بخش یک این مقاله را در این لینک مطالعه کنید!
در قسمت دوم چشم انداز سند راهبردی امنیت ملی ایالات متحده به دو سه فراز از بخش سیاست های اقتصادی ایالات متحده میپردازیم. در این فراز ها آنچه توجه برانگیز است شاید اشاره سند راهبردی امنیت ملی ایالات متحده به استفاده ایران از تکنولوژی دفاعی ارزان قیمت و نتیجه بخشی آن باشد که نخستین باریست به این صورت آشکار در یک سند با اهمیت آمده است. این مساله نه تنها موفقیت در جریان درگیری نظامی ایران با اسراییل بلکه بنوعی در جنگ اوکرایین هم خود را نشان داده است.
و سپس به بخش سوم از بخش راهبردی سند که به مناطق جهان اختصاص دارد نگاه میکنیم. بخش سوم قاعدتا برای کسانیکه خارج از ایالات متحده زندگی میکنند به مثابه نگاهی به نحوه برخورد دولت حاکم در امریکا به زندگی آنها و خطرات و مزایایی که سند راهبردی میتواند برایشان داشته باشد بر میگردد و از اینرو حائز اهمیت و جالب است. بخش نگاه به ایالات متحده را میتوانید در برگردان کامل بخش نخست سند که بدون نقد و بررسی امروز در همین ستون منتشر شده میتوانید مراجعه کنید.
*****
صنعتیسازی مجدد – آینده متعلق به سازندگان است.
“ایالات متحده اقتصاد خود را دوباره صنعتی خواهد کرد، تولید صنعتی را “دوباره به ساحل” منتقل خواهد کرد و سرمایهگذاری در اقتصاد و نیروی کار ما را با تمرکز بر بخشهای فناوری حیاتی و نوظهور که آینده را تعریف میکنند، تشویق و جذب خواهد کرد. ما این کار را از طریق استفاده استراتژیک از تعرفهها و فناوریهای جدیدی که به نفع تولید صنعتی گسترده در هر گوشه از کشور ما هستند، افزایش استانداردهای زندگی برای کارگران آمریکایی و اطمینان از اینکه کشور ما دیگر هرگز برای محصولات یا اجزای حیاتی به هیچ دشمنی، چه بالفعل و چه بالقوه، وابسته نیست، انجام خواهیم داد.”
“احیای پایگاه صنعتی دفاعی ما – یک ارتش قوی و توانمند نمیتواند بدون یک پایگاه صنعتی دفاعی قوی و توانمند وجود داشته باشد. شکاف عظیم بین پهپادها و موشکهای کمهزینه در مقابل سیستمهای گرانقیمت مورد نیاز برای دفاع در برابر آنها، که در درگیریهای اخیر نشان داده شده است، نیاز ما به تغییر و سازگاری با زمان را آشکار کرده است. آمریکا برای نوآوری در دفاعهای قدرتمند با هزینه کم، تولید توانمندترین و مدرنترین سیستمها و مهمات در مقیاس بزرگ و بازسازی زنجیرههای تأمین صنایع دفاعی خود، به یک بسیج ملی نیاز دارد. به طور خاص، ما باید طیف کاملی از قابلیتها را در اختیار جنگجویان خود قرار دهیم، از سلاحهای کمهزینه که میتوانند اکثر دشمنان را شکست دهند تا توانمندترین سیستمهای پیشرفته لازم برای درگیری با یک دشمن پیچیده. و برای تحقق بخشیدن به دیدگاه رئیس جمهور ترامپ در مورد صلح از طریق قدرت، باید این کار را به سرعت انجام دهیم. ما همچنین احیای پایگاههای صنعتی همه متحدان و شرکای خود را برای تقویت دفاع جمعی تشویق خواهیم کرد.”
“تسلط بر انرژی – بازگرداندن تسلط بر انرژی آمریکا (در نفت، گاز، زغال سنگ و هستهای) و بازگرداندن اجزای کلیدی انرژی لازم، یک اولویت استراتژیک اصلی است. انرژی ارزان و فراوان، مشاغل پردرآمدی را در ایالات متحده ایجاد میکند، هزینهها را برای مصرفکنندگان و مشاغل آمریکایی کاهش میدهد، به صنعتیسازی مجدد دامن میزند و به حفظ مزیت ما در فناوریهای پیشرفته مانند هوش مصنوعی کمک میکند. گسترش صادرات خالص انرژی ما همچنین روابط با متحدان را تعمیق میبخشد و در عین حال نفوذ دشمنان را محدود میکند، از توانایی ما در دفاع از سواحلمان محافظت میکند و – در صورت لزوم – ما را قادر میسازد تا قدرت خود را به نمایش بگذاریم. ما ایدئولوژیهای فاجعهبار «تغییرات اقلیمی» و «صفر خالص» را که به اروپا آسیب زیادی رسانده، ایالات متحده را تهدید کرده و به دشمنان ما یارانه میدهد، رد میکنیم.”
“حفظ و افزایش تسلط بخش مالی آمریکا – ایالات متحده به بازارهای مالی و سرمایهای پیشرو در جهان افتخار میکند که ستونهای نفوذ آمریکا هستند و به سیاستگذاران اهرم و ابزارهای قابل توجهی برای پیشبرد اولویتهای امنیت ملی آمریکا میدهند. اما جایگاه رهبری ما را نمیتوان بدیهی دانست. حفظ و افزایش تسلط ما مستلزم بهرهگیری از سیستم بازار آزاد پویا و رهبری ما در امور مالی دیجیتال و نوآوری است تا اطمینان حاصل شود که بازارهای ما همچنان پویاترین، نقدشوندهترین و امنترین بازارها هستند و مورد حسادت جهان باقی میمانند.”

سند راهبردی امنیت ملی ترامپ ۲۰۲۵
بخش سوم: مناطق
در گشایش این قسمت نویسندگان سند راهبردی توضیحی داده اند مبنی بر اینکه: ” معمول شده است که اسنادی مانند این، با این فرض که هرگونه غفلتی به معنای یک نقطه کور یا بیتوجهی است، به هر بخش از جهان و موضوع اشاره کنند. در نتیجه، چنین اسنادی حجیم و غیرمتمرکز میشوند – درست برعکس آنچه یک استراتژی باید باشد.” بنابراین مشخص است که سند ترامپ بنا ندارد به همه جهان نگاهی مشابه داشته باشد و تمرکز تنها بر مناطقی خواهد داشت که مورد تواجه شخص اقای ترامپ است، یعنی مکانهایی که یا مورد علاقه شخص اوست و یا انتظار منافعی برای دولت وی در آن نهفته است.
