به نقل از فیسبوک نویسنده (با کسب اجازه)
برگردان بهفارسی: گودرز اقتداری
این ایده که جمهوری اسلامی «از چپ» سرنگون خواهد شد، در برهه کنونی، عمیقاً گمراهکننده است. ایران امروز چشمانداز غنی و متنوعی از فعالیتهای مردمی دارد که شامل سندیکاهای کارگری، جامعه مدنی، روزنامهنگاران، وکلا، دانشجویان، شبکههای زنان و بسیاری موارد دیگر میشود. اما چپ سازمانیافتهای به معنای سیاسی معنادار در آن یافت نمیشود. دههها سرکوب، آن را تکهتکه، پراکنده و عمدتاً ناتوان کرده است از اینکه بتواند بعنوان در عمل به عنوان یک نیروی ملی هماهنگ برآمد کند.
این تصادفی نیست. یک همگرایی ایدئولوژیک طولانیمدت بین رسانههای قدرتمند و تحت حمایت خارجی و جریانهای تأثیرگذار در درون حاکمیت و رسانه های وابسته به آنها وجود داشته است که هر دو، اهریمنسازی چپ و نسبت دادن مسئولیت مشکلات ایران به آن را مفید یافتهاند. خشم عمومی از نابرابری، فساد و بیعدالتی اقتصادی بسیار واقعی است، اما این خشم به طور کامل با حمایت از جایگزینهای سوسیالیستی یا برابریخواهانه همخوانی ندارد. برعکس، اغلب سوءظن واقعی نسبت به هر چیزی که «چپ» توصیف میشود، وجود دارد، و خود جمهوری اسلامی نیز به طور مکرر و به طرز مضحکی به عنوان نوعی سوسیالیسم به تصویر کشیده میشود، صرفاً به این دلیل که دولت همچنان در اقتصاد حضور دارد و همه یارانهها را حذف نکرده است.
هیچ یک از اینها به این معنی نیست که سیاستهای مترقی یا رهاییبخش در جامعه ایران غایب هستند. به هیچ وجه. اما به این معنی است که طرح یک «انقلاب چپ» منسجم در لحظه فعلی، بیشتر نمایشی از یک تمایل سیاسی است تا یک خوانش هوشیارانه از توازن نیروها. حتی در صورت تغییر رژیم، احتمالاً سالها طول میکشد تا سوسیالیستها و رادیکالهای ایرانی خود را به عنوان یک بازیگر سیاسی سازمانیافته بازسازی کنند. این بدبینی نیست، بلکه تشخیص این است که چقدر کامل سرکوب و از هم پاشیده شدهاند.
آنچه وجود دارد، رد گسترده یک نظم سیاسی ظالمانه، فاسد و به طور فزاینده شکننده است. تعداد زیادی از ایرانیان تصمیم گرفتهاند که دیگر بس است و موضع اصولی این است که به حق آنها برای تعیین سرنوشت خود، هر کجا که منجر شود، احترام بگذاریم. اگر جمهوری اسلامی سقوط کند، و این یک اگر بزرگ باقی خواهد ماند، آن دسته از ما که در غرب هستیم باید با نیروهای واقعاً مترقی درون ایران که تعدادشان زیاد است، اعلام همبستگی کنیم. اما ما باید این کار را بدون رمانتیک جلوه دادن این لحظه یا القای امیدهای ایدئولوژیک خود به واقعیتی بسیار پیچیدهتر و خطرناکتر انجام دهیم.
چشمانداز پس از جمهوری اسلامی، اگر فرا برسد، به شدت مورد مناقشه خواهد بود. نیروهای قدرتمند درون دولت، دولتهای خارجی و خبرچینان بومی و خائنهای آنها، همگی به دنبال شکل دادن به آنچه در پی خواهد آمد، خواهند بود. در چنین بستری، جایگزین واقعگرایی با سادهلوحی سیاسی فقط یک اشتباه روشنفکرانه نیست.
