«ژئواکونومیک، رتبهبندی ابرقدرتهای اقتصادی»
پیشدرآمد از گودرز اقتداری
تلاش من در این مقدمه معرفی مبحثی است که پل کروگمن[i] برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال ۲۰۰۸، در «ژئواکونومیک، رتبهبندی ابرقدرتهای اقتصادی» عرضه کرده است. سعی من انست که خلاصه موجزی از مقاله طولانی تر را در اختیار خواننده بگذارم و سپس برگردان کل مقاله خواهد آمد، که شامل متن و چارت هایی است که برای درک مطلب ضرورت دارد. قصد من این نیست که مطلب کروگمن را تکرار کنم، بلکه انست که اگر وقت برای خواندن اصل مطلب نباشد حداقل ریشه مطلب را در اختیار داشته باشید.
نکته اصلی مقاله کروگمن ساده و روشن است. او سعی دارد که به پرسش اینکه کدام کشور بزرگترین اقتصاد جهان را دارد، یک پاسخ بدون اگر و مگر بدهد. جواب او به پرسش فوق اینست که پاسخ با معیار تغییر میکند – و معیار مناسب نیز با نوع قدرتی که سعی در درک آن داریم متغیر است.
در بیشتر دوران پس از جنگ جهانی دوم، این ابهام اهمیت کمتری داشت. اقتصاد بینالملل عموماً به عنوان یک بنگاه اقتصادی با حاصل جمع مثبت تلقی میشد: رشد در یک کشور، مشتریان را ایجاد و محصولات ارزانتر یا بهتری را به دیگران عرضه میکرد. تحت نظم بینالمللی به رهبری آمریکا، دولتها چه در غرب و چه در مناطق تحت سلطه بیشتر بر رفاه تمرکز داشتند تا تبدیل داراییهای اقتصادی به اهرم سیاسی علیه یکدیگر.
کروگمن استدلال میکند که این فرض تغییر یافته و آن محیط به پایان رسیده است. وابستگی متقابل اقتصادی به طور فزایندهای در حال تبدیل شدن به سلاح است. جنگ روسیه علیه اوکراین، توانایی هر طرف را برای تحمل مجازات اقتصادی آزمایش میکند. ایران از تنگه هرمز اهرم فشار میگیرد. چین میتواند از موقعیت مسلط خود در زنجیرههای تأمین مواد معدنی کمیاب بهرهبرداری کند. ایالات متحده به طور فزایندهای از تعرفهها و محدودیتهای فناوری به عنوان ابزار فشار استفاده میکند. به عبارت دیگر، اقتصاد دوباره در حال تبدیل شدن به ژئواکونومیک و به عبارت دیگر استفاده از قابلیتهای اقتصادی ملی برای پیگیری اهداف ژئوپلیتیکی است. این امر باعث میشود که اندازه نسبی سه ابرقدرت اقتصادی – ایالات متحده، چین و اتحادیه اروپا – اهمیت تازهای پیدا کند. اما رتبهبندی آنها بستگی به این دارد که کدام قابلیت اقتصادی را اندازهگیری کنیم.
یک نکته را باید درنظر داشت و آن اینکه در دستگاه تحلیلی کروگمن در عمل ائتلاف هایی مانند بریکس و شانگهای در مجموعه اقتصادهای بازیگر در سیاست جهانی تعریف جداگانه ای ندارند. شاید به این دلیل که هنوز هویت سیاسی و نقش ویژه مستقلای از نظر ژئوپولیتیک ندارند.
شناخته شده ترین معیار مقایسه اقتصادی، تبدیل تولید ناخالص داخلی هر اقتصاد به دلار با نرخ ارز در بازار مبادله ارز است. با این معیار، ایالات متحده همچنان در جایگاه اول قرار دارد. اما چین نیز به طرز چشمگیری پیشرفت کرده است: اقتصاد چین از تنها حدود ۱۲ درصد اقتصاد آمریکا در سال ۲۰۰۰ به تقریباً دو سوم آن رشد کرده است. با این وجود، هنوز از ایالات متحده عقب تر است. اروپا با تقریباً ۷۰ درصد از تولید ناخالص داخلی ایالات متحده، همچنان کوچکتر به نظر میرسد.
با این حال، این مقایسه دلاری حاوی یک هشدار است. به نظر میرسد تولید ناخالص داخلی در اروپا بین سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۸ افزایش یافته، برای مدت کوتاهی از آمریکا پیشی گرفته و سپس کاهش یافته است. اروپا در واقع رونق اقتصادی عظیمی را تجربه نکرده و به دنبال آن سقوط قابل مقایسهای نداشته است به همین دلیل است که این حرکت تا حد زیادی منعکس کننده نرخ ارز بوده است. ارزش یک یورو به طور متوسط ۰.۹۲ دلار در سال ۲۰۰۰، ۱.۴۷ دلار در سال ۲۰۰۸ و ۱.۱۳ دلار در سال ۲۰۲۵ بود. وقتی ارزش یورو افزایش یافت، ارزش دلاری اختصاص داده شده به تولید اروپا افزایش یافت؛ وقتی ارزش آن کاهش یافت، این ارزش کاهش یافت. این تناقض میان اطلاعات داده شده و واقعیت رونق اقتصادی نشان میدهد که گرچه نرخهای ارز بازار واقعی و مهم هستند و آنها توانایی یک کشور را برای خرید داراییهای خارجی، واردات و نهادههای با قیمت بینالمللی تعیین میکنند. اما لزوماً میزان کالاها و خدماتی را که یک اقتصاد میتواند در داخل تولید کند، اندازهگیری نمیکنند.
برابری قدرت خرید[ii] یا PPP، دیدگاه دیگری را ارائه میدهد. PPP به جای تبدیل تولید ناخالص داخلی با استفاده از نرخهای ارز در بازار مالی، میپرسد که اگر کالاها و خدمات، قیمتهای قابل مقایسهای داشته باشند، ارزش تولید هر کشور چقدر خواهد بود. تحت این معیار، چین به طور قابل توجهی بزرگتر از ایالات متحده است، در حالی که ایالات متحده و اروپا تقریباً برابر هستند.
تولیدات صنعتی رتبهبندی مشابهی را ایجاد میکنند. چین بسیار جلوتر است و ایالات متحده و اروپا در سطوح کاملاً قابل مقایسهای قرار دارند. کروگمن در مورد تلقی تولید به عنوان تنها فعالیت اقتصادی “واقعی” هشدار میدهد – خدمات نیز به وضوح ارزش ایجاد میکنند. با این حال، تولید صنعتی از اهمیت ژئواکونومیک خاصی برخوردار است زیرا کالاها به طور گسترده معامله میشوند و ظرفیت صنعتی در طول اختلالات عرضه یا درگیری نظامی بسیار مهم است.
اندازهگیریهای رقابتی دو پارادوکس آشکار ایجاد میکنند. مورد اول مربوط به اروپا و آمریکا است. آمار متعارف نشان میدهد که تولید ناخالص داخلی واقعی ایالات متحده از سال ۲۰۰۰ بسیار سریعتر از تولید ناخالص داخلی اروپا رشد کرده است. بنابراین میتوان انتظار داشت که آمریکا از نظر اندازه اقتصادی تعدیلشده بر اساس برابری قدرت خرید، پیشتازی چشمگیری داشته باشد. با این حال، این دو اقتصاد با این معیار، همچنان بهطور کلی از نظر مقایسه در یک سطح باقی ماندهاند.
کروگمن در اینباره دو توضیح ارائه میدهد. اول، آمارشناسان آمریکایی و اروپایی ممکن است پیشرفتهای فناوری را بهطور متفاوتی ارزیابی کنند. اندازهگیری نوآوری ذاتاً دشوار است: آمارشناسان باید محصولات فعلی را با محصولات قبلی که یا وجود نداشتند یا بهطور چشمگیری ضعیفتر بودند، مقایسه کنند.
دوم، صنایع فناوری بهسرعت در حال پیشرفت، بخش بزرگتری از اقتصاد آمریکا را تشکیل میدهند. بخش عمدهای از مزیت بهرهوری اندازهگیریشده آمریکا در کالیفرنیا و چند مرکز فناوری دیگر متمرکز است، نه اینکه بهطور مساوی در سراسر کشور توزیع شده باشد. علاوه بر این، مزایای این نوآوریها در سطح بینالمللی گسترش مییابد. بهبود بهرهوری که از سیلیکون ولی سرچشمه میگیرد، ممکن است تولید اندازهگیریشده آمریکا را افزایش دهد و در عین حال به مصرفکنندگان و مشاغل اروپایی نیز سود برساند. تولید از نظر جغرافیایی متمرکز است، اما بخش زیادی از ارزش آن در سطح جهانی مشترک است.
این تمایز زمانی از نظر سیاسی اهمیت پیدا میکند که بتوان از فناوری بهعنوان سلاح استفاده کرد. تگزاسیها نگران این نیستند که کالیفرنیا ممکن است آنها را از دسترسی به فناوری خود محروم کند، زیرا هر دو به یک بازار ملی تعلق دارند. اگر دولت ایالات متحده صادرات فناوری یا دسترسی به زیرساختهای دیجیتال را محدود کند، اروپاییها نمیتوانند از حمایت مشابهی برخوردار شوند.
پارادوکس دوم مربوط به چین است. چین با نرخ ارز در بازار از آمریکا کوچکتر است، اما تحت PPP و در تولید بسیار بزرگتر است. کروگمن این موضوع را عمدتاً از طریق اثر بالاسا-ساموئلسون که آن را در چارتی به همین موضوع اختصاص یافته توضیح میدهد.