هم از این رو است که در ادامه امده است: ” تمرکز و اولویتبندی به معنای انتخاب است – یعنی اذعان به اینکه همه چیز برای همه به یک اندازه مهم نیست. که به معنای این ادعا نیست که هیچ ملت، منطقه یا کشوری ذاتاً بیاهمیت است. ایالات متحده از هر نظر سخاوتمندترین ملت تاریخ است – با این حال ما نمیتوانیم به هر منطقه و هر مشکلی در جهان به یک اندازه توجه کنیم.” در توضیح این نکته سند مثال میزند که تروریسم تنها در صورتی برای ایالات متحده حائز اهمیت و توجه است که در منطقه مورد علاقه ایالات متحده اتفاق افتاده باشد و بطور خلاصه منافع امریکا را تهدید کرده باشد.
الف. نیمکره غربی و پیامد ترامپ از دکترین مونرو
“پس از سالها غفلت، ایالات متحده دکترین مونرو را برای بازگرداندن برتری آمریکا در نیمکره غربی و محافظت از سرزمین مادری و دسترسی ما به جغرافیای کلیدی در سراسر منطقه، مجدداً تأیید و اجرا خواهد کرد. ما رقبای غیر نیمکرهای را از توانایی استقرار نیروها یا سایر قابلیتهای تهدیدآمیز، یا مالکیت یا کنترل داراییهای حیاتی استراتژیک در نیمکره خود محروم خواهیم کرد. این «پیامد ترامپ» از دکترین مونرو، احیای عقل سلیم و قدرتمند قدرت و اولویتهای آمریکا، مطابق با منافع امنیتی آمریکا است.”
با عنایت به این فراز در سند راهبردی ترامپ که بهالصراحه مدعی میشود این قاره متعلق بهماست و به هیچ نیروی خارجی یا غیرخودی اجازه نمیدهیم مالکیت و یا کنترل دارایی های استراتژیک را در محدوده ما دارا باشد بدون انکه ما را در آن شریک کند; میتوان به برنامه او برای تجاوز نظامی به خاک ونزوئلا کاملا پی برد. همانگونه که بریتانیا در دهه ۱۹۵۰ میلادی در ایران دنبال نفت شان بود که اتفاقا در زیر خاک های ایران گم شده بود ترامپ نیز مدعی است که مردم ونزوئلا حق ندارند هم کیک داشته باشند و هم آن را خودشان بخورند!
اگر زمانی جان اف کندی به خرشچف گفته بود اینجا محله ما است حق ندارید به کوبا موشک بدهید الان ترامپ میگوید ونزوئلا هم حق ندارد بزرگترین مخازن نفت و گاز موجود در جهان را در فاصله ۲۰۰۰ کیلومتری جنوب فلوریدا داشته باشد.
در ادامه سند ترامپ میگوید که: “ما دولتها، احزاب سیاسی و جنبشهای منطقه را که به طور گسترده با اصول و استراتژی ما همسو هستند، پاداش داده و تشویق خواهیم کرد. اما نباید دولتهایی با دیدگاههای متفاوت را که با این وجود با آنها منافع مشترک داریم و میخواهند با ما همکاری کنند، نادیده بگیریم.”
در ادامه سند راهبردی رئوس و شروط حضور نظامی خود را هم در این منطقه به این صورت تدوین کرده است:
“ایالات متحده باید حضور نظامی خود را در نیمکره غربی مورد بازنگری قرار دهد. این به معنای چهار چیز واضح است:
- تنظیم مجدد حضور نظامی جهانی ما برای رسیدگی به تهدیدات فوری در نیمکره ما، به ویژه ماموریتهای مشخص شده در این استراتژی، و دور شدن از صحنههایی که اهمیت نسبی آنها برای امنیت ملی آمریکا در دههها یا سالهای اخیر کاهش یافته است؛
- حضور مناسبتر گارد ساحلی و نیروی دریایی برای کنترل خطوط دریایی، خنثی کردن مهاجرت غیرقانونی و سایر مهاجرتهای ناخواسته، کاهش قاچاق انسان و مواد مخدر و کنترل مسیرهای کلیدی ترانزیت در مواقع بحرانی؛
- استقرارهای هدفمند برای تأمین امنیت مرز و شکست کارتلها، از جمله در صورت لزوم استفاده از نیروی کشنده برای جایگزینی استراتژی شکستخورده صرفاً اجرای قانون در چند دهه گذشته؛ و
- ایجاد یا گسترش دسترسی در مکانهای مهم استراتژیک.“

پیت هگست وزیر جنگ ترامپ که عملیات نظامی علیه ونزوئلا را هدایت می کند
در رابطه با ونزوئلا دقیقا بند سوم این دستور یعنی رعایت قوانین بینالمللی حاکم بر تردد در آبهای بینالمللی اجرا شده است که مورد اعتراض سناتورها و امرای ارتش ایالات متحده قرار گرفته و باعث استعفای برخی از انها شد که انجام ماموریت کشتن افرادی که در اثر حمله موشکی به قایق هایشان در ابهای بین المللی در حال غرق شدن بودند را ناقض قوانین ناوبری دریایی میدانستند چرا که نیروی دریایی امریکا بجای کمک انها را هدف قرار داد و غرق کرد.
ترجمه این فصل از زبان دیپلماتیک به زبان ساده روایت بچه قلدر های دبستانی است که هر از گاهی جلوی یکی را میگیرند که مطمئن باشند زورشان به او میرسد ولی جلوی سال بالایی ها جرات نمیکنند قلدری کنند. حکایت ترامپ هم همین است. هیچ تمایلی به در گیرشدن با چین و روسیه ندارد ولی از هرنوع قلدری در مقابل ونزوئلا کم نمیگذارد.
” تقویت زنجیرههای تأمین حیاتی در این نیمکره، وابستگیها را کاهش داده و تابآوری اقتصادی آمریکا را افزایش میدهد. پیوندهای ایجاد شده بین آمریکا و شرکای ما به نفع هر دو طرف خواهد بود، در حالی که افزایش نفوذ رقبای غیر نیمکرهای در منطقه را دشوارتر میکند. و حتی در حالی که ما دیپلماسی تجاری را در اولویت قرار میدهیم، برای تقویت مشارکتهای امنیتی خود – از فروش سلاح گرفته تا اشتراکگذاری اطلاعات و رزمایشهای مشترک – تلاش خواهیم کرد.”
در ادامه تصویر واضح تر نیز گردیده است، بطور مثال در این رئوس:
” نیمکره غربی محل منابع استراتژیک بسیاری است که آمریکا باید با متحدان منطقهای برای توسعه آنها همکاری کند تا کشورهای همسایه و همچنین کشورهای خودمان را مرفهتر کند. شورای امنیت ملی بلافاصله یک فرآیند بین سازمانی قوی را آغاز خواهد کرد تا آژانسها را با پشتیبانی بازوی تحلیلی جامعه اطلاعاتی ما، موظف به شناسایی نقاط و منابع استراتژیک در نیمکره غربی با هدف حفاظت از آنها و توسعه مشترک با شرکای منطقهای کند.
