
تغییر سیمای تروریست در قرن بیست و یکم:
برای سالها از ابتدای قرن بیست و یکم وقتی ایدهی «مبارزه با تروریسم» توسط آمریکای بوش پسر شکل گرفت و به اعتبارش تئوری «دخالت بشردوستانه» مطرح شد، افکار عمومی چهرهی تروریسم را با «بنلادن»، «الظواهری»، «حقانی»، «ملا عمر»، «ابومصعب الزرقاوی»، «ابوبکر البغدادی»، «جولانی»، و گروهایی چون «طالبان»، «القاعده»، «داعش»، «بوکوحرام» و «جبههالنصره» به خاطر میآوردند و میآرند. اصطلاحاتی چون «بنیادگرایی اسلامی»، «تروریسم دینی» یا «عملیاتهای انتحاری» پس از ماجرای برجهای دوقلوی نیویورک دیگر برای همه عادیست. این سیماییست که از تروریست در ذهنهای ما حک شده: اسلامگرایانی افراطی با عمامه و ریش که بیرحمانه سر میبرند، کمربند انتحاری به خود میبندند و اللهاکبر گویان اماکن عمومی را منفجر میکنند، زنان و کودکان را به بردهگی میگیرند و بهشان تجاوز میکنند و همهی این کارها را هم برای خاطر خدا و صراط مستقیم انجام میدهند.
در هیولاوَشی اینان تردیدی نیست. اما گروه دیگری از تروریستهای وحشی هستند که در قامت رؤسای جمهور و دیپلماتهای کرواتزدهی منتخب دولتهای کشورهایی برجسته، دست به جنایتهایی بهمراتب فجیعتر از اشخاص و گروههای نامبردهی اسلامگرا میزنند و ما به خاطر ظاهر شیک و مشروعشان نهتنها آنها را تروریست نمیدانیم، بلکه امروز با نام «عمو» هم از آنها یاد میکنیم که دنبال آزادی بشریت هستند.
به راستی اگر معیار «تروریسم» کشتار هدفمند یا بیتمایز غیرنظامیان برای اهداف سیاسی است، چرا این مفهوم فقط به بازیگران غیردولتی اطلاق میشود؟ چرا وقتی همان منطقِ خشونت در مقیاسی بسیار بزرگتر و با ابزارهای پیشرفتهتر از سوی دولتها اعمال میشود، نامش تغییر میکند به «جنگ»، «امنیت»، «بازدارندگی» یا «دخالت بشردوستانه»؟
امروز باید بپذیریم که سیمای تروریسم تغییر کرده است. تروریستهای خطرناک امروز جهان ریش و عمامه ندارند و حتی مذهبشان هم اسلام نیست. آنها مسیحی و یهودی هستند و سکولار و با کروات هستند و رؤسای جمهور و وزیر و مشاور کشورهایی چون آمریکا و اسرائیل هستند. امروز نه «بنلادن» و «القاعده» یا «ابوبکر البغدادی» و «داعش»، بلکه «نتانیاهو» و «ارتش اسرائیل» و «ترامپ» و «ارتش آمریکا» هستند که تروریستهای خطرناک اما غیر تحت تعقیب هستند
قیاس جنایات:
القاعده به رهبری بنلادن مسئول مجموعهای از حملات فراملی بود؛ مشهورترینشان ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ با ۲,۹۷۶ کشته، و نیز بمبگذاریهای مرگبار علیه غیرنظامیان و اهداف غیرنظامی در چند کشور.
در مورد نتانیاهو، دیوان کیفری بینالمللی در ۲۰۲۴ حکم جلب صادر کرد و او را بابت اتهامهای جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت، از جمله استفاده از گرسنگی بهعنوان روش جنگی، قتل و آزار و اذیت، تحت پیگرد قرار داد.
داعش زیر رهبری البغدادی مرتکب نسلکشی ایزدیها، اعدامهای جمعی، بردهسازی و خشونت جنسی سازمانیافته، تغییر اجباری دین و دیگر جنایات جنگی و جنایت علیه بشریت شد.
در دورهی ترامپ، دو نمونهی بسیار مستند، اینهاست: سیاست جداسازی خانوادههای مهاجر که از سوی مقام عالی حقوق بشر سازمان ملل، «سوءاستفاده از کودکان» و غیرقابلقبول خوانده شد؛ و نیز حملهی پهپادی ۲۹ اوت ۲۰۲۱ در کابل که ارتش آمریکا بعداً پذیرفت ۱۰ غیرنظامی، از جمله ۷ کودک را کشته است. افزون بر این، دولت ترامپ الزام انتشار عمومی آمار تلفات غیرنظامیان در حملات پهپادی خارج از مناطق رسمی جنگ را لغو کرد.
