سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۳ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۱۲:۰۸

چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۸

شرط بندی

مرد تفنگ را بالا آورد، لوله اش را به تخته سنگ نسواری تکیه داد. به دقت از مگسک تفنگ به نقطه سفید نگاه کرد. دلش می خواست آن نقطه همین طور ساعتها و ساعتها راه برود و او از مگسک تفنگ حرکت او را دنبال کند. نقطه داشت کوچکتر می شد. تفنگ را بالا آورد. مردد بود بزنم؟ نزنم؟ "هان نمی توانی بزنی؟" هنوز جواب نداده بود، که صدای گلوله سکوت سنگین دشت را بر هم زد. نقطه سفید حرکتی سریع به جلو کرد وسپس روی زمین پخش شد: "رئوف من می خواستم بزنم!" رئوف خندید: "نتوانستی."

مرد یقه پیراهن خود را باز کرد، چنگ در موهای خود برد و آن ها را بالا کشید. موهای عرق کرده اش مانند چسبی لزج زیر انگشتانش ماسید و کلافگی اش را بیشتر ساخت. به زیر بغل های خود فوت کرد. کفشهای صندل روباز پاکستانی خود را، که دورتادور آنها میخ کوبی شده بود، از پای در آورد. پاها را به تخته سنگ روبروی خود تکیه داد. ساقهای تنبان گشاد خود را تا آن جا که می توانست بالا کشید. از نگاه کردن به دشت خالی و زرد که لهیب گرما مانند موجی از آن بر می خاست، از صدای خش خش خشک علفها چندشش می شد! دستهایش را زیر سر گذاشت. سعی کرد چشم های خود را ببندد.

پیراهن قهوه ای رنگ کتانی اش که از زور عرق و خاک مانند پوست سفت و کشیده شده بود، تنش را فشار می داد. یاد پیراهن نازک و سفیدش افتاد. خیلی سالها پیش، پیش از آن که جنگ شروع شود دوخته بود؛ با یقه ای از نخ ابریشم دوزی شده. شاید بیشتر از دو بار نپوشیده بود. چه نرم و خنک بود! پاهایش را جمع کرد و نشست. با دقت به چهره مردی که چند متر آن طرفتر از لنگی خود سایبانی ساخته و زیر آن خوابیده بود، نگاه کرد. مردی بود با هیکل متوسط، بینی کشیده و چشمانی ریز. صورتش پر از لک بود. دو چین عمیق که از کنار پره های بینی شروع می شدند و تا وسط های چانه چهار گوشش ادامه می یافتند، استخوان های گونه اش را بر جسته تر می ساختند؛ طوری که در عین خشونت چهره رقت باری به او می دادند. تمام لباسهایش عبارت بود از یک پیراهن و تنبان سیاه و یک لنگی چهارخانه پاکستانی که از آن سایبان ساخته بود. در تمام هیکل خاک آلود او تنها دندانهای سفیدش بودند که برق می زدند. مرد نشسته گفت: “رئوف کاشکی حال آن پیراهن تنبان سفیدم را داشتم و زیر آن درخت توت کنار کاریز نشسته بودم، یک دخترک مقبول هم کنارم! بیشتر از دو بار نپوشیدم. این جنگ چقدر دوام خواهد کرد؟ چقدر باید پشت این سنگها کشیک بدهیم؟”

مردی که از لنگی خود سایبان ساخته بود، تکانی به خود داد وگفت: “باز هم خیالاتی شدی؟ خیال پلو می زنی! کدام پیراهن؟ کدام کاریز؟ کدام دختر؟ همه چیز تمام شد. زمینها سوختند، مالها رفتند، زن وبچه آواره شدند. تو هنوز در فکر پیراهن و تنبانت هستی! فکر دخترها! من پاک همه چیز را فراموش کرده ام. آن ظرف آب را بده که لبهایم از تشنگی ترکید!”

