سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۳ خرداد, ۱۴۰۵ ۰۶:۵۸

شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۶:۵۸

به خاطر جنگ به وطن بازگشتم– بخش اول

آزاده صادقی: در راه تا ترمینال غرب، چند نمونه از کمک‌های «عمو ترامپ» و «عمو بی‌بی» و آن یکی‌شان «عمو لیندسی» خاک بر سر را دیدیم و چه ویرانه‌هایی! روحمان تازه شد از دیدن آن همه زیبایی و به قول هایده‌ و خطاب به دوستان جنگ‌طلبِ آن‌ورِ آب «میگن وقتی که قاصدک رو دوش گل سواره/ خوشبختی میاره، کاش بودی و می‌دیدی»…

از کی تا حالا دفاع از میهن انقدر ترس داره! – بخش اول

 

در خبرها می‌گویند ۶۵۰ هزار نفر در جنگ چهل‌روزه به ایران بازگشتند. من و فرناز (دخترعمه‌ام) هم دو نفر از آن‌ها بودیم. خلاصه‌ی آنچه گذشت می‌شود اینکه: شب دوم جنگ، آمریکا و اسراییل یک موشک تپل مپلی را روانه کوچه بغلی خانه‌مان کردند، موج انفجار به‌قدری زیاد بود که چهارستون خانه مثل یک ژله می‌لرزید و زانوهای ما از ترس. هرگز آن شب را فراموش نمی‌کنم، بوی باروت در کل مجتمع پیچیده بود، صدای گریه و جیغ، بعضی‌ها هراسان فقط از پله‌ها بالا و پایین می‌رفتند و یکی از همسایه‌های بخت‌برگشته‌مان که رفته بود سر کوچه آشغال بگذارد با یک ترکش ناقابل از همین موشک تپلی کشته شد. خانه‌مان دیگر امن نبود و ما رسماً آواره جنگی شدیم، به خانه عمه‌ بتول و عمه زهره در اصفهان پناه بردیم و آنجا هم چیزی شبیه به یک جنگ تمام‌عیار را هر شب تجربه می‌کردیم.

البته این را همین اول کاری بگویم که به نقل از شبکه اینترنشنال ما در اصل سپر انسانی بودیم! باور نمی‌کنید؟! والا به خدا… یعنی اصلاً تهران، اصفهان، شیراز و تمام شهرها، محله‌‌ها، خیابان‌ها، مدرسه‌ها، پارک‌ها و کافه‌ها و همه جای ایران سپر انسانی است، درواقع فرقی نمی‌کند ما در کدام شهر یا کدام محله زندگی کنیم، درهرصورت یک جو سپر انسانی و یا فوقش یک عدد تلفات جنگی برای اعلی‌حضرتشان محسوب می‌شویم. دیگر اگر خیلی خوش‌شانس باشیم، فردای روز آزادی برایمان یک جو قبر در جای باصفا تدارک می‌بینند تا کپه مرگ ابدی‌مان را بگذاریم و اگر خدا بخواهد از این دیوانه‌خانه راحت شویم.

چندروز بعداز آتش‌بس

چند روز بعد از آتش‌بس موقت، من و فرناز بلیت اتوبوس و هواپیما خریدیم تا فرناز به ایتالیا و من به انگلیس برگردیم اما این بار خداحافظی از وطن از همیشه سخت‌تر بود. هر چه مامان و پدر و اعظم (خواهرم) را بغل می‌کردم انگار کم بود، دلم می‌خواست مثل شخصیت کارتونی خاله ریزه کوچکشان کنم و بگذارمشان در چمدانم تا همه‌جا با خودم ببرمشان.

