|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
فرزندان نستوه و شجاع ایران،
من زنی از نسل مادران یا مادربزرگان شما هستم؛ نسلی که با قلبی سرشار از امید، چشمانی لبریز از رؤیا و دستانی مشتاقِ ساختن آینده زیست؛ نسلی که امروز از آن با عنوان “نسل ۵۷” یاد میکنید.
شما از آن روزگار بیشتر عکسهایی دیدهاید؛ تصاویری که در زمان خود نشانه تجدد و مدرنیته به شمار میرفتند. زنانی و دخترانی با دامنهای کوتاه و مردانی که به سبک الویس پریسلی لباس میپوشیدند. در ظاهر، آزادی در انتخاب پوشش وجود داشت و کمتر محدودیتی به چشم میخورد. بسیاری از سبکهای زندگی و سلیقهها مجاز بود؛ اما مرزهای ناپیدایی نیز وجود داشت که عبور از آنها آسان نبود. برای مثال، پرسش درباره سیاست، عدالت اجتماعی و شکافهای عمیق طبقاتی میتوانست پیامدهای ناخوشایندی به همراه داشته باشد.
البته طرح این پرسشها نیز چندان پیچیده نبود؛ کافی بود از فقر و محرومیت سخن بگویی، از مردمانی که در حاشیه شهرها روزگار میگذراندند، یا از زاغه نشینان وساکنان بیغولههای دروازهغار تهران یاد کنی؛ آنگاه درمییافتی که همه واقعیت جامعه را نمیتوان در قاب عکسهای رنگارنگ و ظواهر مدرن آن دوران خلاصه کرد.
بگذارید در آغاز بگویم که من نه صاحب مقام و منصبی بودهام و نه در تمام زندگی نان را به نرخ روز خوردهام. با زحمت و تلاش، نان پاک بر سفرهام نهادهام و مانند بسیاری از پدران، مادران، پدربزرگها و مادربزرگهای شما، در روزگار دشوار صورتم را با سیلی سرخ نگه داشتهام. امروز میخواهم با شما درد دل کنم.
کسانی میگویند که شما با زبان ناسزا سخن میگویید؛ اما این سخن در باور من نمیگنجد. ایرانی، هرچند از نظر مادی در تنگنا باشد، قرنهاست که گنجینهای از فرهنگ، ادب و دانش را در جان و تاریخ خود حمل کرده و از آن جدا نشده است. از اینرو، پذیرش چنین رفتاری برایم دشوار است.
با این همه، سخنانی در دل دارم که مایلم با شما در میان بگذارم؛ چراکه این روزها بسیار میشنویم که با خشم، اندوه یا سرزنش از نسل ما، نسل ۱۳۵۷، یاد میکنید. برخی از شما جوانان این پرسش را بر زبان میآورید: «چرا آیندهای ساختید که اکنون ما باید بهای آن را بپردازیم؟»
البته که حق شماست گذشته را به پرسش بکشید. حق دارید از نسلی که در یکی از سرنوشتسازترین فصلهای تاریخ این سرزمین نقش داشته است، انتقاد کنید و توضیح بخواهید. همچنین بدانید که بسیاری از همنسلان من از پاسخگویی به نسل جوان نمیگریزند و خود را در برابر پرسشهای شما مسئول میدانند.
گلهای بوستان ایران
ما در روزگار خود از بیعدالتیها، محدودیتها و نابرابریها رنج میبردیم. زندگی دشوار انسانهای شریف در حلبیآبادها دل هر انسان آزادهای را به درد میآورد. این تصاویر هنوز در ذهنم مانده و همچون زخمی عمیق بر وجدانهای آگاه اثر گذاشته است. شاعر اندیشمند زمان ما، خسرو گلسرخی ، میگفت:
«وقتی که دختر رحمان
از یک تبِ دو ساعته میمیرد
باید که دوست بداریم یاران
باید که چون خزر بخروشیم…»
و او به جرم این اندیشههای انساندوستانه اعدام شد. همچنین سیمین بهبهانی سروده بود:
«شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیرخوار من نالید
سوخت در تبِ تب، برادر من
تا سحر در کنار من نالید»
سر مشق ما معلم محرومان صمد بهرنگی با کتاب ماهی سیاه کوچولو بود.
