درها را بستهاند
و آتش
بر این خانه افکندهاند.
ای وای من…
اگر که خانه
و ققنوس
زیرِ خاک و خاکستر
بمانند.
نگاه کن؛
پشتِ دیوار
کسی
با بالهای سوخته،
در دود و خون غلتیده،
شعرِ آینده میسراید
و
راهِ پریدن از دیوار را
جستوجو میکند.
در آتش ِنامههای ناخوانده،
زبانِ خاطره میسوزد؛
و بر شبِ سنگین
تف میکند.
نگاه کن:
پشتِ دیوار
گردابِ دود
به چشمِ آسمان میرود؛
و قفلِ کوچههای بنبست
شکسته میشود.
انتظارِ پُرهراس ِ امروز ِ ما،
دیوار و دریایِ خون،
فردا
در سرآغازِ کتابِ رهایی،
نوشته خواهد شد.



