. پدرش از تاجرین شراب، ماهی و مواد رنگرزی زمان خود بود که بدلیل ثروت کافی، از طرف پادشاه فرانسه، لقب اشراف گرفت و توانست قصری باشکوه بخرد. مادر مونتنی گویا از یهودیان مهاجر پرتقالی به فرانسه بود. به سبب رفاه خانوادگی، مونتنی بجای تربیت مذهبی کلیسایی، یا نظامی و ناسیونالیستی، از تربیتی اومانیستی روشنفکری، برخوردار شد. او در زندگی شاهد جنگ های مذهبی اواخر قرن ۱۶ فرانسه شد. مقالات او را تصویری رنگین از زندگی اش بشمار می آورند. یکی از آثار مشهور او خاطرات سفرهایش به آلمان، ایتالیا و سویس بود. مونتنی چند سالی نیز شهردار شهر بوردو در فرانسه شد، ولی دعوت هاینریش چهارم برای مقامی درباری را رد نمود و به کار نویسندگی و تئوریک در قصر خود پرداخت. از جمله دیگر مبارزات او مخالفت با سازمان های اجتمایی- سنتی مانند: ازدواج، کلیسا، تاج گذاری و غیره بود. دلیل آشتی مونتنی با موضوع مرگ را، حوادث ناگوار زمانش مانند: شیوع طاعون، وجود جنگ، آدم کشی و آتش سوزی، یا وقایع خصوصی زندگی اش مانند: مرگ ۵ فرزند خردسال و بیماری سنگ کلیه او میدانند.
میشل مونتنی، یکی دیگر از معلمان خود را، سقراط نامید. او پیش از روسو، خالق یکی از روش های تعلیم و تربیت در غرب بود. استفاده بی شمار او از نقل قول های دوره باستان را، می توان آینه عقاید شخصی او دانست. پاسکال ولی از جمله مخالفان سرسخت مونتنی بود. او آثار مونتنی را ضد مسیحی و خودخواهانه نامید. تاکید مونتنی روی آزادی فرد، این سوء تفاهم را بوجود آورد که عده ای او را به جنون خودبینی و خودپرستی متهم کنند. اندیشمندان انگلیسی، مخصوصا فرانس بیکن و شکسپیر، از تحسین کنندگان آثار مونتنی بودند. بحث های مونتنی پیرامون مقوله های زندگی و پیری، باعث تحسین باکون شد. از جمله دیگر طرفداران مقاله نویسی مونتنی، می توان از: ولتیر، روسو، ژید و نیچه نام برد. نیچه میگفت که برای تحمل جهان انسان باید با مونتنی دمخور و همخانه گردد، و بحث های مونتنی پیرامون مرگ، موجب علاقه انسان به ادامه زندگی می شوند، چون او به خواننده درس مقاومت برای ادامه زندگی میدهد. نیچه خود را از جمله خویشاوندان فکری مونتنی دانست و او را همچون شوپنهاور، از آموزگاران کبیر انسان غربی دانسته و صداقت او را قابل تحسین شمرد. استفان تسوایک، مونتنی را یکی از پیشاهنگان مدرنیته و دانش نو دانست که در مفابل تاریک اندیشی زمان خود قد علم کرده بود. و گوته هم گویا از قلم و عقاید مونتنی به شگفت آمده بود.
تماس با نویسنده:
falsaf@web. de