در واقع جامعهای که ما در آن زندگی میکردیم، پر از فقر، اعتیاد و آسیبهای اجتماعی بود؛ و آرزوی ما ساختن ایرانی آزاد، آباد و انسانی و فراهم شدن زندگی بهتر برای همه بود. ما باور داشتیم که حقوق و کرامت انسانی باید شامل همه مردم شود؛ و اطمینان دارم که شما نیز در اصل چنین اندیشهای را میپسندید و دنبال میکنید.
باور کنید آنگونه که در برخی تصاویر دیده میشود، آن دوران نیز یکدست و «گل و بلبل» نبود. آغاز روند توسعه صنعتی، در کنار برخی دستاوردها و مظاهر مدرن، پیامدهایی نیز داشت؛ از جمله مهاجرت گسترده روستاییان به شهرها و شکلگیری حاشیهنشینی در اطراف شهرهای بزرگ. فقر و نداریِ زحمتکشان نیز اگر کسی چشمانش را نمیبست، بهوضوح دیده میشد.
در دل ما سودای عدالت، برابری، آزادی و پیشرفت زنده بود و با آغاز انقلاب، گمان میکردیم راهی یافتهایم که میتواند ما را به آن آرمانها نزدیکتر کند.
امروز، پس از گذشت دههها، میتوان با صداقت گفت که میان آنچه در رؤیاهای ما میگذشت و آنچه در واقعیت تاریخ رخ داد، فاصلهای عمیق وجود داشت. ما راهی را انتخاب کرده بودیم، اما راهزنان راه را بر آن بستند و نگذاشتند امیدهای ما به بار بنشیند. آرزوهایمان در آتش حوادث به خاکستر نشست و نتیجه انقلاب چنان متفاوت از خواستههای ما شد که گویی تاریخ مسیر دیگری را برگزیده بود.
انسان دوست دارد باور کند حاصل عمرش همان هدفی است که برای آن تلاش کرده است. از طرفی شاید بتوان گفت بلوغ فکری آن است که میان آرزوهای خود و واقعیتهای تاریخ تمایز قائل شویم. امروز، من بهعنوان مادر یا مادربزرگ شما از شما میخواهم که گذشته را از پنجره تاریک و شکسته امروز نبینید.
ما راه خود را با دانستههای امروز پیش نگرفتیم. ما فرزندان زمانه خویش بودیم؛ با امیدها، ترسها، محدودیتهای شناختی و افقی که در برابرمان گشوده بود. آنچه امروز روشن و بدیهی به نظر میرسد، در آن روز چنین وضوحی نداشت. این سخن نه توجیه است و نه گریز از مسئولیت، بلکه تلاشی برای فهم دقیقتر تاریخ است؛ زیرا تاریخ زمانی منصفانهتر فهمیده میشود که انسانها را در ظرف زمانه خودشان ببینیم. ما در زمان خود، سعی در «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» داشتیم.
آنچه بیش از نقد شما اندوه میآفریند، فروکاستن یک نسل به یک داوری سیاسی است. شاید کمکاری ما بوده که شما هیچگاه اسمی از تقی ارانی و یا ۵۳ نفر مبارزان تودهای، و جانباختگان تپههای اوین و نیز حمید اشرف ، مهدی رضایی و خانوادهاش، ناصر صادق ، حسین روحانی و علیرضا سپاسی آشتیانی، انوشیروان لطفی و هزاران جوان اندیشمند و انساندوست را که برای فردایی بهتر جان دادند، نشنیدهاید. شاید نیز از زندانیانی که هم در زمان شاه و هم در جمهوری اسلامی در زندان بودند و به آنان «دو رژیمی» گفته میشد و بیشترشان در زندان جمهوری اسلامی اعدام شدند، چیزی نشنیده باشید. شاید هم روایتی از تظاهرات ۱۷ شهریور کشتار سهمگین مردم بیدفاع میدان ژاله تهران، توسط حکومت شاه و واقعهای که بعدها به نام «جمعه سیاه» شناخته شد، نشنیده باشید؛ هرچند با گسترش اطلاعرسانی امروز و دانشی که شما دارید، میتوان کموبیش به جنایات آن دوران نیز پی برد.
