|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
اول بار، تو بند ۱۲ دیدمت. یادت میاد؟! تا وارد بند جدید شدم، بچهها دورهام کردن. و بحثٍ اینکه “تو کدوم اتاق جا بگیرم؟”. از دور مى اومدى. از تهٍ بند. چه بیخیال و یه کتى راه میرفتى. با شلوار کُردى خاکسترى، تسبیح شاهمقصود تو دست و با موهایى یه دست کوتاه و قیصرى. تو ذوق میزدى. وصله ناجورى به نظر میاومدى. شاید هم تو جور بودى و ما ناجور میدیدیم. نه اینکه بخواهى ادا و اطوار درآرى. به قول خودت: “ هر کى، یه شکلیه دیگه ” و تو، فابریکٍ و اصل و خودِ خودت بودى اما به هرحال، جورِ آن جمع نبودى.
مثلاً همین اسمت “شامیت” هرکى اول بار میشنید، میپرسید: شامیت یعنى چى؟ دفعهى اول که از بچهها پرسیدم؟ گفتن: «اسمش مهدى یه، شهرتش فریدونى. اما همهى بند اونو “شامیت” صدا میکنن (شاه مهدى) این لقب توى محلهتون به سینهات سنجاق شده بود. اُنجا که همهکس رو با لقبهاى تاریخى و ماندگار صدا مى کردند.
یادم میآد همهچیز رو مخفف و با قافیه صرف میکردى. اکثر مواقع هم یه “اینا” یا “تِ” آخر کلمات و جملات کوتاهت میچسباندى. مثلاً زندان گوهردشت یا رجاییشهر را “گوهر” یا قزلحصار را “قزل” میگفتى.
” بچه محل على پروین اینا هستم. خودمم قرمزته. بابام صابِ (صاحب) یه قناتى تو عارفه. همهى اونوریها هم میشناسن اینا. خیلى معروفهِ. یه قناتیه فریدونیه. یه محلهى عارف و غیاثى. با اینهمه نون خامهاى هاش
به تعریف از نون خامهاى که میرسیدى کف دستت را درهوا سبک سنگین میکردى: این هوا نون خامهاى “گاهى اوقات على آقا بعد تمرین میآد اونجا یه لیوان ِ آب هویج بستنى میزنه. بعدشم یه نون خامهاى روش. آره بابا پروینِ ته” تو اولین فوتبال گل کوچک هواخورى حیاط گوهردشت که هم تیم شدیم اینو تعریف کردى.
نسبتا کوتاهقد بودى و گل کوچک باز بهت نمیاومد ۲۳ سال “روت” باشه. سوخته و حرام شده و آویزان، به تعبیر خودت “غلطى“ بودى. در واقع نمیشد زندانى به حسابت آوُرد. چرا که تو خودت بخشى از زندان بودى. مثل دیوارهاى بتونى و آفتاب نخوردهى گوهردشت، طشتٍ رخت و طنابِ لباس و دمپاییهاى مندرس هواخورى. نمیدانم اعتقادت سر فوتبال و گل کوچک زندان بود که باهام قاطى شدى و خودتو ول کردى یا جنوب شهرى بودنم، یا یه جورایى در نگاهت ناجور بودنم؟. چشات ریز بود و هروقت هضم مسالهاى برات دشوار مىشد ـ که غالبا این جور بود ـ دستى به موهاى کوتاهت میکشیدى و خندهات رو فرو میخوردى: هه هه. …
مجاهد بودى؛ یعنى اتهامت این بود. و من فدایى پیرو کنگره و ۱۶ آذرى. و این تو کتٍ تو نمىرفت. فارغ بودى از دوران و سمتگیرى سوسیالیستى و راه رشد و هژمونى و هزار زهرمارِ سر کارى دیگه اما تو خودِ خودت بودى.
