صلح زیباست
چون زنی
که از میانِ آوار
،برمیخیزد
موهایش هنوز
،بویِ باروت میدهد
و چشمهایش
.پر از رؤیاست
صلح
مردی ست
که صبح زود
با آرنجش در میزند
و با نان داغ
،و لبخند
وارد خانه میشود
ما
سالها ست
صلح را
،در کنار ترس نوشتیم
و هر بار
گلولهای
.میانِ حروف افتاد
صلحِ زیبا
من امروز صبح
تو را دوباره
.در بلور اشکهایم پیدا کردم
آنگاه که میپنداشتم
دیگر
چیزی برای از دست دادن
.نمانده است
و چه تلخ است
که برای رسیدن به تو
باید از ویرانی گذشت
اما چه باشکوه
که وقتی میآیی
زخمها
التیام مییابند
و
چهرهٔ تازهٔ زندگی
میدرخشد
،صلحِ زیبا
من امروز
تو را
نه در پرچمها
که در قلبها
احساس کردم
و میدانی که
!بسیار محبوبی
مثل لحظهای
که پدر با دستان پر
و چشمان درخشان
.وارد خانه میشود
،و خواب مادر
! تعبیر میشود:صلح آمده
زری



