سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۰ خرداد, ۱۴۰۵ ۰۲:۲۹

چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۲:۲۹

سلام! تو زنده‌ای یا مرده؟

شنیده بود که یک جلسه گروه درمانی در استرالیا برگزار شده و دوست ایرانی‌‌اش آن‌جا شرکت کرده است. نوبت به روایت او از تروما که رسیده، بقیه بهت‌زده سکوت کردند. چه تلخ است که من خنده‌ام گرفت. نمی‌دانم در مغز آن درمانگر استرالیایی چه گذشته که اصلا او را وارد این گروه درمانی کرده است؛ شنیدن زندگی اجتماعی او و ما یک تروما برای غیرمهاجرهای استرالیایی است.

نامه‌های زنانه تهران به بیروت

‎الهام! من زمان و مکان را گم کرده‌ام.

‎مغزم در «حال» و آنچه هست، راه نمی‌رود..

‎اینکه صدای پدافند، بمب و جنگنده را از هم تمیز می‌دهم، دیگر مختص من نیست؛ دانش عمومی شده است.

‎الهام!

‎من، ما و جهانم در آن میانه جر می‌خوریم که تف و لعنت به بی‌بنیادی تمامشان.

‎چشم می‌چرخانی، به شهر که چه عرض کنم، میانه تخت حتی، تحلیل‌گر سیاسی نشسته است. اگر ایران این تعداد تحلیل‌گر سیاسی داشت، نمی‌دانم این آمار پایین سرانه مطالعه ایرانیان از کدام بنگاه‌های خبری می‌آمد؟

‎از عوارض فقر و بیکاری‌ است شاید. وقتی از مدد تعدیل‌ها و بیکار شدن‌ها، مرد و زن شهر به شهر به تاکسی‌رانی اسنپ و تپسی روی آوردند، عجیب نیست این همه تحلیل‌های راننده‌تاکسی‌

‎الهام، الهام، الهامِ همیشه مومن!

‎تلخند می‌زنم که این باد کرده در دل‌ها را برای تو می‌نویسم. تویی که خودت در گوشه‌ای از لبنان، میان یاقوت سبز خاورمیانه، آسمان بر سرت بمب بارش می‌کند. لعنت بر  جبر جغرافیایی. عجیب دلبری می‌کند این زیبارو. اما امان و صد امان که زیبایی قدرت نیست. زیبایی وسوسه‌انگیز است و جهان اندوده به مردان بوالهوس.

‎الهام!

‎بگذار نامت را هی تکرار کنم. شیرین می‌شود کامم. اصلا همین که چون تویی حتی در دوردست دارم، فانوسکان را در دلم روشن می‌کند. کاش برایت چنین باشم.

‎واژه ناتوان.

‎فقط اگر روزگاری آمد و منی نبود، به فارسی منتشرش کن. اصلاً نامش را هر چه خواستی بنویس اما از قول من بگو که جنگ اصلاٌ و ابداً چهره زنانه ندارد.

خانه‌ من، ایران کوچک

خانه‌ام را به خاطر داری؟ همان خانه که سبز بود و از جای جای ایران چیزی داخلش داشتم.‌ پرده‌ها را زنان روستایی خراسان شمالی گلدوزی کرده بودند و قاب‌هایش پته دست زنان سیرجان. سفال‌های زنان کگلپورگان هم بود. فرشی داشتم که دست‌بافت عزیزجان خودم بود. قالی اراک و گلیمی از لرستان. سفره قلمکار اصفهان هم روی میزم بود. آویزهای حصیری برای گلدان‌ها را از رشت آورده بودم. یک نمد از زنی در میانه راه ساری به خانه آوردم. یک دست چای‌خوری از میبد یزد مهلا برایم آورد. یک ایران کوچک در خانه داشتم که هنوز کامل نشده بود. همه را رها کردم.

شدم یک چمدان. هی چرخ می‌زنم از این خانه به آن خانه.

الهام!

من همه‌اش را رها کردم. من ایران کوچکم را گذاشتم و آمدم.پاستور را که زدند؛تمام نگاهم به سمت حیاط دبیرستان روبروی خانه بود. دخترکان چون مرغان پر‌کنده بال بال می‌زدند. در فلزی پناهگاه میانه حیاط را می‌کشیدند، هی می‌کشیدند و کسی چشمش به قفل بزرگ روی در پناهگاه نبود.