تفاوتهای بهرهوری بین اقتصادهای ثروتمند و در حال توسعه به ویژه در بخشهای تجاری بینالمللی بسیار زیاد است. به عنوان مثال، کارگران صنایع تولید نیمههادی هلندی، ارزش بسیار بیشتری به ازای هر کارگر نسبت به کارمندان صنعت پوشاک یک کشور کمدرآمد تولید میکنند. اما در خدمات ارائه شده محلی، مانند آرایش مو، تفاوتهای بهرهوری بسیار کمتر است. با این وجود، بهرهوری بالای تولید، دستمزدها برای خدمات را در سراسر یک اقتصاد ثروتمند بهالنسبه افزایش میدهد. در نتیجه، آرایش مو و سایر خدمات محلی نیز در آنجا بسیار گرانتر میشوند.
به همین دلیل است که چین برای بسیاری از کالاها و خدمات غیرتجاری، قیمتهای پایینتری نسبت به ایالات متحده دارد. تبدیل تولید چین به نرخ ارز در بازار، میزان خرید داخلی آن تولید را کمتر از مقدار واقعی نشان میدهد. برابری قدرت خرید PPP اما ظرفیت در خرید داخلی را نیز قابل مشاهده میکند. پول نسبتاً ضعیف چین و دلارِ تحت حمایت جریان سرمایه آمریکا ممکن است این اختلاف را بیشتر کند، اما کروگمن ساختار قیمت مرتبط با درآمد سرانه پایینتر چین را توضیح اساسی این موضوع میداند.
کدام معیار، قدرت ژئوپلیتیکی را به بهترین شکل نشان میدهد؟ پاسخ موقت کروگمن مشروط است. اگر رقابت محدود بماند و اقتصاد بینالمللی به عملکرد خود ادامه دهد، قدرت مالی، رهبری فناوری، خدمات گرانقیمت با بهرهوری بالا و تسلط بر بازارهای مبتنی بر دلار ایالات متحده ممکن است آن را به قدرتمندترین کشور تبدیل کند. اروپا نیز از طریق اندازه بازار و دسترسی به فناوری پیشرفته، نفوذ قابل توجهی را حفظ خواهد کرد.
با این حال، در رویارویی که به یک درگیری تمامعیار نزدیک میشود، سوال مربوطه از «ارزش تولید در بازارهای بینالمللی چقدر است؟» به «این کشور چقدر میتواند از نظر فیزیکی تولید کند؟» تغییر میکند. در این صورت، پایگاه تولیدی عظیم چین و تولید تعدیلشده بر اساس برابری قدرت خرید بیشتر (PPP) ، به مزایای تعیینکننده تبدیل میشوند.
بنابراین، مقاله کروگمن هیچ قهرمان اقتصادی دائمی ارائه نمیدهد. در عوض، دو نقشه از قدرت جهانی ارائه میدهد. یکی، جهانی به رهبری آمریکا را نشان میدهد که از طریق نرخ ارز، امور مالی و فناوری با ارزش بینالمللی سنجیده میشود. دیگری، جهانی به رهبری چین را نشان میدهد که از طریق تولید فیزیکی و ظرفیت خرید داخلی سنجیده میشود و آمریکا و اروپا در رده دوم قرار دارند. تعیین اینکه کدام نقشه اهمیت بیشتری دارد، در نهایت به این بستگی دارد که رقابت ژئوپلیتیکی تا چه حد پیش میرود و چه نیروهایی در شرایط تشدید تنشها دست بالاتری را پیدا میکنند.
بزرگترین ابرقدرت اقتصادی جهان کیست؟
«ژئواکونومیک، رتبهبندی ابرقدرتهای اقتصادی»
پل کروگمن به نقل از سابستک نویسنده ۲ اوت ۲۰۲۶
اقتصاددانان دو قرن گذشته را صرف تلاش برای توضیح این موضوع کردهاند که اقتصاد جهانی یک بازی با حاصل جمع مثبت است. یعنی موفقیت ملت من لزوماً به ضرر ملت شما تمام نمیشود. در واقع، اقتصاد یک کشور معمولاً (هرچند نه همیشه) از رشد اقتصادی در کشورهای دیگر سود میبرد، زیرا رشد در خارج از کشور منجر به گسترش بازارهای صادراتی یک کشور میشود و واردات بهتر و ارزانتری را در دسترس قرار میدهد.
با این حال، این دیدگاه خوشبینانه مبتنی بر این فرض است که ما به رفاه اقتصادی اهمیت میدهیم، نه قدرت ملی. این استدلال درست است، نادیده گرفتن مسائل مربوط به قدرت ملی حدود ۷۰ سال پس از جنگ جهانی دوم منطقی بود. در طول آن سالها، صلح نظم مبتنی بر قانون را ایجاد کرد که تحت آن جنگهایی برای اشغال سرزمینی، باجگیری و اجبار اقتصادی و سایر بازیهای مستقیم قدرت بینالمللی عمدتاً منتفی شدند. جاهطلبیهای ملی بر افزایش استانداردهای زندگی متمرکز بودند. دنگ شیائوپینگ اعلام کرد: «ثروتمند شدن باشکوه است».
