|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
پیشگفتار
جهان در آستانه دگرگونیای همگانی ایستاده است. سامان تکقطبی که پس از فروپاشی شوروی، آمریکا را یگانه ابرقدرت جهان ساخت، اکنون نشانههای فرسایش و واپیچش را از هر سو نمایان میکند. پیدایش هستههای تازه قدرت در شرق – به رهبری هند، برزیل، آفریقای جنوبی، چین و روسیه – و کوشش کشورهای پیرامونی برای گریز از زیر سایه سنگین واشنگتن، همگی نویدبخش جهانی چندقطبی است؛ جهانی که در آن یک قدرت یگانه نمیتواند برای کشورهای پیرامونی یک قانون و برای کشورهای مرکزی قانون دیگری بسازد تا سرکردگی خود و دوستانش را فراهم و پایدار کند.
ایران همچون یکی از بازیگران کلیدی در غرب آسیا، ناگزیر در میانه این کشاکش جهانی جای گرفته است. همکاری ژئوپلیتیکی تهران با مسکو و پکن، هرچند نه بر پایه همانندی فکری یا ارزشی، بلکه زاده دشمنی مشترک و ناگزیری راهبردی، فرصتی برای کاستن از فشار تحریمها و بازتعریف جایگاه ایران در نظم آینده جهان است. اما در این میان، ”چپ” ایران و نیروهای هوادار طبقه کارگر در برابر دو راهیای بزرگ ایستادهاند: از یک سو، نقش مثبت حاکمیت در برابر یورش بیگانگان و در پیدایش جهان چندقطبی، و از سوی دیگر، اقتصاد نئولیبرالیستی و سرشت دیکتاتوری آن. خطر بزرگ این است که ”چپ” یکی از این ویژگیها را ببیند و تمرکز روی یکی را به بهانه دیگری رها کند. این نوشته میکوشد که گرفتار این دوگانگی نشود.
برای روشن شدن این پرسش که چگونه میتوان همزمان از نقش ژئوپلیتیکی ایران پشتیبانی کرد و از نبرد با ستم طبقاتی و دینی درونمرزی دست نکشید، ناگزیر باید به خود جنگ کنونی و جایگاه ایران در گذار تاریخی به جهان چندقطبی پرداخت. پیش از هر چیز، باید دید این همراهی راهبردی تهران با مسکو و پکن بر چه منطقی استوار است و چه تضادها و همسانیهایی در دل خود دارد.
نقش ژئوپلیتیکی جمهوری اسلامی
در سالهای گذشته، نزدیکی روسیه، چین و ایران به یکی از مهمترین چالشها برای برتری غرب در سامان جهانی دگرگون شده است. از همکاریهای نظامی در سوریه و فروش سامانههای پدافندی روسیه به ایران گرفته تا راهگذر ترابری شمال–جنوب و سرمایهگذاریهای چین در زیرساختها و بندرهای ایران، این سه کشور گامهایی عملی برای کاستن از نفوذ آمریکا و همپیمانانش برداشتهاند. با این همه، فهم درست این همکاری نیازمند نگاهی واقعبینانه و دور از پیشداوریها و آرزوپردازی است. حقیقتی ساده اما بنیادین در این است که دشمنی مشترک، همکاری میآفریند و نه برادری.
روسیه، چین و ایران برای ایستادگی در برابر برتریجویی غرب و بهویژه آمریکا به یکدیگر نزدیک شدهاند. اما این نزدیکی بر پایه دلبستگی به مردمسالاری، سوسیالیسم، انقلاب یا هر دستگاه فکری مشترک دیگری نیست. آنچه این سه کشور را به هم پیوند داده، احساس خطر مشترکی از سوی سامان جهانی زیر رهبری آمریکا است. تحریمهای کشنده علیه ایران، گسترش ناتو در پیرامون روسیه، فشار برای مهار چین در آسیا و اقیانوس آرام و بازی با جنگ در تنگه تایوان، و کوشش برای جلوگیری از پیشرفت قدرتهای نوخاسته، همگی زمینههایی پدید آوردهاند که این کشورها در برخی زمینهها به هم نزدیک شوند. این همراهی بیش از آنکه از سر مهر باشد، زاده ناگزیری و سود مشترک است.