“رقبای غیر نیمکرهای، هم برای آسیب رساندن به ما از نظر اقتصادی در حال حاضر و هم به روشهایی که ممکن است در آینده به ما آسیب استراتژیک برساند، به نیمکره ما نفوذهای بزرگی کردهاند. اجازه دادن به این تهاجمات بدون واکنش جدی، یکی دیگر از اشتباهات استراتژیک بزرگ آمریکا در دهههای اخیر است. ایالات متحده باید در نیمکره غربی به عنوان شرط امنیت و رفاه ما، برتر باشد – شرطی که به ما اجازه میدهد با اطمینان خاطر در هر کجا و هر زمان که نیاز داریم در منطقه، خود را نشان دهیم. شرایط اتحادهای ما و شرایطی که بر اساس آن هر نوع کمکی را ارائه میدهیم، باید منوط به کاهش نفوذ خارجی خصمانه باشد – از کنترل تأسیسات نظامی، بنادر و زیرساختهای کلیدی گرفته تا خرید داراییهای استراتژیک که به طور کلی تعریف شدهاند.“
… و در ادامه:
“ انتخابی که همه کشورها باید با آن روبرو شوند این است که آیا میخواهند در جهانی به رهبری آمریکا از کشورهای مستقل و اقتصادهای آزاد زندگی کنند یا در جهانی موازی که در آن تحت تأثیر کشورهای آن سوی جهان هستند.”
و بعد بقول معروف دم خروس و البته قابل توجه اقتصاددانهای نولیبرال: ” ایالات متحده همچنین باید در برابر اقداماتی مانند مالیات هدفمند، مقررات ناعادلانه و سلب مالکیت که به ضرر مشاغل آمریکایی است، مقاومت کرده و آنها را لغو کند. شرایط توافقات ما، به ویژه با کشورهایی که بیشترین وابستگی را به ما دارند و بنابراین بیشترین نفوذ را بر آنها داریم، باید قراردادهای تک منبعی برای شرکتهای ما باشد. در عین حال، باید تمام تلاش خود را برای بیرون راندن شرکتهای خارجی که زیرساختها را در منطقه میسازند، به کار گیریم.”
ب – آسیا آینده اقتصادی را بدستآورید و از رویارویی نظامی جلوگیری کنید
رهبری از موضع قدرت
“رئیس جمهور ترامپ به تنهایی بیش از سه دهه فرضیات اشتباه آمریکایی در مورد چین را تغییر داد: یعنی اینکه با باز کردن بازارهایمان به روی چین، تشویق کسب و کارهای آمریکایی به سرمایه گذاری در چین و برون سپاری تولیداتمان به چین، ورود چین به اصطلاح “نظم بین المللی مبتنی بر قانون” را تسهیل خواهیم کرد. اما این اتفاق نیفتاد. چین ثروتمند و قدرتمند شد و از ثروت و قدرت خود به نفع قابل توجه خود استفاده کرد. نخبگان آمریکایی – بیش از چهار دولت متوالی از هر دو حزب سیاسی – یا مایل به اجرای استراتژی چین بودند یا آن را انکار میکردند.
هند-اقیانوس آرام در حال حاضر منبع تقریباً نیمی از تولید ناخالص داخلی جهان بر اساس برابری قدرت خرید (PPP) و یک سوم بر اساس تولید ناخالص داخلی اسمی است. این سهم مطمئناً در طول قرن بیست و یکم افزایش خواهد یافت. این بدان معناست که هند-اقیانوس آرام در حال حاضر و همچنان یکی از میدانهای نبرد کلیدی اقتصادی و ژئوپلیتیکی قرن آینده خواهد بود. برای پیشرفت در خانه، باید با موفقیت در آنجا رقابت کنیم – و ما هستیم. رئیس جمهور ترامپ در طول سفرهای اکتبر ۲۰۲۵ خود، توافقنامههای مهمی را امضا کرد که پیوندهای قدرتمند ما در زمینههای تجاری، فرهنگی، فناوری و دفاعی را عمیقتر میکند و تعهد ما را به یک منطقه آزاد و باز هند و اقیانوسیه مجدداً تأیید میکند.”
اقتصاد: مخاطرات نهایی
“ از زمان بازگشایی اقتصاد چین به روی جهان در سال ۱۹۷۹، روابط تجاری بین دو کشور ما اساساً نامتوازن بوده و هست. آنچه به عنوان رابطهای بین یک اقتصاد بالغ و ثروتمند و یکی از فقیرترین کشورهای جهان آغاز شد، به رابطهای بین دو کشور تقریباً همتا تبدیل شده است، حتی با اینکه تا همین اواخر، موضع آمریکا ریشه در همان فرضیات گذشته داشت.
چین با تغییر سیاست تعرفهای ایالات متحده که از سال ۲۰۱۷ آغاز شد، تا حدودی با تقویت تسلط خود بر زنجیرههای تأمین، به ویژه در کشورهای کمدرآمد و با درآمد متوسط (یعنی سرانه تولید ناخالص داخلی ۱۳۸۰۰ دلار یا کمتر) – که از بزرگترین میدانهای نبرد اقتصادی دهههای آینده هستند – خود را وفق داد. صادرات چین به کشورهای کمدرآمد بین سالهای ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۴ دو برابر شد. ایالات متحده کالاهای چینی را به طور غیرمستقیم از واسطهها و کارخانههای ساخته شده توسط چینیها در دوازده کشور، از جمله مکزیک، وارد میکند. صادرات چین به کشورهای کمدرآمد امروز تقریباً چهار برابر صادرات آن به ایالات متحده است. هنگامی که رئیس جمهور ترامپ برای اولین بار در سال ۲۰۱۷ به قدرت رسید، صادرات چین به ایالات متحده ۴ درصد از تولید ناخالص داخلی آن بود، اما از آن زمان به کمی بیش از ۲ درصد از تولید ناخالص داخلی آن کاهش یافته است. با این حال، چین همچنان از طریق سایر کشورهای نیابتی به ایالات متحده صادرات میکند.”
…
“ما باید از اقتصاد فعلی ۳۰ تریلیون دلاری خود در سال ۲۰۲۵ به ۴۰ تریلیون دلار در دهه ۲۰۳۰ برسیم و کشورمان را در موقعیتی رشکبرانگیز برای حفظ جایگاه خود به عنوان اقتصاد پیشرو جهان قرار دهیم. هدف نهایی ما ایجاد پایه و اساس برای نشاط اقتصادی بلندمدت است.
مهم این است که این امر باید با تمرکز قوی و مداوم بر بازدارندگی برای جلوگیری از جنگ در هند و اقیانوس آرام همراه باشد. این رویکرد ترکیبی میتواند به یک چرخه مطلوب تبدیل شود، زیرا بازدارندگی قوی آمریکا فضایی را برای اقدام اقتصادی منظمتر باز میکند، در حالی که اقدام اقتصادی منظمتر منجر به منابع بیشتر آمریکایی برای حفظ بازدارندگی در درازمدت میشود.”