از بالکن می‌خواستم فریاد بزنم. بیایید. همه‌تان بیایید خانه من. بیایید داخل ایران کوچکم جا شوید. دهانم باز بود. اما صدا نبود. نمی‌دانستم ثانیه‌ها چطور می‌گذرند. من ایست کرده بودم. مثل بازیگری روی پرده سینما که حتی نفسش متوقف شده است و صحنه‌ها با سرعت نور می‌گذرند. آنقدر که همه چیز را هم می‌بینی و هم نمی‌بینی. همه چیز در هم ادغام شده بود. چیزی شبیه عکسی که روی سوژه زوم شده و صحنه‌ها چون طیفی در هم حل می‌شوند و چیزی در آن نمایان نیست. من از خانه گریختم؛ اما از صحنه؟

من از صحنه نگریختم الهام. گوش‌ها گرفته بودند و فقط جیغ می‌کشیدند. من استیصال و التهاب آن‌ها را می‌دیدم اما پس زدند. نگذاشتند دوای دردشان از نظر من و ما را بشنوند. دوای ما جنگ نبود الهام! جنگ نمی‌تواند دوای زندگی باشد. جنگ ویرانی است. از بطن ویرانی مگر زندگی سبز می‌شود؟

آخ الهام‌بخش من!

خبر که آمد به رقص نشسته‌اند در بیرون مرزها، به‌ جای اشکی و بغضی. ما آه کشیدیم اینجا!

جان، جان است. چه فرق می‌کند کشته دی ماه باشد یا عابری در خیابان؟

چقدر می‌تواند رقت‌انگیز باشد که برای سربازی که اهل خانه را به مسلخ مرگ برده است، پیک تسلیت بفرستی و برای اهل خانه اما…

من چیز دیگری در افق چشم از این جماعت نداشتم اما چرا هنوز حیرانم؟ بهت چشمانم را مسخ کرده است. من در کابوس‌هایم هم این صحنه‌ها را ندیده بودم. این تعبیر کدامین خواب است که برای ما دیده‌اند؟

جنگ تکرار مکرر تصویرهاست

صبح روزی که کوس ناموزون جنگ را بمب نواخت، خیابان‌های تهران ولوله بود. دیگر خیابان یک‌طرفه و گردش ممنوع معنا نداشت. از هر طرف که می‌شد ماشین‌ها حاملانشان را از قائله فراری می‌دادند. صف‌های پمپ بنزین تا خود خدا می‌رفت.

یک آن در کوچه‌ای که انتهایش سفارت روسیه بود و سرش میدان فردوسی، ماشین‌ها بی‌سرنشین رها شدند و هرکس گوشه‌ای کنار دیوار پناه گرفت. مادری را دیدم که دخترک دبستانی‌اش را با دست‌هایش پوشانده بود. چیزی شبیه به تصویر آن پدر و‌‌ پسر فلسطینی در گوشه‌ دیوار.

الهام! جهان جنگ تکرار مکرر تصویرهاست.

دنگ! دنگ! وقتی تهران شبیه دیگ مسی شد

فردا که برسد، هفته سوم این جنگ شوم شروع می‌شود.

سه هفته از روزی که جنگنده‌ها با بمب‌هایشان آمدند. می‌خواستم بگریزم از ترنج قالی تهران که عنکبوت‌ها درونش تار تنیده بودند و به وقت نهم اسفند وزغ‌های کریه‌المنظر به شکارشان آمدند.

من نامی برای حال آن لحظه‌ام ندارم. چیزی شاید شبیه خوف و هراس، حتی طعم شروع یک پایان را در دهان حس می‌کردم‌. زمان به سرعت می‌تاخت و من متوقف. سرعت اصابت‌ها سریع‌تر از توان حرکتی من بود. از چپ و راست تهران، شمال و جنوب صدا می‌آمد. تهران برایم شبیه دیگی مسی‌ شده بود که روی سرم گذاشته و بر آن می‌کوبیدند. دنگ دنگ دنگ!

نرسیده به دانشکده فنی، میانه خیابان کارگر دانشجوها با چمدان می‌دویدند و من بی‌پناه‌تر از آن بودم که پناهشان باشم. آن‌ها خاطرات زنده روزهای جوانی من بودند.