با همه گسترش همکاریها، ساختار سیاسی، خواستهای ملی و چشماندازهای درازمدت این سه کشور یکسان نیست. روسیه در پی بازسازی جایگاه خود همچون یک قدرت بزرگ و جلوگیری از گسترش ناتو به سوی مرزهای خود و در پیرامون تاریخی خویش است. از نگاه مسکو، به چالش کشیدن گسترش ناتو و جلوگیری از پسنشینی بیشتر در برابر غرب، بخشی پایهای از سیاست برونمرزی آن کشور به شمار میرود.
چین راهبردی ژرفتر و درازمدتتر دنبال میکند. پکن بیش از آنکه در پی رویارویی نظامی باشد، به دنبال گسترش توان اقتصادی، پیشرفت فناوری و افزایش نفوذ جهانی خود است. برنامه کمربند و راه، نیاز چین به راههای بازرگانی زمینی، دسترسی پایدار به انرژی و پیوند دادن بازارهای آسیا، آفریقا و اروپا را بازتاب میدهد. رویکرد چین در بسیاری زمینهها نرمتر و حسابشدهتر از روسیه است و بیشتر از ابزارهای مالی، بازرگانی و فناورانه بهره میگیرد. هدف آن تنها درگیری با دشمنی ویژه نیست، بلکه دستیابی به جایگاهی برتر در ساختار آینده جهان است.
ایران نیز منطق و نیازهای ویژه خود را دارد (برنامه لایههای گوناگون بورژوازی انگلی با هم یکسان نیست؛ دنبالتر به این شکاف خواهیم پرداخت). تهران زیر فشار تحریمها و خطرهای بیرونی، بیش از هر چیز بر همسنگی منطقهای، پاسبانی امنیت درونی، پرتوان کردن جایگاه خود در خاورمیانه و گشودن راههای اقتصادی تازه میاندیشد. همکاری با روسیه و چین برای ایران تنها یک گزینش سیاسی نیست، بلکه یک ناگزیری و راهی برای کاهش فشار اقتصادی، دسترسی به بازارها، یافتن سرمایه و گسترش میدان مانور دیپلماتیک است. از این رو، هرچند این سه کشور گاه در یک سنگر دیده میشوند، انگیزهها و هدفهایشان یکسان نیست.
از دیدگاه جهانبینی نیز میان آنان همانندی ژرفی دیده نمیشود. نه مسکو و نه پکن، با الگوی دینی فرمانروا بر ایران همداستان نیستند. روسیه ساختاری ملیگرایانه و دولتمحور دارد که در آن سرمایهداری دولتی با اقتصاد نئولیبرالیستی درهم آمیخته شده است و چین زیر رهبری حزب کمونیست، الگویی ویژه از دولت و اقتصاد برنامهریزیشده را دنبال میکند که خود آن را الگوی سوسیالیسم چینی میخواند. ایران نیز سامانهای دینی با ویژگیهای خود را دارد. بنابراین، همراهی این سه کشور را نباید به معنای یگانگی فکری یا ارزشی دانست.
یورش نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، جنگی همگانی و سرنوشتساز برای ایران است. نتیجه این جنگ روشن میکند که ایران چه جایگاهی در ساختار آینده منطقه و جهان خواهد داشت. این جنگ نه یک نبرد بومی، بلکه بخشی از یک دگرگونی تاریخی بزرگتر است: جمهوری اسلامی در این جنگ با همهی بالا و پایینیهایش، تاکنون به گذار از سامان تکقطبی که آمریکا در آن نیروی بیچالش بود، به سوی سامانی چندقطبی کمک کرده است.
جمهوری اسلامی چوبی به لای چرخ پروژهی «اسرائیل بزرگ» انداخته است. به دلیل راهبرد جنگی جمهوری اسلامی، کشورهای عربی کرانه خلیج فارس تاکنون از پیوستن به جنگ علیه ایران خودداری کردهاند، چون هم از زیانهای اقتصادی و امنیتی میترسند و هم دریافتهاند که همسنگی نیروها در منطقه در روند دگرگونی است.
