شنبه ۸ شهریور ۱۴۰۴ - ۱۰:۵۶

شنبه ۸ شهریور ۱۴۰۴ - ۱۰:۵۶

پرویز ثابتی و رضا پهلوی: روایت یک بازگشت محترمانه
بهروز ورزنده: یکی به نام «امنیت» می‌کشت، دیگری با مستیِ «انقلاب»؛ و آن‌یکی، در جامهٔ پاسدارِ «انقلاب». اما دست‌هایشان یک زبان داشت، و زبان‌شان یک تیغ؛ تنها تفاوت، رنگ جامه‌شان...
۸ شهریور, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: بهروز ورزنده
نویسنده: بهروز ورزنده
کالبدشکافی چهل سال ناکامی رهبرعقیدتی مجاهدین خلق
آرش رضایی: تحلیل‌های مسعود رجوی درباره سرنگونی حکومت ایران درست از آب درنیامد، زیرا بر پایه توهمات، استراتژی‌های ناکارآمد و عدم شناخت واقعیت‌های جامعه ایران و جهان بنا شده بود....
۸ شهریور, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: آرش رضایی
نویسنده: آرش رضایی
امپریالیسم آمریکا هرگز از بین نرفته است
حمله روسیه به اوکراین و ظهور چین، برخی از چپ‌گرایان را به این باور رسانده است که هژمونی ایالات متحده به پایان رسیده است. اما اقدامات ترامپ نشان می‌دهد که...
۸ شهریور, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
براه قله ها
بروی شانه ها نشسته وزنِ کولهٔ وزین، به دیده ها وزیده نورِ صبحِ زود، براه قله ها روانه ایم، کنون که خنده روی قله، می رمَد ز خستگ، وَ دیده...
۷ شهریور, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: مسعود دلیجانی
نویسنده: مسعود دلیجانی
هیچکس تا ابدسوار اسب نمی‌ماند
سخن «آندره ژید» در روزگار ما شاید بیشتر بروز بیرونی پیدا کند. درجهانی که «دیتا*» جای گفتمان را گرفته و‌ «زمان» و «جامعه» اتمیزه شده؛ زمان معنای عمیق خود را...
۷ شهریور, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: پهلوان
نویسنده: پهلوان
یادشان زمزمه نیمه‌شب مستان باد! گزارش دریافتی از ایران درباره‌ی سالگرد قتل‌عام زندانیان سیاسی ۶۷ در خاوران.
این روایت امروز خاوران است؛ جایی که حتی زنجیر بر درها هم نتوانست مانع از ایستادگی و زنده نگاه داشتن یاد عزیزان شود.
۷ شهریور, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: شهناز قراگزلو
نویسنده: شهناز قراگزلو
امروز، جمعه هفتم شهریور ۱۴۰۴، خاوران بار دیگر صحنه‌ی ایستادگی و یادآوری شد.
به یاد یاران، گل‌ها بر خاک نشانده شدند 🌹؛ اما مراسم همچنان پشت درهای بسته برگزار گردید. با این همه، بسته ماندن درها نتوانست مانع زنده ماندن نام و یاد...
۷ شهریور, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: یاد خاوران
نویسنده: یاد خاوران

وقتی که من از «قبر»، «قیامت» یا «تابوت» بیرون آمدم!

وارد سلول شدم من از قبر بیرون آمده بودم پر از وحشت بودم و کسی با من حرف نمی‌زد و من هم مثل کسی که از قبر گریخته باشد، جسارت و نای ارتباط با زندگان را نداشتم. اما آرزوی حرف زدن با هم بندانم که با نگاهشان سعی در دلداری دادن به من را داشتند، به زبانم فشار می‌آورد بالاخره در حیاط به چند نفری که نزدیکم راه می‌رفتند گفتم من ...

یکی از دو توّ‌ابی که شلوار بلوچی می‌پوشیدند، و مراقب بودند که کسی در قبر تکان نخورد، دست برد چشم‌بندم را از پشت سرم کشید و با تحکّم و آهسته گفت: چشم‌‌بند رو با دست بگیر رو چشمت. تا متوجّه بشم که می‌خواد سر و ریشم رو بزنه، همهٔ وجودم را وحشت و تسلیم گرفته بود.بدون هیچ کلامی موهای سر و صورتم را زد. نه احساس سبکی کردم و نه تمیزی. گیجی و هراسی بی‌پایان مرا پرکرده بود. حتی فکر نمی کردم با من چه خواهند کرد. مه و مات بودم. از هراس و وحشت منگ بودم و این حالت حتّی راه فکر و خیال را هم در من بسته بود. 