خانه‌اش، خانه‌ام، خانه‌ات.

خانه همسایه؛ پناهگاه شبانه‌ام را در تهران زدند. همین شد که از تهران گریختم. اما جنگ سایه به سایه‌ات می‌آید. این را تو دیگر خوب می‌دانی. به آسمان نگاه کن الهام! خدا را چه دیدی، شاید آن جنگنده که از بالای سر تو قارقار می‌کند، به من که برسد خبری از تو برایم بیاورد.

چند روز پیش آبدارچی افغانستانی را دیدم که از اهل خانه‌اش بی‌خبر است که طالب و آصف‌علی به جان هم آمده‌اند. راه ارتباطی نیست. پولی نمی‌شود فرستاد. افغانستان جنگ است. از چهره‌اش می‌ترسم. از اینکه چهره‌اش نکند آینه‌ام باشد. نکند…

الهام! خانه‌اش، خانه‌ام، خانه‌ات…

آرزوی مرزنشنینان

ما فرزندان خاورمیانه را چمدان به دست کردند. مسافران بی‌نام و نشان. سارا مهاجر دیگری بود که روز سوم بی‌پرواز پای پیاده از مرز گریخت که به قرار دانشگاهش زیر برج ایفل برسد. خاورمیانه به گمانم جای دیگری است. چه کسی تصویری چنین از زندگی دارد؟

یک رشته کلاف گره در گره. کور و در هم ‌تنیده.

از موسیان، آبدانان و دهلران خبر گرفتم. یکی از بیمارانم می‌گفت روز در بیابان‌های اطراف پناه می‌گیرند و شب با هراس به خانه می‌آیند. هر شب با لباس‌های آماده به فرار می‌خوابند. تصور کن آرزویت خوابیدن با لباس خانگی باشد!

می‌گفت:برخی‌ از هنگ‌های مرزی را زده‌اند. شب با هراس آمریکا و اسرائیل، کومله و پ. ک. ک. می‌خوابند.

دلش نمی‌خواست دیگر خانه‌اش مرز باشد. دلش می‌خواست خانه‌اش را با خود ببرد جایی آن وسط‌ترها. با همه کوه‌ها و رودهای ایلام. آن همه سبز و آبی‌‌ها.

داد می‌زد که چرا همه بارها روی شانه ما مرزنشین‌هاست. خسته‌ام. مرکزنشین‌ها از حال ما خبر ندارند و در دل گفتم می‌دانم! «غرب‌نشین جهان از مرکزنشین جهان هم!»

جنگ بد است؛ اما و اگر ندارد

الهام دیگر نمی‌دانم چند روز از جنگ گذشته است. به بودن در میانه جنگ عادت کرده‌ام. آدمی چه راحت به بی‌آبرویی عادت می‌کند و من و ما به جنگ.

موشک‌ها و پهپادها بابانوئل‌های بی‌وقتی شده‌اند که در نوروز وحشت و خرابی در جوراب‌هایمان جا می‌گذارند. پاهای سنگین شده از جورابِ وحشتِ خرابی را بر زمین می‌کشیم و هنوز زنده‌ایم.

الهام! تو که جنگ‌های بسیار دیده‌ای با من بگو! آدمی که جان سالم از جنگ به در برده، زنده است؟ یا روحی مخروبه است در قالب جسم؟

فردا قرار هرساله است که دوباره به دنیا بیایم. حتی روز هم با سی‌ و چهار سال پیش یکسان است. فردا دوشنبه است. همه چیز مهیا است الهام!

آیا من دوباره فردا به وقت هفت و نیم صبح زاده خواهم شد؟ یا چون امروز پهپادی در بالای برج همسایه منفجر و مرگ زاده می‌شود؟

هفته اول نوروز به خانه دوست گریختم. نور می‌خواستم الهام. سبزی و زندگی. نوروز و بهار آمده بود و چیزی در من در حال مرگ بود. بهار نباید این طور می‌بود.

به وقت برگشت؛ گویی در خواب باشم، پهپادها جاده فیروزکوه را نشانه گرفتند. من از خواب زندگی پریدم.

شب بود، تاریکی سرتاسر شده بود. چون گل‌های آفتابگردان به دنبال نور، به چهره‌های به دنبال منبع صدا خیره شده بودیم که شاید نور‌ بتابد، گره وصل بر هم بخوریم، قرار گیریم در ولوله بی‌قراری پمپ بنزین.

