برگردان بهفارسی: گودرز اقتداری
مقابله با سرمایهداری با ویوک چیبر توسط Catalyst: A Journal of Theory and Strategy تهیه و توسط ژاکوبین منتشر شده است. میتوانید به پادکست کامل اینجا گوش دهید. این متن برای وضوح بیشتر ویرایش شده است.
ویوک چیبر استاد جامعهشناسی در دانشگاه نیویورک است. او سردبیر کاتالیزور: مجلهای در باب نظریه و استراتژی است. Catalyst: A Journal of Theory and Strategy.
ملیسا ناشک عضو سوسیالیستهای دموکرات آمریکا است.
*****
ایرانیان بیش از یک قرن است که تلاش میکنند انقلاب دموکراتیک خود را تکمیل کنند. هر بار که ایالات متحده درگیر میشود، این پروژه را دههها به عقب میاندازد.
دولت ترامپ پس از سرکوب آخرین موج اعتراضات، لفاظیهای جنگطلبانه خود علیه رژیم ایران را افزایش داده است. و اکنون، گزارشهای فزایندهای حاکی از آن است که جنگ بزرگ با ایران یک احتمال بسیار واقعی است – و خیلی زود.
در این قسمت از پادکست رادیو ژاکوبین با عنوان «مقابله با سرمایهداری»، ویوک چیبر و ملیسا نشک، انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹ را با اعتراضات فعلی مقایسه میکنند و در مورد آنچه یک انقلاب را ممکن میسازد، بحث میکنند.
ملیسا نشک
ایران اخیراً موج عظیمی از اعتراضات را تجربه کرد که آنقدر قابل توجه بود که دولت در واقع تمام دسترسی به اینترنت را در داخل کشور قطع کرد. به طور خلاصه، اکنون در ایران چه میگذرد؟
ویوک چیبر
آنچه در ایران میبینیم، تنها جدیدترین موج ازخیزشهای بسیج مردمی است که حداقل به سال ۲۰۰۹ برمیگردد. پس از ۲۰۰۹، کمی وقفه ایجاد شد. سپس، با شروع آن از سال ۲۰۱۷ و تشدید آن در سالهای ۲۰۱۹، ۲۰۲۱-۲۲ و اکنون ۲۰۲۵-۲۶، مجموعهای از خیزشها علیه رژیم اسلامی رخ داده است که لایههای بیشتری از جمعیت را در بر گرفته است. به طرز چشمگیری، در چند موج اخیر، بخشهای بیشتری از کارگران ایرانی نیز در این بسیجها مشارکت داشتهاند.
در اینجا دو نکته مهم وجود دارد. یکی اینکه موجهای بسیج مردمی پشت موجهای دیگر وجود دارد. دوم اینکه این خیزشهای بسیج مردمی موفق نمیشوند. درک هر دو نکته مهم است.
درک اینکه چرا قیامها وجود دارند چندان دشوار نیست زیرا این یک رژیم خودکامه و غیردموکراتیک است. همچنین با مشکلات اقتصادی بسیار دشواری روبرو بوده است زیرا توسط تحریمهای بسیار شدید ایالات متحده فلج شده است، تحریمهایی که توانایی آن را در استفاده از دارایی اصلی اقتصادیاش، یعنی نفت، محدود کرده است. در عین حال، این رژیم به شکلی عجیب، یک رژیم بسیار نئولیبرال و خصوصیساز بوده است.
این رژیم داراییهای زیادی را خصوصی کرده است به این معنا که بسیاری از بازیگران خصوصی را که ظاهراً آنها را اداره میکنند، به میدان آورده است، اما در واقع، این بازیگران خصوصی ارتباط بسیار نزدیکی با دولت دارند. در حالی که به یک معنا در حال آزادسازی است، همه بازیگران کلیدی در داخل دولت هستند. ارتش به همراه نزدیکانشان و خانوادههای افراد مهم در دولت و بوروکراسی، مالک اصلی این داراییها هستند، اما بازندگان همواره توده مردم بودهاند.
در حال حاضر، حدود ۹۰ درصد از ایرانیان از نظر اقتصادی در وضعیت ناپایداری قرار دارند، به این معنی که آنها در بخش غیررسمی هستند و تقریباً هیچ حقی از نظر اقتصادی ندارند. پایگاه حمایتی این رژیم، که حتی تا دهه ۱۹۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ بسیار گسترده بود، هم در میان توده مردم و هم در میان نخبگان خارج از دولت ایران، باریکتر و باریکتر شده است. بنابراین، درک اینکه چرا این خیزشها رخ میدهند، آسان است. اما به همان اندازه مهم است که آنها بارها و بارها شکست میخورند.