در قیامت نشسته بودم و پنهانی با نخی که از لباسم کنده بودم و تقریبا دو سانتیمتر بود، مشغول بودم که ناگهان انگشتی در شانه ام فرو رفت و به من فرمان بلند شدن داد. کیفی که وسایلم در آن بود را در دست گرفت و از گاودونی بیرون رفتیم اگر از من بپرسید که به چه فکر می‌کردم نمی‌دانم در هوا شناور بودم در خلا کامل به هیچ چیز فکر نمی‌کردم نه به مرگ و نه زندگی. هفته‌ها در سکون صبح‌ها باصدای اذان بیدار می‌شدم، اگر که می‌توانستم بخوابم. طی روز مصاحبه و تلاوت قرآن بود و دعای کمیل، و انگشتی که در گردن و شانه‌ام فرو می‌رفت و به من فرمان خوردن و دستشویی رفتن می‌داد.  

به دنبال پاسدار می‌رفتم که در راهرو خود را رو بروی حاجی داوود دیدم. حاجی با چشمان از حدقه بیرون زده نگاهم می‌کرد. انتظار داشتم که پایش را بالا بیاورد و به پهلویم بکوبد. یک صندلی تاشو و میزی کوچک در راهرو گذاشته بودند. فرمان نشستن داد. از نشستن خسته بودم، امّا درنگ می‌کردم لگد حاجی به طرفم پرتاب می‌شد. نشستم حاجی به من چای تعارف کرد یک قلپ نخورده گفت: پا شو! و پرسید: چرا نماز نمی خونی؟ گفتم: حاجی خانوادهٔ من مذهبی نبودند یاد نگرفتم. بابات توده ای بود؟ حاج داوود پرسید. نمی دونم چرا حوصله نداشت مشت و لگدش رو نثار من بکنه. با عصبانیت و بی حوصله گفت ببریدش. کیفم را به دستم دادند. مات و مبهوت، گیج و منگ دنبال مامور راه افتادم.  در بند باز شد و من هم وارد بند شدم. چشم بندم را برداشته بودم با اینکه عینکم را به چشم نداشتم می‌دیدم که همه با سکوت و وحشت به من نگاه می‌کردند. وارد سلول شدم من از قبر بیرون آمده بودم پر از وحشت بودم و کسی با من حرف نمی‌زد و من هم مثل کسی که از قبر گریخته باشد، جسارت و نای ارتباط با زندگان را نداشتم. اما آرزوی حرف زدن با هم بندانم که با نگاهشان سعی در دلداری دادن به من را داشتند، به زبانم فشار می‌آورد بالاخره در حیاط به چند نفری که نزدیکم راه می‌رفتند گفتم من اسم کسی را نبردم، تک‌نویسی هم نکردم. جراَت حرف زدن پیدا کرده بودم و هم‌بندانم هم خیالشان کمی راحت‌تر شده بود. در حال قدم زدن یکی از بچه‌های اقلیت با سرعت از کنارم گذشت و سیگاری در جیبم انداخت. چقدر هوس سیگار کرده بودم. باید در گوشه‌ای دود می‌کردم تا آرام شوم اما فکر بازگشت به تابوت با این اتهام که در زندان تشکیلات زده‌ام، اشتیاقم را برای دود کردن سیگار از بین برد و سیگار را در دستشویی انداختم. رفیق مرا ببخش که سیگارت را نکشیدم اما برایم یکی از با ارزشترین چیزهایی است، که کسی آنچنان رفیقانه به من هدیه داده است. چند ماهی که در قبر بودم و در تابوت می‌خوابیدم، خانواده‌ام نمی‌دانستند که من زنده یا مرده‌ام. پاسداری آمد و گفت که اجازه دارم تلفن بزنم و خبر بدهم که می‌توانند به ملاقات بیایند.