پس از این بررسی از همکاری راهبردی ایران با روسیه و چین، و روشن شدن این نکته که همراهی آنها نه بر پایه همانندی ارزشی، بلکه بر پایه دشمنی مشترک و ناگزیری راهبردی است، باید به پرسش بنیادین دیگری پرداخت: نسبت این درگیری ژئوپلیتیکی با ضد دیکتاتوری درون مرزها چیست؟ آیا میتوان همزمان از نقش ژئوپلیتیکی ایران پشتیبانی کرد و در برابر ستم طبقاتی و دینی حاکمیت ایستاد؟
درگیری ژئوپلیتیکی و نبرد طبقاتی
در نظامهای سرمایهداری، نبرد طبقاتی موتور و تکانه تاریخ است. این نبرد – میان سرمایهدار و کارگر، ستمگر و ستمدیده، بهرهکش و بهرهکشیده – همان تضاد راستینی است که حل آن جامعه را ریشهای دگرگون میکند. درگیری ژئوپلیتیکی در برابر این جوهر، دومین و برآمده از آن است. ژئوپلیتیک را میتوان سیاست برونمرزی طبقههای فرمانروا دانست که میکوشند زمینه را برای انباشت سرمایه (دستیابی به مادهخام، نیروی کار ارزان، بازارها و راههای راهبردی) در خانه فراهم کنند. پس ژئوپلیتیک جلوه برونمرزی نبرد طبقاتی است که در پیوند و یا درگیری با دولتهای دیگر خود را نمایان میکند.
فراموش نباید کرد که دولتی که سرتاسر سرسپرده واشنگتن نباشد، هنوز سرشتش ضدامپریالیستی نیست. بسیاری از دولتهای ضدآمریکایی درون خود همان ساختارهای سرمایهداری، سرکوب و بهرهکشی را بازسازی میکنند. ما بارها گفتهایم که پیکار ضدامپریالیستی در کشورهای پیرامونی، تنها با یک خط اقتصادی غیرسرمایهداری معنا پیدا میکند. هنگام بررسی همسنگی نیروهای جهانی و پیدایش جهان چندقطبی باید پذیرفت که دولتی که با سرکردگی جهانی آمریکا و اسرائیل میجنگد، نقش مثبتی در این روند بازی میکند. ولی این به این معنی نیست که طبقه کارگر و پیشاهنگانشان از خط مستقل طبقاتی دور شوند و تضاد طبقاتی و تضاد سیاسی در درون کشور را فراموش کنند و زیر پرچم بورژوازی انگلی جای خوش کنند.
به همین دلیل، پذیرش نقش مثبت ایستادگی جمهوری اسلامی در برابر نیروهای پرخاشگر امپریالیستی-صهیونیستی نباید به فراموشی سرکوب درونمرزی و ستم طبقاتی بینجامد. ضدامپریالیسم، یعنی پیکار با چیرگی جهانی سرمایه و دوری از رشد اقتصادی سرمایهداری در درون، نه هواداری از هر دولتی که با واشنگتن درگیر شده است.
بازنویسی پیشنهادی
تاریخیِ «چپِ جهانی» بارها نشان داده است که فراموشی سرشت طبقاتی رژیمهای بورژوازی هنگام جنگهای میهنی، نه تنها به سود طبقهٔ کارگر نیست، بلکه در درازمدت به تقویت همان نیروهایی میانجامد که پس از جنگ، سرکوب را عمیقتر و گستردهتر میکنند. بسیاری از دولتهای بورژوایی که از جنگ با قدرتهای استعماری جان سالم به در بردهاند، با اتکا به مشروعیت جنگ و دستگاه امنیتی فربهشده، کنترل و سرکوب داخلی را تشدید کردهاند.
برای گریز از این کژراهه، باید پرسید: نسبت میان این «درگیری ژئوپلیتیکی» با «نبرد طبقاتی» درون مرزها چیست؟ آیا این دو در تضادند یا میتوان آنها را همزمان پیش برد؟
طرح این پرسش نشان میدهد که حتی در شرایط دفاع از کشور در برابر یورش خارجی، نمیتوان از سرشت طبقاتی و ساختار دیکتاتورمنشانهٔ حاکمیت چشم پوشید. اما برای پاسخ به این پرسش که این حاکمیت خود از چه لایهها و تضادهایی تشکیل شده است – و چرا جمهوری اسلامی همزمان هم در برابر غرب میایستد و هم در درون ستم طبقاتی را بازتولید میکند – ناگزیر باید به کالبدشکافی طبقاتی حاکمیت پرداخت.