” دآش، ما قبلا تا اونجا که یادمون میآد یه مجاهد داشتیم یه فدایى یعنى یه رقم فدایى میشناختیم. حالیته؟ حالا شما رفتین شونصد شاخه شدین؟ گلسرخى یادته؟ با اون کاپشِن سربازى یه؟ خیلى مشتى بود به مولا، یه خایهاش اندازهى کرهى زمین بود. مهدى رضایى، دآش اصغر بد یع یا ممد حنیف. آخ که همهجا مسعودته
پرسپولیسى بودى. انگار داشتى تیم ملى را ارنج میکردى و دو تا قرمزو یه آبى میکردى. بعضى وقتهام رج میزدى و سه تا یکى، جا میکردى. از این ورى ها جز جزنى و گلسرخى و حمید اشرف اسمى رو به خاطر نمىآوُردى: “مشتییاتون همینان دیگه. بقیه رم بیخیال!” هنوز میبینمت. با همان چشمان نجیب و روشن که داستان دستگیرى ات را تعریف مى کردى به گمانم بعد ازخرداد۶۰
بود” واویلا نگو و نپرس. گله گله آدم بار میزدند تو اتوبوس و یه راست میبردند اوین. تو خیابون پهلوى بالا روبروى آتلانتیک بساط داشتم. همهچى هم میرفوختم. از نوارهاى غیر مجاز هایده و پایده بگیر تا ساعت مچى و باطرى قلب و کاست سر اومد زمستون و نوار سخنرانى مسعود تو امجدیه” گلولهها ببارید!” خیلى مشتى بود. خلاصه همهى خلافهاى زیرمیزى رو میرفوختیم.
همون وقتها خوردیم به پست چندتا بچههاى مشتى مجاهد… و زیرمیزى اعلانیه و روزنومه و نواراشونو لایى میکشیدم. خلاصه واست بگم. آره و اینا. وقتى زلزله شد، شامیتٍ تو همراهِ یه سرى دختر و پسر، تو پهلوى بار زدن و با اتوبوس آوردن اینجا. و پونزدهتایى گذاشتن تو کاسهمون”اینو وقتى تعریف میکردى که همچنان موهاى کوتاهت رو با دست بر فرق سرت میکشیدى، و خندههاتو فرو میخوردى: «هه هه» همان جور که در اجراى احکام وقتى حکم رو جلوت گذاشتند و گفتند بنویس “رؤیت شد. امضاء کن” با هما ن خندهى همیشگى ات گفته بودى چى چى روى ات شد؟ و پاسداره فکر کرده بود سر به سرش گذاشتى و خوابانده بود بیخ گوشاِت. بعد هم بهت گفته بود ـ یعنى خودت تعریف کردى ـ چى شد آقاى فریدونى؟ و بعد با مسخره صدات کرده بود: “شامیت، ۱۵ سالو که دیدى، ریدى؟”
و تو، سینه سپر کرده بودى که: «مشتى داآشت پایه یک داره. این پونزده تا رو که واسُت با ژیان میکشم، برو جلو!» وهمون جا چپ و راستت کرده بودند.
حتما یادت میآد؟ من که یادم هست کتاب جنگ و صلح تولستوى تازه به بند ما رسیده بود. همه در نبود کتاب حریص خوندنِ آن بودند جنگ و صلح را از شیرازه بازکرده بودیم و ۲۰ صفحه ۲۰ صفحه و به نوبت بند با چه ولعى مشغول خواندن بود. به مسئول کتابخانه بند گفته بودى“ یه وقت مشتیشم بده ما حال کنیم ببینیم این یارو چى میگه” و کوتاه زمانى بعد کتاب را پس آورده بودى و ـ برخلاف همیشه ـ جخ خندهات راکه فرو نخوردى هیچ. قهقهه هم سر دادى و سکوت بند را به هم ریختى که” بیا بابا، مارو گرفتین با این کتا بتون اصلا حال نداد. صفحهى اولش رو که واز کردم، ۲۰۰۰ تا اسم توش بود. همه اش هم با “اف و پف” شروع میشه. اصلا هم نمیشد یکیشو از بر کرد. اینو بگیر یه کتاب باحال بده باهاش حال کنم. میگن کاپر قصهاش قشنگه. کاپرو بده حال کنیم. حالا دیگر همه میدانستند منظور از “کاپر” دیوید کاپرفیلد چارلز دیکنز است.