چه چیزی باعث انقلاب میشود؟
ملیسا ناشک
بین آنچه اکنون در حال وقوع است و نحوه به قدرت رسیدن این رژیم در سالهای ۱۹۷۸-۱۹۷۹ شباهتهای سطحی وجود دارد. یک جنبش اعتراضی گسترده، بسیجهای عظیم وجود داشت و در نهایت، این امر یک رژیم بسیار استبدادی و ضد دموکراتیک را سرنگون کرد. بنابراین، آنچه امروز در حال وقوع است چگونه با آنچه در سال ۱۹۷۹ اتفاق افتاد مقایسه میشود؟
ویوک چیبر
به طور خلاصه، تفاوت این است که در سال ۱۹۷۹، بسیج بزرگی داشتید، اما علاوه بر آن، ساختارهای قدرت فرو ریخت. امروز هیچ نشانهای از فروپاشی آنها وجود ندارد، این تفاوت بزرگ است. و برای درک اینکه چرا ساختارهای قدرت در آن زمان فرو ریختند و چرا احتمالاً اکنون اینطور نیستند، باید به شرایط زمینهای در هر دو مورد و تفاوتهای آنها نگاه کنید.
ملیسا ناشک
پس چه اتفاقی در سال ۱۹۷۸ افتاد که دولت ایران را تا این حد بیثبات کرد؟
ویوک چیبر
انقلاب ایران بسیار غیرمعمول بود زیرا با آنچه ما در مورد انقلابها و آنچه آنها را به وجود میآورد میدانیم مطابقت نداشت. پس آنچه ما در مورد انقلابها میدانیم چیست؟
من فکر میکنم بهترین خلاصه در مورد چگونگی وقوع انقلابها توسط لنین بیان شده است و از زمان بیان آن توسط او، تا حد زیادی در تمام تحقیقات علوم اجتماعی تأیید شده است. اصل مطلب این است که انقلابها زمانی رخ میدهند که کسانی که تحت حکومت هستند دیگر نمیتوانند شرایط خود را بپذیرند و کسانی که بر آنها حکومت میکنند دیگر قادر به حکومت کردن نیستند.
خب، همه در جناح چپ میدانند که انقلابها نیاز به بسیج عظیم، گرد هم آوردن مردم و آمدن به خیابانها دارند. و به خصوص در میان فعالان چپ، این موضوع گاهی اوقات منجر به یک تصور غلط میشود که اگر فقط مردم را سازماندهی کنید، آنها را تحریک کنید و به اندازه کافی از آنها بیرون بیاورید، میتوانید انقلاب داشته باشید. و ما به این میگوییم ارادهگرایی.
ملیسا ناشک
من به خاطر سالهای زیادی که با مردم در این مورد بحث کردهام، میخندم.
ویوک چیبر
بله، «بیایید یک انقلاب داشته باشیم، ما به یک انقلاب نیاز داریم»، میدانید، از این جور چیزها.
ملیسا ناشک
همچنین از اینکه چند بار در آستانه یک انقلاب بودهایم، شوکه خواهید شد.
ویوک چیبر
بنابراین خطایی که وجود دارد این است که فرض میکند اگر فقط به اندازه کافی تلاش کنید، یک انقلاب خواهید داشت. و به آن ارادهگرایانه میگویند زیرا فرض میکند هیچ محدودیت واقعی وجود ندارد، هیچ مشکل ساختاری اساسی یا محدودیت ساختاری برای آنچه مردم میتوانند انجام دهند وجود ندارد.
ملیسا ناشک
منتظر بودم که شما کلمه “س” را بگویید.
ویوک چیبر
این مهمترین کلمهای است که برای هر کسی در چپ وجود دارد. اگر میخواهید در مورد سیاست جدی باشید، باید ساختارها و نحوهی عملکرد آنها را درک کنید.
بنابراین، البته، همه میدانند که باید بسیج شوید. اما مسئله این است که بیشتر اوقات وقتی مردم بسیج میشوند، شکست میخورند. چرا اینطور است؟ به این دلیل است که نیمهی دوم آنچه برای انقلابها لازم است نیز وجود ندارد، یعنی اینکه باید فروپاشی قدرت دولتی رخ دهد.
در هر جامعه طبقاتی، شما ارگانهای اقتدار و قدرت بر مردم دارید، درست است؟ زیرا، البته، در هر جامعه طبقاتی، استثمار جریان دارد. سلطه زیادی وجود دارد. مردم از این سلطه متنفرند و مرتباً سعی میکنند به هر طریقی که میتوانند، چه در سطح فردی و چه در سطح جمعی، کاری در مورد آن انجام دهند.