اما اکنون بر خلاف آن زمانها یک جنگ فرسایشی خونین در جناح شرقی اروپا در جریان است که نتیجه آن تا حد زیادی به این بستگی دارد که کدام کشور، روسیه یا اوکراین تحت حمایت اروپا، میتواند در برابر بیشترین مجازات اقتصادی مقاومت کند. ایران از توانایی خود برای بستن تنگه هرمز استفاده کرده و کشورهای همسایه خلیج فارس را تهدید میکند. چین تسلط خود بر تولید عناصر معدنی کمیاب را به عنوان سلاح به کار گرفته و مستقیماً به ایران کمک میکند. و ایالات متحده، با کنار گذاشتن سیستم مبتنی بر قانون که خود ایجاد کرده بود، از تعرفهها یا تهدید به اعمال تعرفهها برای تحت فشار قرار دادن سایر کشورها به منظور تسلیم شدن در چندین جبهه استفاده میکند: دونالد ترامپ سعی کرده است با استفاده از تعرفهها، دانمارک را مجبور به واگذاری گرینلند، اتحادیه اروپا را مجبور به کاهش مقررات شرکتهای فناوری آمریکایی، برزیل را مجبور به آزادی ژایر بولسونارو و غیره کند.
در این دنیای تازه درگیر، علاقه به «ژئواکونومی»، مطالعه راههایی که دولتها میتوانند از قدرت اقتصادی ملی برای دستیابی به اهداف ژئوپلیتیکی استفاده کنند، رو به افزایش است. ژئواکونومی موضوع کنفرانس تحقیقاتی سالانه بانک مرکزی اروپا است که ماه آینده برگزار میشود و من در آن سخنرانی خواهم کرد. بنابراین من روی این موضوع کار کردهام که انتظار دارم موضوع چندین کتاب مقدماتی باشد و به طور متناوب با کارهای بیشتر در مورد الیگارشی آمریکایی همراه خواهد بود. بخش آغازین امروز به یک سوال به ظاهر ساده اختصاص داده خواهد شد: چه کسی قدرت اقتصادی پیشرو جهان است؟ در دنیای امروز سه ابرقدرت اقتصادی وجود دارد: چین، ایالات متحده و اتحادیه اروپا. کدام یک بزرگترین اقتصاد را دارد؟
چرا این موضوع اهمیت دارد؟ رابطه یک به یک بین اندازه اقتصاد یک کشور و قدرت ژئوپلیتیکی آن وجود ندارد. اقتصاد ایالات متحده در مقایسه با اقتصاد ایران بسیار عظیم است، اما همه ما میدانیم که این درگیری چگونه بر خلاف استنباط ها از قدرت اقتصادی دو طرف پیش رفته است.
با این حال، اندازه اقتصادی به وضوح یک عامل مهم در قدرت جهانی است. هیچ کس تصور نمیکند که ویتنام بتواند به اندازه چین در امور جهانی نفوذ پیدا کند، یا کانادا به اندازه ایالات متحده نفوذ داشته باشد. اتحادیه اروپا، که عمدتاً به صورت هماهنگ عمل میکند، توانسته است به اوکراین کمک کافی برای جلوگیری از نفوذ بیشتر روسیه ارائه دهد؛ لتوانی، که به تنهایی عمل میکند، نمیتوانست این کار را انجام دهد.
با این حال، حتی پاسخ به این سوال به ظاهر ساده که کدام کشور بزرگترین اقتصاد را دارد، به سادگی مشخص نمیشود. معیارهای مختلفِ اندازه اقتصادی نتایج متفاوتی به بار میآورند. طبق برخی معیارها، ایالات متحده هنوز رتبه اول را دارد. معیارهای دیگر میگویند چین بسیار جلوتر است. بر اساس برخی معیارها، اروپا از ایالات متحده بسیار عقب مانده تر است، اما بر اساس معیارهای دیگر، برابری نسبی خود را با آمریکا حفظ کرده است.
هیچ یک از این معیارها به معنای سادهی نادرست بودن حقایق، اشتباه نیستند. بلکه، آنها پاسخهای متفاوتی میدهند زیرا چیزهای متفاوتی را اندازهگیری میکنند. در نتیجه، اینکه کدام معیار را باید برجسته کرد، به دیدگاه فرد در مورد چگونگی عملکرد قدرت در دنیای مدرن بستگی دارد.
با این حال، مقدمهی امروز به منطق قدرت ژئوپلیتیکی در دنیای امروز نمیپردازد. این برای کارهای آینده است. در عوض، این مقاله در مورد این است که چه کسی بزرگترین اقتصاد جهان را دارد – و چرا معیارهای مختلف، پاسخهای متفاوتی به همراه دارند.
