مصاحبه با سدریک دوراند Cédric Durand و اوگنی موروزوف Evgeny Morozov
در مراسم تحلیف خود در ژانویه، دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده، توسط جف بزوس، مارک زاکربرگ و تعدادی دیگر از میلیاردرهای فناوری احاطه شده بود. برای برخی از ناظران، این تصویر نمادی از ادغام قدرت تجاری و سیاسی بود، شبیه به یک فئودالیسم پیشامدرن به جای سرمایهداری “کلاسیک” که ما میشناختیم. این سرمایهداران جدید به جای اینکه از رقبای خود پیشی بگیرند، از نفوذ سیاسی خود برای شکل دادن به مقررات و قوانین به دلخواه خود استفاده میکردند. انحصارات فناوری مانند آمازون، گوگل و متا اکنون کمتر از محصولات خوب و بیشتر از جمعآوری “رانت” یعنی هزینهها از کاربران خود درآمد کسب میکردند. در این دنیای جدید پس از سال ۲۰۰۸، سود دیگر محور اصلی سرمایهداری نبود. در عوض، نخبگان قدرتمند با روابط نزدیک با دولت از نفوذ خود برای ثروتمند شدن مستقیم خود از طریق ابزارهای سیاسی استفاده کردند.
با این حال، دیگران وضعیت را کاملاً متفاوت تفسیر کردند. آنها استدلال میکنند که میلیاردرهای فناوری توسط حزب جمهوریخواه رام شدهاند و به سمت ترامپ هجوم میآورند و اساساً به او ادای احترام میکنند. بر اساس این دیدگاه، شرکتهای بزرگ فناوری و صنعت کریپتو به جای به چالش کشیدن دولت قدرتمند، در خدمت تقویت قدرت آمریکا و حفظ نئولیبرالیسم هستند.
آمازون، متا و OpenAI نفوذ زیادی بر سیاست گذاری های آمریکا پیدا کردهاند. اما آیا واقعاً وارد دوران ” فئودالیسم فناوری” میشویم؟ اوگنی موروزوف و سدریک دوراند با سوزان واتکینز در مورد چگونگی طبقهبندی سرمایهداری امروزی بحث میکنند.*
سوزان واتکینز Susan Watkins، سردبیر نشریه نقد و بررسی چپ جدید New Left Review در یک بحث گسترده با سدریک دوراند و اوگنی موروزوف، دو متفکر برجسته در این زمینهها، در مورد چگونگی درک و زمینهسازی سرمایهداری معاصر و این دو موضع متضاد صحبت کرد.
سدریک دوراند Cédric Durand در فرانسه متولد شد، در گرنوبل و در EHESS در پاریس تحصیل کرد و دکترای خود را با پایاننامهای در مورد معدن در روسیه پس از شوروی دریافت کرد. دوراند بیشتر به خاطر دو کتاب اخیرش شناخته میشود: سرمایه ساختگی (۲۰۱۴)، که در آن پویاییهای پشت بحران مالی را بررسی میکند، و تکنوفئودالیسم (۲۰۲۰)، که در آن انقلاب دیجیتال را بررسی میکند.
اوگنی موروزوف Evgeny Morozovدر نزدیکی مینسک در اتحاد جماهیر شوروی سابق متولد شد. او در دانشگاه آمریکایی بلغارستان تحصیل کرد، دکترای خود را از هاروارد دریافت کرد و نویسنده کتاب *توهم شبکه* (۲۰۱۱) است، نقدی بر این تز که عصر دیجیتال باعث دموکراتیزه شدن خواهد شد.
دوراند و موروزوف پیش از این در مناظرهای در نشریه نشریه نقد و بررسی چپ جدید و که توسط کتاب دوراند با عنوان «تکنو فئودالیسم» آغاز شده بود، شرکت کرده بودند. در این گفتگو، آنها این مضامین را دوباره بررسی میکنند و درباره ظهور، نفوذ و اهمیت شرکتهای بزرگ فناوری؛ (عدم) استقلال دولت از کنترل مستقیم سرمایهداران معاصر؛ و اینکه آیا و چگونه فرسایش فزاینده ظرفیت اداری دولت مانع اجرای سیاستهای سوسیالیستی میشود، بحث میکنند. متن زیر گزیدهای از بحث آنها در جشنواره READ 2025 در بارسلونا است.
سدریک: متشکرم سوزان واتکینز. عصر همه بخیر. خوشحالم که امروز با شما در مورد این موضوعات مهم بحث میکنم.
من به پیروی از ارنست مندلErnest Mandel ،* وضعیت فعلی را «سرمایهداری خیلی دیر» توصیف میکنم. چرا «خیلی دیر»؟ فکر میکنم بارزترین دلیل، بحران زیستمحیطی است. این موضوع در قلب بحثی است که باید داشته باشیم؛ از اهمیت حیاتی برخوردار است. با این حال، اگر کسی بخواهد برای درک وضعیت فعلی بیشتر بر پویایی سرمایهداری تمرکز کند، به نظر من پنج عنصر کلیدی وجود دارد.
عنصر اول چیزی است که من آن را ظهور «دیگران» یا غربزدایی اقتصاد جهانی مینامم. هژمونی ایالات متحده و اروپا به وضوح به نفع چین در حال ظهور و تا حد کمتری کشورهای دیگری مانند هند در حال کاهش است. برای روشن شدن این موضوع: چین در دهه ۱۹۸۰ حدود دو درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را تشکیل میداد؛ با در نظر گرفتن برابری قدرت خرید، اکنون بیش از ۱۷ درصد از آن را تشکیل میدهد. این یک تغییر عظیم است، تغییری که پویایی جهانی را تغییر شکل میدهد. فرانسه و آلمان زمانی روی هم رفته بیش از ده درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را تشکیل میدادند، اما امروز تنها پنج درصد از آن را تشکیل میدهند. آنها روی هم رفته از هند کوچکتر هستند. این ایده اولیهای از مقیاس تغییر ارائه میدهد. من فکر میکنم این برای درک آنچه در حال حاضر اتفاق میافتد مهم است.
دومین عنصر مهم چیزی است که من آن را پایان هژمونی مالی مینامم – اگرچه ممکن است کمی زود باشد. به مدت پنج دهه، ما یک ابرچرخه مالی داشتیم. این مرحله تا سال ۲۰۰۸ به طور معقولی خوب عمل کرد، اما پس از آن، باید کاملاً یارانهای میشد: عملیات نجات عظیم، کمکهای مالی و مداخلات گسترده توسط بانکهای مرکزی انجام شد. خود این مداخلات باعث مشکلات بیشتری شدند. بحران ویروس کرونا و شوک تورمی پس از آن نشان داده است که مدیریت این اقتصاد به طور فزایندهای دشوار شده است.
اقتصاد در حال حاضر خیلی پویا نیست، اما با این وجود بخش مالی در حال رونق است. میزان سرمایه موهوم بسیار زیاد است. و ما در یک وضعیت بحرانی مداوم هستیم: هر چند ماه، درباره بحران مالی دیگری در جایی از جهان، درباره مداخلات بیشتر در اینجا و آنجا میشنویم. بحثهایی در مورد ارزش دلار، ظهور ارزهای دیجیتال و استیبل کوینها – همه اینها بخشی از بحران هژمونی مالی قبلی است.
عنصر سوم، هژمونی فناوری است. امشب با جزئیات بیشتری در مورد این موضوع بحث خواهیم کرد، اما میخواهم تأکید کنم: این فقط مربوط به بخش فناوری پیشرو در انباشت سرمایه نیست – بلکه در درجه اول مربوط به تمرکز شدید سرمایه است. اکنون چند شرکت تقریباً ۲۰ درصد از ارزش بازار در کل ایالات متحده و همچنین ۳۵ درصد از ارزش بازار سهام را در اختیار دارند، در مقایسه با حدود ۲۰ درصد در سال ۲۰۱۰. بنابراین، ما نه تنها شاهد رشد سریع در این بخش هستیم، بلکه تمرکز سرمایه در دست چند شرکت نیز وجود دارد. این چیزی خاص و قابل توجه است.
عنصر چهارم جهانی شدن است. اثرات جهانی شدن در بسیاری از زمینههای زندگی ما، چه سفر باشد و چه مصرف کالاهایی که در آن سوی جهان ساخته میشوند، احساس میشود. با این حال، به نظر میرسد که جهانی شدن در ده یا پانزده سال گذشته گسترش بیشتری نداشته است. سهم تجارت در اقتصاد جهانی دیگر به سادگی در حال افزایش نیست. در حال حاضر، بحثهای زیادی در مورد تعرفهها، “جداسازی” و تحریمها وجود دارد. یک فرآیند تجزیه جدید در اقتصاد جهانی در حال وقوع است، فرآیندی که با دوران نئولیبرال کلاسیکی که تاکنون تجربه کردهایم، تفاوت قابل توجهی دارد.
پنجم، و این نیز برای بحث امشب ما مهم است، سرمایهداری در مراحل پایانی، سرمایهداریای است که پویایی خود را از دست داده است. این دیگر یک سرمایهداری با پیشرفت سریع نیست، بلکه یک سرمایهداری با کندی است. از زمان رونق پس از جنگ، ما در دورهای از کندی بودهایم. با وجود پیشرفتهای تکنولوژیکی، هیچ بهبود یا احیای قابل توجهی مشاهده نشده است. برعکس، اقتصادهای ثروتمند شاهد کاهش نرخ سرمایهگذاری هستند. در واقع، این رکود محدود به این اقتصادها نیست حتی در چین نیز اتفاق میافتد، جایی که حدود یک دهه شاهد رشد کندتر بودهایم. بنابراین، مسئله فقط تجربه یک رکود عمومی نیست، بلکه بهرهوری نیز با وجود همه نوآوریها، پایین و کند باقی مانده است. ما ارزش اضافی تولید نمیکنیم. بسیاری از مردم معتقدند که فقر ادراک شده با کندی رشد در کشورهای سرمایهداری مرتبط است.
این پنج عنصر ظهور چین و سایر کشورها، پایان هژمونی مالی، تمرکز سرمایه فناوری، کند شدن جهانی شدن و کاهش کلی پویایی سرمایهداری برای درک تحولات جاری بسیار مهم هستند. این پنج عنصر، زمینهساز چرخش ارتجاعی هستند که در بسیاری از کشورهای غربی، به ویژه ایالات متحده، شاهد آن هستیم. شاهد تغییر به سمت اقتدارگرایی بیشتر یا حتی چرخش نئوفاشیستی هستیم. این تحول با رقابت بینالمللی فزاینده و شدید، فقدان تحرک اجتماعی، تمرکز فزاینده قدرت اقتصادی و بحران عمومی که مشخصه وضعیت فعلی است، مرتبط است.
