هزاران نفر در مراسم به خاکسپارى و عزادارى ۱۸ نفر کشته شده توسط تانکهاى اسرائیل در شهر حانون جمع شده بودند. اهود اولمرت، نخستوزیر اسرائیل پوزش خواست و بعضى از اسرائیلىها آغاز به بازنگرى در درگیرىهاى اخیر کرده اند.
پس از رسیدن به خانه مستقیم به بالکونى رفتم. شلنگ آب را باز کردم، پوتینهایم را در آوردم و شروع به شستن آنها کردم. مطمئن شدم که خونها شسته شدهاند و آنها را بیرون گذاشتم تا خشک شوند.
به حمام رفتم، دوش گرفتم، سرم را شستم و دندانهایم را مسواک زدم. بیت حانون کثیف بود. خواستم تا دوباره احساس تمیزى کنم. خیابانها گلى بودند. تانکها جاى شنى خود را در جلوى مغازهها به جاى گذاشتهاند.
دیوار دبیرستان شهر تخریب شده و حصار آهنى آن خم شده بود. در جائى که زنى بر اثر اصابت گلوله به سرش جان داده بود، حالا قطرههاى خون بهجا مانده است. در خیابانهاى مسکونى آرام، چهرههاى انسانها، آنچه را که مىخواستم، برایم بیان کردند.
در دو طرف خیابان مردم، گاه نشسته و گاه ایستاده صف کشیده بودند. مردم به فضا، به یکدیگر و به کف خیابان خیره شده بودند. بعضىها دست در گردن فرد بغل خود انداخته بودند. مردى به تنهائى سوگوارى مىکرد و از صورتش اشک جارى بود. همه یک نگاه در چهره داشتند.
متوجه نگاهها شدم. نگاهى نبود که بر اثر نفرت و انتقام به چهره مردم مىنشیند. نگاه آنان، نگاه ناباورى بود. راننده تاکسى که قبلا هم مرا از شهر مرزى به حانون آورده بود، نیز همین نگاهى را به چهره داشت. چهرهاش نه چندان گریان، بلکه نشانههائى از دردى عمیق داشت.
چند نفر از اعضاى خانوادهات کشته شدند؟ از او پرسیدم. تمامى آنان. همه فرزندان یک پدربزرگ بودند.
“احساس تنفر دارم”، راننده گفت. او هنگام اداى این حرف تف نکرد، آنچنانکه رسم مردم این دیار است. به سادگى گفت: از جرج بوش متنفرم، از اسرائیل متنفرم، از دنیاى عرب متنفرم، از اروپا متنفرم. چشمانش نشانى از تنفر نداشت، بلکه “درد”.
نـــابــــاورى
به خانه که رسیدم، با یک دوست اسرائیلىام صحبت کردم. صدایش شکسته بود. او یک چپگراى واقعى است. همیشه هم در این جبهه بوده است. از این انسانها در اسرائیل نادرند. او گفت: چگونه دوست دیگر اسرائیلىاش به او زنگ زده و احساس شرمندگى کرده است و مىگوید، جرات تلفن زدن به دوستانش درخارج را ندارد.
به دوستم گفتم که او مقصر نیست. گفت، مىدانم. در میان اسرائیلىها کسانى با چنین احساسى نادرند.
اکثرا احساس پشیمانى دارند. مخصوصا که در میان کشتهشدگان کودکان باشند. ولى در کل توان درک احساسات فلسطینىها را ندارند. همیشه دیگران را مقصر مىدانند. هردو طرف، اسرائیلىها و فلسطینىها چنین برخوردى دارند.
چندى پیش یک فلسطینى را دیدم که مىگفت: فلسطینیها فکر مىکنند که تمامى اسرائیلىها نظامى هستند. چون فقط سربازان را مىبینند. به آنان مىگویم که آنها هم پدر و مادر هستند. تراژدى مساله همین جا است. دو طرف یکدیگر را درک نمىکنند.
تندروها دست بالا را دارند
شکاف بین دو طرف چنان عمیق است که دیگر حاضر نیستند یکدیگر را درک کنند.
در روز مراسم یادبود اسحاق رابین، نخست وزیر ترور شده اسرائیل، یکى از نویسندگان صاحبنظر متمایل به چپ، پیامدهنده اصلى این مراسم بود. دیوید گروسمن، حرفهاى خود را بىمحابا زد. او اشاره به وجود بحران در اسرائیل و شکست پروسه صلح کرد. او فلسطینىها را هم مسئول به بنبست رسیدن پروسه صلح خواند.
به فلسطینىها با یک نگاه دیگر بنگرید. نه به آن نگاهى که تندروها را در خود جاى مىدهد. به اکثر تودههاى تیرهروز فلسطین نگاه کنید. سرنوشت آنان نیز به سان سرنوشت ما، چه بخواهیم و چه نخواهیم، باهم عجین شده است.
حقیقت تلخ این است که اصلا اسرائیلىها به فلسطینىها نگاه نمىکنند. فریاد تندروها، از هر دو طرف، انگار طنین بیشترى دارد.
روز بعد از کشتار بیت حانون، نشریات اسرائیلى مفسر این ماجرا بودند. بعضى از نشریات، آنگونه که انتظار مىرفت، نوشتند که کشتار قابل جلوگیرى بود. فقط اگر فلسطینىها به اسرائیل خمپاره پرتاب نکنند. اسرائیلىها نیز انتقام نخواهند گرفت. بعضى مفسران دیگر عقیده دارند که این کشتارها گذران است. انگار که اتفاق نیافتاده است.
خاطرات دردناک
پس از بیت حانون به دفتر بى بى سى در اورشلیم رفتم تا فیلمهاى گرفته شده را تنظیم کنم. دفتر بى بى سى کارمندان اسرائیلى و فلسطینى دارد.
از اتاق فیلم به سالن رفتم تا براى خودم قهوهاى درست کنم. چشمم به دختر ۴ یا ۵ سالهاى با موهاى دم اسبى یکى از کارمندان اسرائیلى افتاد. شوکه شدم. این دختر مثل دخترانى بود ه در نوار غزه دیده بودم. انگار که از مرگ برخاسته و جلویم ظاهر شده بود. در اتاق را بستم تا چشم او به فیلمهاى گرفته شده از فلسطینىها نیافتد.
در بالکن خانهام پوتین ها خشک شدهاند. شستن خاطرات حوادث بیت حانون بسیار دشوارتر است.