در این مقدمه فراتر از محدودیت ها، به موارد زیر خواهم پرداخت:
- مقایسهی سه ابرقدرت اقتصادی
- پارادوکس اروپا-ایالات متحده، بازنگری شده
- اقتصاد چین واقعاً چقدر بزرگ است؟
- مقایسهی تصاویر قدرت اقتصادی
۱- مقایسهی سه ابرقدرت اقتصادی
هر کشور مدرنی مرتباً تولید ناخالص داخلی (GDP) خود یعنی ارزش بازار تمام کالاها و خدماتی که در یک سال معین تولید میکند، را تخمین میزند. اعداد تولید ناخالص داخلی محاسبه شده توسط مراجع آماری ملی مختلف به واحد پول داخلی بیان میشوند. اما میتوان آنها را بر اساس نرخ ارز بازار به یک ارز مشترک – معمولاً دلار – تبدیل کرد. بنابراین آیا نمیتوانیم فقط اندازه اقتصادها را با استفاده از تولید ناخالص داخلی دلاری آنها مقایسه کنیم؟
پاسخ این است که این در واقع یک راه برای مقایسه اقتصادها است، اما تنها راه برای انجام این کار نیست. و روشهای مختلف مقایسه نتایج متفاوتی به همراه دارد. با استفاده از تولید ناخالص داخلی دلاری، اقتصاد ایالات متحده هنوز با اختلاف قابل توجهی در رتبه اول جهان قرار دارد. با این حال، مقایسههای دیگر، ایالات متحده را بسیار عقبتر از چین و تقریباً در همان سطح اروپا قرار میدهد.
بنابراین درک این نکته مهم است که بااینکه مقایسههای مختلف اشتباه نیستند، اما تا حد زیادی چیزهای مختلفی را اندازهگیری میکنند. چه چیزی را باید اندازهگیری کنیم؟ این بستگی به سوالی دارد که سعی در پاسخ به آن داریم.
ابتدا، بیایید به تولید ناخالص داخلی دلاری از سال ۲۰۰۰ برای ایالات متحده، چین و ۲۷ عضو فعلی اتحادیه اروپا، که در نمودار ۱ نشان داده شده است، نگاهی بیندازیم:

نمودار ۱
با این معیار، ایالات متحده هنوز هم با اختلاف قابل توجهی بزرگترین اقتصاد جهان است. چین که تولید ناخالص داخلی آن در سال ۲۰۰۰ تنها ۱۲ درصد تولید ناخالص داخلی آمریکا بود، اکنون تقریباً دو سوم آن است، اما هنوز عقب مانده است.
با این حال، نکاتی در مورد این مقایسه وجود دارد که باید ما را به تامل وادارد. یکی اینکه این نمودار نشان میدهد که اتحادیه اروپا در یک “چرخ فلک اقتصادی” قرار داشته است؛ با این حال، در عالم واقعیت این بالا و پایین رفتن اتفاق نیفتاده است. از نظر دلار، تولید ناخالص داخلی اروپا بین سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۸ افزایش یافت و از ۷۰ درصد تولید ناخالص داخلی ایالات متحده به بیش از آمریکا رسید، قبل از اینکه به حدود ۷۰ درصد کاهش یابد. اما تولید ناخالص داخلی واقعی در اروپا رونق عظیمی را تجربه نکرد و به دنبال آن رکود عظیمی نیز رخ نداد.
در واقع، هیچ رازی در مورد آنچه اینجا میبینیم وجود ندارد: همه اینها به دلیل نوسانات نرخ ارز دلار و یورو است که در یک “چرخ فلک” قرار داشته و بالا و پایین رفته است. یک یورو به طور متوسط در سال ۲۰۰۰، ۰.۹۲ دلار، در سال ۲۰۰۸، ۱.۴۷ دلار و در سال ۲۰۲۵، ۱.۱۳ دلار معامله میشد. از آنجایی که نرخ تورم در ایالات متحده و اتحادیه اروپا مشابه بوده است، این نوسانات ارزی به افزایش شدید قیمت دلاری کالاها و خدمات اروپایی نسبت به کالاها و خدمات آمریکایی و سپس کاهش شدید آن منجر شد – همه اینها بدون هیچ تغییر قابل مقایسهای در اندازه واقعی نسبی اقتصاد آنها است.
روش استاندارد برای اصلاح این تحریفات ارزی، بررسی برابری قدرت خرید (PPP) است که من در یک پیشنویس اخیر در مورد اروپا در مقابل آمریکا در مورد آن بحث کردم. به زودی به PPP خواهم پرداخت، اما ابتدا اجازه دهید مقایسه دیگری را معرفی کنم: ارزش تولید صنعتی در مقابل تولید ناخالص داخلی. برای روشن شدن موضوع، نباید تولید صنعتی را بتوار نگاه کنیم، زیرا خدمات نیز تولید واقعی هستند. اما از آنجا که کالاهای تولیدی اغلب در بازارهای جهانی معامله میشوند، قیمتهای نسبی آنها در کشورهای مختلف بیشتر از قیمت خدمات تحت تأثیر نوسانات نرخ ارز قرار میگیرند. علاوه بر این، برداشتها در مورد نقش چین به شدت تحت تأثیر این حس است که چین بر تولید جهانی تسلط دارد. نمودار ۲ ارزش افزوده در تولید – تفاوت بین ارزش کالاهای فروخته شده و نهادههای خریداری شده – را از سال ۲۰۰۴ نشان میدهد. (دادههای مربوط به چین در سالهای قبل در دسترس نبود):

نمودار ۲
این نمودار کاملاً متفاوت از نمودار تولید ناخالص داخلی به دلار به نظر میرسد. در بخش ارزش افزوده تولید، چین به طور قابل توجهی پیشتاز شده است، در حالی که ایالات متحده و اتحادیه اروپا تقریباً برابر هستند.