مامان من و فرناز را از زیر قرآن رد کرد. با خودم قرار گذاشته بودم که گریه نکنم و تا دم ماشین هم خودم را نگه داشتم که یکهو در بغل پدر بغضم ترکید. هر بار که وقت خداحافظی می‌شود فکر می‌کنم «آیا دوباره می‌بینمشون؟!» و این بار داشتم آن‌ها را در شرایطی ترک می‌کردم که وضعیت از هر نظر از همیشه سخت‌تر بود، گرانی‌های بیشتر، اینترنت قطع‌تر، تعلیق و بی‌ثباتی‌ها بیشتر و هرلحظه هم امکان داشت دوباره جنگ شود و اضطراب فکر کردن به این سؤال از همیشه واقعی‌تر بود؛ واقعاً امکان داشت دیگر نبینمشان! آن آغوش شاید آخرین آغوش بود، کسی چه می‌دانست!

البته این را هم گفته باشم که اگر خواست اعلی‌حضرت این باشد که این‌گونه آزادشویم، ما چه خری باشیم که بخواهیم در برابر این موشک‌های آزادی مقاومت کنیم…

ترک‌های دیوار خانه بر اثر موج انفجار

خداحافظی سخت و کتلت‌های مامان

مامان گفت: «قربونت برم، اگه دوباره جنگ شد بلند نشی بیایی‌ها… ما بیشتر نگران می‌شیم… ولی اصلا کاش از اولش نمی‌ذاشتم بری» و مامان هر بار موقع خداحافظی با اشک و آه این حرف را می‌زند و من هر بار دلم هزار تکه می‌شود… مامان برایمان کتلت گذاشته بود تا درراه پول کمتری برای غذا بدهیم. خانواده من جز طبقه متوسط جامعه محسوب می‌شود و درست مثل خیلی‌ دیگر به خاطر گرانی‌ها مصرف گوشت و یک سری از مواد غذایی را کم کرده‌اند. دلم نمی‌خواست آخرین بسته گوشت چرخ‌کرده در فریز را برای ما بگذارند و به مامان اصرار کردم که «نمی‌خواد کتلت بذاری بابا، خودمون یه چیزی می‌خریم» اما اصرار داشت که «می‌خوام تا جایی که میشه کنارت باشم، این کتلتو بخوریا من خیالم راحت‌تره مامان»…

در راه تا ترمینال غرب، چند نمونه از کمک‌های «عمو ترامپ» و «عمو بی‌بی» و آن یکی‌شان «عمو لیندسی» خاک بر سر را دیدیم و چه ویرانه‌هایی! روحمان تازه شد از دیدن آن همه زیبایی و به قول هایده‌ و خطاب به دوستان جنگ‌طلبِ آن‌ورِ آب «میگن وقتی که قاصدک رو دوش گل سواره/ خوشبختی میاره، کاش بودی و می‌دیدی»…

بله! کاش بودین و می‌دیدین…

سفر سی و دو ساعته تا ایروان؛ جاده‌هایی که دیدم، وطنی که جا گذاشتم

در راه با اتوبوس به ایروانِ ارمنستان، شهرهای ایران را یکی‌یکی رد می‌کردیم؛ تنوع آب و هوایی را به وضوح می‌شد در عبور از تهران به سمت آذربایجان شرقی دید. هر چه به سمت تبریز نزدیک‌تر می‌شدیم، جاده‌ها از بیابان‌های خشک و بی‌آب و علف، به سرزمین‌هایی پر از سبزی و درخت تبدیل می‌شدند. در تمام مسیر با خودم فکر می‌کردم چطور ما ایرانی‌ها این تنوع آب و هوایی را، که فقط نشانه کوچکی از تنوع جغرافیا و فرهنگ این مرز و بوم است، از یاد می‌بریم؟

