رقص خوشهٔ پروین
با چشمانی که
از تبِ کهنهٔ خورشید میسوزند،
در کوچههای مهآلودِ سنندج
قدم میزند.
گامهایش
بویِ غم میدهد.
رویاگونه،
با نوای تنبور
از پیچِ خاطرهها
میگذرد.
چراغِ میدان
روشن میشود.
میانِ گریه و ایمان
تلخ میخندد.
شال سبزش را
بر شانهٔ زخمی زمین
میگسترد.
برف کهنه را کنار میزند،
بر خاکِ سختِ کوچه
نرم میلغزد،
گویی
شهرِ خسته
زیر قدمهایش
نفس میکشد.
شاخههای جوان
تکان میخورند.
خوشهٔ ثریا
به زمین رسیده،
در کوچههای غمزدهٔ سنندج
قدم میزند!