…
ما باید ” از جایگاه برتر خود در اقتصاد جهانی محافظت کنیم و اطمینان حاصل کنیم که اقتصادهای متحد تابع هیچ قدرت رقیبی نشوند. ما باید به بهبود روابط تجاری (و سایر روابط) با هند ادامه دهیم تا دهلی نو را به مشارکت در امنیت هند و اقیانوسیه، از جمله از طریق همکاری چهارجانبه مداوم با استرالیا، ژاپن و ایالات متحده (“کواد”) تشویق کنیم. علاوه بر این، ما همچنین تلاش خواهیم کرد تا اقدامات متحدان و شرکای خود را با منافع مشترک خود در جلوگیری از تسلط هر کشور رقیب واحد همسو کنیم.“

رهبران روسیه، هند و چین: مودی-شی-پوتین
در رابطه با تاکیدات سند راهبردی ترامپ بر همکاری با هند دو نکته حائز اهمیت است اول آنکه ترامپ سعی دارد هم چنان بر رقابت سرزمینی و راهبردی چین با هند استفاده کند و البته قول و قرارهایش با مودی نخست وزیر هندوستان که از نظر سیاسی همتراز با مواضع ترامپ است نیز در آن نقش دارد ولیکن واقعیت اقتصادی انست که هند در چندین مشارکت اقتصادی با چین و روسیه مانند قرار داد شانگهای و بریکس نیز حضور دارد.
از همین روست که در مرحله بعدی سند راهبردی مساله تفاوت های اقتصاد خصوصی ایالات متحده با اقتصاد برنامه ریزی شده چین را مورد بحث قرار میدهد:
“شرکتهای دولتی و تحت حمایت دولت چین در ساخت زیرساختهای فیزیکی و دیجیتال سرآمد هستند و چین شاید ۱.۳ تریلیون دلار از مازاد تجاری خود را به وام به شرکای تجاری خود تبدیل کرده است. آمریکا و متحدانش هنوز یک طرح مشترک برای به اصطلاح “جنوب جهانی” تدوین نکردهاند، چه برسد به اینکه آن را اجرا کنند، اما در کنار هم منابع عظیمی دارند. اروپا، ژاپن، کره جنوبی و دیگران داراییهای خارجی خالص ۷ تریلیون دلاری دارند. مؤسسات مالی بینالمللی، از جمله بانکهای توسعه چندجانبه، داراییهای ترکیبی ۱.۵ تریلیون دلاری دارند. در حالی که افزایش تدریجی مأموریتها، اثربخشی برخی از این مؤسسات را تضعیف کرده است، این دولت (منظور آمریکاست) متعهد به استفاده از موقعیت رهبری خود برای اجرای اصلاحاتی است که تضمین میکند آنها در خدمت منافع آمریکا هستند. آنچه آمریکا را از سایر نقاط جهان متمایز میکند – باز بودن، شفافیت، قابل اعتماد بودن، تعهد به آزادی و نوآوری و سرمایهداری بازار آزاد – همچنان ما را به شریک جهانی انتخاب اول تبدیل خواهد کرد. آمریکا هنوز هم در فناوریهای کلیدی مورد نیاز جهان جایگاه غالب را دارد. ما باید مجموعهای از مشوقها – به عنوان مثال، همکاری در فناوری پیشرفته، خریدهای دفاعی و دسترسی به بازارهای سرمایه خود – را به شرکا ارائه دهیم که تصمیمات را به نفع ما تغییر دهد.”
نکته جالب توجه در همین فراز بالا آنست که ترامپ همواره از سرمایه های دیگران صحبت میکند که باید تحت رهبری امریکا برای منافع آمریکایی هزینه شوند و نه از امکانات مالی خود ایالات متحده.
منطقه دوم مورد نظر سند راهبردی ۲۰۲۵ بالطبع یکی دیگر از نقاط مورد علاقه و توجه شخصی ترامپ و خانواده اوست. خاورمیانه.
” سفرهای رسمی رئیس جمهور ترامپ در ماه مه ۲۰۲۵ به کشورهای خلیج فارس، قدرت و جذابیت فناوری آمریکایی را نشان داد. در آنجا، رئیس جمهور حمایت کشورهای خلیج فارس را از فناوری برتر هوش مصنوعی آمریکا جلب کرد و مشارکتهای ما را تعمیق بخشید. آمریکا به طور مشابه باید متحدان و شرکای اروپایی و آسیایی خود، از جمله هند، را برای تحکیم و بهبود مواضع مشترک خود در نیمکره غربی و در رابطه با مواد معدنی حیاتی در آفریقا، به کار گیرد. ما باید ائتلافهایی تشکیل دهیم که از مزایای نسبی ما در امور مالی و فناوری برای ایجاد بازارهای صادراتی با کشورهای همکار استفاده کنند.”
” شرکای اقتصادی آمریکا دیگر نباید انتظار داشته باشند که از طریق ظرفیت مازاد و عدم تعادل ساختاری از ایالات متحده درآمد کسب کنند، بلکه در عوض باید از طریق همکاری مدیریتشده مرتبط با هماهنگی استراتژیک و با دریافت سرمایهگذاری بلندمدت ایالات متحده، رشد را دنبال کنند.
آمریکا با داشتن عمیقترین و کارآمدترین بازارهای سرمایه جهان، میتواند به کشورهای کمدرآمد کمک کند تا بازارهای سرمایه خود را توسعه دهند و ارزهای خود را بیشتر به دلار پیوند دهند و آینده دلار را به عنوان ارز ذخیره جهانی تضمین کنند. بزرگترین مزایای ما همچنان سیستم حکومتی و اقتصاد بازار آزاد پویای ما است. با این حال، نمیتوانیم فرض کنیم که مزایای سیستم ما به طور پیشفرض غالب خواهد بود. بنابراین، یک استراتژی امنیت ملی ضروری است.“
بازدارندگی تهدیدات نظامی
“در درازمدت، حفظ برتری اقتصادی و فناوری آمریکا مطمئنترین راه برای بازدارندگی و جلوگیری از یک درگیری نظامی در مقیاس بزرگ است.”
یک تعادل نظامی متعارف مطلوب همچنان یک جزء اساسی رقابت استراتژیک است. به درستی، تمرکز زیادی بر تایوان وجود دارد، تا حدودی به دلیل تسلط تایوان بر تولید نیمههادی، اما بیشتر به این دلیل که تایوان دسترسی مستقیم به زنجیره جزایر دوم را فراهم میسازد و شمال شرقی و جنوب شرقی آسیا را به دو صحنه مجزا تقسیم میکند. با توجه به اینکه یک سوم حمل و نقل جهانی سالانه از دریای چین جنوبی عبور میکند، این امر پیامدهای عمدهای برای اقتصاد ایالات متحده دارد. از این رو، جلوگیری از درگیری بر سر تایوان، در حالت ایدهآل با حفظ برتری نظامی، یک اولویت است. ما همچنین سیاست اعلامی دیرینه خود در مورد تایوان را حفظ خواهیم کرد، به این معنی که ایالات متحده از هیچ تغییر یکجانبهای در وضع موجود در تنگه تایوان حمایت نمیکند.