جالب اینجاست که این مقایسه تولید، شبیه مقایسهای با استفاده از برابری قدرت خرید است – در این مورد، تخمین ارزش کالاها و خدمات تولید شده در چین و اروپا با قیمتهای ایالات متحده. این مقایسه را نشان میدهد(نمودار ۳):

نمودار ۳
مانند نمودار ۲ در مورد تولید، نمودار ۳ نیز چشمانداز بسیار متفاوتی از جهان نسبت به مقایسه تولید ناخالص داخلی به دلار در نمودار ۱ ارائه میدهد. ایالات متحده به جای اینکه در اقتصاد جهان رتبه اول را داشته باشد، تقریباً با اروپا برابر است و بسیار عقبتر از چین قرار دارد.
خب، یک مقایسه دیگر، این بار در مورد رشد اقتصادی به جای مقایسه در سطح. من چین را در این مقایسه لحاظ نمیکنم، زیرا امیدوارم هیچ شکی وجود نداشته باشد که چین رشد اقتصادی بسیار سریعتری نسبت به غرب تجربه کرده است و گنجاندن آن در نمودار، مشاهده سایر تفاوتها را دشوار میکند. با این حال، اگر از معیارهای مرسوم رشد اقتصادی استفاده کنیم، به نظر میرسد تفاوت قابل توجهی در عملکرد بین ایالات متحده و اتحادیه اروپا وجود دارد. نمودار ۴ تولید ناخالص داخلی واقعی را در دو سوی اقیانوس اطلس نشان میدهد، که در هر دو مورد اقتصاد در سال ۲۰۰۰ را برابر ۱۰۰ گرفته ایم:

نمودار ۴
نمودار ۴
نمودار ۴ نشان میدهد که طبق اندازهگیریهای مرسوم، تولید ناخالص داخلی واقعی در ایالات متحده بسیار سریعتر از اروپا رشد کرده است. در واقع، این چیزی است که بسیاری از مردم باور دارند. اما میتوان انتظار داشت که این تفاوت در رشد در شکاف فزاینده بین تولید ناخالص داخلی ایالات متحده و اروپا که بر اساس برابری قدرت خرید اندازهگیری میشود، منعکس شود – که همانطور که در نمودار ۳ دیدیم، اینطور نیست.
اجازه دهید خلاصه کنم: با یک معیار به ظاهر طبیعی، اقتصاد ایالات متحده هنوز رتبه اول را دارد. اما با معیارهای دیگر، چین بسیار جلوتر رفته است. همچنین، با یک معیار، اقتصاد ایالات متحده به شدت از اقتصاد اروپا پیشی گرفته است، اما با معیارهای دیگر، اروپا و ایالات متحده اساساً در ۲۵ سال گذشته اقتصادهایی قابل مقایسه داشتهاند.
بنابراین، این مقایسه ابرقدرتها، دو “پارادوکس” را نشان میدهند، که در آنها اگر به اقتصاد اساسی نگاه کنیم، واقعاً متناقض نیستند. مورد اول چیزی است که من آن را پارادوکس ایالات متحده-اتحادیه اروپا مینامم: رشد گزارششده در آمریکا بسیار سریعتر از اروپا است، اما تغییر کمی در اندازه نسبی دو اقتصاد که سال به سال اندازهگیری میشوند، وجود دارد. مورد دوم چیزی است که میتوانیم آن را پارادوکس چین-ایالات متحده بنامیم: چین هنوز اقتصاد بسیار کوچکتری نسبت به آنچه ما به دلار اندازهگیری میکنیم، دارد، اما اگر به تولید نگاه کنیم یا قدرت خرید نسبی را اندازهگیری کنیم، بسیار جلوتر است.
بیایید این پارادوکسها را به نوبت مورد بحث قرار دهیم.
۲- پارادوکس ایالات متحده و اتحادیه اروپا، نگاهی دوباره
این بحث مختصر خواهد بود، زیرا من قبلاً به تفصیل در مورد آن نوشتهام. بحثهای قبلی من بر بهرهوری – تولید ناخالص داخلی واقعی به ازای هر ساعت کار – بیشتر متمرکز بود تا اندازه کلی دو اقتصاد، اما داستان همان است.
رشد اقتصادی گزارش شده بالا در ایالات متحده در مقایسه با اروپا، دو عامل را نشان میدهد.
