|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
پدربزرگم که مُرد،
میراثی بر جاگذاشت
با شکوه و مانا
از جنسِ تابش آفتاب بر دخمه های تاریک
از نردبانی رو به آسمان،
پرسید:
«جهانِ خسته را چگونه روایت کردند؟
آنگونه که بود…
یا آنگونه که میخواستند؟»
او میدانست
این تنِ ناپایدارِ جهان
در دندانِ موریانهها فرو خواهد ریخت؛
موشِ کورِ از تاریکی
و سیاهچالهها نقب خواهد زد
از قارهها خواهد گذشت
و بر شانههای زمین فروخواهد نشست
آنگاه؛
شعلهها در کرانهها به رقص در می آیند
و وارونگی
با سرافراشتگی بازخواهد گشت.
در آن لحظه،
ناقوسِ مرگِ کرمهای خاکی
و جادوگرانِ بیچهره
در استخوانِ زمین طنین خواهد انداخت؛
استحاله…
آرام و بیوقفه
در دستها و جانها آغاز خواهد شد.