“ما ارتشی خواهیم ساخت که قادر به دفع تجاوز در هر نقطهای از زنجیره جزایر اول باشد. اما ارتش آمریکا نمیتواند و نباید مجبور باشد این کار را به تنهایی انجام دهد.“
متحدان ما باید برای دفاع جمعی، هزینه بیشتری صرف کنند و مهمتر از آن، هزینههارا در عمل بدوش بگیرند. تلاشهای دیپلماتیک آمریکا باید بر فشار آوردن به متحدان و شرکای زنجیره جزایر اول ما متمرکز شود تا به ارتش ایالات متحده اجازه دسترسی بیشتر به بنادر و سایر تأسیسات خود را بدهند، هزینه بیشتری برای دفاع از خود صرف کنند و از همه مهمتر، در قابلیتهایی با هدف بازدارندگی از تجاوز سرمایهگذاری کنند.
کارشناسان روابط خارجی از تاکیدات سند بر دفاع از تایوان بسیار خوشنود شده اند. اما این نکته تکراری که ترامپ خود را متعهد به چیزی نکرده و فقط از باید و نباید ها و انتظاراتش از دوستان و هم سنگرانش در درگیری احتمالی صحبت کرده است نیز مورد توجه است. در این رابطه در سند صریحا به امکان بسته شدن ابراه چین جنوبی اشاره میشود.
” یک چالش امنیتی مرتبط، احتمال کنترل دریای چین جنوبی توسط هر رقیبی است. این امر میتواند به یک قدرت بالقوه متخاصم اجازه دهد تا یک سیستم عوارض بر روی یکی از حیاتیترین خطوط تجاری جهان اعمال کند یا – بدتر از آن – آن را به دلخواه ببندد و دوباره باز کند. هر یک از این دو نتیجه برای اقتصاد ایالات متحده و منافع گستردهتر ایالات متحده مضر خواهد بود.”
…
“ این امر نه تنها مستلزم سرمایهگذاری بیشتر در قابلیتهای نظامی ما – به ویژه نیروی دریایی – است، بلکه همکاری قوی با هر کشوری که در صورت عدم رسیدگی به این مشکل، از هند گرفته تا ژاپن و فراتر از آن، در معرض آسیب قرار میگیرد را نیز میطلبد.“
…
“ با توجه به اصرار رئیس جمهور ترامپ بر افزایش سهم ژاپن و کره جنوبی در بار مسئولیت، باید این کشورها را ترغیب کنیم تا هزینههای دفاعی را با تمرکز بر قابلیتهای لازم – از جمله قابلیتهای جدید – برای بازدارندگی دشمنان و محافظت از زنجیره جزایر اول، افزایش دهند. ما همچنین حضور نظامی خود را در غرب اقیانوس آرام تقویت خواهیم کرد، در حالی که در تعاملات خود با تایوان و استرالیا، لفاظیهای مصمم خود را در مورد افزایش هزینههای دفاعی حفظ خواهیم کرد.“
ج-ارتقای عظمت اروپا
این حقیقت که سند راهبردی امنیت ملی ایالات متحده ۲۰۲۵ در پایان سرانجام به اروپا پرداخته است به تنهایی باعث توجه در محیط های دیپلماتیک شده است. با این تعبیر که شاید اروپا دیگر برای ترامپ حائز اهمیت نیست. اما در بطن بحث آنچنانچه برخی از کارشاسان به ان توجه داده اند آنست که ترامپ به این نتیجه هم رسیده است که اروپایی ها نیاز به آموزش اروپاشناسی دارند. سند راهبردی امنیت ملی ۲۰۲۵ از «عدم اعتماد به نفس» اروپا در بهبود روابط رو به وخامت با روسیه انتقاد میکند. سند میگوید ایالات متحده تنها قدرتی است که میتواند بین اروپا و روسیه میانجیگری کند تا «شرایط ثبات استراتژیک را در سراسر سرزمین اوراسیا دوباره برقرار و خطر درگیری بین روسیه و کشورهای اروپایی را کاهش دهد.»
این سند همچنین اعلام میکند که ایالات متحده باید «عظمت اروپا را ارتقا دهد» که یادآور سخنرانی معاون رئیس جمهور ونس در آلمان در ماه فوریه است. در آن زمان پاول زرکا، عضو ارشد سیاستگذاری در شورای روابط خارجی اروپا، در تحلیلی نوشت: «واشنگتن دیگر وانمود نمیکند که در امور داخلی اروپا دخالت نخواهد کرد.» «اکنون چنین مداخلهای به عنوان یک عمل خیرخواهانه (“ما میخواهیم اروپا اروپایی بماند”) و یک ضرورت استراتژیک ایالات متحده مطرح میشود. اولویت در سند به این شکل ارائه میشود: “توصیه به مقاومت در برابر مسیر فعلی اروپا در کشورهای اروپایی.”
انتقاد از اروپا در بخش هایی از سند به اینگونه مطرح شده است: ” مقامات آمریکایی عادت کردهاند که مشکلات اروپا را از منظر هزینههای ناکافی نظامی و رکود اقتصادی بررسی کنند. این موضوع حقیقت دارد، اما مشکلات واقعی اروپا حتی عمیقتر است. اروپای بعنوان یک قاره سهم خود از تولید ناخالص داخلی جهانی را از دست داده است – از ۲۵ درصد در سال ۱۹۹۰ به ۱۴ درصد امروز – که تا حدودی به دلیل مقررات ملی و فراملی است که خلاقیت و سختکوشی را تضعیف میکند.
اما این افول اقتصادی تحت الشعاع چشمانداز واقعی و آشکارتر محو شدن تمدن قرار گرفته است. مسائل بزرگتری که اروپا با آن روبرو است شامل فعالیتهای اتحادیه اروپا و سایر نهادهای فراملی است که آزادی و حاکمیت سیاسی را تضعیف میکنند….
سانسور آزادی بیان و سرکوب مخالفان سیاسی، کاهش شدید نرخ زاد و ولد و از دست دادن هویت ملی و اعتماد به نفس.
اگر روندهای فعلی ادامه یابد، این قاره در ۲۰ سال یا کمتر غیرقابل تشخیص خواهد بود. به همین ترتیب، به هیچ وجه مشخص نیست که آیا برخی از کشورهای اروپایی اقتصاد و ارتشهای به اندازه کافی قوی خواهند داشت تا متحدان قابل اعتمادی باقی بمانند یا خیر. بسیاری از این کشورها در حال حاضر در مسیر فعلی خود دو برابر شدهاند. ما میخواهیم اروپا اروپایی باقی بماند، اعتماد به نفس تمدنی خود را بازیابد و تمرکز ناموفق خود بر خفقان نظارتی را کنار بگذارد.”