اکنون، بیشتر اوقات، مردم فقط به دنبال کار خود میروند و تمام تلاش خود را میکنند. اما بسیار رایج است، چه در یک جامعه پیشامدرن مانند فئودالیسم، یک جامعه سرمایهداری یا نوعی جامعه سوسیالیستی دولتی، که مردم نیز سعی کنند دور هم جمع شوند و به صورت جمعی برای تغییر اوضاع تلاش کنند. در این شرایط، نهادهای عادی نظم و حکومت از قبل از هم پاشیدهاند زیرا مردم برای تغییر اوضاع دور هم جمع میشوند. آنها به خیابانها میآیند. آنها اعتراض میکنند. آنها بسیج میشوند.
در این شرایط، نخبگان به راهی برای مقابله با اعتراضات جمعی نیاز دارند. روشی که آنها این کار را انجام میدهند از طریق خشونت، ارعاب یا اجبار است. تا زمانی که آن ارگانهای ارعاب و اجبار دستنخورده باشند، موفقیت در انقلابها برای مردم بسیار بسیار دشوار است، زیرا تمام اسلحهها و تسلیحات در دست دولت است.
ملیسا ناشک
این من را به یاد آخرین قسمتی که در مورد استثناگرایی آمریکایی و مبارزات اولیهای که منجر به قرارداد نو(New Deal) شد، انداخت. ما زیاد در مورد اینکه تظاهرات جنبش کارگری چقدر عظیم و قابل توجه بود، صحبت کردیم، با دهها هزار نفر در خیابانها که با پلیس درگیر میشدند، برای حق خود برای تشکیل اتحادیه و دستمزد عادلانه و از این قبیل چیزها میجنگیدند.
آن یک درگیری بسیار شدید و اغلب خشونتآمیز بود. بنابراین، به نظر شما، حتی اگر دولت تمام تلاش خود را برای مبارزه با آن انجام داد، و حتی اگر با قدرت عظیمی از پایین به شکل یک جنبش اعتراضی سازمانیافتهتر روبرو شد، دولت همچنان توانست آن را درون خود جای دهد و به حیات خود ادامه دهد.
ویوک چیبر
بله. چیزی که شما به دست آوردید اصلاحات بود، نه انقلاب.
حالا، دلیل اینکه شما به قدرت دولت برای فروپاشی نیاز دارید این است که دولتهای مدرن فوقالعاده قدرتمند هستند. با توجه به سلاحهایی که دارند، ابزارهای نظارتی، ابزارهای اجبار و ارعاب، برای شهروندان و کارگران بسیار دشوار است که در مقیاسی گرد هم آیند که بتوانند بر آن غلبه کنند، اگر دولت متحد باقی بماند.
حدود ۹۰ درصد از ایرانیان از نظر اقتصادی در وضعیت ناپایداری هستند، به این معنی که تقریباً هیچ حقی از نظر اقتصادی ندارند.
پیششرط عادی هر انقلاب موفق این بوده است که اختلافاتی در درون بلوکهای حاکم و بلوکهای قدرت رخ دهد، به طوری که حداقل برخی از بخشهای دولت یا از ساختارهای قدرت جدا شوند و بگویند: “ما اکنون طرف مردم هستیم”، یا به نوعی فلج شوند، یا اختلافات عمیقی در درون آنها وجود داشته باشد. اما ابزار عادی اعمال قدرت و کنترل بر تودهها از بین میرود. این چیزی است که شما در روسیه در سال ۱۹۱۷ دیدید. این چیزی است که شما در چین بین سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۹ دیدید.
انقلاب ایران، ۱۹۷۸-۱۹۷۹
ملیسا ناشک
درک من از رابطه بین دولت ایران و ایالات متحده در سالهای ۱۹۷۸ و ۱۹۷۹ این است که شاه فقط یک عروسک خیمهشببازی ایالات متحده نبود؛ به دلیل تبادل گسترده دانش و آموزش نظامی، رابطه بسیار نزدیکی وجود داشت. آیا شما میگویید که این یک رابطه حامیپرورانه بود؟
ویوک چیبر
کاملاً. این یک رابطه حامیپرورانه بود. شاه در دهه ۱۹۷۰ مشتری مورد علاقه ایالات متحده بود.
در واقع، ستونهای نظم خاورمیانه در طول دهه ۱۹۶۰ عربستان سعودی و ایران بودند. اسرائیل تنها پس از سال ۱۹۶۷ واقعاً به یک قدرت در آنجا تبدیل میشود. تا سال ۱۹۷۹، شاه یکی از مهمترین حامیان قدرت آمریکا در منطقه محسوب میشد.