تحلیل طبقاتی حاکمیت جمهوری اسلامی
قدرت در ایران شبکهای درهمتنیده از چهار لایه بورژوازی است که هر یک منافع اقتصادی و جایگاه خود را دنبال میکند:
۱. بورژوازی نظامی (سپاه و نهادهای امنیتی): هسته نیرومند حاکمیت. این لایه از بورژوازی، کنترل گستردهای بر صنعتهای کلیدی و سرچشمههای اصلی اقتصاد دارد: از نفت، گاز، پتروشیمی، فولاد، مس و سیمان گرفته تا بنیادهای مالی چون قرارگاه خاتمالانبیاء، بنیاد تعاون سپاه و بنیاد مستضعفان. افزون بر این، بندرهای راهبردی و راههای ترابری شمال–جنوب و بازار واردات، صادرات و حتا قاچاق سازمانیافته را در دست دارد. پروژههای بزرگ عمرانی و زیرساختی – از سدسازی و مترو گرفته تا بزرگراهها و نیروگاهها – بدون پیوند با این لایه از بورژوازی به جایی نمیرسد. نفوذ آن به سامانه بانکی و مؤسسات مالی قرضالحسنه (مانند مؤسسه اعتباری ثامن، بانک انصار و بانک مهر اقتصاد) رسیده و شرکتهای فناوری اطلاعات و ارتباطات مانند همراه اول و زیرساخت را نیز کنترل میکند. حتا بخش داروسازی و بهداشت (شرکت دارویی رازی، داروسازی کوثر و بیمارستانهای نظامی) در دست این لایه است، همان گونه که شبکههای قاچاق سوخت، خودرو، ارز و کالاهای لوکس نیز در دستان همین لایه جابهجا میشود. رسانههایی همچون خبرگزاری فارس، خبرگزاری تسنیم، روزنامه جوان و مؤسسه فرهنگی و هنری صبا نیز زیر چتر این لایه جای دارند. منافع این لایه در «نه جنگ، نه صلح»، تنشآفرینی و اقتصاد بسته است. از گفتمان ضدغربی برای نگهداشت پایگاه اجتماعی خود سود میجوید و هرگز نمیخواهد سرسپرده آمریکا شود.
۲. بورژوازی بازرگانی (بازار سنتی، شبکههای دادوستد با شرق): این لایه از بورژوازی که ریشه در بازار سنتی ایران و شبکههای کهن دادوستد با شرق دارد، زیر بار سنگین تحریم، تن به پیوندی ناگزیر با چین و روسیه داده است. در سایه همین تحریمهاست که بازرگانی پنهان و قاچاق سازمانیافته – از سوخت و خودرو تا ارز و کالاهای لوکس – را در دست گرفته و از رهگذر آن، سودهای کلان را بدون بازرسی و پاسخگویی به جیب خود میراند. پیوند تنگاتنگ این لایه با بورژوازی نظامی، آن را به همپیمانی استوار برای نظام حاکم دگرگون کرده است؛ همپیمانی که همزمان، از شکافها و ناهماهنگیهای درونی نیز بیبهره نیست.
۳. بورژوازی بوروکراتیک (کارگزاران دولتی، فنسالاران): این لایه از بورژوازی که دربرگیرنده کارگزاران بلندپایه دولتی و فنسالاران اقتصادی میشود، بزرگترین بهرهبرنده از رانت و خصوصیسازی سهدههی گذشته بوده است. در سایه تصمیمگیریهای پشت درهای بسته، داراییهای ملی را به نفع خود و نزدیکانشان مصادره کردهاند و با تکیه بر جایگاهشان در نهادهای برنامهریزی و اجرایی، زمینه را برای انباشت سرمایه در کوتاهترین زمان فراهم ساختهاند. وارونه دو لایهی دیگر، این گروه گرایش آشکاری به غرب دارد و خواهان پیوند با اقتصاد جهانی، کاهش تنش و برداشتن تحریمهاست، زیرا از این رهگذر است که میتواند سرمایههای انباشتهشده را در بازارهای جهانی به گردش درآورد و شبکههای دارایی خود را فراتر از مرزها گسترش دهد.
