|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
پانزدهم ژانویهٔ ۱۹۱۹ را میتوان یکی از گرهگاههای تعیینکنندهٔ تاریخ مدرن دانست؛ لحظهای که در آن، نه فقط سرنوشت دو انقلابی برجسته، بلکه امکان شکلگیری مسیر متفاوتی برای سوسیالیسم اروپایی، به شکلی خشونتآمیز قطع شد. قتل روزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت در برلین، بهدست نیروهای شبهنظامی راستگرا و با چشمپوشی و همراهی ضمنی دولت وقت، صرفاً یک تراژدی سیاسی نبود؛ این رویداد نشانهای عریان از تضاد عمیق در دل دموکراسی سرمایهداری بود: تضاد میان حفظ نظم موجود و خواست رهایی از پایین، میان ثبات دولتی و دموکراسی اجتماعیِ ریشهدار.
آلمان پس از جنگ جهانی اول، جامعهای زخمی و ملتهب بود. شکست نظامی، فروپاشی امپراتوری، فقر گسترده، تورم افسارگسیخته و بازگشت میلیونها سرباز بیکار و سرخورده، پایههای نظم کهن را از هم گسسته بود. بخشهای بزرگی از جمعیت، به ویژه طبقهٔ کارگر و سربازان کمدرآمد، با کمبود مواد غذایی، بحران مسکن و کاهش شدید قدرت خرید مواجه بودند. این شرایط اقتصادی، که حاصل همزمان انباشت سرمایه در دورهٔ پیشین و تخریب زیرساختها در جریان جنگ بود، به فروپاشی اجتماعی و سیاسی انجامید. انقلاب نوامبر ۱۹۱۸، که به سقوط سلطنت و پایان حکومت قیصری انجامید، نه محصول توطئهای نخبهگرایانه، بلکه نتیجهٔ خودسازمانیابی کارگران و سربازان در قالب شوراها بود. این شوراها، که در کارخانهها، پادگانها و شهرها شکل گرفتند، حامل ایدهای ساده اما عمیقاً رادیکال بودند: اینکه دموکراسی میتواند فراتر از سازوکارهای نمایندگی پارلمانی، به عرصهٔ تولید، کار و زندگی روزمره گسترش یابد. شوراها بهطور همزمان مکانهایی برای تصمیمگیری مستقیم، اعتراض علیه مدیریت سنتی کارخانهها و تجربهٔ خودگردانی اجتماعی بودند؛ تجربهای که نشان میداد مردم عادی میتوانند نه تنها در سیاست، بلکه در سازماندهی اقتصاد و زندگی اجتماعی نقشآفرینی کنند. در این تجربهٔ نوپا، نوعی دوگانگی قدرت شکل گرفت: از یکسو دولت موقت مرکزی و از سوی دیگر شبکهای از شوراهای مردمی که پایهٔ شکلگیری دموکراسی مستقیم و سوسیالیسم شورایی را فراهم میکردند.
قدرت سیاسی اما بهسرعت در دست حزب سوسیالدموکرات آلمان متمرکز شد؛ حزبی که سالها خود را نمایندهٔ طبقهٔ کارگر میدانست، اما اکنون در برابر انتخابی تاریخی قرار گرفته بود. رهبری حزب، بهویژه فریدریش ابرت، بهنام جلوگیری از هرجومرج و حفظ ثبات، تصمیم گرفت انقلاب را مهار کند و دولت متمرکز بورژوایی را بازسازی نماید. این انتخاب، در عمل، به اتحاد با نخبگان نظامی، بوروکراسی قدیم و نیروهای محافظهکار انجامید؛ همان نیروهایی که نه به دموکراسی نوپا وفادار بودند و نه به آرمانهای برابریخواهانه. دولت جدید برای سرکوب اعتراضات و مهار جنبشهای رادیکال، به نیروهای شبهنظامی موسوم به فریکورپس متوسل شد؛ گروههایی که از افسران سابق، ملیگرایان افراطی و عناصر خشونتطلب تشکیل شده بودند و بعدها بسیاری از آنها به ستون فقرات فاشیسم آلمانی بدل شدند.