وقتی میپرسیم در سال ۱۹۷۹ چه اتفاقی افتاد، در واقع نه تنها میپرسیم که توانایی شاه در سرکوب و اجبار چگونه تضعیف شد، بلکه میپرسیم که ایالات متحده چه میکرد. زیرا ایالات متحده از سال ۱۹۷۷ به بعد بسیار حضور داشت. با رشد جنبشها، ایالات متحده علاقه بسیار فعالی به همه اینها نشان داد.
ملیسا ناشک
بیایید با این شروع کنیم که چرا خود دولت اینقدر ضعیف بود، و سپس میتوانیم بیشتر در مورد نقش ایالات متحده صحبت کنیم.
بیایید آن را با انقلاب روسیه مقایسه کنیم. انقلاب روسیه نمونه کلاسیک وجود یک طبقه کارگر بسیار سازمانیافته، یک حزب سیاسی بسیار منسجم است که از نظر ایدئولوژیکی منسجم، از نظر داخلی منظم، دارای دیدگاه بسیار روشنی از آنچه میخواهد انجام دهد و در گرههای قدرت، که کارخانهها و شهرها و همچنین پایگاههای قوی در روستاها هستند، موقعیت خوبی دارد.
بنابراین، از یک طرف، روسیه وقتی به نیروهای انقلابی از پایین فکر میکنید، موقعیت بسیار خوبی دارد. سپس، وقتی به دولت تزاری روسیه نگاه میکنید – که توسط جنگ جهانی اول فلج شده است، و اشراف روسیه در سالهای ۱۹۱۶-۱۹۱۷ با تزار شروع به درگیری میکنند، که دولت را فلج میکند. در نهایت، ارتش از هم میپاشد. شما هر سه اتفاق را دارید.
حالا، وقتی به ایران نگاه میکنید، یک حزب سازمانیافته خوب وجود ندارد که تودهها را گرد هم آورد. اگر به چپ نگاه کنید، حزب توده، حزب کمونیست ایران، در دهههای ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ بسیار قدرتمند بود. در واقع، میتوان گفت که این حزب یکی از سه یا چهار حزب کمونیستی سازمانیافته در جنوب جهان در آن زمان بود. صدها هزار کارگر پایگاه آن بودند و موقعیت بسیار مهمی در میادین نفتی داشتند که مرکز عصبی اقتصاد ایران بودند. احتمالاً این حزب تنها نیروی سیاسی واقعاً سازمانیافته از هر نوع خارج از سلطنت است – حتی بزرگتر از احزاب بورژوایی در آن زمان.
اما کودتایی که ایالات متحده در سال ۱۹۵۳ سازماندهی کرد و [محمد] مصدق را که در آن زمان رهبر ملیگرای ایران بود، سرنگون کرد، وجود داشت. پس از کودتا، حزب کمونیست ضربه بزرگی خورد. مجبور شد به فعالیت زیرزمینی روی آورد. همچنین درگیریهای جناحی زیادی در درون آن وجود داشت.
ملیسا ناشک
چپها درگیریهای جناحی دارند؟
ویوک چیبر
بله [با خنده]، احتمالاً تنها حزب کمونیستی بود که تا به حال درگیریهای جناحی داشته است…
درست پس از جدایی چین و شوروی، کمونیستهای ایرانی در عرض حدود هجده ماه سه انشعاب خود را تجربه کردند.
بنابراین تا اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰، حزب کمونیست واقعاً ضربه خورده است. اکنون چریکهایی به نام فداییان وجود دارند و پایگاهی در روستاها دارند. اما مانند همه جنبشهای چریکی در روستاها، تا زمانی که دولت منسجم و پایدار باشد، موفقیت برای آنها بسیار دشوار است.
ملیسا ناشک
آیا چریکها کمونیست هم بودند؟
ویوک چیبر
آنها از جنبش کمونیستی بیرون آمدند، اما پس از اواخر دهه ۱۹۶۰، مائوئیسم نیز در آنها نفوذ کرد. بنابراین، تلاقی انواع مختلف تأثیرات ایدئولوژیک وجود داشت. نکته این است که تا اواسط دهه ۱۹۷۰، چپ در ایران وجود داشت و به ویژه در میان روشنفکران و دانشجویان نفوذ داشت. و یک جریان چپ سکولار بسیار قوی نیز در ایران وجود داشت، اما به خوبی سازماندهی نشده بود. بنابراین آن عنصر وجود نداشت.