جنایت، جنایت است؛ از هر سو و در هر زمان که رخ دهد؛ چه از جانب شاه، چه جمهوری اسلامی، و چه آمریکا و اسرائیل. در حمله هوایی به مدرسه شجره طیبه میناب و شهر لامرد ، مدرسه و ورزشگاه هدف قرار گرفت و کودکان، نوجوانان و معلمان به خاک و خون کشیده شدند و غیرنظامیان جان باختند. فاجعه میناب و لامرد زخم عمیقی بر دلهای مردم ایران نشاند که به این آسانیها التیام نمییابد و بهعنوان فجایع و جنایات جنگی بر پیشانی تاریخ حک شد.
در جریان آزمایش سلاحها، انسانهای بیگناه زیر آوار رفتند؛ زیرساختها، ثروت کشور و خانههای مسکونی تهران با خاک یکسان شد و کشور به روز سیاه نشست. در حالی که مستبدان وعده داده بودند ایران را از دست دیکتاتورها نجات دهند، در عمل با انتخاب مجتبی خامنهای بهعنوان رهبر جدید جای یک دیکتاتور را دیکتاتوری دیگر گرفت.
مردم با قطع اینترنت در ایران (۱۴۰۵–۱۴۰۴) با نابودی معیشت خانوارها و تحمیل فقر به زنان مواجه شدند و کار و محل درآمد خود را از دست دادند و به آزادی نیز دسترسی پیدا نکردند و امروز مستأصلتر از گذشته با مشکلات دستوپنجه نرم میکنند؛ در حالی که برای حاکمان، چه از نگاه و منظر عدم «وابستگی» و «خودکفایی» و چه از دید نه شرقی، نه غربی، جنگ همواره نعمت بوده است.
در این میان، حتی دانشمندان و نخبگان علمی نیز در جریان تنشها و خشونتها از گزند جنگ در امان نماندهاند؛ در حالی که اصول انسانی و قواعد پذیرفتهشده همواره بر پرهیز از هدف قرار دادن آنان تأکید دارد. کشتار و ترور دانشمندان و شخصیتهای هستهای ایران، که سرمایه های مملکت هستند، در هیچ جای دنیا و قوانین بینالمللی قابل توجیه و پذیرش نیست.
در کنار همه این تلخیها، آنچه انسان را بیش از پیش در بهت و اندوه فرو میبرد، واکنشهایی است که گاه در برابر چنین رخدادهایی دیده میشود؛ واکنشهایی که با معیارهای انسانی و اخلاقی همخوانی ندارد و هر ناظر بیطرفی را به پرسش و تأمل وامیدارد. ایرانی ها در برابر دروازه برلین
عزیزان جوان، تاریخ معاصر ما، آکنده از زخمها و رنجهایی است که بر پیکر انسانها نشسته است. ایران و ایرانیان، یاد و نام جانباختگان راه آزادی را در سینه تاریخ خود دارند؛ از جمله ندا آقا سلطان و مهسا امینی، کیان پیرفلک، سهراب اعرابی ، خدانور لجهای و هزاران تن جوان بیگناهی که نامشان فراموش نمیشود اما در این کوتاه نمیگنجد، به جرم ازادیخواهی ناباورانه به چوبه های دار سپرده شدند؛ و هر یک به نمادی از دردهای اجتماعی و سیاسی زمانه خود بدل شدند. این رخدادها، فارغ از داوریهای سیاسی، در حافظه جمعی جامعه ثبت شدهاند و بازتابی از تنشهای عمیق میان آرمانها، خواستهها و واقعیتهای زیسته مردماند.
همراه شما جوانان معترض ایران و در دل همین رنجها، شعار «زن، زندگی، آزادی» بهعنوان پژواکی از بخشی از مطالبات جامعه شکل گرفت؛ شعاری که امروز در ذهن و زبان بسیاری از مردم حضور دارد و بیتردید در روایتهای آینده ایران جایگاهی ماندگار خواهد یافت. این شعار، صرفنظر از تفسیرهای گوناگون، بیانگر تمنای زندگی انسانیتر، کرامت فردی و حق انتخاب است و در تاریخ آینده ایران با دقت، پیچیدگی و شکوه بیشتری مورد بازخوانی قرار خواهد گرفت.