متشکرم. ایوگنی، در مورد این چه میگویی، یا بهتر بگویم، چه چیزی اضافه میکنی؟
ایوگنی: من سعی میکنم به برخی از نکاتی که سدریک مطرح کرد بپردازم و در عین حال افکار خودم را نیز ارائه دهم. هم چارچوببندی سوزان و هم پاسخ سدریک عمدتاً به سال ۲۰۰۸ اشاره دارند و بحران و پیامدهای آن را به عنوان یک نقطه عطف میبینند. به عنوان نقطه شروع برای دورهبندی تأملات ما در مورد شکل فعلی سرمایهداری، معتقدم که این امر تا حد زیادی درست است، به خصوص در مورد عملکرد و توسعه اقتصاد دیجیتال. اوبر، ایربیانبی و بسیاری از شرکتهای مشابه دیگر را در نظر بگیرید: آنها پس از بحران توانستند خود را به عنوان ابزارهایی معرفی کنند که طبقه متوسط را قادر میسازد تا به صاحبان مشاغل کوچک تبدیل شوند. آنها خود را به عنوان ارائهدهندگانی معرفی کردند که به مردم فرصت میدهند تا خودشان کارآفرین شوند یا به “داراییهای” خود چه ماشین یا آپارتمانشان، هدف دوم و عملکرد دوم بدهند.
با این حال، من همچنین معتقدم که این دورهبندی تمایل دارد فرآیندهای قبلی را محو کند و مانع از بررسی سایر مسائل و ابعاد سرمایهداری شود. از آنجایی که سدریک استدلالهای خود را به عنوان کمکی برای درک «سرمایهداری متاخر» ارائه میدهد، مایلم خاطرنشان کنم که در طول سالها، من به شدت نسبت به هرگونه دورهبندی که با «سرمایهداری متاخر» آغاز میشود، منتقد و شکاک شدهام. با تمام احترامی که برای ارنست مندل قائلم، این چارچوب، ظرفیت تحلیلی چپ را برای درک تغییرات ساختاری در سرمایهداری از دهه ۱۹۷۰ تاکنون محدود کرده است.
این دورهبندی فرض میکند که پس از شکل لیبرال سرمایهداری و مرحله انحصاری بعدی سرمایهداری در دهه ۱۹۷۰، به سرمایهداری متاخر رسیدیم که آغاز جهانی شدن و تحولات بعدی را رقم زد. با این حال، من معتقدم که برای بحث در مورد این تحولات به رویکردی متفاوت، یک چارچوب مفهومی جدید نیاز داریم. بنابراین، به جای استفاده از اصطلاحاتی مانند نئولیبرالیسم، مالیگرایی یا جهانی شدن برای توصیف ریختشناسی در حال تکامل سرمایهداری، تلاش کردهام تا یک دورهبندی متفاوت ایجاد کنم.
در طول دهه گذشته، من روی مفهومی مبتنی بر ایده قدیمی «سرمایهداری سازمانیافته»، که یک قرن پیش توسط رودولف هیلفردینگ و دیگران فرموله شده بود، و گذار به «سرمایهداری سازماننیافته» در دهه ۱۹۷۰ کار کردهام. مورد اخیر با افزایش مقرراتزدایی، خصوصیسازی و ایجاد رقابت به عنوان شکل اصلی حکومت جهانی مشخص میشود. این مرحله سازماننیافته سرمایهداری سرانجام در اوایل دهه ۲۰۰۰ به پایان رسید و منجر به چیزی شد که من آن را «سرمایهداری ارگانیک» مینامم، پدیدهای کاملاً متفاوت. اصطلاح «سرمایهداری ارگانیک» اذعان میکند که تلاشها برای نظم بخشیدن به دولتها و شرکتها از طریق افزایش رقابت، خصوصیسازی و جهتگیری بازار در طول مرحله «غیرسازمانیافته» از دهه ۱۹۷۰ تا اواخر دهه ۱۹۹۰ نه تنها شکست خورد، بلکه انبوهی از مشکلات، مانند تغییرات اقلیمی و نابرابری را نیز ایجاد کرد. با این حال، سرمایهداری همچنین سرمایه بیشتری را برای رسیدگی به این مشکلات بسیج کرد.
از اوایل دهه ۲۰۰۰، طرز تفکر متفاوتی ظهور کرده است. این امر به ویژه در حوزههایی مانند بخش مالی صادق است، جایی که چهرههایی مانند ال گور و دیگران شروع به حمایت از رویکردهای جدید برای مقابله با مشکلات موجود کردند. این دیدگاه میپذیرد که سرمایهداری به اندازهای که فردریش هایک و دیگران ادعا میکردند، مؤثر نبوده و انبوهی از اثرات جانبی نامطلوب را ایجاد کرده است. با این حال، با بسیج سرمایه بیشتر و معرفی مداخلات سیاسی بازارمحور، میتوانیم این مشکلات را حل کنیم، یا حداقل این فرض در اوایل دهه ۲۰۰۰ مطرح شد.
این طرز فکر به ویژه در رویکرد مدیران دارایی به تغییرات اقلیمی مشهود است: آنها آن را به عنوان مشکلی میبینند که میتوان از طریق نظم بازار آن را حل کرد. سیلیکون ولی علاوه بر این، چیزی را به ارمغان میآورد که من آن را «راهکارگرایی» مینامم. این دره خود را به عنوان ارائهدهنده راهحل برای هرگونه مشکلی که توسط سرمایه داری ایجاد میشود، معرفی میکند. از دهه ۲۰۱۰ به بعد، این دره چنین راهحلهای ادعایی را در زمینههایی مانند مراقبت های بهداشتی، آموزش، حمل و نقل تقریباً برای هر جنبهای از زندگی ارائه داد. برای مدت طولانی، مردم این راهحلها را بدون هیچ سوالی پذیرفتند. تشخیص داده نشد که این صرفاً شکل دیگری از خصوصیسازی و جهتگیری بازار است که اکنون به عنوان «دیجیتالی شدن» یا «نوآوری» دوباره بستهبندی شده است.
در این مرحله جدید از سرمایهداری، که من آن را «سرمایهداری ارگانیک» مینامم، سیاست از طریق بازار انجام میشود. ایده این است که همه چیز: چه پلتفرمها و چه سایر نهادهای مبتنی بر بازار را تابع منطق سودآوری و انباشت قرار دهیم تا بسیاری از مشکلات ناشی از سرمایهداری حل شود. به همین دلیل، مجمع جهانی اقتصاد در داووس در طول دهه گذشته به صراحت واقعیت تغییرات اقلیمی و سایر مشکلات جهانی را تصدیق کرده است. با این حال، راهحل پیشنهادی آن بسیج سرمایه خصوصی به عنوان پادزهر است. با انجام این کار، نهادهای غیربازاری را کاملاً نادیده میگیرد و اقتصاد سرمایهداری را به عنوان تنها و نهاییترین راهحل میبیند.
اگر از یک دورهبندی مرسومتر استفاده شود، میتوان به راحتی از این تغییر ساختاری چشمپوشی کرد. فکر میکنم ذکر این نکته در اینجا مهم است که این تحول منجر به تهی شدن دنیای مالی یا صنعت مالی نشده است. در عوض، به نظر من منجر به همگرایی جالبی بین وال استریت و سیلیکون ولی شده است. به یک معنا، آنها دو روی یک سکهی «راهکارگرای ارگانیک–سرمایهداری» هستند.
بنابراین، سیلیکون ولی Silicon Valley خود را به عنوان ارائهدهنده راهحلها معرفی میکند. اما این راهحلها، به ویژه راهحلهای مبتنی بر هوش مصنوعی، نیاز به سرمایهگذاری قابل توجهی دارند. تنها در سال جاری، هزینههای تحقیق و توسعه و سرمایهگذاری شرکتهای پیشرو در فناوری تقریباً به ۲۵۰ میلیارد دلار میرسد. برخی از این وجوه از ذخایر نقدی قابل توجه آنها تأمین میشود، اما بخش قابل توجهی از معاملات مربوط به سرمایههای بلااستفاده از کشورهای حوزه خلیج فارس: قطر، امارات متحده عربی و عربستان سعودی حاصل میشود. بخش دیگری از بازارهای اعتباری خصوصی، بخشی مهم اما کمتر بررسی شده از اقتصاد جهانی، سرچشمه میگیرد. این بازارها سیستم مالی سنتی را دور میزنند و بازیگران جدیدی را درگیر میکنند که با سهام خصوصی یا سرمایهگذاری خطرپذیر قابل مقایسه نیستند.
به عنوان مثال، فیسبوک را در نظر بگیرید: این شرکت ذخایر نقدی فراوانی دارد اما همچنان از بازارهای اعتباری خصوصی استفاده میکند. این شرکت اخیراً قصد خود را برای جمعآوری ۲۲ تا ۲۸ میلیارد دلار برای ساخت مراکز داده جدید اعلام کرده است. این یک تغییر قابل توجه است، اما آسیبپذیریها و خطرات جدیدی را نیز به همراه دارد. باید درک کنیم که امور مالی و فناوری نهادهای جداگانهای نیستند: آنها یکدیگر را تقویت میکنند و ظهور هژمونی فناوری ارتباط نزدیکی با اهمیت مداوم وال استریت، به ویژه با بازیگران جدید در بخش وامدهی به مصرفکننده، دارد.
یکی از ویژگیهای ساختاری این چشمانداز جدید، افول شرکتهای سهامی عام و بازار سهام به عنوان ابزاری برای نظم بخشیدن به سرمایهداران است. اینها اکنون با فرآیندهای تصمیمگیری خصوصی که در سازمانهای مدیریت دارایی انجام میشوند، و همچنین با بازیگران جدید در بخش وامدهی مصرفکننده جایگزین میشوند. این امر تعدادی آسیب پذیری جدید ایجاد میکند که باید در نظر بگیریم.