قبول دارم که درهای جهان من به دست خود، این روزها قفل کتابی خورده است. قفلی زنگار بسته که باز نشود. آخر من درد دارم. از شنیدن صدای موافقت برای جنگ حتی اگر بگویند جنگ بد است اما…

الهام جنگ بد است؛ اما و اگر ندارد.

جنگ سر لیست بدهای پای تخته است با هزار ضربدر.

برادرم؛ سرباز پشت تیربار

الهام!

کاش می‌توانستم سهم بیشتری از دنیای این روزهایم را برایت به اشتراک بگذارم.

هیچ در خواب نمی‌دیدم که تاسیان بر سرم آوار شود از کشته شدن سربازی پشت تیربار پدافند.

دیگر همسایه‌ام شده بود. به چشم می‌دیدمش که چه رعنا پشت تیربار رفت و آمد می‌کرد.

برایش خواهری شده بودم. دو ‌تن نادیده به هم.

با هربار رفت و آمدش هزار «قل هو الله» برایش خواندم. که «یارب این نوگل خندان به سلامت دارش».

او سرباز است و ارتش چون و چرا ندارد. خانه نبودم که نشانه‌اش گرفتند. خبر زدنش، آوار تاسیانم کرد. او کشته شد و سرباز بی‌چون و چرای بعدی جایش را پر کرد.

و‌ سرباز بعدی و سرباز بعدی. سرباز، سر بباز!

آن‌ها چه می‌دانند از غزه

از شهرهای دیگر خبر می‌خواهند از تهران! خراب شده؟ آن‌جا غزه است؟ آن‌ها چه می‌دانند از غزه؟ من اصلاً چه می‌دانم؟ غزه، غزه! خواهر و برادرهای ندیده و‌ نبوییده‌ام! آن امید به زندگی و استقامتت از کجا می‌آید؟ من چرا زندگی‌ام نیست؟

به دل‌نگران‌ها بگو نه! تهران هنوز غزه نشده است. تهران، تهران است. تهران هنوز نفس دارد. اما گونی‌های آبی رنگ پلاستیکی یا پرچم‌های سترگ ایران بر آوارها چونان ملحفه‌های سفید روی اجزای یک خانه متروکه، خودش شرح بلاغ است.

الهام!

ما آژیر خطر نداریم، ما پناهگاه نداریم، ما حتی اطلاعی از خرابی نداریم. اما معنا و مفهوم آن این است که تن شهر سوخته سوخته به آتش سیگار است؛ سوخته و پر تاول.

الهام!خبر پشت خبر است که تعدیل پشت تعدیل. بی‌نانی

هزینه ارمغان آزادی است.

روزهای آتش‌بس و میدان نیلوفر

حساب روزهای رفته از آتش‌بس را ندارم الهام.

بمب‌ها شاید موقتاً بر سرم نمی‌ریزند و ذهنم خالی‌تر از خالی است. جایی در من میل فراموشی دارد که هیچ‌ چیز نشده است. نه خانی آمده و نه خانی رفته. شاید این، ترس را آرام و خشم را دعوت به سکوت می‌کند. اما آوارها و نیوجرسی‌های بلندتر از دیوارهای دژ قبلی دور تا دور پاستور، کوچه‌ فریمان که کنیسه درونش بود و میدان نیلوفر حتی، واقعیت غیرقابل کتمان این روزهاست.

میدان نیلوفر شبیه محله‌های دوران کودکی‌‌ام شده است. چند خانه در میانه زمین‌های خالی پر نخاله. آن روزها همین زمین‌های خالی، سرزمین گنج ما بود و گنج، گچ‌هایی نرم بود که چهارگوشه لی‌لی را می‌توانستی به راحتی با آن‌ها بکشی. سیمان قاطی‌شان نبود. گنجی مرغوب و اعلا برای کشیدن لی‌لی.

به نظرت بچه‌های میدان نیلوفر هم به سراغ آن خرابه‌ها می‌روند که گنج گچی برای لی‌لی‌هایشان پیدا کنند؟ یا می‌ترسند؟ اگر بگویم خدا کند که نترسند ممکن است که نترسند و جدول لی‌لی بر وسط خیابان نقش بزنند تا خیابان پر شود از صدای جیغ و‌خنده‌شان؟ یا جیغ می‌زنند اما از سر یاداوری آن لحظه‌؟!

