سامانه اینترنتی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت)

GOL-768x768-1

۲۵ اردیبهشت, ۱۴۰۵ ۰۱:۳۷

جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۱:۳۷

شرح نیم ساعت درگیری در پاسگاه سیاهکل

گفت‌وگو با آنان که وقایع غروب ۱۹ بهمن ۴۹ را دیده و شنیده‌اند تاریخ ایرانی: پیدا کردن یک روایت صحیح از یک واقعه تاریخی آن هم واقعه‌ای که ۴۳ سال پیش رخ داده است، شاید کاری سهل و ممتنع باشد. هر چقدر که مردم نسبت به آن واقعه فاصله گرفته‌اند و حساسیت‌ها نسبت به آن کمتر شده، ممکن است گردی از فراموشی یا افسانه هم به آن افزوده شده باشد.

تاریخ ایرانی: پیدا کردن یک روایت صحیح از یک واقعه تاریخی آن هم واقعه‌ای که ۴۳ سال پیش رخ داده است، شاید کاری سهل و ممتنع باشد. هر چقدر که مردم نسبت به آن واقعه فاصله گرفته‌اند و حساسیت‌ها نسبت به آن کمتر شده، ممکن است گردی از فراموشی یا افسانه هم به آن افزوده شده باشد. اما برای ما مهم بود که بدانیم مردمی که در ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ در سیاهکل بودند چه تصوری از حمله چریک‌های فدایی خلق به پاسگاه داشتند. برای همین پای حرف‌های مردم نشستیم. مردمی که به چشم خودشان آن حادثه را دیده بودند، کمتر پای گفت‌وگو می‌نشستند و اغلب به این جمله که اتفاق خاصی نبود، بسنده می‌کردند. اما بودند کسانی که با واسطه شنیده بودند و برای همین روایت آن‌ها با آنکه بیشتر حرف می‌زدند روایتی دست دوم بود. با این همه سعی کردیم این روایت‌ها را بدون هیچ دستبردی‌‌ همان‌گونه که شنیدیم و برای «تاریخ ایرانی» نقل کرده‌اند، بازگو کنیم.

 

غلامرضا دادمند، ساکن روستای شبخوسلات: من آن زمان ۱۰، ۱۲ بودم. آن کسی که دستگیر کردند به اسم هادی بنده خدا لنگرودی ملقب به خلعتبری بود. دوست ایرج نیری معلم روستا بود که غفار قدیمی لو داد. خودش بی‌سیم زد از اینجا به کوه و دوستانش را خبر کرد. بی‌سیم در آستین هادی بنده خدا لنگرودی قایم شده بود. ما دیدیم که هفت، هشت مرد جوان از کوه آمدند و از رودخانه رد شدند و به سمت آن طرف ـ اشاره به سمت تپه‌ای که به راه روستایی ختم می‌شود ـ رفتند. من داشتم همین جا در حیاط مدرسه بازی می‌کردم که رسیدند. قد بلند و چهارشانه و همه مسلح بودند. چهره‌هایشان آشنا بود. قبلا هم رفت‌وآمد‌هایشان را دیده بودم. آن زمان جاده شبخوسلات ساخته نشده بود. آن‌ها روی کوه کوتول شاه بودند. خیلی ورزشکار و ورزیده بودند، از این رودخانه با این عرض با یک قدم رد می‌شدند. دیدم آمدند از مردم پرسیدند که هادی را کجا بردند؟ بعد هم از این راه رفتند تا جاده و بعد شنیدیم که پاسگاه را خلع سلاح کردند. بعدش دیگر خبری از آن‌ها نداشتیم تا وقتی خبر رسید کشته شدند. ایرج نیری را فقط شنیدم که زنده است. ایرج نیری معلم ما بود. ما اینجا بازی‌ هم می‌کردیم اما در جریان کار این‌ها نبودیم. ما فکر می‌کردیم این‌ها دوست ایرج نیری هستند. البته یکی از کسانی که می‌آمد پسرعمویش بود. در زاغه‌هایی در دل کوه زندگی می‌کردند. گاهی شب‌ها آتشی که روشن می‌کردند را می‌دیدیم. با سنگ پله درست کرده بودند و در دل کوه می‌رفتند. آنجا یک شاه‌نشین بود که مردم برای رفتن تا آنجا این راه را درست کرده بودند. این راه الان ریزش کرده است. ساختمان قلعه هنوز هست. مایحتاجشان را یا از همین روستا یا سیاهکل تهیه می‌کردند. اما هیچ وقت همه‌شان با هم نمی‌آمدند. آن روز تنها روزی بود که همه با هم از کوه پایین آمدند. من دیگر چریکی را ندیدم که به شبخوسلات بیاید. ما در سنی نبودیم که با آن‌ها حرف بزنیم. ژاندارم‌ها که آمدند از ما بچه‌ها سؤال نمی‌کردند، فقط ایرج نیری را بردند. یکی از بچه‌ محل‌های ما هم بود که پدرش، اکبر وحدتی را کشته بودند.