در نهایت، همه اینها یک مؤلفه ایدئولوژیک قابل توجه نیز دارند. سیلیکون ولی، که توسط چهرههایی مانند ایلان ماسک و پیتر تیل تجسم یافته است، درک ما از آینده و پیشرفت را شکل داده است. آنها جنبشهای چپگرا و احزاب سیاسی را مجبور میکنند (یا حداقل تلاش میکنند آنها را مجبور کنند) تا یک دیدگاه جایگزین از آینده ایجاد کنند. اشتباه است که این بازیگران جدید را صرفاً به عنوان ارائهدهندگان راهحلها و نه به عنوان منابع دیدگاههای قدرتمند در مورد آینده سیاست و زندگی اجتماعی در نظر بگیریم.
اگر بحثهای چند ماه گذشته در ایالات متحده را دنبال کنید، متوجه خواهید شد که دموکراسی، آنطور که ما آن را درک میکنیم، در این دیدگاههای آینده جایگاهی ندارد. هنوز هم میزان مشخصی از زندگی عمومی و اشکال خاصی از همزیستی وجود خواهد داشت، اما همه اینها بیش از حد فناوری خواهند شد که توسط سیستمهای اعتبار و رتبهبندی، دستگاههای ردیابی، تشخیص چهره، پهپادها و هر چیز دیگری که این شرکتها توسعه میدهند، پشتیبانی و واسطهگری میشوند. این دیگر شبیه اشکال سنتی دموکراتیک همزیستی نخواهد بود. اگر میخواهیم بفهمیم که این سیستم جدید چگونه تلاش میکند خود را مشروعیت بخشد، باید این مبانی ایدئولوژیک را در نظر داشته باشیم.
شاید فعلاً باید اینجا نتیجهگیری کنم و بعداً میتوانیم به برخی از این نکات برگردیم.
خیلی ممنون. با این حال، میخواهم چند سوال تکمیلی بپرسم. آیا فکر میکنید این نیروهای جدید میتوانند با آسیب پذیریها و بحرانهای جدیدی که ایجاد میکنند، همگام شوند؟ یا بهتر بگویم: آیا آنها از منحنی جلوتر خواهند ماند، یا فاجعهای را پیشبینی میکنید؟
ایوگنی : خب، ما پنج یا شش دهه است که فاجعهای را تجربه میکنیم، اینطور نیست؟ و احتمالاً در دو یا سه دهه گذشته به شکلی شدیدتر. اما اگر منظورتان این است، من نمیبینم که سرمایهداران کنترل یا نظارت خود را از دست بدهند. بله، ما با دوران بسیار آشفتهای روبرو هستیم، اما من هیچ نیروی رقیب واقعی در افق نمیبینم که بتواند کنترل را از سرمایه داران بگیرد. در این راستا، من همچنین فکر میکنم که تغییر به سمت هوش مصنوعی در سالهای اخیر، به ویژه در دوازده ماه گذشته، تخیل سرمایهدارانه را به روشی که مدتها ندیده بودیم، احیا کرده است.
سرمایههای بکر زیادی بسیج شدهاند که قبلاً به سمت املاک و مستغلات یا سفتهبازی مالی صرف سرازیر میشدند. حتی شرکتهایی که در ابتدا نسبتاً مردد بودند، مانند اپل، سهام خود را به طور گسترده بازخرید کردند؛ آنها حدود ۱۱۰ میلیارد دلار برای بازخرید سهام هزینه کردند، اما تنها حدود ۳۰ میلیارد دلار برای تحقیق و توسعه. به راحتی میتوان فهمید که این موضوع چقدر به اپل آسیب رساند: هزینههای این شرکت بسیار کمتر از رقبایی مانند گوگل و آمازون بود و دو مورد آخر اکنون در رقابت هوش مصنوعی عملکرد بسیار بهتری دارند.
واضح است که سرمایهگذاریهای کلانی با وعده هوش مصنوعی برای کاهش هزینهها و ایجاد جریانهای درآمدی جدید انجام میشود. این سرمایههای خیالی نیستند. این سرمایهگذاریها، شرکتها و اتحاد بین وال استریت و سیلیکون ولی را پنج یا هفت سال دیگر، اگر نه بیشتر، برای خرج کردن مبالغ هنگفتی آماده میکنند. به عنوان مثال، OpenAI انتظار ندارد تا سال ۲۰۲۹ یا ۲۰۳۰ به سود برسد. دهها، اگر نگوییم صدها، میلیاردها دلار هدر میرود. در واقع، آنها همین الان هم این مقدار هزینه میکنند و تا مدتی هر ساله دهها میلیارد دلار ضرر خواهند کرد. با این حال، آنها هم دولتها را که به شدت به ساخت مراکز داده آنها یارانه میدهند و هم سرمایهگذاران خصوصی را از طریق بودجه متقاعد میکنند. این شرکتها روایتی منسجم ساختهاند، اگرچه، به طور عینی، کل این تلاش بسیار غیرمنطقی و بیهوده است، زیرا اساساً همه این شرکتها در حال توسعه یک نوع عملکرد هستند.
برای مثال، OpenAI انتظار ندارد تا سال ۲۰۲۹ یا ۲۰۳۰ به سوددهی برسد. از این نظر، ما شاهد کنش منطقی در چارچوب سرمایهداری فعلی هستیم و این احتمالاً پنج تا هفت سال دیگر نیز به کار خود ادامه خواهد داد. با این حال، در این مدت، وضعیت سیاسی میتواند به طور قابل توجهی بدتر شود: برای مثال، اگر نارضایتی گستردهای از مراکز داده و مصرف انرژی هدر رفته آنها ایجاد شود، نخبگان ممکن است در آینده بیشتر از طریق زور و نه از طریق وعدههای آیندهای بهتر، سعی در کنترل آنها داشته باشند.
سدریک، آیا مایلید به این سوال پاسخ دهید و شاید در مورد مفهوم تکنوفئودالیسم نیز بحث کنید؟
سدریک : مطمئناً، اما ابتدا میخواهم چیزی در مورد رابطه بین وال استریت و صنعت فناوری بگویم. من با موروزوف موافقم که ارتباطات قوی وجود دارد و صنعت فناوری سرمایه مالی، سرمایه عمومی، سرمایه بانکی و سرمایه خصوصی را بسیج میکند و تغییرات قابل توجهی در بخش مالی وجود دارد. این کاملاً درست است. با این حال، نکته من این است که بخش مالی تا حدودی استقلال خود را از دست داده است زیرا به طور فزایندهای به اقدامات بانک مرکزی وابسته میشود. و این اقدامات بانک مرکزی تنش بیشتری ایجاد میکند، به خصوص در مورد تورم. در حال حاضر، تورم در ایالات متحده در حال افزایش است در حالی که بانک مرکزی همزمان نرخ بهره را کاهش میدهد. این بدان معناست که حفظ ارزش پول و در عین حال تضمین جایگاه دنیای مالی به طور فزایندهای دشوار میشود. من فکر میکنم مشکلات بزرگی در اینجا وجود دارد.
… از سوی دیگر، بخش فناوری و آنچه شما کاملاً درست گفتید این دیدگاه را ارائه میدهد که هوش مصنوعی، به معنای وسیع آن، و فرآیندهای مرتبط با آن، تغییرات اجتماعی را به ویژه در رابطه با سرمایهگذاریها و رفتارهای اقتصادی هدایت میکنند. از نظر من، تغییر این است که بخش مالی دیگر مهمترین بخش نیست، بلکه صنعت فناوری رهبری را به دست میگیرد. البته، هیچ جدایی مطلقی بین این دو وجود ندارد. همه چیز ارگانیک است، اما فناوری در حال حاضر نقش اصلی را بر عهده دارد. در این زمینه بود که من فرضیه فئودالیسم فناوری را توسعه دادم.
از اینکه این مفهوم چقدر خوب مورد استقبال قرار گرفت، شگفتزده شدم. یک لحظه کلیدی که برای من به یاد ماندنی است، در ژانویه بود که مدیران فناوری در مراسم تحلیف ترامپ شرکت کردند. این یک تصویر واقعاً قابل توجه بود: همه این مدیران عامل در ردیف جلو، نزدیک به ترامپ نشسته بودند. و او در اولین روز کاری خود چه میکند؟ او تصمیم میگیرد تمام مقررات فدرال مربوط به هوش مصنوعی را لغو کند. این یک تصمیم بسیار مهم بود: هر نوع نظارت دولتی بر منطقهای که این شرکتها بلندپروازانهترین برنامههای خود را دنبال میکنند و بیشترین سرمایهگذاری را انجام میدهند، عملاً حذف شد. لحظاتی از این دست، نکتهی مرا نشان میدهند.
میخواهم چند نکته را روشن کنم. اول اینکه، فئودالیسم تکنولوژیک قطعاً به این معنی نیست که اقتصاد دیجیتال ما را به دوران فئودالی بازمیگرداند. نکته این نیست. به عنوان مثال، یک تفاوت عمده و بسیار مهم این است که تولید در قرون وسطی بسیار فردی بود. بله، دهقانان برای اربابان خود کار میکردند، اما اکثراً مستقل و تنها کار میکردند. امروزه، ما در یک سیستم تولیدی بسیار اجتماعی زندگی میکنیم: همه شرکتها به یکدیگر وابسته هستند. فقط تصور کنید که چند نفر در محصولاتی که اکنون استفاده میکنیم دخیل هستند در واقع کاملاً غیرقابل تصور است. بنابراین، دنیایی کاملاً متفاوت از قرنها پیش است.
با این حال، شباهتهایی در مورد کیفیت روابط اجتماعی وجود دارد. به نظر من یکی از مهمترین شباهتها به فئودالیسم، وابستگی است. هر یک از ما در زندگی روزمره خود به خدمات فناوری متکی هستیم. من اغلب شوخی میکنم که مادرم احتمالاً میتواند بدون گوگل زندگی کند. اما یک ماه پیش، او با تلفن خود مشکلی داشت و مجبور شد از همسایهاش کمک بخواهد و سپس با من تماس بگیرد. این یک وضعیت اضطراری بود. و این نشان داد: او نیز اکنون به یک تلفن هوشمند نیاز دارد. او حتی در ۸۴ سالگی هم به گوگل نیاز دارد. همه ما به آن وابستهایم. و این فقط افراد نیستند: شرکتها، کل صنایع و حتی ملتها به خدمات شرکتهای بزرگ فناوری متکی هستند.
