|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
جامعهی ایران در یکی از طولانیترین و فرسایندهترین دورههای تعلیق خود بهسر میبرد؛ تعلیقی که به تعبیر مژگان ایلانلو، مستندساز و نویسنده، «سالهاست وجود دارد، اما در دو سه سال اخیر بهشدت آزاردهنده شده» و اکنون به مرحلهای رسیده که «هم مردم و هم حاکمیت از این بلاتکلیفی خستهاند». او در گفتوگو با مریم فومنی در وبسایت «آسو»، تصویری از جامعهای ارائه میدهد که زیر فشار بحران اقتصادی، سرکوب سیاسی، جنگ و بیافقی، همزمان فرسوده و در حال دگرگونی است؛ جامعهای که بهرغم شکستها و عقبنشینیها، به گفتهی او «یک جامعهی مدنی قدرتمند» ساخته و «در کشاکش مداوم با حاکمیت، خاکریزهای تازهای فتح کرده است».
ایلانلو ریشهی بسیاری از تحولات امروز را اقتصادی میداند و معتقد است برای بخشهایی از جامعه که صداهای متفاوتتری دارند، پایان این تعلیق پیش از هر چیز معنایی معیشتی دارد. او صریح میگوید: «هیچ جامعهای بهخاطر حقوق زنان، برابری، آزادی یا دموکراسی انقلاب نمیکند» و اگر مردم جانشان را به خطر میاندازند، «حتماً یک انگیزهی اقتصادی پشتش است». در ایران امروز، این انگیزه به سطح بقا رسیده است؛ جایی که «افرادی هستند که دیگر توان خرید گوشت و حتی نان را ندارند». حذف نیازهای اولیه از سفرهی اکثریت، بهتدریج مفاهیمی مانند هنر، ادبیات، فرهنگ و سیاست را نیز از زندگی روزمره حذف میکند و با حذف هرکدام از اینها، «چرخهای از کار میافتد: چرخهای که تولید فکر میکند، چرخهای که تولید هنر میکند، چرخهای که تولید آگاهی میکند». از نظر او، این فروپاشی چرخههای زندگی است که جامعه را به نقطهی انفجار نزدیک کرده و معنای پایان تعلیق را برای بسیاری از مردم به یک ضرورت حیاتی بدل ساخته است.
با این حال، او بر این نکته تأکید میکند که مسیرهای پیمودهشده «بینتیجه» نبودهاند. جامعهی ایران در ۴۷ سال گذشته شیوههای گوناگونی را آزموده است: مبارزه چریکی، اصلاحطلبی، مشارکت انتخاباتی، تحریم، اعتراضات خیابانی، امید بستن به مداخله خارجی. اما ایلانلو این تجربهها را نه نشانهی شکست، بلکه بخشی از یک روند یادگیری جمعی میداند؛ روندی که در آن جامعه، در کشاکش دائمی با ساختار قدرت، توان چانهزنی خود را افزایش داده و مرزهای ممکن را جابهجا کرده است. به باور او، حتی عقبگردها نیز بخشی از همین یادگیریاند و نشان میدهند جامعه چگونه توان واقعی خود را میشناسد و مسیرهای ممکن و ناممکن را تشخیص میدهد.
او در برابر نگاههای «راهحلمحور مطلق» هشدار میدهد و میگوید هرکس تصور کند «فقط خودش یک راهحل جادویی دارد، بازندهی داستان است». از نظر او، رژیمهای سیاسی با رؤیاپردازی عوض نمیشوند و جامعهی ایران نیز نمیتواند خود را معطل وعدههایی کند که خارج از توانش است. در عوض، باید بر آن بخش از تغییراتی تمرکز کرد که در اختیار جامعه است؛ تغییراتی که از دل زندگی روزمره، آگاهیبخشی، روایتگری و تقویت شبکههای اجتماعی و مدنی برمیآیند.
ایلانلو تغییرات اجتماعی را نه در سطح نخبگان، بلکه در بطن جامعه میبیند: در زنانی که در سیستان و بلوچستان دهیار شدهاند، در دخترانی که در روستاهای مرزی با یک گوشی موبایل راه مدرسه را پیدا میکنند، و در نسلی که بهگفتهی او «ذهنی کنجکاو و چموش دارد و در چهارچوب نمیگنجد». او این روند را «رنسانس» مینامد؛ رنسانسی که زمینهساز جنبش «زن، زندگی، آزادی» شد و «پوستی را شکافت که دیگر به عقب برنمیگردد».
در برابر قطبیسازی و شکافهای سیاسی، او تجربهی زیستهی خود در زندان را مثال میزند؛ جایی که «مجاهد، چپ، فمینیست و طرفدار پهلوی» کنار هم زندگی میکردند، بحث میکردند، دعوا میکردند و در نهایت «کاسهٔ عدسیشان را کنار هم میخوردند». از نظر او، «جادوی رابطهی انسانی» همان چیزی است که میتواند شکافها را کم کند و گفتوگو را ممکن سازد؛ گفتوگویی که به باور او تنها راه عبور از وضعیت تعلیق کنونی است.
در نهایت، او تصویری روشن از خواستههای مردم ارائه میدهد: «فراغتی و نانی و گوشهی چمنی». مردم، بهگفتهی او، نه رؤیای موشکهای دهمتری دارند و نه رؤیای فتح جهان؛ تنها یک زندگی معمولی میخواهند، با حداقلی از امنیت اقتصادی و امکان ساختن آیندهای قابل پیشبینی برای فرزندانشان. این گفتوگو یادآوری میکند که تغییرات بزرگ همیشه از دل رؤیاهای بزرگ نمیآیند؛ گاهی از دل همین تلاشهای کوچک، همین مقاومتهای روزمره، و همین توانایی جامعه برای گفتوگو با خود.
برای مطالعه متن کامل این گفتوگو، به این لینک مراجعه کنید:



