طیف گسترده ای ازنیروهای سیاسی در جامعه ما در زیر پرچم های سرخ که تاریخا به صورت نماد مبارزه طبقه کارگر درامده است جانفشانی میکنند. ولی به نظر میرسد که تعریف جا افتاده ای از مفهوم طبقه کارگر وجود ندارد.بنابراین منافع انی و اتی این طبقه نیز روشن نیست.عده ای تمام مزد بگیران را در این مقوله قرار میدهند و عده ای دیگر انرابه کارگران یدی صنعتی محدود میکنند و در نهایت گاهی طبقه کارگر بر پایه تعاریف انتشارات دولت جمهوری اسلامی تبیین میگردد.
وحدت چپ، به معنای وحدت نیروهای مدعی نمایندگی سیاسی منافع طبقه کارگر، میباید بر اساس تبیین مشخصات این طبقه و ترسیم نمای کلی این منافع، تحقق یابد و سلیقه ها و علایق و تارخچه و سایر مشخصات نیرو های سیاسی٬ ارزش ثانوی داشته و فرعی هستند.
برای یک لحظه تصور کنید که تمام این احزاب وسازمانها و گروه ها خود را منحل کرده و اعضای انها به صورت منفرد و به عنوان عضو ساده و بر اساس دفاع از علایق این طبقه به صورت داوطلبانه گرد هم آیند… این سناریو٬ خیالی بیش نیست ولی حتی تصور ان٬ نشان میدهد که بسیاری از مباحث و جدلیات و مسائل افتراق ما، فرعی و بی اهمیت هستند و نقاط مشترک ما بسیارند. و اینکه هرکس هر فداکاری که کرده است٬ اگر نیک بنگرد به خاطررهایی این طبقه بوده است نه به دلیل تعلقات سازمانی و گروهی واساسنامه ها و تحلیل هاویا رهبران ویا اندیشمندان و یا شهدایمان. و اینکه این تعلقات نقطه ضعف ما در شرایط سخت بوده اند٬ نه ریسمان نجات ما…
بنابرین مبنای هر وحدتی میباید که براساس تبیین طبقه کارگر و ویژگی های آن و منافع تاریخی آن صورت گیرد.
ولی تعریف طبقه کارگر٬ آنچه که پرولتاریا ٬نام گرفته است، چیست؟
طبقات مقولاتی تاریخی هستند و پرولتاریا نیز مستثنا از این قاعده نیست.
تاریخی بودن پرولتاریا ناشی از این حقیقت است که پرولتاریا محصول و نیزیکی از پایه های فرماسیون سرمایه داری است. فرماسیونی که اشخاص حقیقی و یا حقوقی که مالکیت وکنترل وسایل تولید را دارند٬ انسانهای دیگری را که فاقد این مالکیت وامکان کنترل هستند ٬کارگران را٬ استخدام میکنند تا در برابر دریافت هزینه تامین زندگی خود وخانواده هایشان برای انها کار کنند. این اشخاص محصول کار کارگران را به صورت کالا در بازار جهانی عرضه میکنند به این امید که اولا ارزش انها را به پول تبدیل کنند و در عین حال ارزش افزوده حاصل را به صورت سود تصاحب نمایند .
در عین حال تاریخی بودن ان تنها بدین معنی نیست که این طبقه محصول پروسه انباشت اولیه سرمایه و کنده شدن انسانها از زمین به عنوان وسیله معاش انها بوده که در گذشته دور یا نزدیک اتفاق افتاده است وپایان یافته٬ بلکه این زایش پدیده مستمری است. هنوز دهقانانی که زمین خود را از دست میدهند ٬کاسبکارانی که ورشکسته میشوندو …به صفوف کارگران میپیوندند و نیزمعدود گارگرانی که به هر دلیلی توانسته اند سرمایه ای فراهم کنند٬ از این صف خارج میشوند. کارگرانی از نقاط گوناگون به اکناف جهان مهاجرت میکنند و مهاجرینی با سوابق گوناگون به سلک کارگران سرزمین جدید درمیایند … شاخه هایی از تولید که خارج ازحیطه روابط کارگری – سرمایه داری قرار داشتند به این حیطه وارد میشوند وبخشهایی دیگر متروک شده به سراشیب تولید پیشه وری سابق در می غلتند. بخشی از پرولتاریا به عنوان ارتش ذخیره بیکار و بخشی دیگر به عنوان شاغلین موقتی و یا پیمانی و یا شاغلین دایم و یا بازنشستگان و یا نیروی تحت تعلیم و یا از کار افتادگان در جامعه حضور دارند … بنابراین پرولتاریا طبقه ای سیال نیز هست که از اقشار گوناگون تشکیل شده است.
هر چند که تمام اقشار پرولتاریا در تحلیل نهایی در امحای ریشه ای تمام اشکال استثمار شامل شکل های سرمایه داری و پیشا سرمایه داری ان ،متفق هستند٬(عدالت اجتماعی)٬هرچند که تمام آنها در رهایی همه ملل وگروه ها وامحای تمام اشکال ستم ملی و تبعیض بین انسان ها٬ ذینفع هستند، (ازادی و انترناسیونالیسم )٬ هرچند که تدریجا در مییابند که آلترناتیو جوامع مبتنی بر استثمار را نمیتوان با توپ تشر بر قرار کرد واین بدیل باید براساس اتحاد داوطلبانه و اگاهانه همه مردم (سوسیالیسم دمکراتیک )، از جمله تمام انسانهایی که استثمار دیگران نقش ناچیزی در درآمد آنان دارد خلق شود٬ و این مهم مستلزم آزادی وسیعی است که بتواند مبنای این خلاقیت ازاد و آگاهانه قرار گیرد٬ در سایر مسایل همنوایی و همدلی انها عمیق و استوار و یا حداقل تاریخی نیست .
حال سئوال اینست که اگر پرولتاریا طبقه ای ناهمگون است، چرا انتظار داریم که سازمان نماینده این اقشار کوناگون، در ساختار، همگون و یکپارچه باشد؟ آیا ناهمگونی اقشار پرولتاریا ایجاب نمیکند که نمایندگان آن نیز مجموعه ای از احزاب، سازمانها، فراکسیون ها، و حتی فعالین منفردی باشند که بر پایه استراژی مشترک، (امحای استثمار، انترناسیونالیسم٬ ازادی وسیع که امکان برقراری جامعه آلترناتیو را بر پایه اتحاد اگاهانه و داوطلبانه اکثریت قریب به اتفاق فراهم می اورد)، تاکتیک های گوناگونی را پیش میبرند؟ اگر بورژوازی میتواند علیرغم گوناگونی احزاب وسازمان های سیاسی، فئودالیسم را سرنگون وچندین صد سال پرولتاریا را منکوب کند، چرا ما از این کار عاجز باشیم؟ ایا این شتاب برای وحدت ساختاری راه را برای کمرنگ کردن جزء دمکراتیک توسط جزء سانترالیسم باز نمی کند؟ ایا وقت ان نرسیده است پرچم سرخ ما، نه یکدست بلکه ترکیبی از سایه های گوناگون سرخ باشد؟