 

قهوه‌خانه نزدیک پاسگاه سیاهکل

مرد اول: من آن زمان پنج، شش ساله بودم. اما یادم هست که پاسگاه همین جا بود. از آن روز خاطره‌های محوی دارم. یادم هست یک صدای ترسناکی آمد و بعد مردم به کوچه ریختند. می‌گفتند که یک گروه ریختند و پاسگاه را گرفتند. بعد‌ها فهمیدیم که چریک‌های فدایی خلق بودند که در کوه پنهان شدند. ما که نمی‌فهمیدیم چریک یعنی چی. بعد‌ها فهمیدیم. برادر من همین جا در این کوچه خانه داشت.

مرد دوم: چریک فدایی خلق بودند دیگر؟ گروه صفایی فراهانی. ما که در آن زمان خودمان بچه بودیم اما از مادرمان شنیدیم که می‌گفت: عصر بود که یک دفعه صدای تیر آمد. زمستان سردی بود. اگر اشتباه نکنم در بهمن ماه رخ داد. چریک‌ها فهمیده بودند که یکی از افرادشان را به اسم بنده خدا لنگرودی گرفتند و به پاسگاه آوردند. خانه ما سه کوچه آن طرف‌تر بود. مغازه پدرم هم در خیابان اصلی سیاهکل بود. مادر می‌گفت با شنیدن صدای تیر همه ترسیدند و به در خانه آمدند. همسایه‌ها هم آمده بودند. کسی گفته بود صدا از طرف پاسگاه است. خبرهای عجیب و غریبی می‌آمد. می‌گفتند که معاون پاسگاه و آقای وحدتی را کشته‌اند. بعضی هم می‌گفتند که خیلی‌ها کشته شدند. آن شب پدرمان زود‌تر به خانه آمد. او هم می‌گفت که درگیری شده است. یکی، دو روز بعد ارتشی‌ها آمدند و از همه سؤال کردند. بعدش هم خب شهر به حالت عادی برگشت.

پیرمرد: ماجرای گرفتن پاسگاه را می‌گویید؟ من یادم هست. همین جا بودم. داشتیم اینجا زندگی می‌کردیم که دیدیم یک عده جوان رفتند در پاسگاهی که همین کنار بود. بعد صدای تیراندازی آمد. آقای وحدتی تیر خورده بود و معاون پاسگاه کشته شد. صدای چند تا تیر آمد. چند ساعت قبلش یک جوان نه چندان قد بلند را گرفته بودند. بعدا فهمیدیم‌‌ همان هادی بنده خدا لنگرودی است که بعدا اعدامش کردند. اول آوردند اینجا توی پاسگاه بعد با ماشین بردند. کتک خورده بود. بعد این دوستانش آمدند. وقتی رسیدند، مدتی بود که رئیس پاسگاه، هادی بنده خدا لنگرودی را به سمت لاهیجان برده بود. من سیاسی بودم. چپ بودم. کشاورزم. در روستا زندگی می‌کنم. آن زمان در سیاهکل بودیم اما حالا در روستا‌ زندگی می‌کنیم.

مرد دوم: پدرم می‌گفت که نزدیک به ۱۰ نفر غیرمحلی بودند، یعنی از اهالی سیاهکل نبودند. با یک ماشین بزرگ آمدند و به سمت پاسگاه رفتند و آنجا را گرفتند. بعد از همین جا برگشتند به جنگل. پدرم می‌گفت در جنگل‌های آن طرف توی کوه پنهان شده بودند. بعدا هم گرفتند و اعدامشان کردند.

قهوه‌خانه‌دار: من هم یادم هست. بعد از این ماجرا هلی‌کوپتر آمده بود اطراف سیاهکل دور می‌زد. بعد آن پشت هنوز ساخت ‌و‌ساز نشده بود زمین بود و کلی نیروی نظامی پیاده شدند. آن طرف هلی‌کوپتر نشسته بود. این چیزی است که من یادم هست. من ۱۳ یا ۱۴ ساله بودم. مدرسه می‌رفتم. همین پشت مدرسه‌مان بود. نیروهای نظامی آمده بودند در مدرسه ما. این قهوه‌خانه اینجا نبود. خانه‌ام در روستای مالمیر بود.