هنوز یادم نرفته. زمانى که در یکى از ملاقاتها، مادرت از برادر کوچکت شکایت کرده بود تو، دو آمده بودى که: «اخمق، کى میخواى آدم شى؟ برو یه خورده کتاب بخوون، ببین دنیا دست کیه! اصلا برو همین کاپرو بخوون، ببین چه حالى مى ده
مرامت این بود. تو همهچیز را لایى کشیدى و فروختى بهجز انسان را” آدمفروشى، تو هر مرامى بده. اگه آدم دوا هم بفروشه گیر بیفته. بیاد حبس نباس آدم فروشى کنه. بد بده. خلاف خلافِ.” و این آخرى را با وامگیرى از “گوزنها” میگفتى. از دیالوگ بین سید رسول و قدرت. میگفتى حداقل ۱۰ بار گوزنها رو دیدى. دو سه بارم اشک ریختى. هم براى سید، هم براى قدرت. ناگفته پیدا بود که براى تو شاخصِ سینماى مردمى همین گوزنها بوده و بس. البته تو در قید تکنیک و تصویر و تحلیل و اینجور حرفها نبودى. میگفتى «هر وقت گوزنها رو مى بینم بهم حال میده. و… آره بابا بهروزته
خوشمرام بودى و خوشرنگ کافى بود به کسى ذرهاى اعتماد کنى و تا آخرش برى. خودت رو بدهکار هیچکس نمیدانستى بى خیال طى میکردى. این یکى را که دیگر خودم شاهد بودم. مراسم بزرگداشت اتاق ۱۶ بند ۱۲ گوهردشت ر میگویم، مناسبتش یادم نیست. معمولاً به هر بهانهاى دور هم جمع میشدیم.
هرکس چیزى را از حافظه یا متن میخواند. حافظ، مولانا، شجریان، شاملو، سرود کوهستان… چند نفرى بودیم که دم گرفتیم: «شامیت باید بخوونه! شامیت باید بخوونه!» کمى قرمز شدى. خندهات رو فرو خوردى و دستى به سرت کشیدى، مثل همیشه “آخه ما سروت مروت بلد نیستیم. با این چیزام حال نمیکنیم”
خب هرچى بلدى بخوون
آخه
آخه نداره هرچى بلدى بخوون. ناز نکن! دیگه. و تو بیخیال و فارغ از چشم اغیار، چه خواندنى کردی
” یه ترانه براتون میخونم همشم بلد نیستم مال یکى از بچه محلامونه. هرکى ام بلده، جون مولا باهام دم بده”
” نازى نازى نازی
به خوشگلیت مى نازی
نازى نازى نازی
به خوشگلیت مى نازی
یکى یه دونه ى عزیزم
یکى یه دونه ى عزیزم”
*****
هر وقت یاد آن شب مى افتادیم، مى گفتى « جونِ من سه نشد که؟» و “سه” آنهایى بودند که یکرنگیات را باور نداشتند و چون به خلوت مى رفتند آن کار دیگر…
یادت میاد؟ بچهها که از ملاقات برمى گشتند هدایاى خانوادهها را دستهجمعى باز میکردند، از لباس و پتو و عکس و نامه و نبات گرفته، تا هرچیز خاطرهانگیزکه لذت ارتباط با دنیاى خارج بود. همه خاطرات خوب گذشته را مرور مى کردند خصوصا باعکس بچه هایشان. و ما غربتىها و عزبها که بچه نداشتیم خاطرات عزیز دیگرى را زنده نگه مىداشتیم. از سفرهاى چند روزه به جنگل، از دماوند رفتن و به قله رسیدن. از دریاچهى گهر و سبلان و تخت سلیمان مىگفتیم. و تو، گل خاطراتت سه چیز بود. اول آن که “بچه بودیم و تو عارف و غیاثى دو سه تا تیلیویزیون بیشتر نبود.” بعد ماجراى بازى ایران و اسرائیل را تعریف میکردى “همه تو خونه حاجى روغنى جمع بودیم. یه گله آدم. جودا که گل زدن حاجى روغنى ۲ میلیون نذر و نیاز کرد. نفس کسى در نمیاومد. مساوى که شدیم قهرمان بودیم. اما چه حالى داد اون گل پرویز قلیچ. تیلیویزیون وسط حیاط بود. ملت تو کوچه وما شادى مىکردیم. حاجى روغنى دست به آسمون هق هق مث بچهها گریه میکرد و ما دم گرفته بودیم: “با اره بریدن سر موشه دایان رو. با اره بریدن سر موشه دایان رو. عجب ختنه سورونى! عجب ختنه سورونى!” یا “شوت قلیچ تورو پاره کرده، شوت قلیچ، جودو پاره کرده. با اره بریدن….
