@apahlavan
ضربآهنگ صدایی در گوش میپیچد… زنگی ممتد و هشدارآمیز تا تصویری آشفته از نظمی ناشناخته را پیش بکشد… انتظار قرار است به نقطهای برسد، به لحظهای که اطمینان داری میرسد. زمان اما تا رسیدن آن لحظه، کِش میآید…. وسیع و سنگین و آزاردهنده، ذهن به تکاپو میافتد. انتظار، تخیّل را وادار میکند به گذشتهها برود. خیال، سوار بر خاطرات میشود… قبل از این تصویر دیگری از انتظار آمده بود!… قطاری قرار است حرکت کند و تو نمیتوانی جویای زمان ِحرکتش باشی… سرگردانی!… و نمیدانی تکلیفت چیست…! مفهومی شکل میگیرد که میان دیدن!، فراموشی! و یادآوری!ست… کسی که میبیند و سخن نمیگوید؛ انگار خاطرهای ندارد و کسی که سخن میگوید ومدام به یاد میآورد؛ در بستر انتظاری ناخواسته، خاطره پشت خاطره، به هم پیوند میخورد و زنجیرهای میسازد که قرار است بار ِاین روزهای ِما را با خود بکِشد. انتظارِ عبور، انتظارِ مرگ نیست… انتظارِ ادامه زندگیست!… گامی که زندگی را مبنا قرار داده… حجم پرهیاهوییست از صداها… این صدایی که ما را به تماشا نشانده… صدای هیاهوی دوران ماست. آنجا که به باشو گفته بود: «ما از یک آب و خاک هستیم، ما فرزندان ایرانیم.^…»
یک صبح زود زمستانیست…زنی آشنا شاد و سرحال به سویم میآید… با لبخند. با همان لحن همیشگی صدایم میکند… مهربان وصمیمی، مرا به گوشهی کناری باغ، کنار تنور و همانجایی که وقتی نان میپختند؛ میبَرَد… سکوی اطراف تنور با جایی وسیع، پر از برف است… نگاهم میکند ومیخندد و یک توتک «نون قندی» از کنار تنور برمیدارد و میدهد به من و درحالیکه لَچَک سفید رنگ دورِموهایش را محکم میکند؛ آماده میشود برای آخرین کار باقیمانده…
یاد «نائی^^» میافتم. هم او که نمادِ ایران بود، ایران ِ بیقرار که فرزندانش را با هر رنگ و زبان در آغوش میکشید و مراقبت میکرد. با آن «غریبهی کوچک» که در متنِ فاجعه پیش میرفت، اما پر از امید و همدلی بود. انگار صدای بیضایی است که از دل «مرگِ یزدگرد^^^» میگوید «اندوه را پایانیست، مردمان باز میگردند، ویرانهها ساخته میشوند و ساختهها از مردمان پُر، بمان و نیکبخت شو…»
تنور خاموش است و درش با دُوری بزرگ فلزی بسته… هیچکس نیست… طشت کوچکی گوشهی ایوان، دمرو و رویش کیسه ولوازم مربوط به پخت نان، سالهاست که دست نخورده باقی مانده!.. وحالا همه گویا درجستجوی نانیم…
پینوشت:
^.«باشو، غریبهٔ کوچک» فیلمی به کارگردانی ونویسندگیِ بهرام بیضایی و ساختهٔ سالِ ۱۳۶۴. این فیلم، پس از چند سال توقیف، نخستین بار در ۲۳ بهمنِ ۱۳۶۸ به نمایشِ عمومی درآمد.
بهرام بیضایی۵ دی ۱۳۱۷ – ۵ دی ۱۴۰۴ فیلمنامهنویس، نمایشنامهنویس و کارگردان…او در کاشان چشم گشود و در امریکا چشم فرو بست…
^^.«نائی» نام زنی در روستاهای گیلان که در فیلم «باشو، غریبه کوچک» سوسن تسلیمی آن را چنان آفرید که در سینمای ایران ماندگار شد… سوسن تسلیمی زادهٔ ۱۸ بهمن ۱۳۲۸هنرپیشه و کارگردان تئاتر و سینما.
^^^.مرگِ یزدگرد (مجلسِ شاهکُشی)نمایشنامهای تاریخی از بهرام بیضایی است دربارهٔ مرگِ یزدگردِ سوّم، نوشته به سالِ ۱۳۵۸، که نخستین بار پاییزِ همین سال در تئاترِ شهرِ تهران به کارگردانیِ نویسنده به نمایش درآمد. سالِ ۱۳۶۰ بیضایی فیلمی هم از این نمایشنامه ساخت…
دی ماه ۱۴۰۴ ژانویه ۲۰۲۶ پهلوان
@apahlavan