 

کوچه‌ پاسگاه سیاهکل

مرد اول: سال ۴۹ بود که در پاسگاه اینجا درگیری شد. تا سال ۵۲ که از اینجا به خدمت اعزام شدم، این محل همچنان پاسگاه بود. سه نفر را کشتند، یکی‌شان از فرمانده‌های پاسگاه بود. غروب ساعت پنج بود. با یک مینی‌بوس کوچک آمدند، فورد آلمانی بود، ۱۲ نفر بودند. رفتند بالا، بعد تیراندازی شد. اول بین مردم شایعه شد که بازرس آمده است. بعد گفتند که سه نفر را کشتند. یکی آقای وحدتی و دیگری معاون پاسگاه. گفتند که رئیس پاسگاه هم کشته شده است. کل این اتفاق تقریبا یک ربع، ۲۰ دقیقه طول کشید. بعد از پاسگاه بیرون آمدند و خواستند بروند که دیدند ماشینشان خراب شده و نمی‌توانند بروند. مردم هل دادند. مردم نمی‌دانستند این‌ها چه کسی هستند. ما دم در مدرسه ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم. یکیشان به من گفت بیا کمک کن. اما من از ترس فرار کردم. ۱۶ سالم بود. من داخل نرفتم. کسی را که نمی‌گذاشتند راحت برود داخل پاسگاه. ما بنده خدا لنگرودی را ندیدیم. الان که سال‌ها گذشته قیافه‌شان را به یاد نداریم. ما از دور دیدیمشان. این اتاقی که الان مغازه شده حوزه وظیفه بود. ما از اینجا تقسیم می‌شدیم. الان مالک شخصی دارد. آن مغازه دیگر هم نبود. نیروی نظامی اجاره کرده بود. خیلی شلوغ نشد، ۴۰، ۵۰ نفر را آوردند که ببینند چه اتفاقی افتاده است. گفتند چریک بودند و به جنگل فرار کردند. هلی‌کوپتر می‌آمد، کنار باشگاه پیاده می‌شدند و با ماشین می‌آمدند.‌‌ همان جایی که الان کلانتری جدید هست. برای ما هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ تاثیری روی زندگی ما نداشت. بعد که انقلاب شد گفتند انقلاب از اینجا شروع شده است. ما را که بردند سربازی می‌گفتند این‌ها سیاهکلی هستند. یا می‌رفتیم کار بگیریم می‌گفتند سیاهکلی هستند، خرابکار هستند. چریک هستند. کسی که نمی‌شناخت. یک بار سالروز این برنامه آمدند شعر‌هایی را خواندند. به حال مردم تاثیری نداشت. یک فرمانده پاسگاه را کشته بودند، یکی دیگر را به جایش آوردند. سیاهکل را بدنام کردند، اما شخصی نگاه کنید، مردم از سال ۴۹ به بعد هم اینجا زندگی کردند و مشکلی نداشتند.

مرد دوم: واقعه سیاهکل؟ همانی که چریک‌ها آمدند و پاسگاه ژاندارمری را گرفتند؟ اتفاق خاصی نبود. یک روز عصر بود. من با پدرم در این مغازه که روبه‌روی پاسگاه هست نشسته بودیم. چند نفر رفتند توی پاسگاه و بعد از چند دقیقه صدای تیر آمد… خب ترسیده بودیم. صدای تیر بود. شوخی نبود که. گرچه ما روبه‌روی پاسگاه بودیم اما تا به حال چنین چیزی نشنیده بودیم. قبلش رئیس پاسگاه که یادم نیست اسمش چی بود با یک ماشین رفت. توی ماشین یک مرد جوان بود. این‌ها چند ساعتی بعدش آمدند. بعد از شنیدن صدای تیر آمدند بیرون و به طرف ماشینشان رفتند. یک فورد بود. از این‌هایی که آن زمان بین شهر‌ها مسافرکشی می‌کرد. وقتی آمدند ساعت حدود پنج بود. هوا داشت تاریک می‌شد. نیم ساعت هم نشد. بعدش رفتند… همه‌شان بودند. فقط زیر بغل یکی را گرفته بودند. یکی از آن‌ها زخمی شده بود. فهمیدیم که دو نفر کشته شدند. آقای رحمت‌پور معاون پاسگاه کشته شده بود. اما آقای اکبر وحدتی تیر خورده بود. پدرم نگذاشت من بروم جلو ببینم. آن‌ها از این راهی که می‌بینید رفتند سوار ماشینشان شدند تا بروند. کسی جرات نداشت طرفشان برود. همه ایستاده بودند و نگاه می‌کردند. بعد هم رفتند. همین را یادم هست، بیشتر یادم نیست. اتفاق خاصی نبود. همه‌اش بیشتر از نیم ساعت طول نکشید.