۴. بورژوازی مالی (بانکها، صندوقهای سرمایهگذاری): این لایه که دربرگیرنده بانکداران بزرگ، مدیران صندوقهای سرمایهگذاری و کنشگران بازار پول میشود، بیش از هر لایهی دیگری از برداشتن تحریمها سود میبرد. انباشت سرمایه در این بخش، به گشوده شدن قفل سامانههای مالی جهانی وابسته است؛ از این رو، بورژوازی مالی خواهان پیوستن ایران به سامانهی مالی جهانی (سوئیفت، بانکهای مرکزی اروپایی و بازارهای بینالمللی) و کاهش هرچه بیشتر تنشهای سیاسی و اقتصادی با غرب است. در تضاد آشکار با بورژوازی نظامی که از اقتصاد بسته و تنشآفرینی سود میبرد، این لایه نیازمند صلح و گشایش اقتصادی است تا سرمایههای سرگردان خود را به جریان اندازد و به سودهای کلان در بازار جهانی دست یابد.
این لایهها در پاسبانی از نئولیبرالیسم و سرکوب جنبشهای کارگری همداستاناند، اما در پیوند با غرب یا شرق با هم درگیرند. نقش بورژوازی نظامی در حاکمیت پررنگتر شده، ولی همهی این لایهها برای پاسبانی از منافع طبقاتی خود همچون گردانی یگانه کنش میکنند.
برای درک ریشههای بحران، باید به سیاستهای نئولیبرالی سهدهه گذشته بازگشت. گوهر خیزشهای مردمی، هرچند با برانگیزندههای سیاسی یا فرهنگی، در ژرفا دشواریهای اقتصادی و زندگی روزمره مانند تورم، زدودن یارانهها، خصوصیسازی خدمات همگانی، ناایمنی کار و افت توان خرید است. همه لایههای بورژوازی انگلی (دیوانسالاری، مالی، بازرگانی، نظامی) در این راه همداستان بودهاند و هستند. بورژوازی انگلی جنگلی از غارتگران و درندگان را پدید آورده است. در این جنگل، سختدلترین، بیشرمترین و ناشایستترین انسانها در بالاترین جایگاههای اجتماعی نشستهاند و توده کار و رنج را از هر نقشی در سرنوشت خود بیبهره کردهاند. مشتی تبهکار، میلیاردها دلار از سرمایههای ملی را بدون هیچ شرم و پاسخگویی در بازارهای مالی منطقه، بورسهای لندن و نیویورک، و دادوستدهای کریپتو به باد دادهاند و یا در کاخها و ویلاهاشان در سراسر جهان سرمایهگذاری کردهاند.
پس از این کالبدشکافی چهارلایه از بورژوازی حاکم، پرسشی بنیادین خود را پیش میکشد: با این همه سرکوب، نابرابری و شکاف طبقاتی، چه چیزی از فروپاشی این ساختار جلوگیری کرده است؟ چرا رژیم با همهی بحرانهای پیدرپی و یورش همسوی امپریالیستی-صهیونیستی، همچنان پابرجاست؟
چرا جمهوری اسلامی فرو نپاشیده است؟
چرا بسیاری از ارزیابیها درباره فروپاشی جمهوری اسلامی نادرست از آب درآمد؟ برخی از اپوزیسیون راست و شماری از کارشناسان بیرونی باور داشتند فشارهای گوناگون، بمباران زیرساختارها و ترور رهبران جمهوری اسلامی میتواند در کوتاهمدت ساختار حاکمیت را از هم بپاشد. اما واقعیت میدانی نشان داد این برداشت، سادهسازی بیش از اندازه پیچیدگیهای درونی جامعه و حکومت ایران بوده است.