به عنوان مثال، وزارت کشور آلمان اخیراً قراردادی با آمازون برای خدمات ابری خود امضا کرده است. بسیاری از بانکهای بزرگ اروپایی به خدمات ابری ایالات متحده وابسته هستند. راهآهن ملی فرانسه قبلاً فضای ابری خود را داشت، اما از آن زمان این سرویس را به آمازون نیز واگذار کرده است. مدیرعامل شرکت انرژی توتال اخیراً اظهار داشت که از اینکه مجبور است دادههای زمینشناسی را برای حفاری نفت به ایالات متحده منتقل کند، خجالت میکشد. او همچنین به محافظت کافی از این دادهها اعتماد ندارد.
در هر صورت، به وضوح یک وابستگی عمومی وجود دارد، نه فقط بین افراد، بلکه در کل ساختار تولید. و تعداد بسیار کمی از شرکتها از این وابستگی سود میبرند. این یک رابطه بسیار نامتقارن است که منعکس کننده پویایی استعماری است: یک مرکز و یک حاشیه وجود دارد. این امر اروپا و بسیاری از کشورهای دیگر را در آینده شکل خواهد داد.
دومین شباهتی که میخواهم به آن اشاره کنم این است که در فئودالیسم، همیشه ارتباطی بین سیاست و اقتصاد وجود داشته است. شرکتهای سرمایهداری نیز مجبور بودند به تصمیمات دولت متکی باشند. البته، لابیگری همیشه وجود داشته است، اما امروزه، شرکتهای بزرگ فناوری مستقیماً وظایف مهم دولتی را بر عهده میگیرند. به عنوان مثال، در طول همهگیری، گوگل دادههای تحرک را به صورت عمومی در دسترس قرار داد و نشان داد که مردم چگونه در شهرها حرکت میکنند. با این حال، در سال ۲۰۲۳، این دسترسی مسدود شد؛ دادهها دوباره خصوصی هستند. چنین دادههای مهمی که زمانی در دسترس عموم بودند، اکنون توسط گوگل کنترل میشوند. این اتفاق با بسیاری از انواع دیگر دادهها نیز در حال رخ دادن است.
مثال دیگر این است که چگونه پلتفرمهای فناوری اکنون بحثهای عمومی را شکل میدهند. الگوریتمهای فیسبوک و توییتر زندگی سیاسی را به روشهایی ساختار میدهند که به هیچ وجه خنثی نیستند. پیش از این، این امر در درجه اول توسط دولت تنظیم میشد، اما امروز دولت کنترل این حوزه را واگذار کرده است. همچنین بحثی در مورد پول وجود دارد: از آنجا که اعتماد به دلار در حال کاهش است، شرکتهایی مانند آمازون، توییتر و والمارت شروع به صدور ارزهای دیجیتال خود کردهاند. وقتی این اتفاق میافتد، توانایی دولت برای کنترل اقتصاد و اجرای مؤثر اقدامات کلان اقتصادی محدود میشود.
این مثالها نشان میدهند که چگونه بخشهای قابل توجهی از قدرت دولتی به بخش خصوصی منتقل میشود. به این معنا، شرکتها در حال تبدیل شدن به بازیگران سیاسی قدرتمندی هستند نه به صورت انتزاعی، بلکه با تأثیر بسیار واقعی بر زندگی اجتماعی. من معتقدم که این رفتار و موقعیت، آنها را قادر میسازد تا غارت کنند و رانت جمع کنند. این یک بازی با حاصل جمع صفر است که یادآور دوران فئودالی است. پویایی بین اربابان فئودال دقیقاً چنین بازی با حاصل جمع صفر بود: آنچه یکی به دست میآورد، دیگری از دست میدهد. شرکتهای بزرگ فناوری در حال حاضر درگیر رقابت مشابهی هستند و قدرت خود را در تمام حوزههای جامعه گسترش میدهند.
نکته مهم این است که این شرکتها همانطور که اوگنی قبلاً اشاره کرد در حال سرمایهگذاری مقدار زیادی پول هستند. با این حال، این پویایی محدود به این بخش است: در حالی که مبالغ هنگفتی پول به صنعت فناوری سرازیر میشود، بخشهای دیگر نادیده گرفته میشوند. هیچ رونق سرمایهگذاری عمومی وجود ندارد. در عوض، سرمایهگذاری کمتری در خدمات عمومی، ظرفیت تولید، زیرساختها و مسکن انجام می شود. به عبارت دیگر، در چیزهایی که واقعاً برای زندگی روزمره ضروری هستند انجام نمیشود. از این نظر، این یک پویایی غارتگرانه واقعی است. بر این اساس، من فکر میکنم که تکنوفئودالیسم فقط یک مفهوم انتزاعی نیست، بلکه روندی است که هر روز بیشتر و بیشتر به واقعیت تبدیل میشود.
یک نکته کوتاه آخر: من نمیگویم که تکنوفئودالیسم اجتنابناپذیر است. این یک تحول ممکن است که به نظر میرسد در حال وقوع است، به خصوص در غرب. با این حال، در چین وضعیت متفاوت است: دولت در آنجا به شرکتها اجازه نمیدهد که روند سیاسی را کنترل کنند و بر جامعه تسلط داشته باشند. بنابراین، این تحول اجتنابناپذیر نیست، بلکه نتیجه تصمیمات سیاسی خاصی است. با این حال، هنوز مسیرهای دیگری وجود دارد که میتوان در برخورد با فناوری در پیش گرفت.
ایوگنی، آیا مایلید به این سوال پاسخ دهید – همچنین در مورد مدل جایگزین در چین؟
ایوگنی : خب، اول از همه، باید بدانیم که نظریهها و توضیحات زیادی وجود دارد که برخی از آنها با هم همپوشانی و رقابت دارند و میتوانند برای توضیح تکنوفئودالیسم و نئوفئودالیسم مورد استفاده قرار گیرند. نسخه سدریک احتمالاً ظریفترین نسخه است و ادعا نمیکند که توضیح نهایی یا تنها دلیل تغییر در سرمایهداری است. از نظر او، تکنوفئودالیسم یکی از رویکردهای توضیحی است که مکمل پویاییهایی مانند مالیسازی و جهانی شدن است، که میتواند آنچه را که در حال حاضر اتفاق میافتد نیز توضیح دهد.
علاوه بر این، رویکردهای پوپولیستی بیشتری وجود دارد که شناختهشدهترین آنها یانیس واروفاکیس است. تزهای او بسیار مطلقتر و قطعیتر هستند. از نظر او، سرمایهداری در سال ۲۰۰۸ از بین رفت و سیستم جدیدی به جای آن ظهور کرد که در آن سود با رانت جایگزین میشود. این تفسیر پوپولیستیتری از تکنوفئودالیسم است.
من از موضعی حمایت میکنم که جایی بین این روایتهای پوپولیستی افراطیتر و رویکردهای ظریفتر قرار دارد. واکنش فوری من به سدریک این است: احساس میکنم او ظاهراً تلویحاً میگوید که نظریه سرمایهداری در مارکس، و به طور کلیتر در مارکسیسم، نظریهای در مورد دولت نیز هست. نظریهای در مورد اینکه دولت باید چه شکلی داشته باشد و چه کارکردهایی را باید انجام دهد. شاید این محتوای جلد گمشدهای بود که مارکس قصد داشت در مورد دولت بنویسد، اما آن جلد به سادگی وجود ندارد.
تا جایی که من کتاب سرمایه را درک میکنم، نظریه سرمایهداری در مورد شکل دولت و تقسیم کار دقیق بین بازار و دولت، اگنوستیک است. جالب است که برخی از شرکتها اکنون کارکردهایی را انجام میدهند که قبلاً توسط دولت رفاه یا قبل از آن، توسط خیریهها، یا حتی قبلتر، توسط خیرین خصوصی مانند مدیچی انجام میشد. اما این به تنهایی واقعاً به ما نمیگوید که آیا ما تحت سرمایهداری زندگی میکنیم یا فئودالیسم. این به سادگی نشان میدهد که انعطاف پذیری خاصی در نحوه برآورده شدن نیازهای مختلف، به عنوان مثال در حوزه تولید مثل، در چارچوب دولت سرمایه داری وجود دارد.
طبق نظریه و دورهبندی من، واگذاری مسئولیت توسط دولتهای بیشتر و بیشتر امری غیرمعمول نیست. در واقع، دولتها به راحتی مسئولیتهایی را در زمینههایی مانند مراقبتهای بهداشتی، آموزش و پرورش و خلق پول به بخش خصوصی، به ویژه به سیلیکون ولی، واگذار میکنند. در نهایت، من این را راهی برای دولتها میدانم تا به طور همزمان به چندین هدف دست یابند. یکی از این اهداف ایجاد و حفظ شرایط انباشت سرمایه است تا شرکتها بتوانند علیرغم همه مشکلات سیستماتیک سرمایهداری به رشد خود ادامه دهند. و تا حدودی، این همچنین راهی برای رفع نیازها در زمینههایی مانند پلیس، مراقبتهای بهداشتی و غیره است.
بنابراین وقتی شرکتی وارد صنعت تسلیحات یا بخش پلیس میشود، این کار تجاوز به حقوق ویژه دولت نیست. به یک معنا، حتی راهی برای تعمیق دامنه نفوذ دولت است. شاید به شیوهای کمی متفاوت عمل کند، اما همچنان دولت و نهاد های آن را درگیر کند.
مشکل من با نظریه تکنوفئودالیسم این است که به طور غیرمستقیم سایر چارچوبهای مفهومی، از جمله چارچوبهای درون مارکسیسم، را به حاشیه میراند یا آنها را کماهمیتتر میداند. به طور خاص، تمایل دارد مسائل مربوط به امپریالیسم و پویایی بین قدرت هژمونیک و بقیه جهان را نادیده بگیرد. تقریباً یک قرن است که ایالات متحده قدرت هژمونیک بوده است و این چارچوب برای درک سیستم جهانی بسیار مهم بوده است. با جایگزینی این دیدگاه با دیدگاهی که بر توزیع قدرت بین دولتها و شرکتها متمرکز است، تکنوفئودالیسم جنبه مهمی از سیستم کلی جهانی را از دست میدهد.
فکر میکنم بخشی از این حرفها را از سدریک شنیدهایم، کسی که تحلیلش مبتنی بر درک چگونگی تغییر توازن قدرت بین دولتها و حکومتها، و همچنین بین دولتها و شرکتها است. این رویکرد خوب است، اما این واقعیت را نادیده میگیرد که همه دولتها در سیستم جهانی فعلی یکسان نیستند. به ویژه ایالات متحده، باید با استفاده از ابزارهای کاملاً متفاوتی تحلیل شود، زیرا همچنان قدرت هژمونیک است. ایالات متحده لحن را تعیین میکند و بقیه جهان به استثنای احتمالی چین، از آن پیروی میکنند.
