رفتن از خانه
دیگرگونه بود؛
انگار در را نه،
فصل را پشت سر میبستند.
نه وصیت نامهای داشتند؛
نه پولی در جیب،
نه دلارهای خوابیده در صندوقخانه.
دستهایشان
بوی گل میداد،
و عطر کتاب و کار،
برای گرفتن
سهمی از یک زندگیِ معمولی
به خیابان زدند؛
میگفتند:
همه دارند،
چرا سهم ما نه؟
قرار بود برگردند.
دیر کردند.
کاسبی نابکار
سودش را از جانشان گرفت.
دی سرد بود؛
ایران
سردخانهای بیچراغ شد،
سردتر از همیشه.
برف، آرام
بر شانههای شهر نشست،
آنها
در سفیدی ایستادند،
ماندند،
از راه بازنگشتند؛
در راه ماندند
کاسبانِ مرگ
فتنه را چون دانهای سیاه
در خاکِ شهر کاشتند.
در آن سردخانه
گلوله بارید،
آسمان و زمین
ترک خوردند
هوا
پارهپاره شد.
همهچیز
برای یک زندگیِ معمولی بود؛
و درد
در واپسین دم
کوچکترین اتفاقِ زندگی شد.
افتادند،
اما خم نشدند؛
سروهای بیتسلیم.
تنهای جوان
در بازارِ پول و دلار
چانه زده شد،
و چشمهای دریدهٔ جلاد
سیر نشد.
سنگینی برف
پلکها را به هم دوخت،
و شهر
سر در گریبان
سخت گریست؛
هنوز هم میگرید.
پدری
میان تنها
پسرش را صدا میزد،
گویی زمستان را باور نداشت.
با دستهای لرزان
گونهای را گرم میکرد،
به قصد بیدار کردن،
گویی مرگ را هم
باور نمیکند.
چشمها
میخواستند فریاد بزنند:
«اینجاییم… اینجاییم…»
در هیاهوی سرما
تپشِ آرزوها
در مشتِ سکوت ماند.
ناکسان
دیوانهوار
در دریای خون
تن میشستند.
آخرین تصویرِ جوان این بود:
ایرانِ معمولی،
چهرهٔ مادر،
و آخرین اندیشهاش:
چقدر گران!
زندگیِ معمولی برای ما،
آنقدر هم معمولی نبود.
دی سرخ شد؛
رودها
به دریا رسیدند،
و دریا
خونین شد.
قرار بود زود برگردند
نشد!
نسلِ عجیبیاند؛
حرفشان
حرف است.
برمیگردند؛
هر زمستان
هر دی
و این ننگ را
به رخ حاکمان میکشند
شرم بر شما
که زندگیِ معمولی را
برای ما
چون کالایی نایاب
گران حساب کردید.
زری