در قلب این تعارض، روزا لوکزامبورگ ایستاده بود. او نه مدافع بازگشت به نظم کهنه بود و نه طرفدار تحمیل سوسیالیسم از بالا. اندیشهٔ او بر این باور استوار بود که آزادی سیاسی شرط بنیادین هر پروژهٔ عدالتخواهانه است. از نظر او، سوسیالیسم بدون آزادی بیان، بدون حق نقد و بدون مشارکت فعال تودهها، به شکلی تازه از سلطه بدل میشود. جملهٔ مشهورش که «آزادی، همیشه آزادی دگراندیشان است»، نه یک شعار اخلاقی، بلکه خلاصهٔ درک عمیق او از سیاست رهاییبخش بود. لوکزامبورگ همزمان یکی از ژرفاندیشترین منتقدان سرمایهداری و امپریالیسم در زمانهٔ خود بود و نشان داد که گسترش سرمایهداری جهانی ناگزیر به رقابتهای امپریالیستی، نظامیگری و جنگ میانجامد. مخالفت قاطع او با جنگ جهانی اول، در زمانی که بسیاری از احزاب کارگری اروپا از دولتهای خود حمایت کردند، جایگاه اخلاقی و نظری ویژهای به او بخشید و نشان داد که عدالت اجتماعی بدون صلح و همکاری بینالمللی امکان تحقق ندارد.
قیام ژانویهٔ ۱۹۱۹، که به نام جنبش اسپارتاکیستی شناخته میشود، بیش از آنکه تلاشی حسابشده برای تصرف قدرت باشد، واکنشی به بستهشدن افقهای انقلابی بود. دولت سوسیالدموکرات، بهجای گفتوگو با این نیروها و یافتن راهحلی سیاسی، آنها را تهدیدی برای نظم نوپا تلقی کرد. استفاده از فریکورپس برای سرکوب این جنبش، نشان داد که دولت جدید حاضر است برای حفظ ثبات، از خشونت عریان بهره گیرد و نیروهایی را به کار گیرد که هیچ پایبندیای به دموکراسی نداشتند. دستگیری، شکنجه و قتل روزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنشت، مرزی تاریخی ترسیم کرد. با حذف فیزیکی آنها، یکی از مهمترین صداهایی که میتوانست پیوندی زنده میان آزادی و عدالت اجتماعی برقرار کند، خاموش شد. این حذف، صرفاً از میان رفتن دو رهبر نبود، بلکه از دست رفتن امکانی تاریخی بود؛ امکان شکلگیری سوسیالیسمی دموکراتیک، شورایی و ریشهدار در مشارکت مردمی.
پیامدهای این انتخاب تاریخی محدود به همان سالها نماند. تضعیف و سرکوب چپ رادیکال، جمهوری وایمار را از پشتوانهٔ اجتماعی نیرومندی که میتوانست در برابر فاشیسم بایستد، محروم کرد. ثباتی که به بهای حذف نیروهای منتقد بهدست آمد، نه پایدار بود و نه ایمن. چند سال بعد، همان نیروهای راست افراطی که برای سرکوب چپ بهکار گرفته شده بودند، به تهدیدی مرگبار برای کل جامعه بدل شدند.
اما سوسیالیسمی که روزا لوکزامبورگ نمایندگی میکرد، صرفاً یک آرمان سیاسی نبود؛ این سوسیالیسم، بازتابدهندهٔ رویکردی نظری و عملی بود که ترکیبی از عدالت اقتصادی، دموکراسی مستقیم و آزادی فردی را به هم پیوند میداد. از این منظر، ناتمامی آن نه بهدلیل ضعف اندیشه، بلکه به سبب خشونتی بود که مجال تحقق آن را از میان برد. لوکزامبورگ هشدار داده بود که هر پروژهٔ عدالتخواهانهای که آزادی و مشارکت انسانی را به حاشیه براند، محکوم به شکست است. دولت، حتی در دموکراتیکترین شکل خود، اگر از نظارت و فشار از پایین بینیاز شود، میتواند در برابر همان نیروهایی بایستد که نامشان را بر زبان میآورد.
بازخوانی پانزدهم ژانویهٔ ۱۹۱۹، بیش از آنکه یادآوری یک تراژدی باشد، دعوتی است به اندیشیدن دوباره دربارهٔ سیاست، قدرت و رهایی. این تاریخ یادآور آن است که عدالت اجتماعی و آزادی، نه دو هدف جداگانه، بلکه دو روی یک امکان انسانیاند؛ امکانی که هر بار سرکوب میشود، اما هرگز بهکلی از میان نمیرود. از این منظر، تجربهٔ اسپارتاکیستها و مرگ روزا لوکزامبورگ، همچنان درس مهمی برای سیاست معاصر دارد: آزادی بدون عدالت، عدالت بدون مشارکت و دموکراسی بدون نظارت از پایین، نمیتواند رهایی پایدار به همراه آورد و هر کوشش برای تغییر ساختارهای قدرت، اگر محدود به اعمال قدرت از بالا باشد، محکوم به ناتمامی است.



