سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۱۷ دی, ۱۴۰۴ ۲۱:۳۶

چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴ - ۲۱:۳۶

دویدم و دویدم…
زندگی / سرزمین است / و دویدن / و نان. / و من / این سه را، / به دشمن / نمی‌سپارم.
۱۷ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: زری
نویسنده: زری
زندگی برای آزادی
اما گلدمن Emma Goldman یکی از مهم‌ترین آنارشیست‌های ایالات متحده بود. از دهه ۱۸۹۰، او برای جامعه‌ای آزاد و از نظر اجتماعی عادلانه مبارزه کرده بود.او بارها تحت نظر سازمان‌های...
۱۷ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
نویسنده: برگردان: رضا کاويانی
بیانیۀ کانون نویسندگان ایران در چهارمین سالگرد قتلِ حکومتی بکتاش آبتین
کانون نویسندگان ایران، همچون سال‌های گذشته، یاد بکتاش آبتین را در پیوند با یاد همه‌ی مدافعان آزادی و اندیشه گرامی می‌دارد و تأکید می‌کند که این گرامی‌داشت تنها زمانی معنا...
۱۷ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: کانون نویسندگان ایران
نویسنده: کانون نویسندگان ایران
دونالد ترامپ و فروپاشی نظم حقوقی بین‌المللی- از وعدۀ صلح تا  حاکمیت قانون جنگل
دوران ترامپ نشان داد که بازگشت قانون جنگل نه یک خطر انتزاعی، بلکه امکان بالفعل تاریخ معاصر است. هانا آرنت هشدار می‌دهد که فروپاشی سیاست، آغاز بربریت است؛ و سیاست تنها...
۱۶ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: حمید رفیع
نویسنده: حمید رفیع
بیانیه مادران صلح خطاب به همۀ آنانی که دل در گرو سرافرازی میهن دارند!
مادران صلح ایران در بیانیه‌ای خطاب به همۀ دلسوزان سرافرازی میهن، با تأکید بر اینکه سکوت در شرایط کنونی جایز نیست، ریشه‌های اعتراضات گستردۀ مردمی را در فقر، نابرابری، سوءمدیریت،...
۱۶ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: مادران صلح ایران
نویسنده: مادران صلح ایران
حمایت از مطالبات و اعتراضاتِ به‌حق ملت ایران و مخالفت با مداخله خارجی
نهضت آزادی ایران از دیگر احزاب ملیِ دمکراسی‌خواه و اصلاح‌طلب دعوت می‌کند که در شرایط حاد کنونی که جمهوریت، استقلال و امنیت ملی راستین به محاق رفته است، از یک...
۱۶ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: نهضت آزادی ایران
نویسنده: نهضت آزادی ایران
زمان شجاعت در تصميم‌گيرى براى اصلاحات نهادى و پايدار است
جبهه اصلاحات ایران در واکنش به اعتراضات جامعه، این اعتراضات را بازتاب نارضایتی‌های انباشته شهروندان ایران نسبت به مشکلات معیشتی، فساد و محدودیت‌های اجتماعی دانسته و از رویکرد دولت در...
۱۶ دی, ۱۴۰۴
تصویر نویسنده: جبهه اصلاحات ایران
نویسنده: جبهه اصلاحات ایران

مقابل شش در خواهم ایستاد ! در سوم*

او سال‌ها زندگی کرد. انقلاب اسلامی و سیاه‌پوش شدن صدها مادر را در این شهر دید و غم عظیم آن‌ها را حس کرد. یک روز زمستانی پیکر او را که بر روی خاک فرزندش یخ‌زده بود یافتند پنجه در خاک با دهانی بازو فریادی در گلو. وصیت کرده بود خانه‌اش را به فروشند و کمک زنان بیوه کنند؛ و جنازه‌اش را همراه استخوان‌های پسرش در هرکجا که اجازه دادند دفن کنند، اما حتماً بااستخوان‌های پسرش.

از کوچه بن‌بست برمی‌گردد داخل کوچه اصلی می‌شود بغل تکیه اکبریه مقابل خانه بهیه خانم می‌ایستد. صدای آرام به هم خوردن میله‌های بافتنی او را می‌شنود. کلاف‌های رنگارنگ کاموا تمام کوچه را پرکرده است در طوسی‌رنگی است که به دالانی روباز و نسبتاً طولانی گشوده می‌شود و در انتهای آن حیاطی مستطیلی شکل قرارگرفته است. حیاطی درست به‌موازات دیوار پشتی مسجد اکبریه با چند اتاق در قسمت آفتاب‌گیر حیاط. یکی از اتاق‌ها اتاق کار بهیه خانم است با بافتنی‌های رنگارنگ آویخته شده بر دیوار و صدها کلاف رنگارنگ کاموا. او تنها یک‌بار آن اتاق را دیده بود دنیایی رنگ وزنی که پشت پنجره مرتب در حال بافتن بود.

زنی بلندقد با صورتی کشیده که تنها یک‌چشمش بینائی داشت. همسایه‌ها می‌گفتند یک‌چشم خود را در کودکی به خاطر آبله ازدست‌داده بود. همیشه لبخند ملایمی بر لب داشت که تلخی خاصی را در آن حس می‌کردی. بار اصلی گذران خانه‌بر دوش او بود. همه‌جا میله‌های بافتنی و کیسه کامواها را با خود داشت. حتی در روضه‌خوانی مسجد. عصرها که تعدادی از زنان کوچه گلیمی، قالیچه‌ای در انتهای کوچه بن‌بست اکبریه پهن می‌کردند، بهیه خانم با آن کامواهای رنگارنگ خود پای ثابت این نشست‌های روزانه بود بی‌آنکه یک‌دم دستش از حرکت بایستد. 

برای اکثر خانواده‌های متمول شهر بلوز و ژاکت زمستانی می‌بافت با طرح‌های گوناگون. تعداد زیادی ژورنال خارجی داشت پر از عکس‌های رنگی زنان و مردان با بافتنی‌های زیبا بر تن. او استادی تمام‌عیار بود هیچ طرح و نقشه‌ای نبود که او نتواند ببافد. ژورنال‌ها گوئی از سرزمین‌های افسانه‌ای آمده بودند. مردان و زنانی زیبا با چهره‌های خندان که یا در اتاقی زیبا نشسته بودند یا در فضائی رؤیائی که برای هیچ‌یک از زنان محله قابل‌تصور نبود. این ژورنال‌ها اولین دروازه هائی بودند که از انتهائی این کوچه سنگفرش خفته در قرن‌ها به‌سوی خارج گشوده می‌شد و مناظر، خانه‌ها، ماشین‌های بزرگ آمریکائی با آن زنان بلوند مو طلائی در مقابل چشمان متعجب زنان جان می‌گرفت همراه با آه حسرتی عمیق. چند نفر از زنان نگاه کردن به این عکس‌های زنان و مردان را گناه می‌دانستند و از بهیه خانم می‌خواستند که این ژورنال‌ها را همراه خود نیاورد. «این‌ها بی‌عفتی می‌آورد چشم این دخترها و پسرها را باز می‌کند.» او می‌خندید «بگذارید نگاه کنند چه عیبی دارد بگذارید ببینند در آن‌طرف دنیا مردم چطور خوشبخت زندگی می‌کنند. خودش را که نمی‌بینیم حداقل عکس‌هایش را ببینم.» 

بهیه خانم گاهی همین‌طور که در حال بافتن بود می‌خواند. برای او زمستان و تابستانی وجود نداشت زمستان پای کرسی، تابستان داخل حیاط یا مقابل در کوچه می‌نشست و می‌بافت و می‌بافت! با زن سرایدار مسجد صحبت می‌کرد. او سیمای مدرن کوچه بود. گاه بلوزی زیبا برای خود می‌بافت. موهای خود را فر می‌زد و عصر گوئی که به مهمانی بزرگی دعوت‌شده، در نشست زنان محله حضور می‌یافت. همان جای همیشگی کنج دیوار تکیه داده، به پایه آجری در خانه فرخنده خانم. 

برای اکثر زنان اسم‌ورسم‌دار شهر بافتنی می‌بافت. اما هرگز به خانه‌ای دعوت نمی‌شد. تمام خوشحالی او گفتن از بلوز یا ژاکتی بود که او بافته بود و حال بر تن زن مصطفی خان بود. از پس صدها کلاف رنگارنگ هنوز چهره او را به خاطر می‌آورد. چهره زنی که کارش هویت او بود. زنی سخت‌کوش که می‌دانست غیرازآن زندگی سخت، آن خانه محقر، غیرازآن کوچه سنگفرش با زنان زحمتکش و مهربان، اما با ذهن‌های بسته، دنیای دیگری هم هست. می‌گفت «آنجا همه را با ماشین می‌بافند. دلم می‌خواست یکی از آن ماشین‌های کاموابافی داشتم. چقدر کارم راحت می‌شد! ما کجا آن‌ها کجا.» او تا آخر عمرش بافت .

از مقابل در خانه او عبور می‌کند! می‌خواهد مقابل در چهارم در خانه خانم مستشاری بیستد. نه! نه! آن‌طرف کوچه اندکی بالاتر در پشت دیوار بیمارستان شهناز خانه‌ای است که بی یادآوری آن چهره این شهر دیده نخواهد شد. دری جدا از شش در، در هفتم! به در چهارم بر خواهد گشت. حال تمامی ذهن او مشغول این در هفتم است. دری که به تمام کوچه‌های شهر مربوط می‌شود. مشغول زنی است که نماد یک دوره تاریخی این شهراست. نماد خشونت نهفته در دل قدرت و سیاست! زن سیاه‌پوش و تنهائی که هرگز لباس سیاه از تن بیرون نیاورد و در تنهائی خود در این شهر غریب و متعصب رنج کشید. زندگی کرد. اشک ریخت، ودر گذشت. «مادر ادوارد»!

 *****************

در هفتم: «مادر ادوارد»، زن سیاهپوش شهر

خانه ایست در انحنای کوچک جاده همایون پشت دیوار سفید و بلند بیمارستان شهناز. خانه که پیوسته سکوتی سنگین بر آن سایه افکنده است. مقابل خانه می‌ایستد؛ می‌داند کسی آنجا نیست. اصلاً خانه‌ای وجود ندارد؛ دیرگاهی است آن را ویران کرده‌اند. صاحب آن نیز دیگر در این شهر حضوری ندارد. آنچه می‌بیند خاطره خانه ایست که سال‌ها در دوران نوجوانی او را با خود مشغول کرده بود. به یاد زن سیاه‌پوشی می‌افتد که نخستین بار او را در آسیاب کهنه خراب‌شده از سیل در دروازه ارگ  دیده بود. زنی که با ترکه چوبی به دنبال گوسفندش آمده بود. نخست ترسید! اما او بی‌صدا و چشمانی مات سوی گوسفندش رفت و همان طور که آرام واردشده بود، خارج شد؛ بی‌آنکه آن‌ها را نگاه کند و یا سخنی بگوید. هرازگاهی در آن آسیاب کهنه بازی می‌کردند. همیشه فکر می‌کرد که آن سنگ آسیاب بزرگ افتاده بر زمین سنگی است که اکوان دیو بر سر چاه بیژن نهاده است. گاه گوش خود را به سنگ می‌چسبانید تا صدای بیژن را بشنود. هر زنی که از مقابل آسیاب می‌گذشت فکر می‌کرد که منیژه است. زمانی که آن زن سیاه‌پوش با آن لباس‌های سیاه بلند و دستار سیاهی که بر سر بسته بود، قدم به آسیاب نهاد، او یقین کرد که منیژه است. تمامی شب به او فکر می‌کرد؛از مادرش پرسید.

 مادرش گفت: “مادر بیچاره و داغ‌دیده ایست، تنها و غریب در این شهر که از فراق پسرش دیوانه شده؛ نامش مادر ادوارد است! ” صبح هم همین نام را از هم‌بازی‌های خود شنیده بود. تاریک‌روشن صبح چند بز و گوسفند خود را پیش می‌انداخت از دروازه ارگ عبور می‌کرد و در انتهای جاده حسین‌آباد آن‌ها را به دست چوپان  می‌سپرد و برمی‌گشت و در تاریک‌روشن غروب دوباره این راه را می‌رفت، گوسفندانش را تحویل می‌گرفت و ساکت غمناک به خانه برمی‌گشت، بی‌آنکه با کسی سخنی بگوید. گذرانش از فروش شیر و گاه ماست همین گوسفندان بود. بعد از سال‌ها دو اتاق خود را به کرایه داد، زندگی سخت شده بود و او ناگزیر از اجاره دادن اتاق‌ها. کسی که خانه به اجاره گرفته بود فامیل او بود. او امکان یافت که همراه مادرش به مهمانی در این خانه برود. حیاط غریبی داشت با حوضی بزرگ، درختان تبریزی بلند دورتادور دیوارها، همراه با ساختمانی آجری زیبا؛ پنجره‌های آبی‌رنگی داشت با پرده‌های سفید جا دری که امکان دیدن داخل اتاق‌ها را غیرممکن می‌ساخت. خانه او را به یاد ایستگاه‌های کوچک قطار می‌انداخت کوچک و تک افتاده که هیچ‌کس را گذر به آن‌ها نمی‌افتاد. در انتهای حیاط برآمدگی خاکی بود که دورتادور آن گلدان‌های شمعدانی نهاده شده بود. قبر پسرش بود؛ ادوارد معروف‌ترین دندان‌ساز شهر.

وقتی نخستین بار به این خانه رفت  مجذوب سکوت سنگین خانه شده بود. دلش می‌خواست داخل اتاق‌ها را ببیند؛ احساس همدردی عمیقی با این زن سیاه‌پوش می‌کرد. در انتهای حیاط زن سیاه‌پوش را دید که با تمامی پیکر خود روی آن برآمدگی دراز کشیده و چنگ در خاک می‌زد. سخت ترسیده بود؛ زن سیاه‌پوش سر خود را بالا  آورد و با دست اشاره کرد که دور شود. به اتاق برگشت مهمان‌دار گفت: “بیرون نرو بگذار راحت باشد !” می‌گفتند چهارشنبه آخر هرسال چندین شمع در اتاق پسرش روشن می‌کند؛ لباس‌های دامادی او را بیرون می‌آورد روی تخت پهن می‌کند، همراه دو گیلاس شراب خوری که بر روی میز می‌نهد و تا دیرگاهی از شب شراب می‌نوشد و آوازی آرام و غمناک را زمزمه می‌کند. سال‌ها قبل در چنین شبی جنازه  پسر او که  توسط  حزب دمکرات زنجان اعدام شده بود را داخل گاری  نهاده در خانه آورده بودند. جنازه را داخل خیاط نهادند و او تا صبح ناله کرد و فریاد کشید. کسی را نداشت یک زن ارمنی غریب در این شهر متعصب مذهبی. می‌گفتند صبح چند همسایه به در خانه‌اش رفتند. دیگر مادر ادوارد نبود، زنی افسرده و درهم‌شکسته که یک‌شبه پیر شده بود. جنازه پسرش را در حیاط خانه دفن کرد. مهر سکوت بر لب نهاد! نه دادخواهی کرد و نه از آن شهر رفت! لباس سیاه پوشید و تا دم مرگ آن لباس سیاه از تن نکشید. نماد دردی شد  که بر او  و پسرش رفته بود. در سرزمینی که اعدام کردن و کشتن امری عادی است. شهر هرگز نپرسید و ندانست که چرا فرزند او را اعدام کردند.

 سال‌ها در شهر ماند هر صبح در خانه را گشود گوسفندهای خود را بیرون آورد مسیر معینی  طی کرد برگشت در چوبی طوسی‌رنگ را بست و در تنهائی خود غرق شد! او هرگز زنی به تنهائی او ندیده بود یکتا وبی کس که تنها با برآمدگی خاک کنج حیاط سخن می‌گفت. درختان تبریزی سر به فلک کشیده خانه‌اش عزاداران همراه او بودند! که خموش در ظهرهای تابستان سایه بر سرش می‌افکندند و در غروب‌های غمناک زنجان که هزاران کلاغ‌سیاه در آسمان پر می‌گشودند، برگ ‌بر برگ می‌سائیدند و موسیقی حزینی را  برای او می‌نواختند. مقابل در هفتم ایستاده است هنوز  آن خش‌خش آرام برگ‌های درختان و حضور سنگین زن سیاه‌پوش شهر را احساس می‌کند. حضوری همراه با درد، همراه با عشق یک مادر که هر گز در این شهر مذهبی که تعداد مناره‌ها و تکیه‌ها و مسجدهای آن اندکی کمتر از تعداد اهالی این شهر است، دیده نشد! او سال‌ها زندگی کرد. انقلاب اسلامی و سیاه‌پوش شدن صدها مادر را در این شهر دید و غم عظیم آن‌ها را حس کرد. یک روز زمستانی پیکر او را که بر روی خاک فرزندش یخ‌زده بود یافتند پنجه در خاک با دهانی بازو فریادی در گلو. وصیت کرده بود خانه‌اش را به فروشند و کمک زنان بیوه کنند؛ و جنازه‌اش را همراه استخوان‌های پسرش در هرکجا که اجازه دادند دفن کنند، اما حتماً بااستخوان‌های پسرش. او نمی‌داند قبر مادر ادوارد در کجای این شهر در کجای این کشور است؛ اما می‌داند. زن سیاه‌پوش همراه استخوان‌های فرزندش در گوشه‌ای آرام‌گرفته با حکایتی از عشق و اندوه یک مادر که همشهری کوچک  دیروز حال با حزنی عمیق آن را بازگو می کند.

  ادامه دارد                                          

 —————-

 * به دلیل بروز یک اشکال فنی، ۲ قسمت دوم و سوم بطور هم زمان درج می شوند- کارآنلاین

 

تاریخ انتشار : ۲۶ تیر, ۱۳۹۶ ۹:۳۹ ب٫ظ
لینک کوتاه
مطالب بیشتر

نظرات

Comments are closed.

تجاوز نظامی ایالات متحدۀ آمریکا به ونزوئلا و ربودن رییس‌جمهور آن، نقض منشور ملل متحد و جنایت جنگی است

سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت) اقدام نظامی ایالات متحده، مداخله در امور داخلی ونزوئلا و ربودن رییس‌جمهور یک کشور مستقل عضو سازمان ملل متحد در عملیاتی کودتاگونه را مصداق جنایت جنگی و نقض حقوق ملل می‌داند و آن را محکوم می‌کند. ما در کنار نیروهای مترقی در چهارگوشه جهان ایستاده‌ایم و هشدار می‌دهیم که سلطه‌پذیری در مقابل ادعاهای امپریالیستی ترامپ و ایالات متحده، اگرچه در داخل این کشور نیز مورد اعتراض است، اما ضربات جبران‌ناپذیری به تمامی  معیارها و موازین و ساختار مبتنی بر نظام قانون‌مند بین‌المللی وارد می‌کند و در صورت تداوم خود آن را به طور برگشت‌ناپذیری متلاشی خواهد کرد.

ادامه »

در حسرت عطر و بوی کتاب تازه؛ روایت نابرابری آموزشی در ایران

روند طبقاتی شدن آموزش در هماهنگی با سیاست‌های خصوصی‌سازی بانک جهانی پیش می‌رود. نابرابری آشکار در زمینۀ آموزش، تنها امروزِ زحمتکشان و محرومان را تباه نمی‌کند؛ بلکه آیندۀ جامعه را از نیروهای مؤثر و مفید محروم م خواهد کرد.

مطالعه »

«بخوان که شهر سرود زن شود، که این وطن وطن شود»

این مستند حاصل هم‌نشینی دو نگاه زنانه است که هر یک از جایگاه خود، تصویری روشن از زن پیشتاز ایرانی، تحولات فرهنگی جامعه و برداشت و تحلیل خود را از ماهیت جنبش «زن، زندگی، آزادی» ارائه می‌دهند. استقبال گسترده از این اثر را می‌توان نشانه‌ای از نیاز جامعه به چنین روایت‌هایی دانست؛ روایت‌هایی که نه قهرمان می‌سازند و نه اسطوره، بلکه واقعیت را در پیوند با تاریخ و تجربۀ زیسته به تصویر می‌کشند.

مطالعه »

انقلاب آمریکایی: پیروزی دموکرات‌های سوسیالیست از نیویورک تا سیاتل…

گودرز اقتداری: با توجه به اینکه خانم ویلسون، شهردار سابق را ابزاری در دست تشکیلات حاکم بر حزب معرفی می‌کرد، به نظر می‌رسد کمک‌های مالی از طرف مولتی میلیونرهای سرمایه‌داری دیجیتالی در شهر که عمده ترین آنها آمازون، گوگل و مایکروسافت هستند و فهرست طولانی حمایت‌های سنتی حزبی در دید توده کارگران و کارکنانی‌که مجبور به زندگی در شهری هستند که عمیقا با مشکل مسکن و گرانی اجاره ها روبرو است، به ضرر او عمل کرده است.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

دویدم و دویدم…

زندگی برای آزادی

بیانیۀ کانون نویسندگان ایران در چهارمین سالگرد قتلِ حکومتی بکتاش آبتین

دونالد ترامپ و فروپاشی نظم حقوقی بین‌المللی- از وعدۀ صلح تا  حاکمیت قانون جنگل

بیانیه مادران صلح خطاب به همۀ آنانی که دل در گرو سرافرازی میهن دارند!

حمایت از مطالبات و اعتراضاتِ به‌حق ملت ایران و مخالفت با مداخله خارجی