….
” جنگ اوکراین تأثیر نامطلوبی بر افزایش وابستگیهای خارجی اروپا، به ویژه آلمان، داشته است. امروزه، شرکتهای شیمیایی آلمانی در حال ساخت برخی از بزرگترین کارخانههای فرآوری جهان در چین هستند و از گاز روسیه که نمیتوانند در داخل کشور به دست آورند، استفاده میکنند. دولت ترامپ خود را در تضاد با مقامات اروپایی میبیند که انتظارات غیرواقعی از جنگ در دولتهای اقلیت ناپایدار دارند، دولتی که بسیاری از آنها اصول اساسی دموکراسی را برای سرکوب مخالفان زیر پا میگذارند. اکثریت بزرگی از اروپاییها خواهان صلح هستند، اما این خواسته به سیاست تبدیل نمیشود، تا حد زیادی به دلیل تخریب فرآیندهای دموکراتیک توسط این دولتها. این امر از نظر استراتژیک برای ایالات متحده بسیار مهم است، دقیقاً به این دلیل که کشورهای اروپایی اگر در بحران سیاسی گرفتار شوند، نمیتوانند خود را اصلاح کنند. با این حال، اروپا از نظر استراتژیک و فرهنگی برای ایالات متحده حیاتی است. تجارت فراآتلانتیک همچنان یکی از ستونهای اقتصاد جهانی و رفاه آمریکا است. بخشهای اروپایی از تولید گرفته تا فناوری و انرژی همچنان در میان قویترین بخشهای جهان هستند. اروپا محل تحقیقات علمی پیشرفته و مؤسسات فرهنگی پیشرو در جهان است. ما نه تنها نمیتوانیم اروپا را نادیده بگیریم، بلکه انجام این کار برای آنچه که این استراتژی قصد دستیابی به آن را دارد، خود-شکستخورده خواهد بود. دیپلماسی آمریکا باید همچنان از دموکراسی واقعی، آزادی بیان و تجلیل بیچون و چرا از شخصیت و تاریخ منحصر به فرد کشورهای اروپایی حمایت کند. آمریکا متحدان سیاسی خود در اروپا را تشویق میکند تا این احیای روحیه را ترویج دهند و نفوذ روزافزون احزاب میهنپرست اروپایی در واقع دلیلی برای خوشبینی زیاد است.“
….
” در درازمدت، کاملاً محتمل است که حداکثر ظرف چند دهه، برخی از اعضای ناتو اکثریت غیراروپایی شوند. به این ترتیب، این یک سوال بیپاسخ است که آیا آنها جایگاه خود در جهان یا اتحاد خود با ایالات متحده را مانند کسانی که منشور ناتو را امضا کردند، خواهند دید یا خیر.“
فراز بالا از سند راهبردی امنیت ملی ترامپ اثبات نژادپرستانه بودن سیاست ایالات متحده تحت حاکمیت ترامپ است. اشاره این سند بر غیر اروپایی شدن کشورهای عضو ناتو دقیقا بر این تفکر صحه میگذارد که اوست که تشخیص میدهد چه کسی اروپایی است و چه کسی نیست. آنها که سفیدپوست و از نژادهای انگلوساکسن و یا ژرمن و رومان یا نوردیک نباشند، سهمی از اروپا ندارند.
….
سند راهبردی امنیت ملی ۲۰۲۵ سیاست ترامپ نسبت به اروپا را در این راهبرد ها تدوین میکند:
“سیاست کلی ما برای اروپا باید موارد زیر را در اولویت قرار دهد:
- برقراری مجدد شرایط ثبات در اروپا و ثبات استراتژیک با روسیه؛
- توانمندسازی اروپا برای ایستادن روی پای خود و فعالیت به عنوان گروهی از کشورهای مستقل همسو، از جمله با پذیرش مسئولیت اصلی دفاع از خود، بدون تسلط هیچ قدرت متخاصمی؛
- ایجاد مقاومت در برابر مسیر فعلی اروپا در داخل کشورهای اروپایی؛
- گشودن بازارهای اروپا به روی کالاها و خدمات آمریکایی و تضمین رفتار منصفانه با کارگران و مشاغل آمریکایی؛
- ایجاد کشورهای سالم اروپای مرکزی، شرقی و جنوبی از طریق روابط تجاری، فروش سلاح، همکاری سیاسی و مبادلات فرهنگی و آموزشی؛
- پایان دادن به این تصور و جلوگیری از واقعیت ناتو به عنوان یک اتحاد دائماً در حال گسترش؛ و
- تشویق اروپا به اقدام برای مبارزه با ظرفیت بیش از حد مرکانتیلیستی، سرقت فناوری، جاسوسی سایبری و سایر اقدامات اقتصادی خصمانه.”

د – خاورمیانه: تغییر بار مسئولیتها، ایجاد صلح
حداقل برای نیم قرن، سیاست خارجی آمریکا خاورمیانه را بالاتر از سایر مناطق در اولویت قرار داده است. دلایل آن واضح است: خاورمیانه برای دههها مهمترین تأمینکننده انرژی جهان، صحنه اصلی رقابت ابرقدرتها و مملو از درگیریهایی بود که تهدیدی برای سرایت به جهان گستردهتر و حتی سواحل خودمان بود.
امروزه، حداقل دو مورد از این پویاییها دیگر پابرجا نیستند. منابع انرژی به طور چشمگیری متنوع شدهاند و ایالات متحده بار دیگر به یک صادرکننده خالص انرژی تبدیل شده است. رقابت ابرقدرتها جای خود را به رقابت قدرتهای بزرگ داده است، که در آن ایالات متحده رشکبرانگیزترین موقعیت را حفظ کرده است، که با احیای موفقیتآمیز اتحادهای ما در خلیج فارس، با سایر شرکای عرب و با اسرائیل توسط رئیسجمهور ترامپ تقویت شده است.
منازعه همچنان دردسرسازترین پویایی خاورمیانه است، اما امروزه این مشکل کمتر از آن چیزی است که تیترها ممکن است به ذهن خطور کنند. ایران – نیروی اصلی بیثباتکننده منطقه – از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ و عملیات «چکش نیمهشب» رئیسجمهور ترامپ در ژوئن ۲۰۲۵ که برنامه هستهای ایران را به طور قابل توجهی تضعیف کرد، به شدت تضعیف شده است. درگیری اسرائیل و فلسطین همچنان دشوار است، اما به لطف آتشبس و آزادی گروگانهایی که رئیسجمهور ترامپ مذاکره کرد، پیشرفتی به سوی صلحی پایدارتر حاصل شده است. حامیان اصلی حماس تضعیف شدهاند یا از آن کنارهگیری کردهاند. سوریه همچنان یک مشکل بالقوه است، اما با حمایت آمریکا، اعراب، اسرائیل و ترکیه، ممکن است جایگاه شایسته خود را به عنوان یک بازیگر مهم و مثبت در منطقه تثبیت و بازیابی کند.
