|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
به نظرمن، کشور و جامعهٔ ایران امروز با سه وضعیت محتمل روبهرو است:
نخست، تهدید موجودیت سرزمینی؛ وضعیتی که در آن خطر اشغال یا تجزیهٔ کشور قابل تصور است. دوم، فروپاشی سیاسی و اجتماعی؛ وضعیتی که میتواند به بیدولتی، فرو ریختن امنیت اجتماعی و گسترش هرجومرج بینجامد، زیرا هنوز بدیل واقعی و گستردهای برای حکومت فعلی شکل نگرفته است. سوم، نیاز فوری و عمیق به اصلاحات گسترده اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و بهویژه تغییر سیاست خارجی.
تشخیص اولویتها در چنین شرایطی آسان نیست: نه میتوان از موجودیت سرزمینی چشم پوشید، نه میتوان تن به فروپاشی قدرت حاکمیتی داد، و نه میتوان با روشهای کنونی ادامه داد.
اینکه چرا کشور به این نقطه رسیده، تاریخی طولانی و تلخ دارد؛ در رأس آن سیاستهای جمهوری اسلامی از آغاز تا امروز قرار دارد. انقلابی که قرار بود عقبماندگی اقتصادی، تبعیض، بیعدالتی اجتماعی و استبداد سیاسی را پایان دهد، بدست نیروهایی افتاد که در وحله نخست با فلسفه حکومتگری و درک رسالت حاکمیت سیاسی، بیگانه و یا حداقل درآن نا بالغ بودند،فهمی پیشرفته از جهان مدرن و تغییرات تاریخی که در فهم بشرنسبت به زندگی رخ داده بود،نداشتند، از دریچه های تنگ زیرزمین های تاریک ونمور حوزه های کهنسال دینی به جهان می نگریستند و درنظرگاه آنها جزیک جهان سپری شده، چیزی نمایان نبود.
درمیان قشری از روشنفکران نواندیش هم درنهایت فلسفه سیاسی بازگشت به خویش پرجاذبه ظاهرمی شد، که تفاوت چندانی بانگاه رهبران انقلاب نداشت، بخشی از روشنفکران چپ هم به دلایل سیاسی تصورمیکردند این نیروها، چون توان ذهنی پیشرفته ای ندارند، میشود از توان بسیجیگری ونفوذ آنها برتوده های عقب مانده برای حل و فصل یک سری مشکلات سیاسی استفاده کرد و سرفرصت آنها را یا برکنارکرد و یا قانع به تغییرات نمود.
متأسفانه هیچیک از آن سناریوهای ممکن تحقق نیافت و نیروی هژمون عقبمانده چنگال خود را در قدرت فرو برد. این نیرو با منافع سرشار اقتصادی درآمیخت و آمیزهای از جهل، ثروت و قدرت پدید آورد که سرنوشت کشور را رقم زد. اکنون در وضعیتی قرار داریم که نه میتوان از موجودیت سرزمینی چشم پوشید، نه کشور را به بیگانهٔ متجاوزی چون امپریالیسم سپرد، نه تن به بیدولتی و فروپاشی اجتماعی داد، و نه توان تغییر حکومت یا سیاستهای مخرب آن را داریم.
نبود بدیل واقعی برای حکومت، خود به مشکلی اساسی تبدیل شده است: نه میتوان به بدیلهای ضد مردمی مانند سلطنتطلبان تن داد، و نه بدیل ملی-دموکراتیک شکل گرفته است. تجربهٔ انقلاب ۵۷ نیز نشان میدهد که مسئله فقط مخالفت با نظم مستقر نیست؛ مهمتر از آن، شکل دادن به جانشینی شایسته است.
این وضعیت، همان شرایط هولناکی است که در آن گرفتار آمدهایم و سبب شده بسیاری از بحثها و اعتراضها تاکنون کمثمر بماند. در چنین شرایطی، تنها تکیهگاه ما امید به یک آینده تاریخی و از منظر سیاسی، امید به پایان جنگ، رفع خطر بیسرزمینی و بیدولتی، و گشوده شدن راه تغییرات بر پایهٔ ضرورتهای تاریخی و جنبشهای اجتماعی است.
در واقع ،ما میان چند وضعیت ناخواسته آچمزشده ایم:
نخست، سرمایه داری امپریالیستی که عزم سلطه بر جهان را دارد و برای آن حاضر است جهان را به آتش بکشد؛ امروز بخصوص درسیمای «ترامپیسم» بهعنوان راستگراترین گرایش سرمایهداری متجاوز، کمر به غارت جهان بسته است. دوم، حاکمیتی برآمده از یک توهم تاریخی که وحاضر به پذیرش هیچیک از ملزومات حکومتداری مدرن نیست. سوم، مخالفانی که از لحاظ سیاسی ازاین حکومت شکست خورده اند وهنوزهم نتوانستهاند از زیر بار این شکست سیاسی بیرون بیایند و دست همکاری بهسوی یکدیگر دراز کنند. چهارم مردمی که دغدغه های معیشتی توانشان رافرسوده و جنبشهای اعتراضی ومطالباتی شان تاکنون به ثمرنرسیده است.
توصیف این شرایط البته یاس آلود است ولی تسلیم شدن به نومیدی نیست، درنهایت توده ها سازندگان و فاتحان تاریخاند، آزادی وعدالت اجتماعی، دو گمشده تاریخی بشرهستند و موتورمحرکه تاریخ اند. موتور جامعه هرگز خاموش نشده و نخواهد شد.
لازم به توضیح است وقتی که از آلترناتیو صحبت میشود منظور، وجود چند جریان سیاسی پراکنده ویاچهره های رسانه ای وبدترازهمه چهره های سلبریتی نیست،منظورشکل گرفتن آلترناتیوی نظیرنیمه دوم سال ۵۷ است که عملا قدرت دوگانه شکل گرفته ویک رهبری معین آن راهدایت میکند. دولت مستقرعملا به بن بست رسیده و رهبری پذیرفته شده عملا بر خیابان حکومت میکند ،دولت خیابانی شکل گرفته و آمادگی جایگزینی دارد ،بدون آنکه کشوردچاربی دولتی شده باشد.