مرد بلند شد ظرف آب را برداشت یک جرعه سر کشید و آن را به مردی که دراز کشیده بود داد. بی تاب چرخی زد. با فشار به سینه و بغل های خود فوت کرد. آفتاب هم چنان می تابید. تا شب هنوز بسیار وقت بود. فکر این که باید ساعتها همین طور ساکت بنشیند و به دشت خالی گرم نگاه کند چنگ به دلش می زد. قوطی فلزی نسوارش را در آورد کمی نسوار در دهانش انداخت با دقت به آئینه پشت قوطی نگاه کرد، قوطی را عقب و جلو برد. جلوتر آورد، به فاصله چند سانتیمتر از چشم خود، با دقت به سیاهی چشمانش خیره شد. مات و سرد بودند. پشتش تیر کشید. ترسی گنگ از نگاه کردن به آن دو مردمک سرد وبیروح در قلب خود احساس کرد. فکر کرد وجودی غیراز خودش از درون سیاهی چشم به او خیره شده است. قوطی را به سرعت به طرف مردی که دراز کشیده بود انداخت: “نسوار بینداز، نسوار بینداز!”

باز دراز کشید. پاهایش را از هم باز کرد و بر روی تخته سنگ مقابل نهاد. بند تنبان خود را شل کرد دست در لیفه تنبان خود برد. جفت بیضه های خود را در کف دست هایش گرفت و به آرامی شروع به مالیدن آن ها کرد. با دست دیگرش کمر تنبان را بالا کشید وبلند کرد طوری که هوای کمی از فاصله بین شکم وکمربند به درون پاهایش خزید. احساس آرامش ولذت کرد. مرد دیگر خندید: “هوا خوری است؟ مواظب باش!” مرد شروع به خواندن کرد: “الا دختر سبد بر دست میل باغ داری…” آب دهانش را جمع کرد و با دقت تف سبز رنگ مخلوط با نسوار را به طرف سنگ مقابلش انداخت. خندید و گفت: “رئوف باز به هدف خورد! تا جنگ تمام بشه من هر چه سنگ در این کوه است سبزش کرده ام!” مردی که دراز کشیده بود گفت: “معلوم هم نیست، شاید سرخشان کنی!”

مرد در هم رفت. یک لحظه از تصور این که روزی به جای تف سبز تف خونالودش روی این سنگها بریزد و بعد زیر این آفتاب لعنتی دلمه ببندد و خشک شود، بدنش کشیده شد. تصور امعاء و احشاء ریخته شده روی سنگ نسواری وغژغژ خشک کشیده شدن روده ها زیر آفتاب و پرنده هائی که از آسمان پائین می آمدند و نوک می زدند دلش را به آشوب کشید. فکر این که شاید جنازه اش روزها و روزها زیر این آفتاب خواهد ماند او را یاد جنازه هائی انداخت که بارها و بارها دیده بود. جنازه های بادکرده، بیضه هائی که هر کدام مانند توپی ور آمده بودند. حدقه های دریده شده، خالی از چشم، بوی تعفن.

احساس کرد نافش کشیده می شود، درست مثل این که نخی را از درون دلش بیرون بکشند و دلش را خالی کنند. از جا پرید، چرخی زد، دستی به سنگ سبز شده از تفاله نسوار کشید. انگار که بر جنازه ای دست می کشید: “رئوف بیا جایمان را عوض کنیم! من خیلی خسته شده ام برویم آن طرف تر!” مردی که زیر سایبان دراز کشیده بود گفت: “نمی شود تا یک هفته دیگر باید همین جا باشیم؛ این جا محل نگهبانی ماست.”

مرد چشمهایش را بست. تلاش کرد به یک باغ انگور فکر کند، اما باغ دورتر و دورتر می گشت و درست مثل دشت روبرو خشک می شد. تاکهای سوخته را می دید که مثل خود او له له می زدند، انگار که دهان گشوده می گفتند “آب! آب!” برخاست و از تخته سنگ کوچک مقابلش بالا رفت. چمباتمه روی تخته سنگ نشست. به دشت خالی خشک خیره شد. چشمهایش را تنگ تر کرد، نقطه سفیدی در دورترین قسمت دشت دیده می شد. سایه مبهمی از یک انسان که حرکت می کرد. پائین پرید: “رئوف بیا نگاه کن! گمانم یک سرباز است با کوله پشتی.” مرد دیگر خندید: “دیوانه شدی؟ یک سرباز تنها در این دشت آن هم با لباس سفید ممکن نیست. رهگذری است.” مرد چشمهایش را تنگتر کرد، با دقت به نقطه سفید خیره شد. نقطه نزدیکتر نمی گردید، در موازات آنها حرکت می کرد. فکر این که چند لحظه دیگر این نقطه متحرک را نیز نخواهد دید دلش را فشرد: “رئوف از گرمای وحشتناک، از این سکوت سنگین حوصله ام سر رفته، بیا سر آن نقطه شرط بندی کنیم! سرچند شرط به بندیم که از همی جا آن نقطه را بزنیم؟” مرد دیگر با دقت به نقطه سفید که داشت دور می شد نگاه کرد: “پنجاه تا.”