شبکهی زرقاوی، یعنی القاعده در عراق، به بمبگذاریهای کور، سر بریدنها، حملات فرقهای علیه غیرنظامیان و دامنزدن عامدانه به جنگ شیعه و سنی شناخته میشد؛ شورای امنیت هم این گروه را بهعنوان شاخهی القاعده/بعداً زمینهساز داعش فهرست کرده بود.
دربارهی بوش، دو محور اصلی مستند است: حمله به عراق بر پایهی ادعاهای مربوط به سلاحهای کشتارجمعی که بعداً پیدا نشدند؛ و اینکه گزارش سنای آمریکا و گزارشهای بعدی نشان دادند سیاستهای بازجویی و بازداشتِ دولت او به شکنجههای وحشیانه و بدرفتاری در ابوغریب، گوانتانامو و افغانستان راه باز کرد.
بوکوحرام مرتکب کشتار جمعی روستاییان، آدمرباییهای گسترده، حملهی عامدانه به غیرنظامیان، و ربودن صدها دختر مدرسهای شد؛ سازمان ملل و HRW این الگو را بهعنوان نقضهای فاحش حقوق بشر و در مواردی جنایتهای بینالمللی توصیف کردهاند.
در دورهی ایهود اولمرت و جنگ غزه ۲۰۰۸–۲۰۰۹، گزارش گلدستون و دیگر گزارشها اسرائیل را به اتهامهای جدیِ جنایت جنگی متهم کردند، از جمله استفاده از فسفر سفید، حمله به تأسیسات سازمان ملل و بیمارستان القدس.
چه نتیجهای میگیریم؟
در هر دو سو با خشونت سیاسیِ سازمانیافته روبهروییم؛ تفاوت اصلی این است که در یکسو خشونت از طرف بازیگران غیردولتیِ رسماً «تروریست» اعمال میشود، و در سوی دیگر از طرف دولتها یا رهبران دولتی که ابزار قانونی، ارتش، دیپلماسی و رسانه دارند و به همین دلیل معمولاً اعمالشان با واژگانی مثل «جنگ»، «بازدارندگی»، «امنیت» یا «عملیات نظامی» نامگذاری میشود، نه «تروریسم».
آن یکی اگر بکشد، «افراطی» است؛ این یکی اگر بکشد، «تصمیم سخت امنیتی» گرفته است. انگار مسئله نه خودِ کشتن، که جای ایستادنِ قاتل در نقشهی قدرت است: اگر بیرون از دولت باشی، تروریستی؛ اگر در رأس دولت باشی، استراتژیست.
باری چنین است که باید گفت خطرناکترین سازمانهای تروریستی در قرن بیستم «حزب جمهوریخواه آمریکا» و «حزب لیکود اسرائیل» است و نه لزوما «داعش»، «القاعده» یا «طالبان».
چطور است که بهدرستی از دستان خامنهای در جریان قیام دی ۱۴۰۴ چکیدن خون را میبینیم و باید هم ببینیم، اما از دستان نتانیاهو و ترامپ نه؟ چطور طالبان نفرتانگیز است اما پیت هگست خیلی خوشتیپ و باحال است؟ واقعا خیلی جدی مسئله به داشتن ریش و مذهب اسلام برمیگردد؟! یعنی اگر یکی با دین مسیحی و صورت تراشیده و با کروات بهمان تجاوز کند و بمب بر سرمان بریزد بیشتر حال میدهد؟!
بهراستی که امروز ما با تیپهای سکولاریستِ شیفتهی اقتدار فاشیستی مواجه هستیم که به عوض نقد و حمله به جنایت، به ظاهرِ فاعل آن خیره میشود. برای این نگاه، «تروریست» بیش از آنکه به عملش شناخته شود، به نشانههایش شناخته میشود: ریش، زبان، جغرافیا و برچسب «اسلامی». کافی است همان منطقِ مرگ، با صورتی تراشیده، کتوشلوار اتوکشیده و از غرب عرضه شود تا از قلمرو «وحشیگری» به قلمرو «عقلانیت» منتقل شود.
گویی این فقط تجاوز سربازان گمنام امام زمان در زندانهای رژیم است که کثیف و نفرتانگیز است، و الا میشود برای تجربهی تجاوز و شکنجه زیر دست سربازان گمنام ترامپ و نتانیاهو زنبیل هم گذاشت!!!
برگرفته از کانال تلگرامی سرخط