پاسدار با بی حوصلگی راه افتاد من هم به دنبالش. در راهرو بند گوشه‌ای روی میز تلفنی قرار داشت.او با خشم گوشی تلفن را در دستم گذاشت. دستانم به لرزش افتاده بود. برای به یاد آوردن شماره تلفن خانهٔ پدرم که سالها حفظ بودم باید به مغزم فشار می آوردم همه چیز درهم بود اعداد هم از ذهنم فرار می‌کردند. نا باورانه صدای مادرم را شنیدم. صدا از حنجره‌ام بیرون نمی‌آمد. من صدای مادرم را می‌شنیدم. بغض راه گلویم را بسته بود با ناله گفتم: سلام، فردا می تونید بیایین ملاقات. از آن طرف خط صدای مادرم که از صدای خودم لرزانتر بود، جواب داد: باشه. همین و پاسدار فوری گوشی را از دستم گرفت. می‌توان حدس زد که همین چند لحظه به مادرم چه گذشته بود. مرا به سلولم بازگرداند. تا دو باره به جمع عادت کنم، وقت لازم بود. روی تختم دراز کشیدم. به اطرافم کمتر توجّه می‌کردم. حتی برای گفتگوهای معمولی هم نیرو نداشتم. روی تختم افتادم چقدر خوابیدم نمی‌دانم.

صبح روز بعد، مامور به من گفت: لباس بپوش. پیراهن و شلوار پوشیده و با دمپایی از سلول خارج شدم. ماموران دونفر بودند. به من نگاه کردند سر تکان می‌دادند. آخه اینطوری که نمی شه، یکی به دیگری گفت. دیگری گفت امروز که روز ملاقات نیست. چرا خانواده‌ات آمده‌اند؟ جواب ندادم. به هم نگاه کردند که چه کنند.اون یکی به من گفت خوب، بیا بریم. به اتاق ملاقات رفتم. انطرف شیشه، همسرم، پدر و مادرم ایستاده بودند. پدرم حرف می‌زد، مادرم چیزی می‌گفت و همسرم لبهایش تکان می‌خورد. گفتگو را مأموران کنترل می‌کردند. به هر جهت، یارای بیرون آمدن کلمات از دهانم با من نبود. گوشی در دستم بود و شاید هذیان می‌گفتم. فقط نشان می‌دادم که زنده مانده‌ام. می‌دانستم که زیادی حرف بزنم، مرا زیر هشت می‌بردند و در آن وضعیّت حال تنبیه شدن هم نداشتم. این ملاقات چند دقیقه بیشتر  طول نکشید و خیلی کوتاهتر از ملاقاتهای معمولی بود که حدود پانزده دقیقه طول می‌کشید. انگار کوه کنده بودم، خسته شده بودم. خالی بودم و در خلا شناور.

همبندان بعد از ملاقات چه پرسیدند و من چه جواب دادم، نمی‌دانم. دوباره روی تختم افتادم. روح و جسمم آزرده بود. سعی می‌کردم با تصویر سه انسانی که دوستشان داشتم و امروز نا‌باورانه به من خیره شده بودند، به خود دلخوشی بدهم. امیدوار نبودم که دو باره همه چیز به حالت عادی بر‌می‌گردد. همهٔ زندگی من و هم‌بندانم در دست زندانبانان بود. خانواده‌ام نیز شاد و خوشحال از ملاقات برنگشته بودند. همسرم می‌گوید: کسی را دیدم که شباهتی به تو نداشت. موهای سر و صورت از ته زده شده بود. رنگ صورت از گچ سفیدتر و روی گردی صورت دو حفره پیدا بود که در عمق این دو حفره چشمانت بدون عینک دو دو می‌زد. و من با شوخی به همسرم می‌گویم: فراموش نکن که من چند ماهی را در تابوت به سر برده بودم، و از قبر برگشته بودم. همسرم بعد از ملاقات پشت دیوارهای قزلحصار ضجّه می‌کشد. پدر و مادر و همسرم، هر سه غمگین بر‌می‌گردند و به هم می‌گویند: چه به روزش آورده‌اند؟! ولی اکنون می‌دانستند که من زنده‌ام و از دیدن و زنده بودنم دلخوش شده بودند. من امّا نمی‌دانستم چه حوادثی انتظارم را می‌کشد.