احزاب سیاسی نیز به خوبی سازماندهی نشده بودند. احزاب ملیگرا در ایران وجود داشتند، اما شاه یک سرویس مخفی گسترده و اقدامات سختگیرانهای داشت که آنها را به شدت محدود و مهار میکرد.
ملیسا ناشک
بله. من چیزی دیدم که میگفت دو حزب اصلی آن زمان با نام مستعار «بله» و «میتوانم انجام دهم» شناخته میشدند، چیزی شبیه به این.
ویوک چیبر
بله، درست است. و در سال ۱۹۷۵، شاه حتی آن احزاب را ممنوع کرد و حزب جدیدی به نام حزب رستاخیز تأسیس کرد.
نکته جالب: ظاهراً، آن حزبی که ایران را به یک دولت تک حزبی تبدیل کرد، توسط دانشجویان دکترای آمریکایی که در آن زمان با ساموئل هانتینگتون، دانشمند علوم سیاسی هاروارد، درس میخواندند، به شاه پیشنهاد شد. و دیدگاه هانتینگتون این بود که در کشورهای به سرعت در حال مدرن شدن در جنوب جهان، به حکومت تک حزبی نیاز دارید که دولت را به توده مردم متصل کند. بنابراین او، به شیوه معمول آمریکایی، از آن حمایت کرد – خط رسمی هانتینگتون این است که شما میخواهید ارزشهای لیبرال را به شرق ببرید، اما روشی که این کار را انجام میدهید، تحمیل یک دولت تک حزبی به آنهاست.
ملیسا ناشک
درست است. و بعداً، مطمئنم که انتقاد این است: “آنها یک دولت تک حزبی هستند. چقدر غیردموکراتیک! ما باید در مورد این موضوع کاری انجام دهیم.” این دیوانه کننده است.
ویوک چیبر
اما نکته این است که عناصر سیاسی سازمان یافته در ایران در آن زمان بسیار ضعیف بودند و با آنچه ما فکر میکنیم منجر به موقعیتهای انقلابی میشود، جایی که به یک اپوزیسیون سازمان یافته نیاز دارید، مطابقت ندارد. چیزی که در آن زمان در ایران وجود داشت، شبکههای غیررسمی از طریق چیزی بود که بازار نامیده میشد. بازار یک شبکه تجاری در مراکز شهری و مساجد است که نهادهای مذهبی هستند، جایی که اگرچه آنها نیز با سرکوب زیادی روبرو هستند، شاه باید مراقب آنها باشد زیرا آنها نیز منابع بسیار خوبی دارند. آنها پول زیادی دارند.
ملیسا ناشک
جنبش اعتراضی به طور مشخص چه چیزی را مطالبه میکرد؟
ویوک چیبر
این [جنبش] خواستار یک جمهوری دموکراتیک بود. این حس وجود داشته که چون روحالله خمینی پیروز شد و محبوبترین چهره بود، در ایران خواستار یک جمهوری اسلامی بودند، اما اینطور نبود. خواستهها اساساً سکولار بودند.
و حتی در میان رهبران مذهبی جنبشها، آنها اساساً حقوق کامل دموکراتیک را برای مردم ایران وعده دادند. فکر نمیکنم هیچ مبنایی برای گفتن این وجود داشته باشد که تقاضای عمومی برای یک دولت اسلامی در ایران وجود داشته است. البته این درخواست برای حقوق دموکراتیک و آزادی مذهبی بود. این درخواست برای احترام به مذهب، بلکه حقوق زنان، اتحادیههای کارگری، دانشجویان، اصلاحات آموزشی و آزادی کامل بیان بود.
و همانطور که قبلاً گفتم، به نظر میرسید که خمینی تا بهار و تابستان ۱۹۷۹، حتی در زمان انقلاب، با این خواسته موافق بود. بنابراین آنچه مردم برای آن میجنگیدند، اولین جمهوری واقعی یا جمهوری دموکراتیک در ایران بود. و ما این را میدانیم زیرا تقریباً یک سال طول کشید تا خمینی چپ را سرکوب کند، تمام مخالفان را از بین ببرد و آنچه را که در آن زمان اساساً یک حکومت دینی بود، تأسیس کند. میتوانیم آن را ضدانقلاب خمینی بنامیم. بنابراین اول از همه، با نگاه به صفبندی نیروها در سمت تودهها، حزب کمونیست بسیار ضعیف و بینظم بود. یک جنبش چریکی وجود داشت که عمدتاً در روستاها بود و کوچک هم نبود، قابل توجه بود، اما وزنی که مثلاً چریکهای کمونیست چینی در دهه ۱۹۳۰ داشتند را نداشت.
