با آیتالله زاده آشنا شوید!
بهنقل از آتلانتیک ۹ مارس ۲۰۲۶
برگردان بهفارسی: گودرز اقتداری
خبر انتصاب مجتبی خامنهای، آقازادهی نهاییِ یک تئوکرات، به عنوان رهبر جدید ایران، میتواند هم قابل انتظار و هم عجیب توصیف شود. این مرد ۵۶ ساله مدتهاست که به عنوان جانشین احتمالی پدرش، آیتالله علی خامنهای فقید، مطرح میشود. من اولین بار این شایعه را بیش از یک دهه پیش از رانندگان تاکسیِ توطئهگرا در تهران شنیدم. اکنون واقعیت ایران به اندازهی هر نظریهی توطئهای عجیب به نظر میرسد.
آنچه این انتصاب را گیجکننده میکند، فقدان کامل وجههی عمومی مجتبی است، چه برسد به صلاحیتهای مذهبی که زمانی زیربنای ایدهی رهبری روحانی به عنوان جانشین خدا بر روی زمین بود. اکنون قرار است ملتی ۹۰ میلیونی توسط مردی رهبری شود که هرگز حتی یک مصاحبه یا سخنرانی عمومی انجام نداده است. تنها پیام صوتی شناختهشدهی او، اعلامیهای مربوط به سال ۲۰۲۴ است که بدون هیچ توضیحی، کلاسهایش را در حوزه علمیه قم، جایی که از سال ۲۰۰۹ در آن تدریس میکرد، پایان میدهد. او پیش از تدریس در قم، در آنجا تحصیل کرده بود و حرفه روحانیت خود را نسبتاً دیر، در سال ۱۹۹۹، در سن ۳۰ سالگی، آغاز کرده بود. حتی زندگینامههایی که اکنون با عجله توسط رژیم منتشر میشوند، هیچ شغل دیگری را برای او ذکر نمیکنند. آنها ادعا میکنند که او به زبانهای انگلیسی و عربی صحبت میکند.
ظاهراً پسر پدرش بودن، تمام زندگی مجتبی بوده است. انقلابیون اسلامگرای سال ۱۹۷۹ ممکن است قرنها حکومت سلطنتی را سرنگون کرده باشند، اما اساس ایمان شیعی آنها، جانشینی ارثی رهبری مذهبی است (اجداد شیعه در قرن هفتم از سنیها جدا شدند، زیرا سنیها معتقد بودند که رهبران جامعه باید توسط بزرگان انتخاب شوند، در حالی که شیعیان ترجیح میدادند از نوادگان پیامبر اسلام پیروی کنند.) فرزندان روحانیون اغلب نقشهای مهمی در اداره خانه پدر خود ایفا کردهاند، اما مجتبی از جایگاه خود برای ایجاد روابط با نیروهای امنیتی کشور استفاده کرد. یکی از جاهایی که نام او همیشه در شکایات بسیاری از بازندگان درگیریهای داخلی رژیم آمده است: مهدی کروبی، رئیس سابق مجلس، مصطفی تاجزاده، معاون سابق وزیر کشور، و محمد سرافراز، رئیس سابق صدا و سیما، همگی علناً به نفوذ عظیم مجتبی بر نحوه برخورد نیروهای امنیتی با پروندههایشان اعتراف کردهاند. در سالهای اخیر، مجتبی از سایهها خارج شده و برخی در حاکمیت آشکارا او را به عنوان یک رهبر بالقوه معرفی کردهاند. برخی با آگاهی کامل از تمایل جامعه ایران به تغییر، سعی کردند او را به عنوان یک مدرنساز، مانند ولیعهد محبوب عربستان سعودی، محمد بن سلمان، معرفی کنند« MBS برای ایران». سال گذشته، فائزه هاشمی، دختر اصلاحطلب علی اکبر هاشمی رفسنجانی، رئیس جمهور سابق، این احتمال را تأیید کرد و از جانشینی مجتبی حمایت کرد. از زمان اعلام دیروز انتخاب مجتبی به عنوان رهبر معظم، سایر حامیان، روایت فرزند فقیهِ مرحوم را به عنوان عامل تغییر مطرح کردهاند. یک روزنامهنگار بانفوذ ایرانی ادعا کرد که حکومت مجتبی «بر محوریت ملیگرایی» خواهد بود (که در رژیم مذهبی، رمز کماهمیت جلوه دادن اسلامگرایی است) و «تغییراتی در حکومت» ایجاد خواهد کرد.