این تکثر گسترده‌ی جغرافیایی، طبقاتی، زبانی و قومی، واقعیتی است که اگر کسی آن را نفهمد، هرگز نمی‌تواند تحلیل درستی از این جامعه ارائه دهد. اما فاجعه اینجاست که در تمام تزهای سیاسی‌مان، راحت از کلمه «مردم» و «۹۰ میلیون ایرانی» مایه می‌گذاریم؛ آن هم در حالی که نگاه‌مان به چند گروه و حلقه‌ی نزدیک به خودمان محدود شده و چشم بر تفاوت‌های عمیقِ طبقاتی و منطقه‌ای بسته‌ایم. چطور می‌شود از راه دور و بدون درک این تکثر، نسخه‌ای کلی برای کل کشور پیچید؟ چطور می‌شود که هر اتفاقی در این مملکت می‌افتد و هر اعتراضی شکل می‌گیرد، عده‌ای از آن طرف مرزها آن را به نام خودشان و به کام خودشان جمع می‌کنند، یک‌شبه لیدر می‌شوند و بقیه صداها را خفه می‌کنند؟!

آن طرف پل خشکم زد و بغض کردم

خلاصه، بالاخره به مرز ایران و ارمنستان رسیدیم و باید فاصله بین دو مرز را پیاده با تمام اسباب و وسیله‌هایمان گز می‌کردیم؛ چیزی نزدیک به یک کیلومتر. اتوبوس هم رفته بود تا جدا اسکن شود. بعد از باجه کنترل گذرنامه ایران، به پلی رسیدیم و آن را هم رد کردیم و حالا دیگر رسما وارد ارمنستان شده بودیم. لح‍ظ‍ه‌ای که پایم را آن طرف پل گذاشتم، برگشتم و چشمم به باجه کنترل گذرنامه ایران در آن طرف پل افتاد، همانجا خشکم زدم و بغض کردم! واقعا داشتم از ایران می‌رفتم، داشتم تکه‌ای از خودم، قلبم، هویتم، تعلقاتم، روحم را جا می‌گذاشتم و می‌رفتم.

نمی‌دانستم که بار دیگر وقتی به ایران می‌رسم قرار است با تلی از خاک و ویرانه‌های بیشتر روبه‌رو شوم یا چه! نگرانی از آینده ایران، خانواده‌ام، دوستانم، اقوامم، هموطنانم…

چه لحظه تلخی بود، هنوز دور نشده بودیم که احساس غربت کردم و اینکه «من اینجا چی کار می‌کنم!» داشتم وارد یک دنیای کاملا موازی می‌شدم، حالا  از اینجا به بعد آدم‌هایش هیچ نسبتی با چیزهایی که این مدت از سر گذرانده بودم نداشتند! آدم‌هایی که تنها دغدغه‌شان این بود که «برنامه‌ت برای آخر هفته چیه؟» برنامه‌ام کوفت و زهرمار است! برنامه‌ام این است که ببینم این شنبه دوباره جنگ شروع می‌شود یا شنبه بعدی! این شنبه آن پسرعمه‌ام از کار تعدیل می‌شود یا این یکی پسرعمه‌ام! این شنبه قیمت گوشت و مرغ و تخم مرغ چهار برابر می‌شود یا آن یکی شنبه! این شنبه داروهای قند مامان به خاطر تحریم‌ها در بازار تمام می‌شود یا آن یکی شنبه! و هزار بدبختی و فلاکت دیگر…

وقتی بعد از ۳۲ ساعت به شهر ایروان رسیدیم یک تاکسی گرفتیم تا از ایستگاه اتوبوس به فرودگاه برویم. شهر ایروان شهری بود در حال تعمیر؛ یعنی هر طرفی انگار خانه‌ای یا محله‌ای در حال ساخت بود و چهره شهر حداقل از آن محله‌هایی که ما رد شدیم چهره فقیری داشت. از پنجره بیشتر آپارتمان‌ها هم رخت و لباس آویزان بود برای خشک شدن! راننده تاکسی کمی فارسی حرف می‌زد و با همان فارسی دست و پا شکسته‌اش گفت که این مدت اتوبوس‌هایی که از ایروان به ایران می‌رفتند همه پر بوده و جمعیت بیشتری را از همیشه دیده که به ایران برگشته‌اند. چیزی که برایم خیلی عجیب بود این بود که اغلب رانندگان کمربند ایمنی نبسته بودند. آقای رانند هم مقاوت عجیبی برای بستن کمربند داشت! به او گفتم: «کمربند چرا نمی‌بندین؟ برای حفظ جون خودتونه! خوبه که» با خنده گفت «همون خوبه! خوبه!» و بلند خندید…