*****
نمی توان ناگفته گذاشت که این ایده که باید از یک دولت اقتدارگرا به دلیل موضع ضدامپریالیستی ادعاییاش دفاع کرد، عمیقاً گمراهکننده است. هیچ چیز مترقی در مورد اقتدارگرایی، سرکوب سیاسی یا سرکوب سیستماتیک حقوق مدنی و اجتماعی، از جمله حقوق کارگران و اقلیتهای مذهبی و قومی، وجود ندارد، مهم نیست که چنین رژیمهایی چقدر با اهداف یا آرمانهای ضد امپریالیستی ما همسو باشند. در حالی که چنین مواضعی وجود دارند، اصطلاح «اردوگاهگرا» اغلب برای خاموش کردن بحث و رد سوالات مشروع استفاده میشود، حتی اگر بدانیم هیچ مبارزه سیاسی تودهای هرگز نمیتواند صرفاً «ملی» باشد و همه توسط نیروهای منطقهای و جهانی شکل میگیرند. این امر به ویژه در مورد کسانی از ما در غرب صادق است که باید در برابر تحمیل الگوهای خود بر مبارزات محلی مقاومت کنیم و در عین حال تشخیص دهیم که مسئولیتها و نبردهای سیاسی خود را برای مبارزه در خانه داریم. یک موضع سیاسی جدیتر شامل پرداختن به این سوالات به جای اهریمنی جلوه دادن کسانی است که آنها را مطرح میکنند.
در عین حال، این ایده که باید تمام احتیاط را به باد دهیم و از فجایع آشکار افغانستان، عراق، لیبی و فلسطین چیزی نیاموزیم نیز غیرقابل دفاع است. این فقط تقلید از نکات گفتاری دولتها نیست. اینها همه فجایعی هستند که در خاطرات زنده همه ما اخیرا رخ دادهاند. ما با انتخابی بین تأیید سرکوب و پذیرش بدبینی ژئوپلیتیکی و سیاست واقعگرایانه مواجه نیستیم. مخالفت با دولتهای اقتدارگرا و در عین حال امتناع از نادیده گرفتن آنچه مداخله امپریالیستی، تحریمها و سیاستهای تغییر رژیم بر کل جوامع انجام دادهاند، هم ممکن و هم ضروری است.
آنچه مورد نیاز است، سیاستِ قضاوت انتقادی است، نه یکجانبهگرایی که برای نمایش اعتبار «رادیکال» خود با محکوم کردن هر کسی که نگرانیهایی را مطرح میکند، طراحی شده باشد. همچنین نباید تنها پس از چند هفته، به نسخههای فرقهای خستهکنندهای برگردیم که پانزده سال جدل، محکومیت و اتهامات متقابل را در طول جنگ داخلی سوریه و وحشتی که به بار آورد، روایت کردند.
بازخوانی آیینهای کهنه «تانکیها[i]» در مقابل «سوسیالیستهای واقعی» در این مورد روشنگری نمیکند. این کار سیاست هویت را جایگزین تحلیل سیاسی و کنشگری صرف را جایگزین سیاست ورزی میسازد، در حالی که حال و هوای خودبزرگبینی اخلاقی را القا میکند که ارتباط کمی با واقعیات دارد. ما باید از نظر تاریخی ریشهدارتر و تأملبرانگیزتر و در عمل جدیتر از این باشیم. در غیر این صورت، دقیقاً در این بحث نتیجه کارمان چیست؟
*****
[i] «تانکی» اصطلاحی تحقیرآمیز برای یک کمونیست یا مارکسیست-لنینیست تندرو است که از کشورهای سوسیالیستی اقتدارگرا (مانند اتحاد جماهیر شوروی، چین، کوبا) حمایت میکند و اقدامات اغلب نظامی یا سرکوبگرانه آنها را توجیه میکند. ریشه این اصطلاح به کمونیستهایی برمیگردد که از تانکهای شوروی در مجارستان (۱۹۵۶) و چکسلواکی (۱۹۶۸) دفاع میکردند. این اصطلاح توسط دیگر چپگرایان برای انتقاد از کسانی که نسبت به رژیمهای «سوسیالیستی واقعاً موجود» و مواضع ضدسرمایهداری و ضدغربی آنها بیاعتنا هستند، استفاده میشود، که اغلب شامل حمایت از قدرت دولت بر سوسیالیسم دموکراتیک میشود.