با لغو یا کاهش سیاستهای محدودکننده انرژی توسط این دولت و افزایش تولید انرژی آمریکا، دلیل تاریخی آمریکا برای تمرکز بر خاورمیانه از بین خواهد رفت. در عوض، این منطقه به طور فزایندهای به منبع و مقصد سرمایهگذاری بینالمللی و در صنایعی فراتر از نفت و گاز – از جمله انرژی هستهای، هوش مصنوعی و فناوریهای دفاعی – تبدیل خواهد شد. ما همچنین میتوانیم با شرکای خاورمیانهای خود برای پیشبرد سایر منافع اقتصادی، از تأمین زنجیرههای تأمین گرفته تا تقویت فرصتها برای توسعه بازارهای دوستانه و باز در سایر نقاط جهان مانند آفریقا، همکاری کنیم.
شرکای خاورمیانه تعهد خود را به مبارزه با رادیکالیسم نشان میدهند، روندی که سیاست آمریکا باید همچنان از آن حمایت کند. اما انجام این کار مستلزم کنار گذاشتن آزمایش نادرست آمریکا در تحمیل این کشورها – به ویژه پادشاهیهای خلیج فارس – به ترک سنتها و اشکال تاریخی حکومت خود است. ما باید اصلاحات را در هر زمان و مکانی که به صورت ارگانیک ظهور میکند، بدون تلاش برای تحمیل آن از خارج، تشویق و تحسین کنیم. کلید روابط موفق با خاورمیانه، پذیرش منطقه، رهبران و ملتهای آن به همان شکلی که هستند، در عین همکاری در زمینههای منافع مشترک است.
آمریکا همیشه منافع اصلی خود را در تضمین این خواهد داشت که منابع انرژی خلیج فارس به دست یک دشمن آشکار نیفتد، تنگه هرمز باز بماند، دریای سرخ قابل کشتیرانی باقی بماند، منطقه به محل پرورش یا صادرکننده تروریسم علیه منافع آمریکا یا سرزمین آمریکا تبدیل نشود و اسرائیل امن بماند. ما میتوانیم و باید با این تهدید از نظر ایدئولوژیکی و نظامی مقابله کنیم
بدون دههها جنگ بیثمر «ملتسازی». ما همچنین علاقهی آشکاری به گسترش توافقنامههای ابراهیم به کشورهای بیشتر در منطقه و سایر کشورهای جهان اسلام داریم.
اما روزهایی که خاورمیانه در برنامهریزی بلندمدت و اجرای روزانه بر سیاست خارجی آمریکا تسلط داشت، خوشبختانه به پایان رسیده است – نه به این دلیل که خاورمیانه دیگر اهمیتی ندارد، بلکه به این دلیل که دیگر مانند گذشته عامل تحریککنندهی دائمی و منبع بالقوهی فاجعهی قریبالوقوع نیست. خاورمیانه در حال ظهور به عنوان مکانی برای مشارکت، دوستی و سرمایهگذاری است – روندی که باید مورد استقبال و تشویق قرار گیرد. در واقع، توانایی رئیسجمهور ترامپ در متحد کردن جهان عرب در شرمالشیخ برای دستیابی به صلح و عادیسازی روابط، به ایالات متحده اجازه میدهد تا سرانجام منافع آمریکا را در اولویت قرار دهد.
بنابراین میتوان نتیجه گرفت که ترامپ در تلاش است تا مسئولیتهای ایالات متحده در خاورمیانه را کاهش دهد، تا حدودی با تمرکز بر افزایش صادرات انرژی آمریکا و توصیف ایران و نیروهای نیابتی آن به عنوان نیروهایی که پس از جنگ ۱۲ روزه با اسرائیل و حملات ایالات متحده به سایتهای هستهای بسیار ضعیف شدهاند.
در حالی که ترامپ اذعان میکند که «منازعه همچنان مسئله خاورمیانه است» «دردسرسازترین پویایی شرق»، تصویری خوشبینانهتر از منطقه ترسیم میکند. در این مورد جان هافمن، پژوهشگر اندیشکده لیبرتارین موسسه کاتو، از استراتژی ایالات متحده برای کاهش نقش خود در خاورمیانه استقبال کرد، اما این تردید را مطرح میکند که آیا دولت ترامپ اراده سیاسی برای اجرای چنین نقشه راهی دارد یا خیر؟ او نوشت: «چهار رئیس جمهور گذشته – که دو بار از آنها دونالد ترامپ بودند – بر اساس برنامهای برای کاهش دخالت ایالات متحده در خاورمیانه فعالیت میکردند، اما سیاستهایی را دنبال کردند که ریشه در تداوم داشتند، نه تغییر.» واشنگتن همچنان درگیر خاورمیانه است و سعی میکند امور منطقه را در جزئیات خودش مدیریت کند. این رویکرد اهداف اعلام شده در استراتژی امنیت ملی را محقق نخواهد کرد.
ح – آفریقا
“برای مدت طولانی، سیاست آمریکا در آفریقا بر ارائه و بعداً گسترش ایدئولوژی لیبرال متمرکز بوده است. ایالات متحده در عوض باید به دنبال همکاری با کشورهای منتخب برای کاهش درگیری، تقویت روابط تجاری سودمند متقابل و گذار از الگوی کمکهای خارجی به الگوی سرمایهگذاری و رشد که قادر به بهرهبرداری از منابع طبیعی فراوان و پتانسیل اقتصادی نهفته آفریقا باشد.
فرصتهای تعامل میتواند شامل مذاکره برای حل و فصل درگیریهای جاری (به عنوان مثال، جمهوری دموکراتیک کنگو-رواندا، سودان) و جلوگیری از درگیریهای جدید (به عنوان مثال، اتیوپی-اریتره-سومالی) و همچنین اقدام برای اصلاح رویکرد ما به کمک و سرمایهگذاری (به عنوان مثال، قانون رشد و فرصت آفریقا) باشد. و ما باید در عین حال که از هرگونه حضور یا تعهدات بلندمدت آمریکا اجتناب میکنیم، نسبت به فعالیتهای تروریستی اسلامگرای نوظهور در بخشهایی از آفریقا محتاط باشیم.
ایالات متحده باید از یک رابطه متمرکز بر کمک با آفریقا به یک رابطه متمرکز بر تجارت و سرمایهگذاری گذار کند و از مشارکت با کشورهای توانمند و قابل اعتمادی که متعهد به گشودن بازارهای خود به روی کالاها و خدمات ایالات متحده هستند، حمایت کند. یکی از حوزههای فوری برای سرمایهگذاری ایالات متحده در آفریقا، با چشمانداز بازگشت خوب سرمایه، شامل بخش انرژی و توسعه مواد معدنی حیاتی است. توسعه فناوریهای انرژی هستهای، گاز مایع و گاز طبیعی مایع با حمایت ایالات متحده میتواند برای کسبوکارهای آمریکایی سود ایجاد کند و به ما در رقابت برای مواد معدنی حیاتی و سایر منابع کمک کند.