یکشنبه 20 بهمن 1392  15:18

 

تاریخ انتشار : ۴ بهمن, ۱۳۹۴ ۸:۱۱ ب٫ظ

آخرین نوشته‌ها:

لینک کوتاه

نظرات

Comments are closed.

به مناسبت سالروز پیروزی بر نازیسم؛ هیچ نیروی اهریمنی نمی‌تواند بر مردمی متحد پیروز شود

هیئت سیاسی- اجرایی سازمان فداییان خلق ایران (اکثریت): همان‌گونه که اتحاد شوروی در ژوئن ۱۹۴۱ با اتکای به اتحاد مردمی در برابر تجاوز ایستاد، ایران نیز در اسفند ۱۴۰۴ دچار تحولی بزرگ شد. همبستگی مردم در دفاع از میهن، که به عین دریافتند فرزندانشان در نیروهای مسلح، به اتکای پشتیبانی جامعه است که قادرند از کشورشان در برابر خطر موجودیتی دفاع کنند.

ادامه »

ایران در آستانه فروپاشی: اعتراضات، عدم حقانیت حاکمان و بن‌بست‌های پیش‌رو…

شورای سردبیری کار: تجربه تمامی طول دوران حیات حکومت اسلامی نشان می‌دهد که هر موج سرکوب، به‌جای تثبیت پایدار نظام، پایگاه اجتماعی نظام را کوچک‌تر می‌کند، شمار بیشتری از شهروندان را به صف مخالفان می‌راند و پس از مدتی، اعتراضات گسترده‌تری دوباره سر برمی‌آورد. این بار اما فشار از پایین با خطر تشدید تنش در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی نیز هم‌زمان شده است. در چنین فضایی، اسرائیل ـ با سابقه حملات تحریک آمیز و تلاش مستمر برای تضعیف جمهوری اسلامی ـ ممکن است اعتراضات داخلی را فرصتی برای ازسرگیری حملات علیه ایران تلقی کند. این هم‌زمانی نارضایتی داخلی و تهدید خارجی، معادله‌ای بسیار خطرناک برای کشور ما ایجاد کرده است.

مطالعه »

دربارهٔ ویرانی؛ با هاینریش بل

شهناز قراگزلو: در میانهٔ هر جنگی، چیزی خطرناک‌تر از خودِ انفجارها وجود دارد: عادت‌کردن به ویرانی. بل در این رمان ما را وادار می‌کند مقابل خرابه بایستیم؛ نه برای ستایش ویرانی، بلکه برای فهمیدن آن. زیرا ویرانی فقط دیوار و سقف را فرو نمی‌ریزد؛ حافظهٔ جمعی را می‌خراشد، اعتماد را سست می‌کند، رشته‌های رابطه را از هم می‌گسلد، ذهن را بی‌قرار می‌سازد و انسان را تا مرز بی‌پناهی مطلق پیش می‌برد.

مطالعه »

سپر انسانی و تناقض روایت‌ها..

گٖودرز اقتداری: آن مدعیان همیشگی که حماس و ایران را به سوء استفاده از سپر انسانی برای پوشش از نیروها و مهمات متهم می‌کنند، اینجا حضور ندارد که پاسخ دهند اگر ایران ساختمان هتلی و یا ساختمان تجاری را در بحرین هدف گرفته باشد آیا به یک منطقه جنگی و نیروی متخاصم حمله کرده است یا یک هتل را هدف قرار داده است.

مطالعه »
شبکه های اجتماعی سازمان
آخرین مطالب

حذف نسل جوان؛ سرمایه‌هایی که به دار آویخته می‌شوند

پرونده‌سازی در زندان؛ وریشه مرادی به حبس محکوم شد

گزارش مجموعه اطلاعاتی آمریکا می‌گوید ایران می‌تواند ماه‌ها از محاصره هرمزِ ترامپ جان سالم به در ببرد!

سلام! تو زنده‌ای یا مرده؟

رؤیای دموکراسی، واقعیت بحران

صحبتی با افکار عمومی جهان، به‌ویژه مردم آمریکا