اول، مسائلی مربوط به معیار اندازهگیری وجود دارد. ارزیابی رشد اقتصادی در مواجهه با پیشرفت فناوری، مستلزم نسبت دادن ارزش به محصولاتی است که در گذشته وجود نداشتند – در سال ۲۰۰۰ هیچ تلفن هوشمندی وجود نداشت – و یا این فراورده ها به مرور زمان آنقدر پیشرفت کیفی را تجربه کردهاند که تقریباً محصولات کاملاً جدیدی هستند – یک آیفون امروز در مقام مقایسه با مدل اصلی سال ۲۰۰۷ به اندازه یک هواپیمای جت در مقایسه با یک هواپیمای دو باله، متفاوت است. نکته قابل توجه این است که به نظر میرسد آمارشناسان آمریکایی ارزش بیشتری نسبت به همتایان اروپایی خود برای نوآوریها اختصاص میدهند.
دوم، “فناوری” که به طور مداوم رشد سریع بهرهوری را تجربه کرده است، سهم بسیار بیشتری از اقتصاد ایالات متحده نسبت به اقتصاد اتحادیه اروپا دارد. در نتیجهٔ این عدم تقارنِ فناوری بین دو اقتصاد، بهرهوری کلی در ایالات متحده سریعتر از اتحادیه اروپا افزایش مییابد. اما داستان به اینجا ختم نمیشود: بیشتر مزایای رشد سریع بهرهوری در بخش فناوری آمریکا به کاربران نهایی در سراسر جهان منتقل میشود. آنچه در سیلیکون ولی اتفاق میافتد، در سیلیکون ولی باقی نمیماند.
این موضوع مرا به نکتهای میرساند که قبلاً بر آن تأکید کردهام. منبع بسیاری از تفاوتهای رشد بین ایالات متحده و اروپا در سیلیکون ولی و چند شاخه اقتصادی دیگر ناشی میشود. نمودار ۵ مقایسهای را نشان میدهد که من اواخر سال گذشته بین رشد بهرهوری در کالیفرنیا و “غیر کالیفرنیا”، در بقیه ایالات متحده، انجام دادم:

نمودار ۵
همانطور که اشاره کردم، ما نمیبینیم که تگزاسیها نگران این باشند که چرا نمیتوانند مانند کالیفرنیا باشند. با این حال، تگزاسیها لازم نیست نگران این باشند که دولت کالیفرنیا از تسلط خود در فناوری علیه آنها استفاده کند، در حالی که اروپاییها اکنون بسیار نگران این هستند که دولت ایالات متحده ممکن است با قدرت فناوری خود چه کاری انجام دهد.
۳- اقتصاد چین واقعاً چقدر بزرگ است؟
برای درک پارادوکس ایالات متحده و اتحادیه اروپا، مجبور شدم کمی تفکر اقتصادی نسبتاً نوآورانه انجام دهم. نه رادیکال: تفکر اساسی من در مورد این موضوع عمدتاً اقتصاد استاندارد است. اما مجبور شدم برخی از مفاهیم را به روشهای جدید دوباره ترکیب و استفاده کنم.
در مقابل، پارادوکس چین و ایالات متحده، حداقل در بین اقتصاددانان بینالمللی، به خوبی درک شده است. در بیشتر موارد، این پارادوکس شامل یک گزاره کلاسیک است که به عنوان “اثر بالاسا-ساموئلسون” شناخته میشود. (احتمالاً نام پل ساموئلسون را شنیدهاید؛ بلا بالاسا کمتر نام آشنایی است، اما او قبل از مرگ نابهنگامش در سال ۱۹۹۱ تحقیقات بسیار تأثیرگذاری در مورد تجارت بینالملل انجام داد.)
برای درک اثر بالاسا-ساموئلسون، به تفاوت بین یک اقتصاد ثروتمند و پیشرفته – مثلاً هلند – و یک کشور بسیار فقیرتر و در حال توسعه مانند بنگلادش فکر کنید. کارگران هلندی دستمزد بسیار بالاتری نسبت به کارگران بنگلادشی دریافت میکنند، زیرا بهرهوری کارگران تولیدی هلندی – کارمندان ASML را در نظر بگیرید – بسیار بیشتر از بهرهوری معادلهای بنگلادشی آنها – کارگران کارگاههای پوشاک داکا را در نظر بگیرید، است.
اما در حالی که شکاف بهرهوری بین دو کشور در تولید، که در بازارهای جهانی رقابت میکنند، بسیار زیاد است، شکاف در بسیاری از کالاها و خدمات “غیرقابل مبادله” – مثلا آرایش مو – بسیار کمتر است. در بخشهای غیر قابل مبادله، دستمزدهای بالای هلندی به قیمتهای بسیار بالاتری نسبت به آنچه در بنگلادش میبینیم، تبدیل میشود، بنابراین هزینه کلی زندگی در هلند نیز بسیار بیشتر است. در نتیجه، نسبت تولید ناخالص داخلی بنگلادش به تولید ناخالص داخلی هلند، بر اساس برابری قدرت خرید، بسیار بیشتر از مقدار آن بر حسب دلار است.