بنابراین بله، میتوانیم در مورد خصوصیسازی پول، به عنوان مثال، ظهور استیبل کوینها صحبت کنیم. اما اگر به قانون ایالات متحده “هدایت و ایجاد نوآوری ملی برای استیبل کوینها” (GENIUS) که امسال تصویب شد، نگاه کنید، مشخص میشود که دولت ترامپ قصد دارد با استیبل کوینها چه کند: هدف آن تضمین تسلط دلار و جلوگیری از هرگونه تردید در مورد ارز پیشرو است. امروزه، تجارت بیشتری با ارزهای دیگر انجام میشود. کشورهای بریکس گامهای مهمی برای به چالش کشیدن موقعیت دلار آمریکا به عنوان ارز پیشرو برداشتهاند. در این زمینه، دولت ترامپ قصد دارد اطمینان حاصل کند که همه چیز در فضای کریپتو، از جمله استیبل کوینها، توسط اوراق قرضه خزانهداری ایالات متحده یا دلار آمریکا پشتیبانی میشود. این یک روش هوشمندانه برای حفظ هژمونی مالی ایالات متحده است. در نهایت، این یک پروژه دولتی است که با در نظر گرفتن منافع دولت اجرا میشود.
از این نظر، در نظر گرفتن وقایع جاری و صحبت از فئودالیسم تکنولوژیک که حتی وجود دولت مدرن را با تمام پویاییها و منافع رقابتیاش پیشفرض نمیگیرد، برایم دشوار است. اگر برعکس، فئودالیسم سنتی را در نظر بگیریم، نوع دولتی که امروز داریم، در آن زمان به سادگی وجود نداشت.
مشکل دیگری که با فئودالیسم تکنولوژیک دارم این است که به دلیل رویکرد پوپولیستی افرادی مانند واروفاکیس، مسائلی شخصیسازی میشوند که در واقع باید از منظر سیستمی به آنها نگاه شود. فکر میکنم میتوانید این را تا حدودی در اظهارات سدریک بشنوید، زمانی که به ما میگوید مادرش به گوگل وابسته است و این را با وابستگی دهقانان به اربابان فئودال خود مقایسه میکند. با این حال، من استدلال میکنم که این نوع وابستگی کاملاً متفاوت است.
وابستگی به فناوری سیستمی است: اینطور نیست که افراد شخصاً به گوگل وابسته باشند. بلکه در جامعه مدرن، انتظار میرود که فرد حضور آنلاین داشته باشد. به عنوان مثال، نیاز به یک پروفایل آنلاین برای درخواست شغل به طور فزایندهای رایج میشود. در غیر این صورت، عملاً نمیتوانید در زندگی مدرن مشارکت کنید. این به این دلیل نیست که اریک اشمیت یا استیو جابز مردم را مجبور به انجام این کار میکنند، بلکه به دلیل فشار سیستماتیک اعمال شده توسط یک نیروی نامرئی است.
وابستگی حاصل بسیار شبیه به وابستگی کارگرانی است که مجبور به فروش نیروی کار خود هستند. نیروی محرکه آن رقابت سرمایهداری است نه وابستگی شخصی به یک ارباب فئودال، جایی که شما به معنای واقعی کلمه توسط کسی با اسلحه یا شمشیر مجبور به انجام کاری میشدید.
بنابراین من نمیبینم که بحث در مورد وابستگی لزوماً باید ما را به درک آن به عنوان شکلی از فئودالیسم سوق دهد. فشار سیستماتیک است، نه شخصی. این یکی از نکات ظریف بسیاری است که من را به این باور میرساند که قرار دادن بحث در چارچوب پویایی سرمایهداری مفید خواهد بود. سپس ممکن است بتوانیم بهتر بفهمیم که چه اتفاقی میافتد.
در نهایت، میخواهم به طور خلاصه به بخش مهمی از استدلال سدریک اشاره کنم که او اکنون قادر به توضیح بیشتر آن نبود. این بخش مربوط به این است که چگونه مالکیت معنوی و عوامل سیستمی مانند کنترل بر زنجیرههای تأمین به شرکتهای فناوری مانند آمازون و گوگل اجازه میدهد تا قدرت سیاسی را به گونهای اعمال کنند که آنها را از فشارهایی که معمولاً شرکتهای سرمایهداری با آن مواجه هستند، محافظت کند. این دیگر مربوط به فشار کلاسیک بر سرمایه نیست؛ بلکه مربوط به توانایی بهرهبرداری از نقاط ضعف در قانون مالکیت معنوی یا اعمال قدرت ساختاری است که ناشی از رقابت صرفاً مبتنی بر بازار نیست. این به این سرمایهداران اجازه میدهد تا انباشت خود را بیشتر گسترش دهند.
امیدوارم این نکته را به درستی خلاصه کرده باشم. من با سدریک مخالفم، تا جایی که معتقدم در نهایت، این میزان سرمایه مورد نیاز برای حمله به این شرکتهای بزرگ است که مانع از حمله به آنها میشود. با این حال، اگر کسی مایل به بسیج این سرمایه و زنده ماندن از تمام نبردهای سیاسی مرتبط باشد، میتواند موفق شود. ما دقیقاً همین را در سالهای اخیر با ایلان ماسک دیدهایم: ماسک تصمیم گرفت که میخواهد بازیگر اصلی در زمینه هوش مصنوعی باشد، بنابراین شرکتی به نام xAI تأسیس کرد، ۲۰ میلیارد دلار سرمایه جذب کرد و آن سرمایه را هدر داد. او بهترین افراد را استخدام کرد و پیچیدهترین ابررایانه را تنها در سه ماه ساخت، پروژهای که کارشناسان تخمین زده بودند دو سال طول میکشد.
امروزه، xAI رقیب OpenAI، Claude و Gemini است. هر چه که در مورد ماسک گفته شود، این یک نمونه کلاسیک از چگونگی بسیج سرمایه توسط یک سرمایهدار، استفاده عاقلانه از آن و دور زدن تنگناهایی مانند حقوق مالکیت معنوی، زنجیرههای تأمین و سایر موانعی است که شرکتهایی مانند گوگل یا آمازون را به ظاهر شکستناپذیر کرده است. شرکت ماسک، OpenAI و دیگران را مجبور میکند قیمتهای خود را کاهش دهند، زیرا Grok او اکنون میتواند هوش مصنوعی را با هزینه بسیار کمتری ارائه دهد.
برای من، این یک نمونه کلاسیک از چگونگی ورود یک سرمایهدار به یک صنعت با بسیج سرمایه کافی است. مطمئناً، میتوانید با مالکیت معنوی و قانون ثبت اختراع، موانعی ایجاد کنید و مطمئناً میتوانید از قدرت سیاسی استفاده کنید، اما در نهایت، سرمایه هنوز معیار و ملاکی است که موفقیت با آن سنجیده میشود. از این نظر، من معتقد نیستم که ما از منطق سرمایه که اقتصاد سرمایهداری را در یک یا دو قرن گذشته هدایت کرده است، منحرف شدهایم.
ایوگنی : بحثهای زیادی در این مورد وجود دارد. اولاً، نبود دولت در فئودالیسم، قیاس با تکنوفئودالیسم را با مشکل مواجه میکند. در فئودالیسم محض، حاکمیت در دست ارباب بود، اما با ظهور دولتهای مطلقه، فئودالیسم شروع به ناپدید شدن کرد. برای مثال، شهرهای آزاد بیشتر و بیشتری پدیدار شدند. بنابراین اگر در فئودالیسم دولتی وجود نداشت، یا اکنون وجود دارد، چگونه قیاس خود را توجیه میکنید؟ ثانیاً، آیا اصلاً فئودالیسم به عنوان یک توضیح ضروری است؟ ما در حال حاضر اشکال مختلفی از وابستگی سرمایهداری داریم. و اگر اشاره به فئودالیسم بیشتر به عنوان یک ابزار بلاغی استفاده میشود، شاید بیشتر توسط افرادی مانند ملانشون یا یولاندا دیاز تا شما. آیا فکر میکنید که به عنوان یک ترفند بلاغی عمل میکند؟ آیا نباید با چشماندازی از آینده با سرمایهداران جدید فناوری روبرو شویم، نه اینکه وحشتهای گذشته را تداعی کنیم؟
سدریک: بله، حرفهای زیادی برای گفتن هست. میخواهم خودم را به دو نکتهای که مطرح کردید محدود کنم.
اول، در مورد دولت: این البته موضوع بسیار مهمی است. و من همیشه مطمئن میشوم که از روندی به سمت تکنوفئودالیسم صحبت کنم. من ادعا نمیکنم که ما تا سال ۲۰۰۸ تحت سرمایهداری زندگی میکردیم و سپس ناگهان به فئودالیسم منتقل شدیم. همچنین ما تا قرن نوزدهم تحت فئودالیسم زندگی نمیکردیم و سپس ناگهان ظرف یک یا دو سال به سرمایهداری منتقل شدیم. اینها فرآیندهای طولانی هستند. تغییرات در شیوه تولید یک شبه اتفاق نمیافتد، بلکه به تدریج رخ میدهد. بلکه، میخواهم بگویم که ظرفیتها و قابلیتهای دولت در سالهای اخیر به طرز چشمگیری تغییر کرده است، به شکلی نسبتاً شگفتانگیز. این تغییر، جایگاه دولت را زیر سوال میبرد.همچنین میخواهم تأکید کنم که با وجود روند به سمت تکنوفئودالیسم، من معتقد نیستم که این امر با موفقیت اجرا شود. زیرا میبینیم که غولهای فناوری قادر به مدیریت مناسب رقابت داخلی خود نیستند.
من اصلاً این را نمیگویم. نقش دولت در سرمایهداری تنظیم رقابت بین سرمایهداران است. بدون میانجیگری دولت، هیچ راهی برای نظم دادن به این رقابت وجود ندارد. و اکنون شاهد تضعیف ظرفیت دولت برای تعدیل این رقابت هستیم. سرمایهداران جدید خودشان قوانین را تغییر میدهند و در نتیجه نوع خاصی از حاکمیت را به دست میآورند. اوگنی به درستی بر بُعد بینالمللی این تحول تأکید میکند. دولت ایالات متحده قطعاً در این پویایی دخیل است، اما مطمئن نیستم که آیا در تلاش برای گسترش یا حفظ سلطه ایالات متحده از طریق بخش فناوری، ظرفیت خود را برای عمل به عنوان یک دولت مستقل نیز از دست نمیدهد یا خیر.
