در فریادِ نان،
و آتشِ گلوله
واژهها
غمگین و بیصدا
کنارِ جوانی که لبهایش
هنوز گرم است،
در کیسههای خاکستری
به خواب میروند.
کدام شعر
توانِ فریاد دارد
وقتی تفنگ
قافیه را میشکند
و غلظتِ خون
توازنِ جهان را بههم میزند؟
کدام شعر
به دلِ مادر مینشیند
آنگاه که
به بشقاب ترک خورده خیره مانده
و جوانش
در قابِ عکس
هنوز گریه میکند؟
با نفیر گلوله
زبانِ آسمان به لکنت میافتد؛
از ابرها
خبرِ بد میبارد،
و زمین
با بغض
نامها را
بر سنگ مینویسد.
در کابوس شبانه
میبینم
چگونه جنگ،
شعر
و دخترکان شهرم را
به رگبار میبندد.
میخواهم
اگر هنوز
شعری مانده است،
حرفِ آخرش
این باشد:
هیچکس،
با هیچ بهانهای
نباید
در کیسههای خاکستری
به خواب برود.
شاید جهان
روزی زبان دیگری
جز زبان ِتفنگ بیاموزد
و شعر
بیهراس
در کوچههای زندگی
قدم بزند.