این امر، فضای بسیار گستردهای را برای سایر گروههای اجتماعی ایجاد میکند تا نقش مهمی در سازماندهی سیاسی ایفا کنند. و در نهایت، این شبکههایی از آنچه بازاریها، مغازهداران و بازرگانان نامیده میشوند، و سپس رهبران مذهبی، ملاها، که نقش فوقالعاده مهمی در جامعه ایران دارند، ایجاد میشود، نه به این دلیل که ایرانیان ذاتاً مذهبی هستند. در واقع، بخش عمدهای از جنبش در دهه ۷۰ سکولار بود.
بنابراین، فقدان یک چپ کارآمد و احزاب بورژوایی سازمانیافته به این معنی است که این شبکههای غیررسمی سازماندهی در آن زمان بسیار مهمتر میشوند. در طرف دیگر این جدول، دولت ایران قرار دارد.
ملیسا ناشک
درست است، در حال حاضر در دولت چه میگذرد و آنها چگونه سعی میکنند به جنبش اعتراضی پاسخ دهند؟ چرا موفق نمیشوند؟
ویوک چیبر
خب، اینجا درسهایی برای چپها وجود دارد. هر کسی که به ایران در دهه ۱۹۷۰، تا بهار، تابستان و پاییز ۱۹۷۸ نگاه میکرد، میگفت: «رژیم پایدار است.» حتی کتاب فرد هالیدی در مورد ایران و دیکتاتوری ایران درست در زمان انقلاب منتشر شد. و این کمی خجالتآور بود، زیرا در آن کتاب او گفته بود: «این یک دولت وحشتناک است، اما اساساً پایدار است.»
بنابراین درس اینجا این است که در مواجهه با یک استبداد، گفتن اینکه این [رژیم] در حال تزلزل و در آستانه فروپاشی است، چندان آسان نیست. پس از وقوع، میتوانید بپرسید، خب، واقعاً چه اتفاقی افتاد؟ اما در سال ۱۹۷۸، به نظر پایدار میآمد. به نظر میرسید که اپوزیسیون بینظم است: هیچ حزب چپ یا بورژوایی وجود نداشت. و علاوه بر این، این استبداد، این دیکتاتوری، همه چیز را تحت کنترل داشت.
حالا، پس از سقوط آن در هفتهها و ماههای اولیه سال ۱۹۷۹، این سوال مطرح میشود: چگونه چنین چیزی ممکن است؟ و وقتی پس از وقایع به آن نگاه میکردید، حقایقی در مورد آن آشکار میشد که سقوط رژیم را کمتر تعجبآور میکرد.
و دلیل آن این است. در حالی که مخالفان سیاسی به خوبی مثلاً در روسیه در سال ۱۹۱۷ سازماندهی نشده بودند، دولت از نظر داخلی بسیار کمتر از آنچه در آن زمان به نظر میرسید، منسجم و یکپارچه بود.
ملیسا ناشک
میتوانید توضیح دهید چرا؟
ویوک چیبر
معمولاً، یک حکومت طبقاتی پایدار نه تنها مستلزم این است که دولت اسلحه زیادی داشته باشد و ارتش در وضعیت خوبی باشد، بلکه یک پایگاه حمایت سیاسی در میان طبقات ثروتمند نیز وجود داشته باشد. و دلیل آن این است که آن طبقات ثروتمند ثروت خود را با استثمار نیروی کار مردم کارگر، چه در روستاها، چه در جنوب جهانی، به دست میآورند. چه زمینداران، اشراف، الیگارشی روستایی، شرکتهای کشاورزی یا در مناطق شهری، سرمایهداران. چرا این مهم است؟
خب، چون این یک واقعیت متناقض در مورد جوامع طبقاتی است که حتی اگر مردم را استثمار کنید، آن افراد نیز به شما وابسته هستند و شما بر آنها نفوذ دارید. در شرایط عادی، میتوانید به الیگارشی روستایی، به سرمایهداران شهری برای کمک به حفظ نظم تکیه کنید، زیرا مردم هر روز برای کار به آنها مراجعه میکنند. آنها به آنها وابسته هستند و آنها نیز به آنها گوش میدهند.
در آن زمان، در ایران، یک طبقه زمیندار روستایی وجود داشت، اما بسیار ضعیف بود. اول از همه، این طبقه با یک سری اصلاحات ارضی در اوایل دهه ۱۹۶۰ تضعیف شد. قرار بود آن اصلاحات ارضی به دهقانان عادی زمین بدهد و از این طریق یک الیگارشی زمیندار روستایی را از بین ببرد. و در حالی که آنها مقداری زمین را بین دهقانان توزیع کردند، اصلاحات عمدتاً به گونهای انجام شد که گروه کوچکی از خانوادهها داراییهای عظیمی در روستاها داشتند.