برجستهترین دلیل، نبود شرایط ذهنی شایسته است. تحریمها بحرانهای ساختاری را ژرفتر کردهاند، اما ریشه بحرانها را باید در سیاستهای نئولیبرالی خود حاکمیت و روبنای دینی جست. بورژوازی انگلی جمهوری اسلامی با پذیرش نئولیبرالیسم، یک «جمهوری اسلامی سرمایهداری» درنده و ددمنش با رنگ و بوی دینی ساخته است. مردم ترسی از مرگ ندارند، اما پراکندهاند، رهبری سازمانیافته و باورمند ندارند. نبرد طبقاتی در ایران آشکار شده؛ جنبش همزمان آزادیخواهانه و طبقاتی است. ولی به دلیل نبود شرایط شایسته ذهنی (پراکندگی ”چپ”) هنوز پیوندی ارگانیک میان این دو پهنه جنبش آفریده نشده است و به این دلیل جدایی و سستی، از توان درونی جنبش کاسته است. کارگران تا یک ”چپ” یکدست و هماهنگ نبینند به دنبال واژگونی رژیم نیستند. آنان از رهبران غربگرا و هوادار نئولیبرالیسم بیزارند، ولی به درستی نمیخواهند میهن به سرنوشت لیبی، عراق، سوریه یا افغانستان دچار شود. آنان چشم به راه یک رهبری راستین، برنامهدار و متحد هواداران طبقه کارگر هستند، تا بتواند رهبری نبرد آزادیخواهانه و عدالتخواهانه را در دست گیرد.
یکی از دلیل اصلی دیگر، نادیده گرفتن ماهیت ساختار قدرت در جمهوری اسلامی بود. این حاکمیت دربرگیرنده تنها یک دولت نیست. دولت برایند سازش میان لایههای گوناگون بورژوازی انگلی است. بورژوازی نظامی شبکههای چندلایه از نهادهای سیاسی، امنیتی، نظامی، اقتصادی و ایدئولوژیک را در کنار دولت رسمی ساخته است. بورژوازی نظامی دههها بحرانهای درونی و بیرونی را با شایستگی رهبری کرده است و از هر بحرانی با سازوکارهای تازه گذر کرده و تجربه نوینی به دست آورده است.
ساختار طبقاتی حاکمیت جمهوری اسلامی مانند ونزوئلا نیست. در ونزوئلا لایههای برتر بورژوازی انگلی دربرگیرنده بورژوازی بوروکراتیک، مالی و تجاری است که منافع همهشان با همکاری با آمریکا فراهم میشود. در ونزوئلا ارتش بخشی از دستگاه سیاسی و روبنایی کشور است. در جمهوری اسلامی دستگاه نظامی و امنیتی لایهای از بورژوازی انگلی است که خود را همچون یک لایه برتر طبقه بورژوازی انگلی استوار و پایدار کرده است. در جمهوری اسلامی اگر چه که منافع بورژوازی بوروکراتیک، مالی و حتا تا اندازهای تجاری با منافع غرب در تضاد نیست، ولی برای بورژوازی نظامی سرسپردگی به غرب، برابر با مرگ است.
پایگاه اجتماعی بورژوازی نظامی بر نیروهای پایینی و میانی مذهبی شهر و روستا استوار است. این لایهها به دلیل پیوند تنگاتنگ با این لایه بورژوازی، زیر ضربه سخت دشواریهای اقتصادی خرد نشدهاند و با باور ایدئولوژیک ضدغربی خود، سازش این لایه بورژوازی با غرب را سختتر کردهاند. هرچند بخش بزرگی از مردم از شرایط سیاسی و اقتصادی ناخرسندند، اما این لایهها برای نگهداشت نظام هزینه میدهند. این لایههای اجتماعی فراهمکننده نیروها و کادرهای جوان به بورژوازی نظامی هستند. افزون بر این، محسن رضایی چندین بار گفته است که ایران تنها در بخشی صنعتی شده است که نظامی است. تحریمهای گسترده و دراز، بخشهایی از صنعت دفاعی، فناوری و زیرساختهای برجسته را با توانایی درونی پیشرفت داده است و این لایه را بیش از پیش توانمندتر کرده است.
