آیا میتوان تحولات جاری جهان و تاریخی را با دستگاههای مفهومی پیشین ادراک کرد
در برنامه ریزی کامپیوتری (بمعنی وسیع، خودکاری کردن فن آوری و هم زندگی)، در ابتدا از حسمندی (خواص) بلاواسطه عناصر طبیعت استفاده شده است. نامگذاری “سیلیکان” نیز از همینجا منشاء گرفته است. در اینجا به تفسیر به این موارد نمیپردازیم، بلکه تنها از بیرون و باعنوان یا نگاه باصطلاح مصرف کننده، از کنار انها خواهیم گذشت.
این مرحله اول، شبیه کاری بود که قرنها بشرکرده بود، که در الفبای “مرس” و چراغ زنی دریایی کشتی ها و مشابه تحول پیدا کرده است. اما نکته جالب، خود زبان است که در مرحله صرفا صوتی آن، با حیوانات نیز مشترک است، و ما نیز قرنها آنرا فراگرفته و بکار برده ایم.
زبان مفهومی بمعنی کاربرد اندیشه انتزاعی (در فارسی بخطا بمعنی وهم نیز بکار برده شده است- ابسورد)، بر اساس آنچه که تاکنون میدانیم، نه تنها ویژه انسان است، بلکه اصولا خود انسان است، بدون اندیشه انتزاعی، اساسا انسان نه مفهوم و نه وجود دارد.
پس نخستین برنامه نویسی بشر، مفهوم سازی بوده است که تنها در – بە زبان امروزی برنامه نویسی و کامپیوتر- محیط (انوایرونمنت) خاصی میتواند بوجود آید و اصولا وجود داشته باشد، و بکار برده شود.
این محیط از نظر بروز جسمی، چیزیست که بە آن مغز میگوییم، و از نظر بروز غیر جسمی، چیزیست که عامیانه “ذهن” گفته میشود (معادل “مایند” انگلیسی).
در حقیقت، در زبان کامپیوتری، مغز سخت ابزار است و “ذهن”، نرم ابزار می باشد.
قرنها آنچه باصطلاح بشر مینامیم برای نشان دادن اینکه شیر چیست، باید میرفتند به منطقه شیرها. از اینجا ببعد، دیگر میدانیم شیر چیست. پس مفهوم سازی نیز یک اسلحه و شیوه دفاعی نیز بوده است.
فرهنگها و زبانها، در حقیقت، شکلی از وزارت دفاع امروز بوده اند، یا قلعه فرهنگی که گذار از عقل(ریزن) ” گاو را به شاخش شناختن” تا منطق (لاجیک) “چرخ را دو باره کشف نکردن”، طی کرده است. یکبار یکنفر میسوزد تا ما مفهوم سوختن را بشناسیم و بسازیم. چنانکه دیده میشود، از موجبات به علل گذار می شود.
از هوشمندی به شعور مندی، کشف روابط علت و معلولی در سرگذشت بشر. بدینترتیب، اندیشه انتزاعی با رابطه علت و معلولی از یک جنس می باشند. همین نکته ظاهرا ناچیز، قرنها و هنوز بشر را در مغزهایش مشغول داشته است.
دین و فلسفه، عقل و دل، ماتریالیسم و ایدئالیسم، و بسیاری از این دو گانگی ها. اما یک نکته فورا باید دیده شود، که ارتباط علت و معلولی اساسا حاصل وجود و کار و سرگذشت بشر است. تا پیش از گذار از هوشمندی به شعورمندی، رابطه علت و معلولی نه وجود داشته است و نه شناخته شده بوده است، یعنی رابطه علت و معلولی، اساسا، کاربردی میباشد، و مختص انسان. ما بدنیال پاسخگویی به ضروریات بقایی مان، خواصی را از هستی منفک (انتزاع) کرده و در روابطی علت و معلولی، به وسیله رفع احتیاجاتمان تبدبل میکنیم، اگر جواب داد، نتیجتا این روابط تناسب علتی ومعلولی داشته اند، و الا چنین نیست.