خب، این باید برای شاه چیز خوبی میبود. آن خانوادهها باید به عنوان پایگاه حمایتی رژیم به آن میپیوستند. اما در واقع، اتفاقی که افتاد این بود که او آنها را از قدرت کنار گذاشت.
او آنها را از طریق حزب رستاخیز، که همانطور که گفتم در سال ۱۹۷۵ ظهور کرد، از قدرت کنار گذاشت. این حزب اساساً بازیچه شخصی او بود و فقط کسانی از شبکه خویشاوندی گسترده او یا افرادی که وفاداری و حمایت خود را اعلام میکردند، اجازه ورود واقعی به آن را داشتند.
در مناطق کشاورزی، پایگاه حمایتی قوی در طبقات زمیندار وجود نداشت. حال، او میتوانست یک پایگاه حمایتی در میان دهقانان، دهقانان متوسط، داشته باشد، اما در آنجا نیز شرایط اقتصادی به گونهای بود که آنها در واقع بیشتر از یک پایگاه حمایتی مناسب، از رژیم رنجیده خاطر بودند.
در مناطق شهری، در یک اقتصاد سرمایهداری عادی، یک طبقه سرمایهدار وجود داشت که دولت میتوانست برای حمایت، چه حمایت سیاسی و چه اقتصادی، به آن تکیه کند. خب، در ایران طبقه سرمایهدار زیادی وجود نداشت، زیرا در واقع، بخش نفت بر همه چیز سایه میاندازد. بخش نفت بخشی است که در آن ترکیبی از کنترل و مالکیت دولتی و خصوصی وجود دارد.
ملیسا ناشک
چرا این یک شرکت دولتی-خصوصی بود؟
ویوک چیبر
این موضوع در همه جا صادق بود. پس از تلاش مصدق برای ملی کردن صنعت نفت در سال ۱۹۵۳، زمانی که شاه به قدرت رسید، ملیسازیها را لغو کرد. اگرچه ایران اقتصاد نفتی عظیمی داشت، اما هیچ طبقهای از غولهای نفتی وجود نداشت که از سلطنت حمایت کنند.
در واقع، دولت نفت را به همراه یک کنسرسیوم نفتی ایرانی متعلق به خارجیها کنترل میکرد. تا جایی که مالکان خصوصی نفت ایران وجود داشتند، آنها شرکتهای چندملیتی بودند، نه دولت ایران. سلطنت بر فراز کشوری با شکاف عظیم بین سلطنت و توده مردم قرار داشت.
حائل چندانی از نخبگان، چه اقتصادی و چه سیاسی، بین آنها وجود نداشت. پس، تنها یک پایگاه حمایتی دیگر باقی میماند که ارتش است. در واقع، از دهه ۱۹۶۰، زمانی که شاه قدرت خود را تثبیت کرد، تا دهه ۱۹۷۰، به ارتش و پلیس مخفی متکی بود.
وقتی بسیجهای مردمی ایران شروع شد – و واقعاً از بهار و تابستان ۱۹۷۸ شروع شد – یک بنبست وجود داشت. آنها با شاه و ارتش روبرو بودند و چیز زیادی بین آنها نبود. سوال کلیدی این میشود: ارتش چه خواهد کرد؟
در شرایط عادی، در چنین وضعیتی، انتظار میرود ارتش پایین بیاید و واقعاً جنبشهای اجتماعی را سرکوب کند. همه نشانهها حاکی از آن بود که این اتفاق خواهد افتاد.
اگر این اتفاق میافتاد، مثلاً شبیه چین در سال ۱۹۸۹ با میدان تیانآنمن میشد. بسیج میدان تیانآنمن عظیم بود. در خارج از میدان خونریزی کرد. خود پکن به یک منطقه آزاد تبدیل شد و در سراسر چین گسترش یافت. در سال ۱۹۸۹، همه انتظار داشتند که چین در تحول و سقوط خود از اتحاد جماهیر شوروی پیروی کند.
شرایطی وجود دارد که دخالت آمریکا در یک کشور میتواند مفید باشد. ایران یکی از این شرایط نیست.
آنچه اتفاق افتاد این بود که دولت بسیج را سرکوب کرد. دلیل سرکوب آن این بود که ارتش به رژیم وفادار ماند. وقتی بسیجهایی از این دست را میبینید، همیشه این سوال مطرح میشود: آیا قرار است شکافی در درون بلوک حاکم، درون دولت، ایجاد شود یا نه؟
آنچه در آن زمان در ایران اتفاق افتاد واقعاً جالب است. به نظر میرسید که دولت در حال فروپاشی است، زیرا در زمستان ۱۹۷۸-۱۹۷۹، شاه از کشور فرار کرد. وقتی او از کشور فرار کرد، چه کسی مسئول مراقبت از کشور شد؟ ارتش و ایالات متحده.