در این زمینه، بیایید دوباره در مورد دلار به عنوان ارز پیشرو صحبت کنیم. هدف دولت ایالات متحده در تمام تلاشهایش برای حفظ سلطه دلار روشن است. با وجود تناقضات، آنها در تلاشند تا کنترل را حفظ کنند. از جمله از طریق معرفی استیبل کوینها. از سوی دیگر، میدانیم که استیبل کوینها باعث بیثباتی مالی میشوند. آنها به اندازه ارزهای سنتی قابل اعتماد نخواهند بود. با ورود استیبل کوینهای بیشتر به بازار، برخی از شرکتهای بزرگ مانند آمازون تعداد بیشتری از آنها را نسبت به سایرین خواهند داشت و ارزهای این شرکتها نسبت به سایرین ترجیح داده میشوند. در این مرحله، ما شاهد ظهور نوعی قدرت پولی مستقل هستیم. یک قدرت اقتصادی خارج از کنترل دولت. این نوع توسعهای است که من در سیستم فعلی ذاتی میبینم.
در مورد نکته دوم، یعنی بلاغت: من به فرضیه تکنوفئودالیسم رسیدم زیرا میخواستم مشکلاتی را که از جهانی شدن، مالی شدن، رکود و غیره ناشی شده است، درک کنم. میخواستم آنها را به نحوی دستهبندی کنم. من به طور فزایندهای درگیر تفکر ساختارگرایانه در مورد تعامل روابط اجتماعی شدم. این به من کمک کرد تا تصور کنم که آیا و چگونه در حال تجربه تغییر شکل چنین روابطی هستیم. بنابراین، تا آن زمان، صرفاً تحلیلی بود.
البته، من از قدرت بلاغی بالقوه اصطلاح “تکنوفئودالیسم” آگاه بودم. من مزایا و معایب استفاده از این اصطلاح را سنجیدم. فکر میکنم مزایای آن بسیار زیاد است. چهار مزیت کلیدی وجود دارد که میخواهم در اینجا برجسته کنم.
اولین مزیت این است که به روشنی نشان میدهد سرمایهداری برای همیشه دوام نخواهد آورد. سرمایهداری تاریخی دارد و شکل آن در حال تغییر است. ما به سمت نوعی پایان سرمایهداری حرکت میکنیم. فرآیندی که مارکس تحلیل کرد ، قانون انباشت سرمایه به این معنی است که هرچه سرمایه بیشتر انباشته شود، ما به هم وابستهتر میشویم و ابزارهای کنترل یا سازماندهی فرآیند کار بیشتر میشود. ما در حال حاضر در میانه این فرآیند هستیم. شرکتهای بزرگ فناوری، انحصار فکری و تمرکز دانش نمونههای افراطی تمرکز هستند. من فکر میکنم تأکید بر این موضوع مهم است زیرا به ما کمک میکند محدودیتهای منطق سرمایهداری را تشخیص دهیم و ببینیم به کجا میرویم.
مزیت دوم، که حال و هوای بنیامینی دارد، این است که این توسعه تاریخی را لزوماً پیشرفت نمیداند. در دهه ۱۹۹۰، خوشبینی زیادی در مورد فناوری وجود داشت. با این حال، اصطلاح «فئودالیسم تکنولوژیک» به ما یادآوری میکند که این توسعه فناوری میتواند واپسگرا نیز باشد. این توسعه میتواند نابرابریها را تشدید کند، دموکراسی را تضعیف کند و آزادیهای شخصی را تضعیف کند.
نکته سوم مربوط به ساختار اقتصاد جهانی است. چیزی که اغلب مورد بحث قرار نمیگیرد این است که توسعه بخش فناوری و وابستگی فزاینده اقتصادهای ما به این خدمات منجر به استعمار اروپا میشود. نه تنها آمریکای لاتین و آفریقا در حاشیه هستند، بلکه اروپا نیز در حاشیه قرار گرفته است. هزینههایی که ما به این شرکتهای فناوری پرداخت میکنیم، هر ساله به سرعت در حال افزایش است، همانطور که سرمایهگذاریهای ابری و خدمات مشابه که هزینه بیشتری برای مشاغل و جوامع دارند، گواه آن است. نوعی تبادل نابرابر در حال وقوع است. برچسبگذاری این روابط به عنوان «فئودالیسم تکنولوژیک» به روشن شدن نیاز به یک جبهه ضد فئودالیسم تکنولوژیک کمک میکند. و من فکر میکنم این مفهوم همچنین به احیای بحثها در مورد حاکمیت دیجیتال کمک میکند.
چهارم، بررسی فئودالیسم تکنولوژیکی همچنین نشاندهندهی کاهش ظرفیت دولتها برای اقدام است. این واقعیت که شرکتهای بزرگ فناوری در حال تصاحب وظایفی هستند که قبلاً توسط دولت انجام میشد، بسیار مهم است. اگر دولتها دیگر قادر به کنترل زیرساختها، جمعآوری آمار یا فرآیندهای اداری خود نباشند، این امر سؤالات جدی را در مورد چگونگی تصور سیاستهای سوسیالیستی با حمایت حکومت دموکراتیک در سطح دولت مطرح میکند.
من بر این موضوع تأکید میکنم زیرا میخواهم این تهدید وجودی را برجسته کنم که سیاستهای سوسیالیستی دیگر نمیتوانند از طریق دستگاه دولتی اجرا شوند. بدون توانایی دولت در کنترل چنین مواردی، تصور هر نوع پروژه سوسیالیستی ساخته شده بر اساس قدرت دولت دشوار است.
بنابراین، آیا شما فکر میکنید که دولت به عنوان ابزاری برای سیاستهای سوسیالیستی به عنوان جبرانناپذیری از دست رفته است؟
سدریک: نه، قدرت دولت میتواند باز شود. من در واقع در این موضوع بسیار خوشبین هستم. من فکر میکنم دولت را باید به عنوان یک میدان نبرد درک کرد.: ما باید خیلی از موقعیتها را رها کنیم و از دست بدهیم، اما در گذشته نیز بعضیها را به دست آوردیم و به پیروزی هایی دست یافتیم. بنابراین این یک میدان نبرد است. چیزی به عنوان شکست نهایی و ابدی وجود ندارد.
امشب در مورد سرمایه در اشکال مختلف آن صحبت کردیم. حالا سدریک بحث طبقه کارگر و سوسیالیسم را مطرح کرده است. ایوگنیآیا مایلید در مورد آن صحبت کنید؟
ایوگنی: با کمال میل. میخواهم چند نکته را مطرح کنم و مستقیماً به آنچه سدریک گفت بپردازم. من واقعاً برای نگاه فناوری از مثلاً پایان سال ۲۰۱۶ تا ۲۰۲۵ مشکل دارم و فکر میکنم که شرکتها به نوعی از دولت مستقلتر شدهاند یا قدرت بیشتری برای عمل مستقل به دست آورده اند.
به یاد دارم که سرگی برین، از یکی بنیانگذاران گوگل، به فرودگاه سانفرانسیسکو رانندگی کرد تا به ممنوعیت ورود افراد از زمانی با اکثریت مسلمان که توسط دولت منتخب اول اعمال شده بود، اعتراض کند. او یک نمونه برجسته فناوری و از چهرههای سیلیکن ولی است. این چنین شخصی در سال ۲۰۲۵ چنین رفتاری داشته باشد، کاملاً غیرقابل تصور است. امروز، سرگی برین احتمالاً محصولات و خدمات را برای انتقال هرچه کارآمدتر افراد به فرودگاه ارائه میدهد تا آنها را اخراج کرد.
از این نظر، میتوانم بگویم که این صنعت، از جمله مارک زاکربرگ – که اتفاقاً در دوره اول ریاست جمهوری ترامپ نیز به شدت از او انتقاد میکرد کاملاً در برابر خواستهها و مطالبات دولت دوم ترامپ سر تعظیم فرود آورده است. در حالی که من پتانسیل فرضی ایجاد استیبل کوین توسط جف بزوس را درک میکنم، که میتواند قدرت فدرال رزرو را کاهش دهد، بزوس، به عنوان مالک واشنگتن پست، چند ماه پیش گفت: “ما قصد داریم تمام ستوننویسهای لیبرال و چپگرای خود را اخراج کنیم و صرفاً بر بحث در مورد بازارهای آزاد و آزادی تمرکز کنیم.” این جف بزوس است.
و چرا او این کار را کرد؟ زیرا فضای واشنگتن تغییر کرده است. در واقع نه فرضا سیلیکون ولی رام شده است. این تا حدودی به دلیل تغییر در پویایی قدرت در داخل سیلیکون ولی است: افرادی مانند پیتر تیل، مارک اندریسن و بسیاری دیگر، از جمله پسران ترامپ، نفوذ بسیار بیشتری در این صنعت نسبت به دوره اول ریاست جمهوری ترامپ به دست آوردهاند. آنها موفق شدهاند بقیه سیلیکون ولی را با خود همراه کنند.
و چرا او این کار را کرد؟ چون حال و هوای واشنگتن تغییر کرده است. بنابراین، در حال حاضر، من استدلال میکنم که سیلیکون ولی تا حد زیادی تسلیم پروژه ترامپ شده و به هیچ وجه به طور یکجانبه از آن روی برنگردانده یا مستقل نشده است.
علاوه بر این، میخواهم به نکته دیگری بپردازم که ماهیت انتزاعیتری دارد. وقتی به سدریک گوش میدهم، این احساس را دارم که «عقلانیت جمعی» سرمایهداران اولیه تا حدودی ایدهآل شده است. اینکه آنها به نوعی میخواستند نهادهای دولتی پایدار و منطقی ایجاد کنند که مشکلات خودشان را حل کند.
انگار تصمیم گرفتهاند که به یک آژانس آماری مستقل نیاز دارند که توسط قدرتهای بخش خصوصی فاسد نشود. و وقتی این آژانس تأسیس شد، عالی بود، اما امروز این ترتیب در معرض خطر است زیرا چیز دیگری جای آن را گرفته است. من فقط مطمئن نیستم که به این دیدگاه آرمانی که سرمایهداران آنقدر دوراندیش بودند و برای حل مشکلات خود به دنبال نهادهای دولتی ایدهآل بودند، اعتقاد داشته باشم. هر آنچه مارکس در مورد سرمایهداران به ما میگوید، کوتهبینی آنها و عدم موفقیتشان در بررسی منطقی چگونگی حفظ سرمایهداری به عنوان یک سیستم را نشان میدهد. در عوض، آنها از منطق سودمحور خود پیروی میکنند. گاهی اوقات آنها موفق میشوند افراد و نهادهایی را پیدا کنند که برخی از مشکلات جمعی آنها را حل میکنند، اما این اتفاق نادر است. اغلب اوقات، مداخلات شدید یا بحرانها آنها را مجبور به تغییر مسیر میکند.