فرخ

تاریخ انتشار : ۱۰ شهریور, ۱۴۰۲ ۱:۵۷ ق٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

کودتای دشمنان ایران در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سودای پوچ میراث‌داران آن

خانواده پهلوی بار دیگر در پی آن است که با پشتیبانی دشمنان بیگانهٔ ایران به قدرت بازگردد. اما جامعهٔ امروز ایران نه استبداد غالب ولایی و ناقض حقوق بشر را می‌طلبد و نه استبداد مغلوب سلطنتی مدرن و ناقض حقوق بشر را. خواست قاطبهٔ جامعهٔ مدنی و نیروهای مترقّی میهن ما برقراری جمهوری مبتنی بر دموکراسی، جدایی دین از حکومت، عدالت اجتماعی و حقوق بشر است.

ادامه »

افول قدرت‌های غربی از هولوکاست تا غزه

تصاویر استخوان‌های برجسته و چشمان فرورفته این کودکان، تنها پوسته فاجعه را نشان می‌دهد؛ عمق آن، خاموش‌شدن آهسته یک نسل است. پزشکان و متخصصان تغذیه هشدار داده‌اند: حتی اگر جنگ همین امروز متوقف شود، این کودکان با زخم‌های جبران‌ناپذیر جسمی و ذهنی، تا پایان عمر زندگی خواهند کرد

مطالعه »

قحطی در غزه؛ آیینۀ تمام‌نمای پوچی ادعاهای قدرت‌های غربی

نتانیاهو با چه اطمینانی، علیرغم اعتراض‌های بی‌سابقۀ جهانی به غزه لشکرکشی می‌کند؟ در حالی که جنبش صلح تا تل‌آویو گسترش یافته و اعتراض‌ها به ادامۀ جنگ و اشغال غزه ده‌ها هزار شهروند اسرائیلی را نیز به خیابان‌ها کشانده، وزیر دفاع کابینۀ جنایت‌کار نتانیاهو با تکیه بر کدام قدرت، چشم در چشم دوربین‌ها می‌گوید درهای جهنم را در غزه باز کرده است؟

مطالعه »

مصونیت اسرائیل از مجازات برای جنایات جنگی، قتل روزنامه‌نگاران بیشتری را دامن می‌زند…

گرچه من و سایر هم‌کارانم در شورای سردبیری سامانه کار به هیچ عنوان خود را خبرنگار یا ژورنالیست حرفه ای نمی دانیم ولی نمی‌توانیم درد و نگرانی عمیقمان را از آنچه بر سر راویان تاریخی این دوران منحوس وسیله دولت اسراییل و رژیم نسل کش نتانیاهو آمده است را پنهان کنیم. ما به همه روزنامه نگاران و عکاسان شریفی که در تمامی این دو سال از میدان جنایات غزه گزارش فرستاده اند درود می‌فرستیم و یاد قربانیان این نبرد نابرابر را گرامی می‌داریم.

مطالعه »
بیانیه ها

کودتای دشمنان ایران در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سودای پوچ میراث‌داران آن

خانواده پهلوی بار دیگر در پی آن است که با پشتیبانی دشمنان بیگانهٔ ایران به قدرت بازگردد. اما جامعهٔ امروز ایران نه استبداد غالب ولایی و ناقض حقوق بشر را می‌طلبد و نه استبداد مغلوب سلطنتی مدرن و ناقض حقوق بشر را. خواست قاطبهٔ جامعهٔ مدنی و نیروهای مترقّی میهن ما برقراری جمهوری مبتنی بر دموکراسی، جدایی دین از حکومت، عدالت اجتماعی و حقوق بشر است.

مطالعه »
پيام ها

«مرا بلند کن و بر شانه‌ات بنشان» رفیق حسن صانعی درگذشت!

حسن چهل سال پس از فاجعۀ پرپر شدن گل نورسیدۀ دخترش میترا به دست کوردلان، از دخترش، از گل دوست‌داشتنی زندگی‌اش، در پیوند با سرود انترناسیونال یاد می‌کند. آری فلسفۀ زندگی شخصی و سیاسی حسن در یک راستا قرار داشتند.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

پرویز ثابتی و رضا پهلوی: روایت یک بازگشت محترمانه

کالبدشکافی چهل سال ناکامی رهبرعقیدتی مجاهدین خلق

امپریالیسم آمریکا هرگز از بین نرفته است

براه قله ها

هیچکس تا ابدسوار اسب نمی‌ماند

یادشان زمزمه نیمه‌شب مستان باد! گزارش دریافتی از ایران درباره‌ی سالگرد قتل‌عام زندانیان سیاسی ۶۷ در خاوران.