پینوشت و نتیجه گیری مقایسه ای از اسناد راهبردی امنیت ملی ایالات متحده در سه دهه اخیر(۱۹۹۰-۲۰۲۵)
در طول سه دهه گذشته، اسناد راهبردی امنیت ملی ایالات متحده (NSS) نشان میدهد که چگونه دولتهای متوالی، توازن قدرت جهانی را درک کرده و اولویتهای منطقهای را تعیین کردهاند. در حالی که هر رئیس جمهور از زبان مشابهی در مورد رهبری آمریکا استفاده میکرد، مرکز ثقل جغرافیایی در پاسخ به رویدادهای تاریخی – از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی تا ۱۱ سپتامبر، ظهور چین، تجدید حیات روسیه و رقابت امروز در نیمکره غربی – به طور قابل توجهی تغییر کرد. این استراتژیها در کنار هم، داستانی از تأکید منطقهای در حال تکامل را به جای یک دکترین واحد و پیوسته روایت میکنند.
استراتژی جورج اچ. دبلیو. بوش در سال ۱۹۹۱ با پایان جنگ سرد شکل گرفت و اروپا را در هسته امنیت ملی ایالات متحده قرار داد. دغدغه اصلی این سند، مدیریت انحلال اتحاد جماهیر شوروی و تضمین یک نظم پایدار اروپایی بود. سایر مناطق تنها به عنوان صحنههای فرعی ظاهر شدند و آسیا، خاورمیانه و آفریقا به عنوان صحنههای مهم اما به وضوح حاشیهای برای مسئله اروپا در نظر گرفته شدند.
استراتژیهای اواخر دهه ۱۹۹۰ بیل کلینتون این جهتگیری اروپامحور را حفظ کرد. اگرچه کلینتون مفهوم امنیت را گسترش داد تا جهانی شدن، تهدیدات فراملی و ادغام اقتصادی را نیز در بر بگیرد، اما روایت منطقهای همچنان با اروپا و اوراسیا آغاز میشد – که منعکس کننده گسترش ناتو، درگیریهای بالکان و نهادسازی پس از جنگ سرد بود. آسیا به دلیل ظهور چین و بحران مالی آسیا اهمیت پیدا کرد، اما در نظم استراتژیک از اروپا عقب ماند.
استراتژی امنیت ملی جورج دبلیو بوش در سال ۲۰۰۶ نشان دهنده یک گسست تعیین کننده است. پس از ۱۱ سپتامبر، خاورمیانه به مرکز بلامنازع سیاست خارجی ایالات متحده تبدیل شد. عراق، افغانستان، تروریسم و دموکراتیزاسیون در “خاورمیانه بزرگ” دستور کار راهبردی را در بر گرفت. اروپا و آسیا از نظر نقشهای حمایتی خود در جنگ جهانی علیه تروریسم مورد بحث قرار گرفتند، در حالی که آفریقا حول محور مبارزه با تروریسم و توسعه شکل گرفت. هیچ استراتژی امنیت ملی دیگری به این شدت استراتژی ایالات متحده را بر یک منطقه واحد متمرکز نمیکند.
استراتژی امنیت ملی باراک اوباما در سال ۲۰۱۵، چرخش به سمت آسیا و اقیانوسیه را آغاز کرد. اوباما در واکنش به ظهور چین و تلاش برای کاهش دخالت نظامی ایالات متحده در خاورمیانه، اولویتها را با قرار دادن آسیا در صدر و اروپا در رتبه دوم، تغییر داد. خاورمیانه از جبهه مرکزی به منطقهای تبدیل شد که به جای گسترش بیشتر، نیاز به ثبات دقیق دارد. آفریقا همچنان برای توسعه، حفظ صلح و فرصتهای اقتصادی مهم است، اما نه به عنوان یک صحنه ژئوپلیتیکی اصلی.
سند امنیت ملی جو بایدن در سال ۲۰۲۲، این جهانبینی مبتنی بر اولویت هند و اقیانوس آرام را تثبیت کرد. این سند، این منطقه را به عنوان مرکز ژئوپلیتیک قرن بیست و یکم توصیف و چین را به عنوان رقیب اصلی بلندمدت معرفی میکند. اروپا به دلیل حمله روسیه به اوکراین به شدت برجسته میشود و تمرکز استراتژیک دوگانهای را بر آسیا و اروپا ایجاد میکند. خاورمیانه توجه نسبتاً کمی را به خود جلب میکند و آفریقا عمدتاً در چارچوب رقابت جهانی و مشارکتهای توسعهای مورد بحث قرار میگیرد. سند بایدن نشان دهنده احیای اتحادها و همکاریهای چندجانبه است که حول چالشهای دوگانه چین و روسیه قرار دارد.
استراتژی امنیت ملی ۲۰۲۵ دونالد ترامپ با تغییر جهت اولویتهای ایالات متحده به سمت نیمکره غربی(قاره آمریکا)، از تمام استراتژیهای اخیر فاصله میگیرد. این استراتژی با احیای منطق دکترین مونرو، آمریکای لاتین – به ویژه مسائل مربوط به ونزوئلا، مهاجرت، کارتلها و نفوذ چین در منطقه – را بالاتر از آسیا و اروپا قرار میدهد. هند و اقیانوسیه همچنان مهم است اما به عنوان امنیت ثانویه نیمکره غربی در نظر گرفته میشود. اروپا به صراحت کاهش یافته و گاهی مورد انتقاد قرار میگیرد، در حالی که خاورمیانه و آفریقا پوشش حداقلی دریافت میکنند. در این چارچوب، تهدیداتی که از نیمکره غربی سرچشمه میگیرند، چالش اصلی امنیت ایالات متحده را تشکیل میدهند و معماری آسیا-محور دهه قبل را معکوس میکنند.
روی هم رفته، این اسناد توالی واضحی از تغییر اولویتهای منطقهای را نشان میدهند: اروپا در دهههای بلافاصله پس از جنگ سرد تسلط داشت؛ خاورمیانه اوایل دهه ۲۰۰۰ را در بر گرفت؛ هند و اقیانوسیه به عنوان اصل سازماندهی در دهههای ۲۰۱۰ و اوایل دهه ۲۰۲۰ ظهور کرد؛ و تلاشهای استراتژی امنیت ملی ترامپ در سال ۲۰۲۵ تغییر جایگاه نیمکره غربی به عنوان صحنه اصلی نبرد را بار دیگر مورد تاکید قرار داده است. تکامل این استراتژیها منعکسکننده تحولات ژئوپلیتیکی گستردهتر و جهانبینیهای متفاوت هر دولت است.