اما این پایایی و فرونریختنی، به هیچ روی به معنای پیآمد بیدگرگونیِ شرایط کنونی نیست. جنگ کنونی، چه با پیروزی چارهجویی پایان یابد و چه با بنبست روبرو شود، ساختار حکومت و پیوند آن با جامعه را دگرگون خواهد کرد. پرسش این است: در مرحله پس از جنگ، چه سرنوشتی در انتظار حکومت و چه آیندهای در برابر اپوزیسیون خواهد بود؟
آینده حاکمیت پس از جنگ
در گفتوگوهای کنونی جمهوری اسلامی با آمریکا، بورژوازی نظامی نقش برجستهای بازی میکند. ناهماهنگی میان گروه کاردان (به سرکردگی قالیباف) و گروه تندروی اندیشهای (پایداری) بیشتر «روشورزانه» (تاکتیکی) است تا «استراتژیک». هر دو دسته ریشه در درون نهادهای امنیتی و بورژوازی نظامی دارند و هدف آنها در مورد نگهداری نظام، ایستادگی در برابر فشار بیرونی و استوارسازی امنیت ملی – یکی است. آنچه آنها را از هم جدا میکند، نه چرخش در مورد چشمانداز، بلکه «ابزارها و راهکارها»ست: گروه قالیباف، چانهزنی را ابزاری در کنار نیروی جنگی میبیند و نرمش بههنگام را روا میدارد، ولی گروه پایداری هر گونه کوتاهآمدن را حتا در چارچوب روش و تاکتیکی، نشانهی درماندگی و سرسپردگی بازمینماید. تازترین درگیری بر سر بازگشایی تنگهی هرمز نیز بیش از آنکه نشانهی «شکاف ساختاری» باشد، نمایانگر این ناهماهنگیها، و بازتاب «تنگنای فزاینده» ایران در رویارویی با فشار ترامپ و پایگاه اجتماعی خودش است. به دیگر سخن، ایران دچار دوگانگی راهبردی (چشماندازانه) نیست، اما در پیادهسازی و روایتسازی، میان روش کاردانانه و فشار ایدئولوژیک دست و پا میزند.
یادآوری شود که بخشی از پیروزی ایران در برابر یورش امپریالیستی-صهیونیستی به دلیل پشتیبانی و به خیابان آمدن این پایگاه اجتماعی ضدامپریالیستی است. فراموش هم نشود که در دور دوم انتخابات، قالیباف از هواداران خود خواست که به جلیلی رأی دهند و این پایگاه اجتماعی نزدیک به ۱۴ میلیون رأی برای جلیلی فراهم کرد.
اگر جنگ سرانجام از راه گفتوگو و بر پایه همسنگی تازه نیروها پایان یابد، ایران گام به مرحلهای دیگر خواهد شد. جمهوری اسلامی اگر زنده بماند، خواهد کوشید این دوره را، همچون پیروزی در پاسداری از یکپارچگی سرزمینی و شکست فشار بیرونی، روایت کند. چنین روایتی میتواند به افزایش خودباوری حاکمیت و حتا بهرهگیری از احساسات میهنی انجامد. اگر همزمان بخشی از تحریم و فشار اقتصادی کاهش یابد، حکومت ابزار بیشتری برای مدیریت ناخرسندی اجتماعی خواهد داشت. ولی تاکنون هیچ لایهای در حاکمیت کنونی خواستی و یا توانی برای دوری از اقتصاد نئولیبرالیستی — که ریشهی بسیاری از دشواریهای اقتصادی در آن نهفته است — از خود نشان نداده است. بدین گونه، حتا یک جمهوری اسلامی پیروزمند با همان چالشهای اقتصادی گذشته روبرو است که برای گریز از آنها، هیچ راه حلی ندارد.
ناخرسندی ژرف اجتماعی، بیباوری گسترده، دشواریهای اقتصادی، ستم دینی، سرکوب سیاسی، پوسیدگی ساختاری و شکاف حکومت و جامعه همچنان پابرجا خواهند ماند. انباشت خشم و بیزاری اجتماعی با پایان جنگ از میان نمیرود؛ تنها برای زمان کوتاهی زیر سایه چیرگی امنیتی پنهان میماند.