چنین امیدهایی با توجه به ارتباط مجتبی با سرکوب، به سختی قابل راستیآزمایی است. در هفته پس از قتل پدرش، خطوط نبرد در طبقه سیاسی ایران مشخص بود: اکثر تندروهای ضد غرب برای مجتبی لابی کردند و چهرههای عملگراتر، مانند حسن روحانی، رئیسجمهور سابق، به طور ناموفقی مجلس خبرگان را تحت فشار قرار دادند تا انتخاب رهبر جدید را تا پایان جنگ با ایالات متحده و اسرائیل به تعویق بیندازند.
اکنون که مجتبی خامنهای رسماً انتخاب شده است، نهادهای رژیم انسجام قابل توجهی نشان میدهند و به سرعت حمایت خود را از او معطوف کردهاند. اما این مانع از اختلافات جناحی نمیشود، که دهههاست از ویژگیهای جمهوری اسلامی بوده و در پیامهای تبریک به رهبر جدید، بین خطوط آشکار شده است. یکی از مشاوران ارشد رئیس جمهور مسعود پزشکیان برای مجتبی آرزوی موفقیت کرد، اما از او خواست که از دیگران، از جمله رقیبش روحانی، مشورت بگیرد. علی لاریجانی، مشاور ارشد امنیت ملی کشور، ابراز امیدواری کرد که ایران تحت رهبری مجتبی بتواند «در مسیر توسعه قرار گیرد، شرایط اقتصادی بهتر شود و مردم به رفاه و آرامش دست یابند.» به زبان رژیم، توسعه و رفاه و آرامش رمزهای اجتناب از غربستیزی افراطی هستند.
به نظر میرسد مشتاقترین حامی مجتبی، محمدباقر قالیباف، رئیس مجلس و یکی از نیروهای اصلی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، نیروی شبهنظامی که بخش عمدهای از اقتصاد، سیاست و امنیت ایران را کنترل میکند، باشد. قالیباف در پیام خود تأکید کرد که هیچ تفاوتی بین مجتبی و دو رهبر پیشین، آیتالله روحالله خمینی و خامنهای، نمیبیند. اما او همچنین ادعا کرد که رهبر جدید یک «مدرنساز» است.
اگر خامنهای پسر بخواهد از سایهها بیرون بیاید و کشوری را که در حال حاضر در جنگ با اسرائیل و ایالات متحده است با موفقیت اداره کند، باید بر سه مانع غلبه کند. یکی از این موانع، بازی برد-باخت سیاست ایران است. قالیباف و دیگر اعضای سپاه پاسداران ممکن است تصور کنند که خامنهای جوان، که در حال حاضر از جراحات جنگی رنج میبرد، رهبر ضعیفی خواهد بود که اجازه میدهد قدرت واقعی در دست آنها باقی بماند. سیستم رهبری جمعی که از سال گذشته عملاً ایران را اداره میکند، میتواند دامنه نفوذ او را محدود کند، همانطور که فقدان تجربه و وقار او در اکوسیستمی که جناحهای رژیم برای کسب قدرت در جهتگیری کشور رقابت میکنند، میتواند این کار را انجام دهد. اما سپس، خامنهای پدر نیز با تحمل چهرههای قدرتمندتر، از جمله رفسنجانی، که تصور میکردند او ضعیف و انعطافپذیر خواهد بود، به قدرت رسید. قدرت تقریباً مطلقی که به جایگاه او داده شده بود – و علی خامنهای در طول حکومت خود آن را گسترش داد و با توان نظامی مقام رهبری چنین انتظاراتی را باطل کرد و خامنهای پسر نیز میتواند به راحتی با توانی که به ارث برده است دوباره این کار را انجام دهد.