خاطره دیگرت را فقط براى من و ممد گفتى کاملا خصوصى بود و غیرقابل تشریح ـ براى اغیار ـ حالاهم که نیستى ماندهام تعریف کنم یا نه؟. اما به قول خودت: «بیخیال، میگیمیش.» ماجراى شهرنو رفتن و زدن دخل مغازه” یه سال قبل از انقلاب بود اى صلوات به قبر پدر حسین سیا. آنقده گفت و گفت تا سیا ش شدم.مى گفت: با هشت تومن مى شه چه حالى کرد.
هشت تومنو تو چند روز از دخل زدم و رفتیم جمشید داخل دو سه تا خونه شدیم. آخرش تو یکى از خونهها، حسین یه ژتون واسه خودش گرفت و یکى هم واسه من یه یارو گندهِ هم اونجا وایساده بود. خانما که از اتاقا میاومدن بیرون، داد مى زد علافا وانستن، امروز همین ۵ تان، دو نفر جلو من بودن. هر کس مىرفت تو چند دقیقه بعد مى اومد بیرون و تمام. تو فکر بودم هشت تومن به همین راحتى چند دقیقه دیگه سوت مىشه.این بود که
سریع رفتم مستراح یه دست زدم تا تو اتاق بیشتر حال کنم. نوبتم که شد خیلى طولش دادم. یعنى نمیتونستم و نمیاومد. خانمه فهمید دفعه اولم و خوابوند تو گوشم. هم هشت تومن پرید و هم نشد دیگه.” به اینجا که میرسیدى قرمز مىشدى و کف دستت رو مثل همیشه روى فرق سرت مى سراندى
سومین خاطره. امامزاده داوود رفتنت با بچه محلهات بود.و عکسى که نمى دانم از کجا به دستت رسیده بود؟! تو بودى، با یک کلاه حصیرى و سوار بر یه قاطر مردنى رضا کابلى که تو “رض کابل صداش میکردى، و جعفر جنى و حسین شکم پاره پوره، درراه کتل خاکى به امامزاده داوود. هرکس غیر از تو تعریف میکرد، بیمزه میشد:
“نوبتى سوار قاطر میشدیم. دسته جمعى میرفتیم امامزاده داوود. جعفر جنى نذر داشت یه حیوون تو امامزاده سر ببره. قاطره جون نداشت و تو سربالایى کتل خاکى یه ریز میگوزید و “رضکابل” شاکى شده بود. مام، آخ، نگو که خنده ته بابا”…وهربار تعریف میکردى ازخنده ریسه مىرفتیم.
