درگذشت بهرام بیضایی تنها خاموشی یک هنرمند بزرگ نیست؛ نشانهای است از فرسایش تاریخیِ اندیشه در سرزمینی که همواره با گذشتهاش در ستیز بوده و آیندهاش را به تعویق انداخته است. او از معدود چهرههایی بود که هنر را نه زینت قدرت، بلکه ابزار پرسش از آن میدانست و نه پناهگاهی برای گریز، بلکه میدان رویارویی با تاریخ، اسطوره، خشونت و فراموشی.
بیضایی از همان آغاز، در سینما و تئاتر، راهی را پیمود که با جریان مسلط سازگار نبود. فیلمهایی چون «عمو سیبیلو»، «رگبار»، «غریبه و مه»، «کلاغ» و «چریکه تارا» انسانهایی را تصویر میکرد که در حاشیهی قدرت ایستادهاند؛ انسانهایی گرفتار تقدیرهای تاریخی، نه قهرمانان پیروز. این مسیر در «مرگ یزدگرد» به اوج رسید؛ جایی که تاریخ نه حقیقتی واحد، بلکه میدان نزاع روایتهاست. پس از انقلاب، «باشو، غریبهی کوچک» تصویری انسانی از جنگ، آوارگی و امکان همزیستی آفرید و فیلمهایی چون «شاید وقتی دیگر»، «مسافران»، «سگکشی» و «وقتی همه خوابیم» با تلخی فزاینده، شکافهای اخلاقی و اجتماعی را عریان کردند.
در تئاتر، بیضایی با نمایشنامههایی چون «پهلوان اکبر میمیرد»، «چهار صندوق»، «سلطان مار»، «کارنامهی بندار بیدخش»، «مرگ یزدگرد»، «عروسکها»، «شب هزار و یکم»، «مجلس شبیه در ذکر مصائب…» و «یادداشتهای بازیگر نقش دوم»، به بازخوانی سنتهای نمایشی ایران پرداخت؛ نه برای تقدیس گذشته، بلکه برای شکستن روایتهای منجمد و قدرتپسند. اسطوره در آثار او هرگز پناهگاه امن نبود؛ به زمین کشیده میشد، شکافته میشد و در برابر اکنون قرار میگرفت.
زندگی شخصی بیضایی، همانند آثارش، کمحاشیه و دور از نمایش بود. او هرگز زندگی خصوصی را به میدان خودنمایی بدل نکرد. آنچه از این حوزه شناخته شده، بیش از هر چیز، نشاندهندهی پیوندهای انسانی و فکری اوست. بیضایی همواره کوشید مرزی روشن میان کار فکری و زندگی شخصی حفظ کند. در سالهای پایانی عمر، همراهیاش با میترا فراهانی ـ فیلمساز و هنرمند ـ نهتنها یک رابطهی عاطفی، بلکه همنشینی دو نگاه جستوجوگر بود؛ حضوری که بهویژه در سالهای بیماری و غربت، معنایی انسانی و آرام داشت.
پس از انقلاب، فشارهای مداوم، سانسور و محدودیتهای ساختاری، امکان کار پیوسته را از او گرفت. مهاجرتش، انتخابی از سر میل نبود، بلکه نتیجهی فرسودگی از جدالی نابرابر بود. با اینهمه، غربت به معنای سکوت نشد. بیضایی در خارج از ایران، بهویژه در تئاتر، بار دیگر امکان آفرینش یافت. بازآفرینی متون کلاسیک و اجرای آثاری چون «داشآکل به روایت مرجان» نشان داد که دغدغهی او نه بازگشت نوستالژیک، بلکه بازخوانی انتقادی تاریخ و ادبیات ایران است. در این آثار، زنان بیش از پیش به مرکز روایت آمدند؛ بهمثابه حاملان حافظه و مقاومت.
بیضایی در نسبت با نسل موج نو سینمای ایران، جایگاهی بنیادین داشت. او همدورهی کارگردانانی چون داریوش مهرجویی و مسعود کیمیایی بود، اما مسیرش را مستقلتر و ریشهایتر پیش برد. نسبت او با عباس کیارستمی، نسبتی از هماحترامی و تفاوت بود: هر دو به سینمای مؤلف باور داشتند، اما یکی به ایجاز و سکوت میرسید و دیگری به اسطوره و تاریخ. دربارهی جعفر پناهی و نسل پس از انقلاب، بیضایی بیشتر الهامبخش یک اخلاق حرفهای بود تا استاد مستقیم؛ اخلاقی مبتنی بر استقلال، پرهیز از سازش آسان و وفاداری به حقیقت انسانی. بسیاری از فیلمسازان ایرانی، مستقیم یا غیرمستقیم، از جسارت روایی و نگاه انتقادی او تأثیر پذیرفتند.
پس از درگذشت بیضایی، واکنشهای رسمی نیز ناگزیر به ستایش رسیدند. مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، در پیامی از جایگاه بهرام بیضایی بهعنوان یکی از چهرههای ماندگار فرهنگ و هنر ایران یاد کرد و آثار او را بخشی ارزشمند از میراث فرهنگی کشور دانست. این سخنان، در عین اهمیت نمادین، تناقضی دیرآشنا را نیز یادآوری میکنند: هنرمندی که در زمان حیاتش با حذف و محدودیت روبهرو بود، اکنون در غیابش به سرمایهای فرهنگی بدل میشود.
این تناقض، همان شکافی است که در سراسر آثار بیضایی جاری است؛ فاصلهی میان حقیقت زیسته و روایت رسمی. جامعهای که صدای منتقد خود را در زمان حیاتش تاب نمیآورد، پس از خاموشی او، به زبان ستایش پناه میبرد.
سوگِ بهرام بیضایی، سوگِ یک فرد نیست؛ سوگِ اندیشیدن در زمانهای است که اندیشه هزینهمند شده است. او نشان داد که هنر، اگر از پرسش تهی شود، به تزئین وضع موجود فرو میافتد و اگر حافظه را کنار بگذارد، به فراموشی خدمت میکند. بیضایی رفت، اما آثارش ـ در سینما، تئاتر و نوشتار ـ همچنان ایستادهاند؛ چونان شهادتی علیه فراموشی سازمانیافته.
تا زمانی که این آثار خوانده، دیده و اجرا شوند، تاریخ هنوز کاملاً بسته نشده است؛ و شاید بزرگترین میراث او همین باشد: اصرار بر اندیشیدن، در زمانی که سادهترین راه، نیندیشیدن است.
مهرزاد وطن آبادی



