هر روز چشم به راههِ
کُنج اتاق بر تخت درازکشیده
هر روز باید بروم-
دستان چروکیده اش را بگیرم
چشمان نمناکش را باز کند
آرام و بیصدا بر روی تخت بنشیند
و بگوید:- مه … باز مهِ بر خانه نشسته
چرا صدایِ شُرشُرِ باران
از ناودانِ خانه نمیآید
کنارِ پنجره شعری به خاطر میآورم
همانجا که نشسته
چشمانش را بر آفتاب میبندد
روزی سه بار؛
سجادهاش پهن است
همانجا صبحانهاش
همانجا … زندگی-اش
آرام با کلماتی کوتاه
رویاهایش در سکوت میگذرند
تهماندهٔ جانی خسته
به درازای یک عمر
در افق نگاهش نشسته
صدای کسی از بیرون میآید
نگرانِ چه هستی!
هنوز زمستان تمام نشده
آفتاب خستهِ و بیرمق
پهن شده بر اتاق
پارچِ آب و لیوان نیمه
تخت و لبانِ خشکیده
باران که بیاید
شیارهایِ زمینِ تشنه سیراب میشود
زیر لب میگویم
بهشت همین نزدیکی
در نگاه آرام تو به مهمانی آمده
مادر،
دستانش بهسان دو بال کبوتر بالا میآید
دعا میخواند؛
شاید اندوهِ این روزگارِ نفسگیر
هر چند تلخ و سنگین
و … بارِ گرانِ زندگی
از دوشِ خستهِ مردم برافتد
حسن جلالی – ۱۶ تیر ۱۴۰۴