این بدینمعنی است که اگر نسازیم نمیفهمیم، و اگر نفهمیم، نمی باشیم. و این عامترین منطق یا رابطه علت و معلولی سرگذشت بشر در جامعه صنعتی است، که به منطق خاص یا ارتباط علت و معلولی تبدیل میشود، و اینچنین، جامعه صنعتی شکل می گیرد. بیان ذهنی این تحولات، منشاء بسیاری کشمکش ها، خشونت ها و جنگها بوده است (طبقات و اقشار اجتماعی، و جایگاه آنها در تحولات اجتماعی و تاریخی). که از نظر تحول تاریخی به صورت چهار بحران بزرگ تحولاتی نمایان شده است که اساسا میتوان بحرانهای وجودی بشر نامیدشان. اینها عبارتند از: – بحران الهیاتی؛ – بحران فلسفی؛ – بحران تاریخی؛ – بحران فراگیر ارتباط این سه حوزه. از قرن هفتم میلادی، ما این بحرانها را در وضعیت فراگیر آنها داشته ایم که هنوز ادامه دارند. که بطور کلی میتوان بحران انتولژیک دانست.
در چنین بحرانی، اصولا، آنچه بشر میدانسته است، از کارآیی ساقط شده است. و بدین ترتیب، تمام دستگاههای مفهومی پیشین، از اعتبار می افتند. اما از سوی دیگر، هستی و از جمله بشر و دستآوردهایش، همگی از اعتبار سنت نیز برخوردار هستند، بمعنی اینکه اگر سابقه نباشد، تدوین آینده نیز از هیج مفهومی برخوردار نیست. من هستم چون دیروز بودم. این بدین معنی است که دستآوردهای بشر و از جمله دانش اش، از اعتبار کاربردی پیشین افتاه اند در حالیکه هنوز اعتبار سنتی دارند. و در اینجاست که ما در پیوستگی و هم گسستگی قرار می گیریم.
بحران نیز بهمین معنی میباشد، یعنی پیوستگی و گسستگی قادر نیستند به “لحظه تضاد آفرینشی” گذار کنند، که نو متولد شود. این وضعیت بدین معنی میباشد که هنوز گذشته حق حیات را از دست نداده است، و یا نقد آن به پختگی ضرور نرسیده باشد. روند نقد کارش اینست که این گسست را اعمال کند در حالیکه پیوستگی را حفظ می کند. مثلا در ایران، حضور اسلام و روحانیت درساختاری بنام جمهوری اسلامی، وظیفه حفظ پیوست را بعهده داشته اند، در حالیکه روند گسست در حال اجرا بوده است. مسئله ساختن و راه به اینده نیز -بعلت جنگ- اساسا صورت دفاعی پیدا می کند. در چین، “سوسیالیسم چینی” این وظیفه را بعهده داشته است که پیوستگی را حفظ کند، و وظیفه ساختن راه و مقصد آینده با وظایف دفاعی، بعهده حزب و بازوی مسلح آن می افتند. در ا تحاد شوروی، بعلت هم تناسب قوای تاریخی و هم بیسابقه بودن این تجربه، این روند پیوست و گسست موجب تلاطماتی بیشمار شده است. و بقول معروف، حزب باید هم می شکافت و هم همه چیزرا درپیوست نگه میداشت، و شق القمرش باید ساختن هم راه وهم مقصد آینده نیز می بود، بعلاوه جنگ جهانی که در افق دیده می شد.
از جمله مسئله کاربرد دستگاه مفهومی کهن برای تحولات نوین، این پدیده را در دو بخش امروزه می بینیم، یکی تحصیل کرده های دانشگاهی، و دیگری کهنه کاران (وترانز) سیاسی پیشین. اینها هردو، در چارچوب دستگاههای مفهومی پیشین آموزش دیده، تربیت شده، و تجربه کسب کرده اند، که بمعنی مدافع غریزی هر شرایط مستقر میباشد، و معترض و اساسا درکشان در مرحله نقد سلبی می باشد. این هردو در یک ناتوانی(انتالوجیک) مشترک هستند، که عملا بلای جانشان شده و میشود، اینها هنوز تصور میکنند که تحولات بنیادا نوین اجتماعی و تاریخی در گیر را میتوان در دستگاههای مفهومی گذشته قرار داد و درک کرد، و به عمل معطوف به هدف و نتیجه نیز دست پیدا کرد.