از این نظر، من نمیفهمم که چرا سرمایهداران باید به یک آژانس خصوصی که مشکلات هماهنگی را حل میکند، مثلاً در مورد دادههای آماری، اعتراض کنند. این اتفاق دهههاست که میافتد، همانطور که توسط Standard & Poor’s، Bloomberg و بسیاری دیگر که اطلاعات تجاری موجود را ارائه میدهند، مشهود است. و حتی یک سرمایهدار هم تا به حال شکایت نکرده است. مطمئناً، میتوان استدلال کرد که دادههای ترافیکی با دادههای بازار مالی متفاوت است، اما من معتقدم که سرمایهداران اهمیتی نمیدهند که آیا دادههای خود را از Google Maps یا یک آژانس نقشهبرداری دولتی دریافت میکنند.
مشکل من با نظریههای تکنوفئودالیسم این است که آنها ویژگیها و خصایص خاصی را هم به سرمایهداران و هم به دولت نسبت میدهند که به نظر من یا وجود ندارند، فقط موقتی هستند، یا از ویژگیهای اصلی و ضروری سرمایهداری یا دولت سرمایهداری نیستند. فکر میکنم این منجر به نوستالژی برای سرمایهداری مولد میشود، که به گفته طرفداران نئوفئودالیسم، اکنون غیرمولد شده است. من نمیتوانم کاملاً با این استدلال موافق باشم.
شاید من آنچه سدریک در مورد کار گفت را متوجه نشدهام. خوشحال میشوم به این سوال پاسخ دهم، اما نقطه شروع بحث در مورد کار و طبقه کارگر دقیقاً چه بود؟
سدریک: من تأکید کردم که کاهش ظرفیت دولت و کاهش شایستگیهای آن مانع بزرگی برای اجرای سیاستهای سوسیالیستی است.
ایوگنی موروزوف من کاملاً موافقم. اگر ما در حال حاضر درگیر چنین گمانهزنیهای فرضی هستیم، مسلماً ساختن سوسیالیسم از موقعیتی که دولت به صورت دموکراتیک کنترل میشود و فقط تا حدی توسط سرمایهداران انتخاب شده است، بسیار جذابتر خواهد بود، نه بحث در مورد مجموعهای از املاک خصوصی مانند املاکی که میلیاردرهای فناوری میخواهند در جزایر بسازند که در آن همه چیز واقعاً خصوصی شده است. آنها قبلاً تلاش کردهاند شهرهای خصوصی را در هندوراس و جاهای دیگر ایجاد کنند. بنابراین، طرحهایی برای چگونگی اجرای این شکل از دولت خصوصی وجود دارد. آنها بر اساس ایدههای افرادی مانند کورتیس یاروین و دیگرانی هستند که میخواهند این مدل را در مقیاس ملی و جهانی اجرا کنند. در آن صورت دیگر بحث شهرهای خصوصی یا خصوصی نیست، بلکه بحث دولت–ملتهای خصوصی است. بله، اگر این رؤیاها محقق شوند، وظیفه ساختن سوسیالیسم به طور قابل توجهی دشوارتر خواهد شد.
بنابراین، در این مورد، من موافقم. و دقیقاً به همین دلیل است که لحظه فعلی بسیار حیاتی است. درک اینکه از کدام بخشهای دولت هنوز میتوان دفاع کرد، ضروری است. من صرفاً فکر میکنم که استدلالهای لفاظانه در مورد لزوم توقف خصوصیسازی یا دیجیتالی شدن، یا کاهش هزینههای زیستمحیطی مراکز داده، ما را به تدوین چشمانداز جایگزینی که جذابتر از چشمانداز سیلیکون ولی باشد، سوق نخواهد داد. چشماندازی از بهرهوری فوقالعاده و دولتی که قادر به صدور اسناد در عرض یک دقیقه، به جای ساعتها یا روزها مانند گذشته باشد.
اینها چیزهایی هستند که ماسک و تیل در چند ماه گذشته در ایالات متحده تبلیغ کردهاند. از این نظر، فکر میکنم مشکل چپها نه چندان عدم تلاش یا تمایل برای بازپسگیری این کارکردهای دولتی، بلکه ناتوانی در تدوین یک پروژه سیاسی منسجم است که بتواند با چشمانداز آرمانشهری سیلیکون ولی رقابت کند البته با جهتگیری کاملاً متفاوت و رهایی بخش.
چنین پروژهای نه تنها چپها را مجبور به واقعبینی میکند، بلکه مانع از آن میشود که سوسیالیستها تا این حد حالت تدافعی و حتی میتوانم بگویم، در برخی موارد، ارتجاعی باشند. چپها نباید نیرویی باشند که صرفاً از وضع موجودی که سی، چهل یا پنجاه سال پیش به دست آمده، دفاع نمایند.
سدریک، نظرت چیست؟
سدریک : کاملاً درست است. ما باید وظیفه توسعه یا پیشنهاد روشهای تفکر جایگزین را بر عهده بگیریم که صرفاً دفاعی نباشند. به نظر من، از سرگیری بحث گامی خوب در مسیر درست است. میتوانید آن را با اصطلاحات دموکراسی بیان کنید: ما خواهان دموکراتیزه کردن تصمیماتی هستیم که بر شیوه زندگی، سبک زندگی و همزیستی ما تأثیر میگذارند.
توسعه سناریوها و بررسی چگونگی اجرای آنها، یکی از راههای تصمیمگیری در مورد نوع جامعهای است که میخواهیم بسازیم. ما می خواهیم به خودمان فرصت دهیم تا تصمیم بگیریم که چگونه میخواهیم زندگی کنیم.این امر مستلزم برنامهریزی است و برای من، برنامه ریزی از سه مؤلفه اصلی تشکیل شده است:
اولین مؤلفه، تأمل و تصمیمگیری است. نشستن برای بحث در مورد گزینههای مختلف و توسعه سناریوها.
دوم، جمعآوری دادهها و شرح بیشتر این سناریوها است. مواردی مانند ارزیابی اثرات زیستمحیطی در این فرآیند بسیار مهم هستند، اما البته تنها عنصر نیستند. به عنوان مثال، تدوین نیازها نیز بخشی از آن است.
عنصر سوم، که به نظر من کلیدی است، اجتماعی شدن سرمایهگذاریها است. در حال حاضر، تصمیمات مربوط به اینکه چه چیزی، چگونه و کجا سرمایهگذاری شود، تقریباً منحصراً خصوصی است و این زندگی همه ما را شکل میدهد. ما باید در سرمایهگذاریها حق اظهار نظر داشته باشیم؛ این تصمیمات باید اجتماعی شوند. موضوع همین است.
اما چگونه میتوانیم به چنین اجتماعیسازی سرمایهگذاریها دست یابیم؟ نمونههای زیادی از تاریخ وجود دارد، اما سه احتمال بلافاصله به ذهن خطور میکند. نخست: ایجاد خدمات عمومی است. ما میدانیم که چگونه این کار را در سطح ملی انجام دهیم. دوم این است که دولت بخشهای مهم استراتژیک اقتصاد را کنترل کند، همانطور که چین این کار را انجام میدهد. این نیز نوع جامعهای را که میخواهیم شکل میدهد. احتمال سوم کنترل فرآیند وامدهی، اجتماعیسازی وامدهی است. این به ما امکان میدهد تصمیم بگیریم که کدام بخشها باید توسعه یافته و گسترش یابند و کدامها نباید، بدون نیاز به پیشبینیهای مشخص در مورد نوآوریها، که به هر حال نمیتوان آنها را به طور مؤثر از «حوزه مرکزی» سیاسی کنترل کرد.
در سه بُعد ذکر شده مشاوره/تصمیمگیری، جمعآوری دادهها و تخصیص و توزیع سرمایهگذاریها بر اساس سناریوها – قابلیتهای تکنولوژیکی جامعه در حال تغییر بحث برنامهریزی هستند. در قرن بیستم، بحث برنامهریزی در درجه اول در مورد دانش بود: جمعآوری، تدوین و ساختاردهی اطلاعات. اکنون بسیاری از این مشکلات را میتوان به سرعت با فناوریهای مدرن حل کرد. با این حال، و این بسیار مهم است، باید آگاه باشیم که در این فرآیند برنامهریزی، ما صرفاً نمیخواهیم به ماشینهای خودکار فناوری تبدیل شویم. ما باید در مورد مشکلات و محدودیتهای خود این فرآیند، محدودیت هایی در رابطه با طبیعت و زندگی خودمان – تأمل کنیم.
اینجا جایی است که چیزهایی مانند حسابداری زیستمحیطی وارد عمل میشوند. ایده این است که یک فهرست دائمی از محیط زیست ایجاد کنیم، که هرگز کامل نخواهد بود، اما برای تعیین محدودیتهایی که نمیخواهیم از آنها فراتر برویم تا از توسعه خودمختار طبیعت محافظت کنیم. سوال دوم مربوط به زندگی خودمان است: ما نمیخواهیم زندگیمان کاملاً خودکار شود. ممکن است از اینکه توسط الگوریتمها تنظیم شود و نیازهایمان از طریق هماهنگی و کنترل بهتر برآورده شود، قدردانی کنیم. اما اگر میخواهیم حداقل درجهای از خودمختاری را حفظ کنیم، باید محدودیتهایی را برای این فرآیند برنامهریزی ایجاد و ایجاد کنیم.
در نهایت: آیا فناوری واقعاً میتواند فرصتهایی را برای سرمایهگذاری دموکراتیک و افزایش سرمایه دموکراتیک ارائه دهد؟
ایوگنی : فکر میکنم سوال شما یک سوال سیاسی است: چگونه میتوانیم پاسخی به مشروعیت پروژه سرمایهداری ارائه دهیم؟ من معتقدم که علیرغم همه مشکلات و کاستیهای نظام سرمایهداری، امروزه اکثر مردم، چه در اروپا و چه در ایالات متحده، هنوز به سرمایهداری اعتقاد دارند. فکر نمیکنم گزینه نظامی که بهتر و دموکراتیکتر برنامهریزی میکند، لزوماً اعتقاد آنها به اصول سرمایهداری را از بین ببرد. این تا حدودی به این دلیل است که سرمایهداری امروزه خود را تا حدودی متفاوت از دهه ۱۹۳۰ یا ۱۹۶۷ مشروعیت میبخشد.