از کی تا حالا دفاع از میهن انقدر ترس داره؟

سرتان را درد نیاورم، بالاخره بعد از گذشت چیزی نزدیک به دو روز و نیم، عوض کردن دو اتوبوس و سه هواپیما به مقصد رسیدم. در راه برگشت از فرودگاه تا خانه، از قضا راننده تاکسی ایرانی بود، می‌گفت یک بار خودش را به لندن رسانده تا در تظاهرات ضدجنگ شرکت کند اما ایرانی‌های خیلی کمی را دیده و بیشتر خارجی بودند: «خانوم خیلی از اطرافیان خودم می‌خواستن بیان ولی ترسیدن، راستش اینطوریم نبود که همه خوشحال باشن یا خوششون بیاد از جنگ، یعنی بعضیام که اولش خوشحال بودن وقتی دیدن چقدر طول کشید و نتیجه اونی که می‌خواستن نشد، فقط می‌خواستن جنگ تموم شه ولی روشون نمی‌شد بگن. همسر خارجی بعضی از دوستای خودم رفتن تظاهراتی ضد جنگ ولی خودشون نرفتن که بهشون نگن طرف حکومتیه!»

لجم گرفته بود، گفتم: «ببخشیدا ولی واقعا خاک بر سرما که انقدر بدبخت شدیم! جنگ بود آقا! جنگ! جنگ واقعی! هیچ جا امن نبود! وحشتناک بود! از کی تا حالا دفاع از میهن در برابر تجاوز خارجی آنقدر ترس داره! انگ حکومتی چیه آقا! من کلی آدم دیدم تو ایران که منتقد سخت حکومت بودن ولی مخالف جنگم بودن! چرا انقدر همه چی واررونه شده آخه! این هموطنان اگه خودشون چیزی که ما از نزدیک دیدیم رو می‌دیدن من مطمئنم که صبح تا شب خودشونو خیس می‌کردن!»

راننده گفت: «چی بگم خانوم! البته یه سری ها هم وقتی بنزین و حمل و نقل اینجا گرون شد ضد جنگ شدن! تازه اون سوپر افغانستانی، ادریس رو می‌شناسین؟ یه سری از این سلطنت طلبای افراطی رفته بودن دم مغازه‌اش بهش گفته بودند که باید تابلوی پهلویو بزنی و دعواشون شده ظاهرا»

مزاحمت سلطنت‌طلب‌ها برای ادریس

فردای آن روز یک راست رفتم در مغازه ادریس جان! گفتم: «ادریس‌جان! برادر! نمی‌دانی چه به روز ما آمد! ما هم جنگ زده شدیم! چه خبر؟ بلا به دور! چیزهایی شنیدم!»

«آزاده‌جان! نبودی ببینی وطندارهایت چی رقم کردن! گله‌وار آمده بودن که بیا عکس شاه ایران را بچسبان، وگرنه فلان و بستان می‌کنیم! بره‌شان گفتم: عکس شاه‌تانه نمی‌زنم! از منی افغان پرسان کو که جنگ چیس! می‌خواین مثل ما شوربخت و بیچاره شین؟! به خدا دلم کباب شد وقتی دیدم خوشحالی مِکنن از بمباران ایران. انگاری وطن خودم را بمباران می‌کردن. دَ فکر شما هم بودم؛ از پیمان‌جان احوال‌تان را می‌گرفتم و همراهش گپ می‌زدم. حالش خوب نبود، می‌آمد اینجا قوطی کنسرو غذا می‌گرفت و مه تسلّایش می‌دادم.»