حاصل این وضعیت چنین شده است که ما با سرریز دانشمند و فیلسوف روبرو هستیم. و این اساسا منشاء عنوانی است که هرمونیک (حاشیه نویسی) نامیده شده است. هرکسی و بهر دلیلی، مثلا مارکس بی کفش را گرفته و در بدر بدنبال چیزی جدید می گردد. این شیوه کاربرد دستگاههای مفهومی پیشین، در حقیقت از هیچ اعتباری برخوردارنیز نیست. زیرا اولا بدنبال توجیه خویشند و بعلت دگرگونی اساسی جاری، در این هدف ناتوان نیز می مانند. درست مثل اینکه شخصی زبانی را نداند و بخواهد در آن زبان به کار تحقیقی بپردازد و قصدش درک شرایط برای تحول نیز باشد (منشاء نظری بسیاری مشکلات اتحاد شوروی از همان ابتدای پس از اکتبر- که سیاست را بعنوان همه کاره به میدان میاورد و بقاء مسئله مرکزی میشود). مسئله بنیادی تمام گرایشهای دهقانی درست در همینجاست. در حقیقت میخواهند از عقل توجیهی برای درک روابط منطق علت و معلولی استفاده کنند- زمان را از زمان انسانی به زمان افلاکی طبیعی باز گردانند. چین جدید در حقیقت پایان قطعی این شیوه میباشد، و برش نهایی با تمام گذشته بشر، در حقیقت، آنچه اکتبر وعده داده بود- روند فراگیر دموکراتیزه شدن از دو مسیر، یکی امکان ورود تمام بشری را که اکتبر بوجود آورده بود، به امکان حضور تبدیل کند، و دوم، اینکه با درگیر شدن به استقرار صنعتی، همگان در مسیر تولید وبازتولید خویش قرا گیرند. دنیایی دیگر که اساسا هم منشاء وهم حاصل کشف و استقرار زمان انسانی می باشد.
نکته بسیار مهم در بحرانهای بزرگ از قبیل آنچه از قرن هفتم تاکنون تجربه کرده ایم، اینست که اینها شکست و پیروزی ندارند. میتوانند کند و تند شوند، به خشونت بگرایند و یا روالی تدریجی تر را د نبال کنند، و معمولا گرایش به نشاندن نتایج شات در روندی قرنی یا چند قرنی میباشد، که در حقیقت، روند استهلاک توانهای گذشته و مسثقر می باشد.
و بالاخره، سفر هیئت چینی، عملاپایان روندغربی شدن ایران که در قرن شانردهم در دوره صفویه شروع شده و شکست خورده بود از یکسو، و شروع آسیایی شدن ایران- بمعنی هم قاره یی و هم فرهنگی و نژادی- میباشد از سوی دیگر. بهمین دلیل، ایران از مسیری پرتلاطم گذار خواهد کرد، دفع غربی گرایی، کسب آسیا گرایی، و مهمترین، بحرانی بسیار وسیعتر و پر تلاطم تر میباشد که جنبه درونی انفرادی شدیدتری خواهد داشت. این بحران درتمام کشورهای درحال گذار و گذار کرده نیز وجود داشته است. بحران ناشی از گذار از زمان افلاکی طبیعی به زمان انسانی. چون زمان افلاکی طبیعی، اساسا، وابسته به زمین، سرزمین و اقلیم است، و اجداد، یعنی وجود تنها مفهوم جسمی دارد، مشگلی روانی را بوجود خواهد آورد، اینکه عطف به گذشته – در اثر تحولات- اعتبار خود را ازدست میدهد، و بنابراین، عملا، به عنوان بی گذشته شدن، تجربه می شود. این را عده یی بحران هویت نامیده اند، که تنها بخشی از جامعه را در برمیگیرد، میلیونها دهقان فصلی افلاکی طبیعت نشین، در مسیر تبدیل شدن به کارگر صنعتی، با انظباط خاص خود، یعنی دگرگونی بنیادی آنها، در این دسته بندی قرار نمی گیرند. تغییر برای اینها فراگیر است و نه در ذهنیتشان، که شاید آخرین جنبه مسئله ساز باشد که به تحول قرنی و یا بیشتر احتیاج حواهد داشت. در حقیقت، در کلیت بحران از دست دادن “سرزمین و وطن، یا گذشته”.