این یک اثر سیستماتیک است: کشورهای ثروتمند در کل، نسبت به کشورهای فقیرتر، بهرهوری بیشتری دارند، اما شکاف بهرهوری در بخشهای تجاری انها نیز بیشتر است. در نتیجه، کشورهای کمدرآمد، تولید ناخالص داخلی تعدیلشده بر اساس قدرت خرید بیشتری نسبت به دلار دارند. نمودار ۶، تولید ناخالص داخلی سرانه را در مقابل نسبت تولید ناخالص داخلی بر اساس برابری قدرت خرید به تولید ناخالص داخلی دلار برای ۱۷ کشور از کشورهای گروه ۲۰ نشان میدهد. (من روسیه و عربستان سعودی را حذف میکنم، زیرا کشورهای نفتی موارد خاصی هستند و سنگاپور، یک کشور-شهر محصور در شرکتهای بزرگ که به روش خاص خود متفاوت است.) وقتی متغیرها را بصورت لگاریتمی بیان میکنم، رابطه به طرز شگفتآوری محکم است: انگونه که میبینید چین، که هنوز، با وجود پیشرفت عظیمش، به طور قابل توجهی فقیرتر از ایالات متحده یا اروپا است، تقریباً در همان جایی است که این رابطه پیشبینی میکند.

نمودار ۶
ممکن است عوامل دیگری نیز در کار باشند، اگرچه در دادهها مشخص نیستند. یوان ضعیف، که مازاد تجاری عظیم چین را ممکن میسازد، ممکن است ارزش دلاری تولید ناخالص داخلی آن را کاهش دهد. برعکس، قدرت دلار، که ناشی از ورود سرمایه زیاد به ایالات متحده است، ممکن است تولید ناخالص داخلی ایالات متحده را افزایش دهد. این امر همچنین میتواند تا حدودی توضیح دهد که چرا تولید ناخالص داخلی نسبی اروپا بر اساس قدرت خرید بزرگتر از دلار است.
با این حال، به طور کلی، پارادوکس چین و ایالات متحده با این واقعیت توضیح داده میشود که چین با وجود اندازه فوقالعاده بخش تولید خود، هنوز در بهرهوری بخش قابل تجارت از ایالات متحده عقب مانده است (جایی که در ایالات متحده، این بخش شامل خدمات زیادی، به ویژه خدمات مالی است.) از این رو، اقتصاد چین از نظر دلاری کوچکتر از اقتصاد ایالات متحده باقی میماند، حتی اگر کل مقدار کالاهایی که تولید میکند به طور قابل توجهی بزرگتر باشد. بنابراین، بسته به نحوه اندازهگیری ما، چین یا ایالات متحده میتوانند عنوان بزرگترین اقتصاد جهان را از آن خود کنند. چگونه باید آن را اندازهگیری کنیم؟ این ما را به ژئواکونومیک بازمیگرداند.
۴– تصاویر متضاد از قدرت اقتصادی
ما در جهانی از رقابت ژئوپلیتیکی بین سه ابرقدرت اقتصادی زندگی میکنیم که پتانسیل شدیدتر شدن را دارد. اگر چنین شود، کدام قدرت برتری خواهد داشت؟
اندازه مهم است، حتی اگر تنها چیزی نباشد که اهمیت دارد. اگر چین یا ایالات متحده به وضوح بزرگترین اقتصاد جهان بودند، اجتناب از این نتیجه که آن کشور در رقابت ژئوپلیتیکی دست بالا را خواهد داشت، دشوار خواهد بود.
با این حال، در حال حاضر، روشهای جایگزین برای اندازهگیری توان اقتصادی، دو تصویر کاملاً متفاوت را ترسیم میکنند. یک تصویر نشان میدهد که ایالات متحده هنوز بر اروپا و چین فائق میآید. تصویر دیگر چین را به عنوان غول اقتصادی نشان میدهد، و ایالات متحده و اروپا تقریباً در جایگاه دوم قرار دارند. اگر به قدرت ژئوپلیتیکی در جهانی از رقابت ابرقدرتها فکر میکنیم، کدام تصویر درست است؟
نظر من این است که پاسخ به این بستگی دارد که رقابت جهانی چقدر شدید میشود. اگر در چارچوب مشخصی باقی بماند، مسلماً ایالات متحده همچنان قدرتمندترین کشور جهان خواهد بود و اروپا نفوذ قابل توجهی را حفظ خواهد کرد. با این حال، اگر رقابت به سمت درگیری تمام عیار پیش برود، چین دست بالا را خواهد داشت.
با این حال، شرح این دیدگاه به توضیحات بیشتری نیاز دارد و این بخش در حال حاضر طولانی شده است. بنابراین در پستهای بعدی به این مسائل بازخواهم گشت.
ادامه دارد…
[i]در سال ۲۰۰۸، کروگمن به خاطر مشارکتهایش در نظریه جدید تجارت و جغرافیای اقتصادی جدید، تنها برنده جایزه یادبود نوبل در علوم اقتصادی شد. کمیته جایزه، کار کروگمن را در توضیح الگوهای تجارت بینالمللی و توزیع جغرافیایی فعالیت اقتصادی، با بررسی اثرات صرفهجوییهای ناشی از مقیاس و ترجیحات مصرفکننده برای کالاها و خدمات متنوع، مورد توجه قرار داد.
[ii] Parity Purchasing Power