مجتبی خامنهای با مانع دوم و حتی حیاتیتری روبرو خواهد بود که جنگ آمریکا و اسرائیل است و اکنون منطقه را در بر گرفته است. تغییر رهبری ایران هدف اعلام شده هم ایالات متحده و هم اسرائیل است. وزیر دفاع اسرائیل آشکارا متعهد شده است که کشورش برای کشتن هر رهبر معظم جدیدی تلاش خواهد کرد و دونالد ترامپ حتی قبل از رسمی شدن انتخاب مجتبی، نارضایتی خاصی از احتمال انتخاب او ابراز کرد. ایالات متحده و اسرائیل میتوانند شخصاً رهبر جدید را هدف قرار دهند – یا فقط به امید دستیابی به تغییر دلخواه خود، به حمله به ایران ادامه دهند. حتی اگر آنها فردا به جنگ پایان دهند، ایران در آتش خواهد سوخت، اقتصادش رو به زوال خواهد بود و توسط همسایگان عربی خشمگین و مضطرب احاطه شده است.
سوم و در نهایت، مجتبی باید با جمعیت تحت فشار ایران که موج به موج اعتراضات علیه جمهوری اسلامی را به راه انداختهاند، مقابله کند. از سال ۱۹۸۹ تا شنبه گذشته، ایرانیان توسط مردی رهبری میشدند که کشورشان را تخریب و به جنگ کشانده بود. اینکه اکنون پسر گمنامش جانشین او شده است، سیلی محکمی به صورت آنهاست. اعتراضات جدید ممکن است مدتی در راه باشد، اما مجتبی با نارضایتی جدی ایرانیان روبرو خواهد شد که این جانشینی سلسلهای فقط آنرا شعلهورتر خواهد کرد. خامنهایِ پدر نیز با غلبه بر موانع مشابه، ۳۷ سال در قدرت ماند و این کار را با سرکوب شدید داخلی و تشدید ایدئولوژی ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی انجام داد. این موانع در کنار هم، ایران را به بدترین جایگاهی که در ۱۰۰ سال گذشته داشته، رساند. مجتبی بدون اصلاح این مسیر نمیتواند جمهوری اسلامی را تثبیت کند، چه برسد به مدرنسازی آن.
حتی در یک حکومت استبدادی، جانشینی منظم، همیشه به معنای تداوم پایدار رژیم نیست. مرگ جوزف استالین در سال ۱۹۵۳، در ابتدا به نظر نمیرسید که مسیر اتحاد جماهیر شوروی را تغییر دهد، اما ظرف سه سال، نیکیتا خروشچف، سلف خود را محکوم کرد و مسیر خود را تغییر داد. هنگامی که مائو تسهتونگ در سال ۱۹۷۶ درگذشت، جانشین او به عنوان رهبر برجسته چین، هوا گوفنگ، به عنوان یک مائوئیست بیروح حکومت کرد و بیشتر سیاستهای سکاندار بزرگ را دنبال نمود. اما ظرف چند سال، او خود را در حاشیه دید، جایی که دنگ شیائوپینگِ اصلاحطلب، بخش زیادی از میراث مائو را کنار گذاشت و به سرعت به سمت سرمایهداری روی آورد. خامنهای جونیور هنوز هم میتواند هَوآ (Hua) کشورش باشد: یک زیرنویس در تاریخ طولانی ایران.
*****
آرش عزیزی مدرس دانشگاه ییل و نویسنده کتابهای «آنچه ایرانیان میخواهند: زن، زندگی، آزادی» و «فرمانده در سایه» است.