یا به نظرت جوان‌ها شب‌ها دور میدان نیلوفر جمع می‌شوند برای جگر زدن سیخی چند هزار؟! جگرکی نمانده که!

کامم تلخ است. زهر دارد. کدام شهد و شکری چشیده‌ام در این چهل روز که امروز کارخانه عسل باشم؟

روزی که به قیمت جان آدمی، فیلترشکن که نه، سنگرشکن خریدم برای ارتباط تلگرامی با تو، خاطرت هست؟

همان سلامت، حکم باز شدن درهای سلول را برایم داشت. آمده بودم هواخوری.

«سلاااام! ما خوبیم. ما زنده‌ایم رفیق. تو چی؟ زنده‌ای؟»

آدمی به کجا باید کشیده شود که بدیهی باشد بپرسد آیا زنده‌ای؟ مگر نباید یک اصل بدیهی زنده بودنی در جریان باشد تا پیامی ارسال شود؟ من پرسیدن «حالت چطور است» را می‌فهمم. اما ما حتی نمی‌دانستیم که زنده‌ایم یا مرده! خاورمیانه یعنی کجا الهام؟

این میانه جهان چطور جایی است که آدم‌هایش بر شانه جسمی می‌زنند و‌ از او می‌پرسند: «سلام! آیا شما زنده‌اید؟ یا مرده؟!»

و احتمال می‌رود که او پاسخ دهد من هنوز نفس می‌کشم.

گفتی:آدم‌ها نفس می‌کشند. بعد از عادی شدن جنگ، روزمره به جریان می‌افتد. اما سایه اضطراب چون لایه اوزون تمام آسمانت را در بر می‌گیرد. یک هست که قابل لمس نیست به مرور، آنچنان که هست.

قلبم جای این حجم روایت را ندارد

ارتباط قطع شد. نرسیدم که بگویم اینجا هم الهام. اینجا هم. با این تفاوت که هنوز خیلی عادت نکرده‌ایم. بال‌های شوم اضطراب گاهی تنگ بغلمان می‌کند. چنان گربه‌های خیابان شده‌ایم که می‌رویم و می‌آییم. اما نگاه‌مان هول و هراس دارد با کمترین صدایی خشکمان می‌زند و سر می‌گردانیم.

از بعد آتش‌بس هوای تهران دارد دوباره همان می‌شود. بی‌ستاره، بی‌نور….

تنها خوبی تهرانِ با موشک، آسمان صاف و پرستاره‌اش بود. باورت می‌شود در تهران ستاره ببینی؟! نه اینکه خیال کنی تعدادشان کم باشد‌، واقعا زیاد بود. آسمان چه رنگ‌بازی می‌کرد در غروب. حتی دماوند را رو به شرق در فاطمی دیدم. چه بارانی می‌آمد الهام. البته که رعد و برق هم برایمان کم نگذاشت. از خجالت‌مان درآمد. تمام نبودن‌های این‌ سال‌ها را در تهران جبران کرد. آنقدر عظیم بود که خبر پشت خبر، پیام پشت پیام که مردم نترسید رعد و برق است! باورمان بود که باران و رعد و برق برای‌مان زمان می‌خرند. آن‌ها که بودند، بمب و موشک نمی‌آمد. بعد از باران اما ستاره‌ها پر نورتر بودند، دنباله‌دار و بی‌دنباله. باید حواست به دنباله‌دار‌ها می‌بود. آن‌ها را با انگشت نشان می‌دادیم که خیال خام نکنیم و به وقت خواب برای آرام شدن نشماریمشان.

آن‌ها تله بودند الهام. قرار بود خواب چند نفر از ما را بپرانند. از یکی از بیمارانم که خود پزشک است شنیدم، در سیرجان زنی جوان به وقت انفجار موشک سنگ‌کوب کرده است. نه با ترکش، نه با آوار. الهام، از وحشتِ توحش!

قلبم جای این حجم روایت را ندارد الهام! موهایم پشت هم دارند سپید می‌شوند. زنی ۵۰ ساله درون من نشسته است.