در آن زمان، جیمی کارتر رئیس جمهور ایالات متحده بود. و کارتر طرفدار بزرگ حقوق بشر بود. اما همانطور که معلوم شد، این طرفدار بزرگ حقوق بشر به سفیر خود و ارتش ایران میگوید: “من میخواهم شما کودتا کنید و یک دیکتاتوری تحمیل کنید.”
ملیسا ناشک
این برای من بسیار حقوق بشری به نظر میرسد.
ویوک چیبر
خب، لحظاتی در دوران ریاست جمهوری کارتر وجود داشت که او به این موضوع وفادار بود. اما او واقعاً پس از ریاست جمهوری به دین روی آورد. او به شیوه عجیب و غریب خودش به منتقد بزرگ اسرائیل و طرفدار بزرگ حقوق دموکراتیک تبدیل شد.
نکته مهم این است که در آن زمان، ایالات متحده میخواست در ایران یک دولت نظامی داشته باشد. اما به آن نرسید. چرا که نه؟ به نظر میرسد پاسخ اساسی این است که ارتش لحظهای از وحشت را تجربه کرد. چرا باید لحظهای از وحشت را تجربه کند؟ این به ساختار قدرت شاه برمیگردد.
شاه کار بسیار جالبی انجام داد. او حتماً آثار ساموئل هانتینگتون و دیگر دانشمندان علوم اجتماعی را خوانده بود، زیرا با توجه به اوضاع دهههای ۶۰ و ۷۰، حتماً فکر میکرد: «هیچکس نمیتواند به جز ارتش، مرا به چالش بکشد. کاری که من میخواهم انجام دهم این است که مطمئن شوم ارتش نمیتواند جهانبینی، ظرفیت سازمانی یا روحیه سپاهی مستقلی از خود داشته باشد.»
بنابراین، روشی که او مانع از به چالش کشیدن خود توسط ارتش شد، اساساً با جلوگیری از ظهور یک رئیس ستاد مشترک متحد و یک سپاه متحد در رأس قدرت بود. روشی که او این کار را انجام داد این بود که هر یک از اعضای ارشد ستاد ارتش ایران را مجبور میکرد به صورت جداگانه به او گزارش دهند و به آنها اجازه ارتباط یا هماهنگی سازمانی مستقل را نمیداد.
ملیسا ناشک
این فاجعهبار به نظر میرسد.
ویوک چیبر
این روش تا وقتی که جواب میداد، جواب میداد. مشکل این بود که این یک مدلِ محور و مرکز بود، جایی که او مرکز بود و تمام این محورها به بخشهای مختلف ارتش گسترش مییافت.
ملیسا ناشک
و سپس او فرار کرد.
ویوک چیبر
دقیقاً. وقتی مرکز ناپدید شد، مشکل این بود که در ارتش آن اعتماد به نفس وجود نداشت که آنها به اندازه کافی متحد باشند و جهانبینی و فرهنگ داخلی منسجمی داشته باشند تا با یکی از بزرگترین قیامهای جمعی که جهان به خود دیده است، مقابله کنند. طبق برخی تخمینها، در سالهای ۱۹۷۸ و ۱۹۷۹، بیش از ۱۰ درصد از جمعیت ایران در اعتراضات و جنبشها شرکت کردند.
ملیسا ناشک
چرا او فرار کرد؟ آیا ما میدانیم؟
ویوک چیبر
سوال خوبی است. حالا به شخصیتها برمیگردد. مردم ایران از نعمت یا نفرین شاهی برخوردار بودند که به طرز باورنکردنی ضعیفالاراده، به طرز باورنکردنی بدون کوچکترین اعتماد به نفس بود و جرات انجام “آنچه باید انجام میشد” را نداشت.
از قضا، جیمی کارتر و ایالات متحده این مرد را به مدت بیست و پنج سال پرورش دادند. اما در نهایت، وقتی از او خواستند که چکش را بردارد و آن را بر سر تودههای ایرانی فرود آورد، او جرأت خود را از دست داد. به محض اینکه او رفت، ارتش از انجام اقدامات لازم خودداری کرد. عناصری در آنها بودند که مایل به انجام این کار بودند، اما سطوح بالای ارتش این کار را نکردند.
دنباله دارد>>>>