تابستان ۶۷ که از راه رسید، یکسالى بود از تو بى خبر افتاده بودم. راهمان از هم کج افتاده بود. گرچه سرنوشت مشترکى را انتظار میکشیدیم. خبرها ضد و نقیض بود. مىگفتند ـ بعدها زنده ما ندهها تعریف کردن ـ که در آن طرف زندان که جاى شما بود تمام بند سرود “مریم و مسعود” خواندند. اما تو که اهل سروت مروت نبودى. بدمصب. لابد میخواستى تو رفاقت کم نذارى. آخه خودت میگفتى: “آدم نبا اس تو رفاقت کم بفروشه.” یادت هست میگفتى “من تا حالا هرچیزى رو فروختم و لایى کشیدم؛ به جز آدم. آدم فروشى تو مرامم نبوده.” اما تو که با سروت مروت حال نمیکردى، چى شد که آخرش سیاه شدى و سرود خواندى؟!. هرچند اگه سرودم نمیخوندى کسى جراٌت نداشت بگه “شامیت” تو رفاقت کم گذاشته. مگه اون موقع که تو اعتصاب غذا با لگد دیگ ر و بیرون پرت میکردى کسى جرات داشت بگه؟ شنیدم سهمیه ۱۸ مرداد بودى.چه اهمیتى داره نیرى از تو چى پرسیده و تو چى گفتى! شاید خواسته رفیقفروشى کنى. توهم لابد گفتى «حاجى برو جلو!» میگفتن پیش هیئت رفتنتون تو ۱۸مرداد که تو هم سهمیهى همان روز بودى، به یک دقیقه هم نمیرسید. رفتى و گفتى و گفت. بعد هم شبانه تریلرهاى یخچالدار حمل گوشت بارت زدن. یعنى بارمان زدند و دارمان زدند. دیدى مشتى، ما هم که سرود نخواندیم تاوان پس دادیم؟ همونجور که تو پهلوى بالا، روبروى آتلانتیک، با اتوبوس همه رو بار زدند. و یه راست آوُردن تو اوین. یادت مى آد که؟ همونجورى هم همه رو بردند سرِ دار.
*****
نمیدونم کجا قایمت کردند؟ تو کدام قسمت و کدام لعنتآباد دفن شدى؟ بِزار بِگویم لعنتآباد. راحتتره. مثل فحش خواهر و مادر، لعنتش نصیب مجریانِ فرمان خدا بِشه. این جورى راحتتر حال میکنم. اصلن لعنتآباد باحالتره تو چى میگى؟ جون من باحالتر نیس؟ . خبرتو دارم که تو حسینیه گوهردشت، سر به دار شدى بعدم بار زدند و…. سه ماه بعدٍ از اعدامها، که عادى سازى شروع شد و هنوز خانوادهها بیخبرند ، تو کمیتههاى چندگانه تهران از صبحکله سحر وسائل بچهها رو یکى یکى تحویل خانوادهها دادند. کمیتهى میدان خراسان، یک کیف کوچک سبز ارتشى، که با ماژیک سیاه بدخط، روش نوشته: مهدى فریدونى (شامیت) نصیب مادرت شد. پیرهزن پس افتاد و چندماه بعد هم تمام کرد. تو کیف یه پیراهن چهارخانه شسته شدهى ملاقات، شلوار کردى خاکسترى رنگ تسبیح شاه مقصود و عکس یادگارى سفر به فرحزاد ـ سال ۲۵۳۶ ـ همراه با رض کابل و جعفر جنى و حسین شکم پاره پوره.
*****
دیگه از تو خبر ندارم، نه اینکه فکر کنى یادم رفته. جون همه مردا ـ که قسم همیشگىات بود ـ هیچوقت یادم نمیره. فقط خیلى وقته خبرتو ندارم. میدانم از میان گورها، کانال فاضلاب رد کردند. روى قبرها سمنت ریختند و بعد از نسلکشى به کشتن تاریخ کمر بستند.
شامیت، به جون همه مردا، یه روز برمیگردیم. اگر نه خودمون که بچههامون. قبراتونو پیدا میکنیم و رو هر کدام، به جاى سنگ، “سرو” میکاریم. بچههاى نسل سبزباید زیر این سروا خنک بشن و قد بکشن. یادشون نره که چه بر سر مان آمد. بعدشم همه با هم دم مى گیریم. به جون همه مردا راس میگم. مثل همون شب بند “یکى یه دونه عزیزم یکى یه دونه عزیزم”