مرد تفنگ را بالا آورد، لوله اش را به تخته سنگ نسواری تکیه داد. به دقت از مگسک تفنگ به نقطه سفید نگاه کرد. دلش می خواست آن نقطه همین طور ساعتها و ساعتها راه برود و او از مگسک تفنگ حرکت او را دنبال کند. نقطه داشت کوچکتر می شد. تفنگ را بالا آورد. مردد بود بزنم؟ نزنم؟ “هان نمی توانی بزنی؟” هنوز جواب نداده بود، که صدای گلوله سکوت سنگین دشت را بر هم زد. نقطه سفید حرکتی سریع به جلو کرد وسپس روی زمین پخش شد: “رئوف من می خواستم بزنم!” رئوف خندید: “نتوانستی.”

مرد نشست. نسواری به دهان انداخت. دراز کشید: “رئوف فکر می کنی بار پشتش چه بود؟” مرد دیگر بی تفاوت به دشت خیره شد. به نقطه سفیدی که داشت در موج گرما ذوب می شد: “چه فرق می کند، دارد ذوب می شود.” مرد دیگر آهی کشید، سرش را بالا آورد، آب دهانش را جمع کرد و تف درشت و سبزرنگش را بطرف سنگ مقابل انداخت.

تاریخ انتشار : ۱۲ اردیبهشت, ۱۳۹۴ ۲:۴۳ ق٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

دربارهٔ ویرانی؛ با هاینریش بل

شهناز قراگزلو: در میانهٔ هر جنگی، چیزی خطرناک‌تر از خودِ انفجارها وجود دارد: عادت‌کردن به ویرانی. بل در این رمان ما را وادار می‌کند مقابل خرابه بایستیم؛ نه برای ستایش ویرانی، بلکه برای فهمیدن آن. زیرا ویرانی فقط دیوار و سقف را فرو نمی‌ریزد؛ حافظهٔ جمعی را می‌خراشد، اعتماد را سست می‌کند، رشته‌های رابطه را از هم می‌گسلد، ذهن را بی‌قرار می‌سازد و انسان را تا مرز بی‌پناهی مطلق پیش می‌برد.

مطالعه »

سپر انسانی و تناقض روایت‌ها..

گٖودرز اقتداری: آن مدعیان همیشگی که حماس و ایران را به سوء استفاده از سپر انسانی برای پوشش از نیروها و مهمات متهم می‌کنند، اینجا حضور ندارد که پاسخ دهند اگر ایران ساختمان هتلی و یا ساختمان تجاری را در بحرین هدف گرفته باشد آیا به یک منطقه جنگی و نیروی متخاصم حمله کرده است یا یک هتل را هدف قرار داده است.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

هنر آتش‌بس: “ماجراجویی نظامی بی‌ملاحظه آمریکا ادامه دارد!”

بیانیه ‌ی بیش از ۱۵۰ زندانی سیاسی سابق در مخالفت با شروع مجدد جنگ

عرفان شکورزاده، دانشجوی ۲۹ سالهٔ مهندسی هوافضا، به اتهام «جاسوسی» اعدام شد

پیامد سازوکار «جابه‌جایی عامدانه»؛ هنری در پنهان‌سازی ریشه‌های خشونت

آن زن چگونه رادیکال شد و به راه افراط افتاد

ایران حریف آمریکا نیست! پس چرا واشنگتن آن را شکست نداده است؟