من نمیخواهم کل بحث مربوط به محاسبه سوسیالیستی را که سدریک در پاسخ خود به آن اشاره کرد، تکرار کنم، اما همه شما میدانید که مدتهاست بین اقتصاددانان سوسیالیست و سرمایهداری در مورد چگونگی سازماندهی بهتر اقتصاد بحث وجود داشته است. سوسیالیستها میگویند در حالی که ما میتوانیم نوعی فرآیند برنامهریزی بازار را برنامهریزی یا استفاده کنیم، در نهایت این موضوع در مورد توزیع کالاها به گونهای است که این توزیع یا تخصیص به رقابت بازار وابسته نباشد. طبق این دیدگاه، اعتماد به برنامهریزی منجر به تخصیص منطقیتر، کارآمدتر و از نظر اجتماعی عادلانه تر منابع میشود و مشکل توزیع را حل میکند.
سرمایهداران و چهرههایی مانند فریدریش هایک و لودویگ فون میزس، و بعدها جیمز ام. بوکانان، معتقد بودند که بازار از هر سیستم کنترلشدهی عقلانی برتر است. آنها هشدار دادند که سوسیالیسم تنها به گولاگها منجر میشود و قادر به توزیع کارآمد منابع نیست. آنها استدلال میکردند که برنامهریزی مرکزی منجر به اتلاف و ناکارآمدی میشود و دانش در گردش در بازار چه ضمنی و چه صریح نمیتواند به طور کامل توسط برنامهریزان مرکزی درک شود و منجر به نتایج نامطلوب شود. به نظر من تا شاید اوایل دههی ۱۹۷۰، مشروعیت پروژهی سرمایهداری به توانایی بازار سرمایهداری در توزیع مؤثرتر کالاها بستگی داشت. بازارها از دانش استفاده میکردند و کالاها را به گونهای توزیع میکردند که نه منجر به گولاگها میشد، بلکه به فناوریهای نامرغوب یا محصولات با کیفیت پایینتر نیز منجر نمیشد.
از اوایل دههی ۱۹۷۰، استراتژی نظام سرمایهداری برای مشروعیتبخشی به خود در برابر جایگزینهای بالقوهی سوسیالیستی تغییر کرده است. این امر به بازاندیشی نقش بازار در سرمایهداری دموکراتیک مربوط میشود. بازار دوباره تصور شده است، نه تنها به عنوان یک سیستم مؤثرتر برای توزیع کالاها، بلکه به عنوان سیستمی برای برآوردن نیازهای فرد.
بین اواخر دهه ۱۹۷۰ و دهه ۲۰۱۰، این به یکی از مهمترین استراتژیها برای مشروعیتبخشی به سرمایهداری تبدیل شد. افرادی مانند بوکانان، برنده جایزه نوبل که یکی از پدران بنیانگذار نئولیبرالیسم محسوب میشود، استدلال میکردند که مشکل صرفاً لجستیکی نیست. او در اواخر عمرش تأکید کرد که حتی اگر سوسیالیستها در توسعه رایانهها و سیستمهای هوش مصنوعی که بتوانند کالاها را کارآمدتر از بازارها توزیع کنند، موفق شوند، همچنان قادر به تحقق وعدههای سرمایهداری مبنی بر خودشناسی مداوم و فرصت تجربه پیچیدگیهایی که بازار به مصرفکنندگان و کارآفرینان ارائه میدهد، نخواهند بود.
شکل این استراتژی مشروعیتبخشی از اواخر دهه ۱۹۹۰ به بعد تغییر کرد زیرا کارکردهای کاملاً متفاوتی از بازارها امکانپذیر شد. اینها کارکردهایی بودند که تحقق آنها از طریق برنامهریزی دشوار بود زیرا ماهیت صرفاً اقتصادی یا لجستیکی نداشتند. تا سال ۲۰۱۰، نوآوریهای گستردهای در این زمینه وجود داشت. سیلیکون ولی با وعده اینکه همه ما میتوانیم هکر و کارگر خلاق شویم، راهی عمیقتر برای مشروعیت بخشیدن به خود به سرمایهداری ارائه داد. همه ما میتوانیم در گاراژهایمان دستگاههایی بسازیم، با چاپگرهای سهبعدی خود چیزهایی خلق کنیم و خلاقیت خود را به روشهای جدید و به نوعی بهتر ابراز کنیم.
اگر لفاظیهای شرکتهایی مانند Relax، Anthropos یا Gemini را دنبال کنید، آنها اساساً با LLMها، هوش مصنوعی مولد و غیره وعده میدهند که هزینه متخصص شدن در هر زمینه قابل تصوری را برای همه ما کاهش دادهاند. این شرکتها ما را به این باور میرسانند که اکنون همه میتوانند به آن نوع متخصص یا صنعتگری تبدیل شوند که افرادی مانند ریچارد سنت دو دهه است که از آن تجلیل میکنند. چگونه میتوان در شرایط مدرن یا بهتر بگوییم، در سرمایهداری معاصر، یک متخصص، یک استاد صنعتگر شد؟ خب، شما ماهی ۲۰ یا حتی ۲۰۰ دلار به OpenAI پرداخت میکنید و با هوش مصنوعی آزمایش میکنید. بنابراین خلاقیت شما از طریق مجموعهای از شرکتهای سرمایهداری که از کشورهایی مانند قطر و عربستان سعودی پول جمع میکنند، پرورش یافته و هدایت میشود، که خودشان به هیچ وجه بهشت خلاقیت آزاد نیستند.
من باور ندارم که از منظر سوسیالیستی، میتوانیم با گفتن اینکه «ببینید، اگر فقط زمان بیشتری را صرف ChatGPT کنید، میتوانید مثل استیو جابز شوید» کنترل بحث را به دست بگیریم. همچنین با ارائه فرصت بحث با دیگران و برنامهریزی بهتر برای نحوه جمعآوری زباله در محلهشان، مردم را متقاعد نخواهیم کرد.
از نظر من، برنامهریزی میتواند بسیاری از نیازهای دیگر را برآورده کند، اما به مسئله اصلی نمیپردازد: اینکه چگونه پروژه سرمایهداری مدرن خود را مشروعیت میبخشد. و این یک مشکل برای چپ است. اصرار مداوم بر اینکه میتوانیم یک سیستم عادلانهتر، منطقیتر، زیستمحیطیتر و با تخصیص بهتر بسازیم، در حالی که خود سرمایهداران دیگر بازار را در درجه اول به عنوان ابزاری برای تخصیص نمیبینند، اشتباه است. آنها بازار را در درجه اول به عنوان وسیلهای برای برآوردن نیازهایی که ما ایجاد کردهایم، ارائه میدهند – نیازهایی که ما نیز میخواهیم از طریق سیاست بیان کنیم: ما میخواهیم نهادهای فرهنگی و سیاسی بسازیم تا وعده رهایی خود از میراث مدرنیته را محقق کنیم.
از این نظر، فکر میکنم وظیفه پیش روی چپ بسیار عمیقتر است. بحران ایدهها در چپ بسیار جدیتر است. کاش میتوانستیم این مشکل را با مشارکتیتر، دموکراتیکتر و زیستمحیطیتر کردن برنامهریزی، حل کنیم. اما باور ندارم که این کار مشکل اساسی پیش روی چپها را حل کند.
*- سدریک دوراند Cédric Durandاستاد اقتصاد سیاسی در دانشگاه ژنو است. کتاب اخیر او با عنوان «چگونه سیلیکون ولی، فئودالیسم تکنولوژیکی را آزاد کرد: شکلگیری اقتصاد دیجیتال» منتشر شده است.
*- سیلیکون ولی Silicon Valley ، واقع در جنوب منطقه خلیج سانفرانسیسکو در کالیفرنیا، محل استقرار تعداد زیادی از استارتآپها و شرکتهای فناوری جهانی است. اپل، فیسبوک و گوگل از جمله شناختهشدهترین آنها هستند. این منطقه همچنین دارای مؤسسات متمرکز بر فناوری است که در اطراف دانشگاه استنفورد در پالو آلتو قرار دارند. موزه تاریخ کامپیوتر و مرکز تحقیقات ایمز ناسا در مانتین ویو واقع شدهاند، در حالی که موزه فناوری نوآوری در سن خوزه است.
*- ارنست مندل (با تلفظ [ˈɛrnəst manˈdɛl]، * ۵ آوریل ۱۹۲۳ در فرانکفورت آم ماین؛ درگذشته ۲۰ ژوئیه ۱۹۹۵ در بروکسل) اقتصاددان تروتسکیست، نظریهپرداز سوسیالیست و گاهی اوقات همراه با میشل پابلو از اعضای برجسته بینالملل چهارم بود. مندل از سال ۱۹۷۰ تا زمان بازنشستگیاش در سال ۱۹۸۸، در دانشگاه وریج در بروکسل تدریس میکرد. هنگامی که قرار بود در سال ۱۹۷۲ به عنوان استاد اقتصاد سیاسی در دانشگاه آزاد برلین منصوب شود، هانس–دیتریش گنشر، وزیر کشور وقت، ورود او را ممنوع کرد. گنشر او را به عنوان یکی از «مغزهای متفکر پشت شورشهای مه ۱۹۶۸ پاریس» توصیف کرد. در سال ۱۹۷۷، مندل عضو انجمن قلم آلمان شد. او به خاطر سخنرانیهایش در کمبریج در مورد امواج بلند توسعه سرمایهداری، جایزه آلفرد مارشال را در سال ۱۹۷۸ از دانشگاه دریافت کرد. بر اساس تیراژ کتابهای متعددش، او پس از ژرژ سیمنون و هرژه، موفقترین نویسنده بلژیکی قرن بیستم است.
*- مصاحبه با سدریک دوراند Cédric Durand و اوگنی موروزوف Evgeny Morozov توسط سوزان واتکینز Susan Watkins
ترجمه از انگلیسی به آلمانی توسط تیم استاینز Tim Steins
منبع: Jacobin Magazin
https://jacobin.de/artikel/technofeudalismus-trump-silicon-zuckerberg-amazon-new-left-review-