جوانان عزیز، انصاف نیست که برای بیاعتبار کردن خواستههای انسانی ما، از ما نسل پنجاهوهفت چنان سخن گفته میشود که گویی تمام زندگی ما به یک قضاوت ختم میشود، نه مجموعهای از عشقها، شکستها، تلاشها، امیدها و رنجها. نسل ما در راه رسیدن به دنیایی بهتر، بهای سنگینی پرداخت. پس از انقلاب، بسیاری شغل و امنیت خود را از دست دادند، برخی زندان را تجربه کردند و هزاران زندانی در فاجعهٔ تابستان خونین ۶۷؛ با فقط یک پرسش اعدام شدند و در گورهای دستهجمعی در خاوران به خاک سپرده شدند؛ و این داغی است که چشم فرزندان شما را نیز تر خواهد کرد. نسل ما، نسلی زخمخورده و بیباک است. آنان که ماندهاند، پرچم افتادگان را بر دوش میکشند، هرچند بسیاری ناگزیر به ترک خانه و کاشانه خود شدند. با همه اینها، زندگی ادامه یافت؛ با شکستها و امیدها، با خطاها و فداکاریها، با ساختن و از نو برخاستن.
با مواجه شدن با فاجعهٔ خونبار دیماه ۱۴۰۴، شاهد بودیم که آنان که نگذاشتند ما به هدفمان برسیم، در مسیر شما نیز کمین کردهاند و راه را با کشتار چنگیزگونه بر شما بستند. ما وقتی که هزاران تن از شماها به خانه برنگشتید، با پدران و مادران شما که نامتان را فریاد میزدند بابا کجایی؟ گریستیم و هنوز هم چشمانمان خشک نشده است؛ شیونکنان، زمانی را به یاد آوردیم که به زندانیان اعدامی ماژیک میدادند تا نامشان را بر مچ دستشان بنویسند و جلادان بتوانند هزینه گلولهٔ خلاص را از خانوادهها دریافت کنند.
آری، گریستیم. میبینید که نسل ما و شما سرنوشتی مشابه داشتهاند و هر دو در برابر ظلم تاریخ و واقعیتهای تلخ زمانه، با رنجی مشترک روبهرو بودهایم، اگرچه روایتها و تجربهها متفاوت بوده است. گویی تاریخ در چرخهای تکرارشونده، رنجهای تازهای بر رنجهای پیشین میافزاید. در چنین فضایی، گاه حتی واکنشهایی نیز دیده میشود که با زبان انسانیت سازگار نیست و ذهن را به حیرت و اندوه میکشاند.
امروز که نسل ما به سالهای پایانی راه خود نزدیک میشود، بیش از آنکه به داوری درباره حقانیت خویش بیندیشد، به پیچیدگی تاریخ میاندیشد. ما در کوره زمان با آزمایش و خطا آموختیم. در این میان، مسئولیت نسل شماست که با چشمانی بازتر به راه خویش بنگرید و از تجربههای گذشته بیاموزید، بیآنکه در آن گرفتار شوید؛ تا آینده را از تکرار خطاها دور نگه دارید.
آرزوی ما برای شما، آیندهای است که در آن گفتوگو جای نفرت را بگیرد، فهمیدن بر داوری شتابزده غلبه کند و حقیقتجویی بر تعصب بنشیند. هیچ آیندهای بدون گفتوگو با گذشته ساخته نمیشود. روزی که با فرزندان خود به گفتوگو مینشینید، این روزها را به یاد آورید و از ما نیز یادی کنید.
عزیزان من به نسل شما که برای دنیایی بهتر تلاش و مبارزه می کند و به نسل خودم افتخار میکنم؛ نسلی که در مسیر ناهموار مبارزه، تجربههایی اندوخت که بهای آن سنگین بود، اما میتواند چراغی باشد برای فردا. این تجربهها را نه برای قضاوت، که برای فهم و ادامه راه به شما میسپارم.
از شما نمیخواهم ما را تبرئه کنید و نه میخواهم با ما همعقیده باشید. تنها میخواهم پیش از هر حکم قطعی، پای سخن ما بنشینید؛ همانگونه که ما نیز وظیفه داریم صدای شما را بشنویم. هیچ ملتی با خاموشی نسلها در برابر یکدیگر به آیندهای روشن نمیرسد. آینده در گفتوگو ساخته میشود؛ جایی که تجربه و پرسش در کنار هم قرار میگیرند، نه در برابر هم.
کنار من بنشین، با من همراه شو و تجربههای تلخ و شیرین این مسیر را با من مرور کن؛ در دل آن، چراغی هست که فردا را روشنتر میسازد.
با مهر، احترام و امید
زنی از نسل تلاش و امید،
از نسل پنجاهوهفت