نخند الهام! برای ما طبیعی است که موهایمان زود سپید می‌شود. اما مقاله‌نویسان اروپایی و آمریکایی می‌گویند که این ته سپیدی زودهنگام، به غیر از موروثی بودن، نشانه اضطراب و فشار بر روان آدمی است. البت که برای آن‌ها عادی نیست. بیمار دیگری پرسید دغدغه سوئدی‌ها چیست؟ آن‌ها هم افسرده و مضطرب می‌شوند؟ شنیده بود که یک جلسه گروه درمانی در استرالیا برگزار شده و دوست ایرانی‌‌اش آن‌جا شرکت کرده است. نوبت به روایت او از تروما که رسیده، بقیه بهت‌زده سکوت کردند.

چه تلخ است که من خنده‌ام گرفت. نمی‌دانم در مغز آن درمانگر استرالیایی چه گذشته که اصلا او را وارد این گروه درمانی کرده است؛ شنیدن زندگی اجتماعی او و ما یک تروما برای غیرمهاجرهای استرالیایی است.

الهام! مگر نه اینکه خاک مادر است؟! مگر نه اینکه خاورمیانه گرم و رنگین است. پس چرا فرزندان این خاک وارثان بلایند؟!

عکس: مهدی قاسمی

 

عکس و نوشته، برگرفته از سایت کانون زنان ایرانی

تاریخ انتشار : ۲۴ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۱:۵۲ ق٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »
از ناحیه تا تهران

از ضاحیه تا تهران: تبادل آتش یا تسریع توافق؟

محمد مالجو: تهاجم اخیر اسرائیل به ضاحیۀ جنوبی و واکنش موشکی ایران به اسرائیل در چند ساعت پیش دوباره منطقه را در آستانۀ ورود به چرخۀ تصاعدیِ خطرناکی قرار داده است.

استدلال ایران دربارۀ نقض آتش‌بس با تهاجم اسرائیل به لبنان به‌تمامی صحیح است. اما پاسخ ایران در قالب تبادل آتش عملاً لبنان را به سوی یک میدان جنگی شدیدتر سوق می‌دهد، میدانی که ظرفیت تخریبی دارد بس فراتر از توان یک جامعۀ بحران‌زده.

اما مسئله فقط لبنان نیست. همین مسیر عملاً ایران را نیز در معرض لغزش به یک رویارویی فزاینده و پرهزینه قرار می‌دهد. گسترش دامنۀ درگیری به‌ طور همزمان در لبنان و ایران نه به بازدارندگی پایدار …

مطالعه »

گل به‌خودی فیفا در دادن میزبانی جام جهانی به آمریکا و کانادا و نادیده گرفتن تبعیض نسبت به تیم های شرکت کننده…

گودرز اقتداری: تیم ملی همانگونه که در جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر هم هدف تظاهرات مخالفین جمهوری اسلامی قرار گرفت در این بازیها نیز با تقابل مخالفین جمهوری اسلامی بویژه طرفداران سلطنت روبرو خواهذ بود. پیش بینی ها اما انست که این بار شاید بخاطر میزبانی در امریکا و کانادا که هر دو میزبان صد ها هزار ایرانی متمایل به رضا پهلوی هستند، امکان در گیری های بیشتر محتمل‌تر است…. در دیدگاه ما اما تیم ملی تیم تمام مردم ایران است و در این شرایط که کشور هدف حملات و خسارات بی‌بدیل در تاریخ معاصر خود بوده است پیروزی تیم ملی و حمایت عمومی هم‌وطنان برای ایجاد اتحاد و هم‌بستگی ملی بیش لز پیش ضروری و مورد انتظار است. ما مانند همه هنرمندان و روشنفکران میهن تحت ستم‌مان ورزش‌کارانی که با پرچم ایران در هر میدانی مبارزه میکنند را نیز فرزند ایران و از ان خود میدانیم و پیروزی هایشان را در میدان‌های جهانی ارج می‌گذاریم.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

فناوری بهتر فقط می‌تواند در یک سیستم پساسرمایه‌داری توسعه یابد

شلیک موشک‌ها؛ آغاز جنگ یا آخرین فرصت برای مذاکره؟

جنگ که می آید همه شکست می خورند

بیانیه اعتراضی حزب اتحاد ملت نسبت به تداوم روند اعدام‌ها

از ضاحیه تا تهران: تبادل آتش یا تسریع توافق؟

لامرد؛ فاجعه‌ای که در سایه ماند