من از کجا شروع کنم
که در حوالی غفلت خویش خیره
ماندم.
یادم نمی اید
اما زیاد دورنشدم از ان موقع
که ازخودم نبریدم_
شاید خُرد و کوچک ،
کودکی در کوچه های تنهایی
می دویدم
اما با چشمانی باز می دیدم
که باغ را درو کردند
گلبرگها بر ساقه ها پژمردند
و خون از ساقه ها
به ریشه ها رسید
زمین سبز گلگون شد.
من با چشمانی خیره،
مانده بودم
با نفرتی که همیشه درمن ماند
زیاد طول نکشید تا فهمیدم
درسرزمین به تاراج رفته
مرده ادمها بیشتر می ارزد،
و سنگتراشها مشغول به کارند
برای گورهای دسته جمعی