پس از این واکاوی از آینده حاکمیت در مرحله پس از جنگ، اکنون باید به پرسشی سرنوشتساز پرداخت: در این گذرگاه دشوار، وظیفه ”چپ” و طبقه کارگر چیست؟ چگونه میتوان هم از مرزها در برابر یورش بیگانه پاسداری کرد و هم در برابر ستم طبقاتی و دینی درون مرزها ایستاد؟ آیا این دو جبهه ناسازگارند یا میتوان آنها را همزمان پیش برد؟
چه باید کرد؟
نباید با طبقاتی خواندن مفهوم میهن، وظیفه دفاع از میهن را دست کم گرفت. این حقیقتی آشکار است که طبقه کارگر در لیبی و عراق توانایی سازماندهی و بسیج خود را پس از فروپاشی میهن از دست داده است.
جنگ، بیگمان دشمن منافع طبقه کارگر است، زیرا کارخانهها را ویران میکند، سرمایه را نابود میسازد، بیکاری و تهیدستی را بیشمار میکند و توان سازماندهی و پیکار برای حقوق را از کارگران کاهش میدهد. بدون یک میهن یکپارچه، اقتصادی نمیماند که در آن طبقه کارگر بتواند زندگی کند.
از این رو، دفاع از کشور، دفاع از بستر مادی جنبش کارگری در آینده است. نگاهبانی از مرزها، زمینهساز و پیششرط پیکار طبقاتی است. بدون حاکمیت ملی و تمامیت ارضی، نبرد طبقاتی شدنی نیست. کشوری که زیر بمباران، تحریم یا یورش است، نمیتواند اتحادیه، رفاه همگانی یا توان کارگری بسازد. نخستین شرط نبرد طبقاتی، کمترین استقلال ملی است. کارگر فلسطینی زیر بمباران روزانه نمیتواند با سرمایه فلسطینی و اسرائیلی بجنگد. شرایط کارگر ایرانی برای سازماندهی و پدید آوردن سندیکا زیر بمباران و فشار بیشینه تحریمها بدتر از پیش میشود.
مارکسیسمی که میگوید «کارگران کشوری ندارند» یا «میهن طبقاتی است» بی آنکه بفهمد چرا کشورهایی مانند ایران، روسیه و چین در برابر پرخاشگری غرب میایستند، نه تنها در اندیشه سست است، بلکه در میدان نبرد، توان سیاسی جنوب جهانی را برای ایستادگی در برابر غرب سست میکند.
تاریخ ۵۰۰ ساله استعمار، بردهداری، «چپِ اوّل» غربی، کودتاها، تحریمها و اشغالهای نظامی از سوی اروپا، ژاپن و آمریکا بر جنوب جهانی، یک حقیقت تاریخی است، نه یک «دیدگاه» ژئوپلیتیکی. از «چپِ اوّل» آمریکا تا جنگ تریاک در چین، از سرنگونی مصدق در ایران (۱۳۳۲) تا نسلکشی در ویتنام و نابودی لیبی و سوریه، همه نشان میدهند که انباشت سرمایه غرب بر پایهٔ بهرهکشی ددمنشانه از جنوب جهانی شکل گرفته است. لنین نیز نقش کشورهای متروپول و پیرامونی را یکسان نمیدانست و کشورهای استعماری چیرهجو را از کشورهای مستعمره زیر ستم جدا میکرد.
در چنین چارچوبی، بورژوازی بومی در کشورهای پیرامونی و نیمهاستعماری، به ویژه لایه ملی آن، با بورژوازی امپریالیستی مرکز یکی نیست. این بورژوازی بومی، هرچند بنیادی در چارچوب مالکیت فردی بر ابزار تولید و منطق انباشت سرمایه عمل میکند، اما به دلیل جایگاه ساختاری خود در سامانه جهانی، ناگزیر به نوعی مقاومت در برابر فشارهای «چپِ اوّل» بیرونی و سلطهٔ امپریالیستی دست میزند
کشوری که در برابر چیرگی غرب ایستادگی میکند، از قلمرو ملی خود همچون پناهگاهی نسبی در برابر تاراج امپریالیستی پاسداری میکند. قلمرو، هرچه ناهمگن و در درونساختار سرمایهداری جای دارد، اما میتواند تا اندازهای از شدت غارت مستقیم امپریالیسم بکاهد و زمینههایی برای رشد نیروهای تولیدی و حتا طبقه کارگر ملی پدید آورد.