سازمانهای سیاسی ما نیز از این بحرانها برکنار نبوده و نخواهند ماند، بخصوص چپ که کارگر و فقر گرا میباشد، عطف خود را از دست میدهد.
من در سفر سه سال پیش به چین، این نکات را سعی کردم در هنگ کنگ، پکن، و شانگهای ببینم، و شوخی گرانه میگفتم رفتم چین ببینم یک میلیارد و دویست میلیون جمعبت- حتا تنها از نظر کمی- جدا چطور با هم زندگی کرده اند و می کنند. نتیجه این بود که دارند زندگی میکنند و در حال تحولات عظیم هستند و جای نگرانی نیست.
در مراکش، سال بعد، در کازبلانکا، شهر مراکش، فز، نیز دنیای هزار و خرده یی سال پیش را دیدم، با شباهتهایی با دوران کودکی ام. در فز، تجربه ام جالب بود، مثل این بود که به زیرزمین تاریخ رفته بودم و تمام اتفاقات که زندگی نامیده میشد، در همان جا وقوع پیدا می کردند.
من در سال ۱۹۶۸ همین ماه ژانویه و در بحبوحه تحولات آن سالها، به اروپا رفتم، تقریبا نیم قرن پیش. برای اعزام دانشجو، آلمانی خوانده بودم، بعدا با زبان ایتالیایی تحصیل کردم، و سپس فرانسه، و بالاخره انگلیسی را هم خوانده و نوشته و بکار برده ام. در پایان، انگلیسی را بعنوان زبان یایان عمری نگه داشته ام، هرچند برای اندیشه گری بسیار نا توان است، یک نوشته یک صفحه در ایتالیایی، در انگلیسی به چند صفحه اختیاج دارد. اما انگلیسی شبیه چوب است و میخ و چکش، میتوانی بسادگی ببری و بچسبانی.
فارسی نیز بدون عربی موجود در آن، عملا همان مشگل انگلیسی را در سطحی بسیار بالاتر و نا پخته تر دارد. عربی بسیار غنی است، و آرزوی بر باد رفته دوران کهولت ام، می باشد. در عربی برای قدمهای شتردرهرحالتی، اسم، صفت، و فعل و هم نکات دستور وجود دارد.
پشتوانه خانوادگی من، تجارت بوده است، و از آذری، تا شیرازی و اصفهانی، و عرب سید مادری را نیز در خود داشته است. در کرمانشاه غیر کرد، متولد و بزرگ شده ام، و از همانجا به خارج رفته ام. بنابراین، من اهل تخصص و تحصیل ام، و تجربه ام هستم، قبل ار اینکه عطف فرهنگی و یا سرزمینی خاصی، ویا قومی داشته باشم. شاید جهان وطن بنمایم، و یا بی وطن، اما کماکان ایرانی میباشم، زندگی و تحصیل من در همین حوزه نیز بوده است. اگر ایران ارث پدریم نباشد، اما حتما ارث خودم بخودم بوده است.
=================
نوشته از سهراب فیض آبادی
یکشنبه، ۲۰۱۶/۰۱/۲۴
برای سایر نوشته ها از این نویسنده به آدرس زیر مراجعه شود: