در وهله نخست این رژیم است که گزینه ها را جلوی مردم می گذارد. البته چنین کنشی با ماهیت وجودی و ارتجاعی او که اساسا سلب حق عمومی است و رهبرنظام که عصاره و محورنظام است خوانائی دارد و گرنه قدرتی بنام استبداد مطلقه بی معنا می شد. از او انتظاری جز این نمی رود. از کوزه همان برون تراود که در اوست. او تنها باید پائین کشیده شود. چنین کوزه ای تنها می تواند شکسته شود.
اما فاجعه دوم و مهم تر جای دیگری رخ می دهد، درست در همانجا و در میان صفوفی وقوع می یابد که باید نیروی پائین کشنده باشد: وقتی مردم در موقعیتی قرارگیرند که اراده خویش را به دست چین شدگان و نسخ برکشیده دیکتاتور، هم چون یک نماینده کوچولوی او واگذارکنند، یعنی در خلق و آفرینش چنین موجوداتی هم چون یک الگوی کوچک از ولی فقیه و هم چون مخلوقات او مشارکت ورزند. در این جاست که تهی شدن و از خودبیگانگی صورت میگیرد. در این جاست که فرانگشتاین بزرگ با تولید صدها خرده فرانگشتاین، فرانگشتاین می شود. در اینجاست که مردم را در موقعیتی قرارمی دهند که هرکدام به یک ماکیاولیست حرفه ای به معنای هدف وسیله را توجیه می کند تبدیل شوند. هرکنشی خلق و خو و فرهنک مناسب خود را می آفریند و لاجرم به سلوک وکنشی فراتر از این یا آن مورد تسری پیداکرده و به سایرعرصه های زندگی و کشاکشی که در همه جا حضوردارد کشیده می شود. همه جا چهره این بیگانگی و باز تولید خرده فرانگشتاین ها تسری پیدامی کند.
بهمین دلیل معضل فقط دریک مورد مثلا فصل انتخابات نیست، این فقط یکی از تجلیات ولومهم آن است، مساله فقط بر روی یک مصداق و حول رأی دادن و ندادن در آن مورد خلاصه نمی شود. بلکه بیش از همه به مقاومت و مبارزه علیه قدرت و سلوک و فرهنگی دلالت دارد که این نوع کنش های از خودبیگانه کننده را ساخته و پرداخته می کند.