همسایه افغانستانی، هم‌سرنوشت من

بیشتر از همیشه خودم را با همسایه افغانستانی هم‌سرنوشت می‌دیدیم یعنی دیگر مثل روز برایم روشن شده بود، چون این سرنوشت یکسان را پوست و گوشت لمس کرده بودم. یادم به التماس‌های پیمان از پشت گوشی می‌افتاد که قسمم می‌داد «اگه جنگ بیشتر شد یا زمینی شد مامان اینا رو بردار بیا ترکیه، یه مدت اونجا بمونین تا ببینیم أوضاع چی می‌شه!» تنها یک قدم مانده بود تا مامان و پدرم همه زندگیشان را از دست بدهند و سر پیری آواره کشور دیگری شوند؛ پناهنده جنگی! آواره جنگی!…

آزاده صادقی فیلم‌ساز انیمیشن

کانون زنان ایرانی

*

تاریخ انتشار : ۹ خرداد, ۱۴۰۵ ۱۱:۰۴ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آرزوی موفقیت برای تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی ۲۰۲۶

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): تیم ملی فوتبال ایران، سرمایه مشترک مردم ایران و نمادی از توانایی، تلاش و امید میلیون‌ها ایرانی است. این تیم، فراتر از هر دولت و نظام سیاسی، متعلق به مردم ایران و نماینده کشور و فرهنگ ما در بزرگ‌ترین آوردگاه فوتبال جهان است.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

چرا امریکا نمی‌تواند شهرهای موشکی ایران را نابود کند؟

* هیچ بمب‌افکنی نمی‌تواند کار زیادی علیه تأسیساتی که بیش از ۷۰ متر زیر زمین دفن شده‌اند انجام دهد. * مطابق ارزیابی‌های اطلاعاتی آمریکا ایران هنوز حدود ۷۰ درصد از پرتابگرها و ۷۰ درصد از ذخیره موشکی خودرا حفظ کرده. * مجتمع موشکی یزد حدود ۵۰۰ متر در دل کوه‌های گرانیتی اطراف امتداد دارد و در تمام مدت جنگ عملیاتی باقی مانده است.

مطالعه »

گل به‌خودی فیفا در دادن میزبانی جام جهانی به آمریکا و کانادا و نادیده گرفتن تبعیض نسبت به تیم های شرکت کننده…

گودرز اقتداری: تیم ملی همانگونه که در جام جهانی ۲۰۲۲ در قطر هم هدف تظاهرات مخالفین جمهوری اسلامی قرار گرفت در این بازیها نیز با تقابل مخالفین جمهوری اسلامی بویژه طرفداران سلطنت روبرو خواهذ بود. پیش بینی ها اما انست که این بار شاید بخاطر میزبانی در امریکا و کانادا که هر دو میزبان صد ها هزار ایرانی متمایل به رضا پهلوی هستند، امکان در گیری های بیشتر محتمل‌تر است…. در دیدگاه ما اما تیم ملی تیم تمام مردم ایران است و در این شرایط که کشور هدف حملات و خسارات بی‌بدیل در تاریخ معاصر خود بوده است پیروزی تیم ملی و حمایت عمومی هم‌وطنان برای ایجاد اتحاد و هم‌بستگی ملی بیش لز پیش ضروری و مورد انتظار است. ما مانند همه هنرمندان و روشنفکران میهن تحت ستم‌مان ورزش‌کارانی که با پرچم ایران در هر میدانی مبارزه میکنند را نیز فرزند ایران و از ان خود میدانیم و پیروزی هایشان را در میدان‌های جهانی ارج می‌گذاریم.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

چرا امریکا نمی‌تواند شهرهای موشکی ایران را نابود کند؟

جنگ ۲۷۰ میلیارد دلاری؛ ایران چگونه از سقوط اقتصادی گریخت؟

مورچه‌ی امیدوار و زمستان سیاه

از سالن والیبال تا راهروهای خونین بیمارستان؛ روایت یک مادر از عصرِ انفجار در لامرد

موج تازه سرکوب در هرات؛ وقتی بدن زنان به میدان نمایش قدرت تبدیل می‌شود

واقعیت تلخِ تجارتِ شیرین