ترامپ در سخنرانی دیشب خود فقط یک تهدید مطرح نکرد؛ او چارچوب یک رویکرد جنگی را آشکار کرد.
دیشب یک جمله گفته نشد، یک دکترین اعلام شد.
«بازگرداندن ایران به عصر حجر» دیگر یک تهدید لفظی نیست؛ یک نقشه است، یک هندسهی ویرانی، یک صورتبندی دقیق از جنگی که هدفش نه شکست یک حکومت، بلکه فروپاشی یک ملت است.
اینجا دیگر سخن از تغییر سیاسی نیست؛ سخن از خاموش کردن یک سرزمین است.
در این دکترین، جنگ از میدان نظامی عبور کرده و وارد اعصاب جامعه شده است. هدف، تانک و پادگان نیست؛ جریان برق در خانههاست، سوخت در رگهای اقتصاد است، نان در سفرهی مردم است.
وقتی نیروگاهها هدف قرار میگیرند، خاموشی فقط تاریکی نیست؛ توقف زندگی است.
بیمارستانی که برق ندارد، شهر نیست؛ میدان مرگ است.
وقتی پالایشگاهها و مخازن سوخت نابود میشوند، فقط انرژی از بین نمیرود؛ زنجیرهی حیات قطع میشود.
کامیونی که حرکت نمیکند، نان را به شهر نمیرساند، و قحطی از «پیامد» به «ابزار» تبدیل میشود.
وقتی ارتباطات قطع میشود، ماهوارهها خاموش میشوند، فیبرهای نوری میمیرند، بانکها از کار میافتند، پول بیمعنا میشود و جامعه در خلأ فرو میرود؛ خلأیی که نامش هرجومرج است.
این جنگ، جنگِ تسخیر نیست؛ جنگِ بیاثر کردن است.
در این منطق، کشوری که درگیر نان و برق و بقاست، دیگر بازیگر نیست؛ موضوع است. تصمیم نمیگیرد، فقط تحمل میکند.
این همان لحظهای است که سیاست میمیرد و بقا جای آن را میگیرد.
اما فاجعه فقط در آنسوی مرزها نیست؛ فاجعه اینجاست، در جایی که هنوز نامش «اپوزیسیون» است.
اپوزیسیونی که حملهی ترامپ و نتانیاهو را «رهایی» نامید، اکنون نهتنها در برابر ویرانی سکوت نمیکند، بلکه آن را توجیه میکند.
این دیگر خطا نیست؛ سقوط است.
وقتی بمباران زیرساختها «امید» نامیده میشود، خاموشی شهرها «آغاز آزادی» خوانده میشود، و قحطی بهعنوان «هزینهی گذار» پذیرفته میشود، دیگر چیزی از سیاست باقی نمانده است.
اینجا زبان آلوده شده است و واژهها به خیانت عادت کردهاند.
آنجا که جنگ را «جراحی» مینامند، ویرانی را «بازسازی»، و مرگ را «مقدمهی زندگی»، باید فهمید که حقیقت نخستین قربانی بوده است.
این همان لجنزاری است که اپوزیسیون جنگطلب در آن فرو میرود؛ لجنزاری که در آن مرز میان آزادی و ویرانی پاک میشود و انسان به ابزار تحلیل تقلیل پیدا میکند.
اما واقعیت، بیرحمتر از هر روایت است.
جنگی که با وعدهی «چندروزه» آغاز میشود، با سالها ویرانی ادامه پیدا میکند.
هیچ کشوری از دل خاموشی آزاد بیرون نیامده است.
ویرانی زایندهی آزادی نیست؛ زایندهی خلأ است، و خلأ همیشه با قدرتی سختتر پر میشود.
آنها که از بیرون نقشهی بازگشت به عصر حجر را طراحی میکنند، دستکم در هدف خود صادقاند.
اما آنها که از درون این پروژه را «نجات» مینامند، حتی دروغ خود را هم نمیفهمند.
ایران یک جغرافیا نیست که خاموش شود و دوباره روشن شود؛ یک تاریخ است، یک حافظه، یک ایستادگی طولانی در برابر فروپاشی.
و هرکس که این سرزمین را به آزمایشگاه ویرانی تبدیل کند، در حافظهی همین تاریخ ثبت خواهد شد، نه بهعنوان منجی، بلکه بهعنوان شریک فاجعه.
این یک هشدار است؛ نه از سر ترس، بلکه از سر شناخت.
راهی که به خاموشی ختم شود، به آزادی نمیرسد.
و آنها که امروز زیر نام رهایی، ویرانی را توجیه میکنند، فردا نه صدایی خواهند داشت، نه جایگاهی، و نه حتی دفاعی در برابر قضاوت ملتی که از زیر آوار برخاسته است.
تاریخ دیر قضاوت میکند، اما دقیق.



